پایان نامه ارشد با موضوع سلامت روان

دانلود پایان نامه ارشد

بر بدن عمل مي‌كنند. در گذشته اين ابزارها چاقوها و سوزن‌هاي تيز سنگي بودند و امرزوه دامنه‌اي از ابزارها نظير باتون افراد پليس تا دستبند و بازداشتگاه و متهم شدن در دادگاه به كار گرفته مي‌شود. اين ابزارها مجموعه‌اي از ابژه‌ها را مورد استفاده قرار مي‌دهند كه هدف آنها حك كردن نيروي قانون بر سوژه است، تا به نحوي اين اجبار را بر وي وارد كنند تا قاعده اثبات شود، و يك كپي ايجاد شود كه هنجارها را مشروعيت بخشد (دوسرتو، 1997: 141). در اينجا بدن سوژه كپي قانون است، كپي‌اي كه قانون با جديت و مجازات، متن خود را موبه‌مو بر آن نگاشته است. اين نگارش همراه با اجبار (ساختار جامعه) بدن‌هاي افراد را به نوعي بدن سياسي تغيير شكل مي‌دهد و اين بدن‌ها را وامي‌دارد كه متن قانون را بازتوليد كنند (دوسرتو، 1997: 142).
شايد بتوان كار فوكو در زمينه جنسيت را يكي از تأثيرگذارترين كارهايي دانست كه تاكنون در اين زمينه انجام شده است و همچنين شايد تبارشناسي بدن فوكو نهايتاً بيشترين استفاده را براي فمينيست‌ها، به خصوص در مبارزات مربوط به روابط جنسي داشته باشد. روي‌هم‌رفته كتاب‌هاي تاريخ جنون و تاريخ جنسيت مي‌توانند تصويري از بدن مؤنث ايجاد كنند كه از هنگام آغاز مدرنيته در راستاي خطوط خانواده و به دست گفتمان‌هاي سلامت رواني و جنسيت ساخت يافته است. مي‌توان استدلال كرد كه در نتيجه اين ساخت‌يابي، جنسيت و ذهنيتي مؤنث اختراع شده است (و مخترعان آن قطعاً ‌مردان بوده‌اند) كه به‌نوبه خود در مقام وجدان يا روح معذب يا محبس بدن زنان عمل مي‌كند (لش78، 1383: 113). اين ايده‌اي نظري است كه در ادامه بحث به‌كارگيري آن را از سوي فمينست‌هاي متعددي خواهيم ديد.
الكساندرا‌ هاوسن79 (1998) يكي از كساني است كه در سنت فوكويي بر روي بدن زنانه كار مي‌كند. نام مقاله وي “اجبار تجسم يافته: بدن زنانه و نظارت بر سلامتي80” ناظر بر همين معنا است. وي كه با رويكرد فوكويي، بررسي‌هاي دوره‌اي بر روي سلامت جنسي زنان و آزمون سرطان رحم را مورد بررسي قرار داده، بر آن است كه اكنون بدن به كانون توجه در مطالعات جامعه‌شناختي در ارتباط با مفاهيم قاعده‌مندي و نظارت بدل شده است و پيشگيري از بيماري‌هاي خاص (نظير سرطان رحم) در اين زمينه جايگاهي خاص دارد.
كاترين بريتون81 (1998) در مقاله خود به نام “احساس شيردهي، كشف احساس جسمي مرتبط با شير دادن به نوزادان82” بر آن است كه احساس ناشي از شيردادن مادران به نوزادان‌شان احساسي متنوع و پردامنه است و بسته به معاني نسبت داده شده به اين پديده متفاوت است. رويكرد تجربي تحقيق وي، كشف اين تجارب جسمي و چگونگي ساخته شدن آنها به دست زنان را شرح مي‌دهد.
بريتون نيز مانند ‌هاوسن، از منظري فوكويي به پديده شيردهي زنان به نوزدان‌شان نگريسته و برآن است كه مفهوم‌سازي پزشكي از بدن زنانه مولود سلطه مدل‌هاي اقتدارگراي علمي است. زبان به‌كارگرفته‌شده براي توصيف كاركردهاي اين بدن زنانه نيز از استعاره‌هاي مصنوعي صنعتي، يعني توليد و بازتوليد بهره مي‌گيرد. از دهه 1950 ميلادي كه در آن به واسطه دخالت‌هاي علم پزشكي، افزايشي سريع در ميزان مواليد رخ داد، محققان بدين نتيجه رسيدند كه بايد ويژگي غيرقابل پيش‌بيني بدن زنانه را توسط علم پزشكي قاعده‌مند كنند. با پزشكي شدن مسأله تولد نوزادان، علاقه‌اي به كل علم پزشكي و دخالت آن در سبك زندگي بين زنان به وجود آمد. او با نقد اين رويكردها (فرآيند پزشكي شدن تولد نوزادان) از گفتمان‌هاي كل‌گرا نام مي‌برد كه موضوع نظري خود وي نيز هست. گفتمان‌هاي كل‌گرايانه از زنان مي‌خواستند تا به بدن خويش گوش فرادهند، توسط شهود خود از بدن‌شان هدايت شوند و به قابليت‌هاي خويش به مثابه يك زن، ايمان آورند (بريتون، 1998: 79- 78).
فيسك نيز از موارد متعددي از تحقيقات داراي رويكردهاي فوكويي ياد مي‌كند. به عنوان مثال؛ لسلي استرن (1981) نيز مثال‌هاي خوبي درباره تلاش‌هاي علم پزشكي براي اِعمال كنترل گفتماني بر لذت‌هاي افراد فرودست اجتماع به خصوص زنان ارائه مي‌دهد، مثلاً ممنوع كردن نوشيدن برخي مشروبات خاص براي زنان يا تعريف بيماري‌هاي زنان به گونه‌اي كه معلول لذت جنسي زنان دانسته شود و …. در تحليل آلن83 (1985) نيز همين قضيه هويدا است. او موردي را نقل مي‌كند كه يك روان درمانگر، مشاهده سريال‌هاي آبكي را علت برخي بيماري‌هاي رواني زنان برشمرده بود و تلاش مي‌كرد تا با نوعي محروم كردن زنان از لذت تماشاي اين سريال‌ها، به زعم خود سلامتي رواني را به آنان بازگرداند (فيسك، 1998: 93- 92).
كريس بريكل84 (2002) نوع ديگري از مقاومت بدن را مثال مي‌زند و وضعيتي را تشريح مي‌كند كه در سال 1947 همزمان با وارد شدن مد تازه‌اي از لباس زنانه به نام “نيولوك85” در نيوزلند بعد از جنگ جهاني دوم رخ داد. اين لباس با كمر تنگ، يقه نسبتاً باز و به گونه‌اي طراحي شده بود كه جذابيت‌هاي زنانه پوشندگانش را آشكار كرده و براي بينندگان مذكر، احساسي از لذت را ايجاد مي‌كرد. استفاده از اين مد لباس مستلزم پذيرش نوع خاصي از نظم و برنامه براي بدن بود، چراكه تنها زناني مي‌توانستند از آن استفاده كنند كه قواعد خوش‌تركيب بودن و خوش‌اندامي را مطابق مدهاي غربي رعايت مي‌كردند. اگرچه اين لباس توانست زنان زيادي را به خود جذب كند، اما مقاومت‌هاي قابل توجهي نيز در مقابل آن صورت گرفت. اين مقاومت‌ها كه از استدلال‌هايي نظير ناسالم و ناراحت بودن لباس، نپذيرفتن رژيم خاص مورد نياز آن، ناتوان كردن زنان در فعاليت‌هاي اجتماعي و مشاغل كارگري و نيز جنسي بودن لباس و انتشار جاذبه جنسي در سطح جامعه بهره مي‌بردند، در سطوحي عميق‌تر حاكي از آن بودند كه بدن تنها جايگاه پذيرش هنجارهاي اجتماعي نيست و همچنين مي‌تواند عرصه بروز مقاومت و خلاقيت نيز باشد.

علاوه بر تمايز ميان بدن به مثابه عرصه گناه و عرصه لذت، يكي ديگر از مناقشه‌هايي كه در انديشه غربي متناظر با دوگانگي ذهن/ بدن رخ نمود، دوگانگي ميان مرد/ زن يا بدن مردانه/ بدن زنانه بوده است. برخلاف انتقادات پست‌مدرني كه در دهه‌هاي 1970 و 1980 ميلادي رخ نمود، دوگانگي ذهن/ بدن حتي در بسياري از نظريه‌هاي رهايي بخش فمينيستي نيز به چشم مي‌خورد. اگر نگاهي به پيشينه اين نگاه در سرچشمه‌هاي فلسفي تمدن غربي، مخصوصاً به كار افلاطون بيندازيم، خواهيم ديد كه به بدن و تمايلات جسماني به عنوان مانعي بر سر راه ظهور تصميم‌گيري‌هاي عقلاني و رهايي روح انساني نگريسته شده است. به علاوه، از نظر نياكان انديشه غربي، اين دوگانگي در دو جنس تجلي پيدا مي‌كرد؛ يعني مردان نمايندگان بالقوه تعالي خرد بشري و زنان نماينده مسيحيت آغازيني بودند كه موجب تكرار و تقويت اين دوگانگي شمرده مي‌شد. همچنين رنه دكارت كه دوگانه‌گرايي كاملاً ذات‌گرا بود، مبنايي نظري براي اين معرفت‌شناسي فراهم كرد كه علوم معاصر را تحت سيطره خود قرار داد … و از آنجا كه طبيعت زنان بسيار مرتبط با بدن‌هاي زنانه آنان شمرده مي‌شد، زنانگي به نوعي موقعيت فروتر منتسب دانسته مي‌شد. برعكس مردان، با نوعي فضاي ذهني مربوط بوده و لذا برتر دانسته مي‌شدند.
در طي دهه‌هاي 1960 و 1970 نظريه فمينيستي به جذب و انعكاس اين تفكر دوگرايانه پرداخت. به عنوان مثال، سيمون دوبوآر86 موقعيت بيولوژيك بدن زنانه و ساخت زنانگي را مانعي بر سر دستيابي زنان به برابري با مردان دانست (كاستلنوو87 و گاتري88، 1998).
در دهه 1980 و همزمان با طرح انديشه‌هاي فوكويي درباره بدن بود كه دوگانگي ذهن/ بدن در كارهاي كارتين مك‌كينان89 و نانسي ‌هارت‌ساك90 شكل متفاوتي به خود گرفت. در تفكر آنان، بدن‌هاي زيستي زنان؛ ديگر نه ضعيف‌تر از بدن‌هاي مردانه و نه ريشه ايدئولوژي ستم مردانه شمرده مي‌شد. برعكس، سلطه مردانه توسط ايدئولوژي فرادستي مردان تبيين مي‌شد. مطابق نظرات مك‌كينان و‌ هارت‌ساك، بدن‌ها صرفاً مبنايي زيستي يعني ماده طبيعي خاص حيات انساني هستند، درعوض اين ذهن يا آگاهي است كه در ايدئولوژي فرادستي و سلطه مردان تبلور يافته و موجب نابرابري بين زنان و مردان مي‌شود. بنابراين، اين ايدئولوژي است كه بايد آشكار شود و توسط ايدئولوژي ديگري يعني برابري بدن‌هاي زنانه و مردانه و ارزش دادن به امور زيستي زنانه‌اي مانند بارداري، شيردهي و زايمان جايگزين گردد. درواقع مك‌كينان و ‌هارت‌ساك بر لزوم تغيير ايستارها، باورها و قوانين درباره بدن‌هاي زنانه و مردانه تأكيد كردند. اين دوگانگي در انديشه‌هاي ديگر نيز نمود يافته است.
مثلاً در كار جودي باتلر91، بدن داراي نقشي معنادار و فعال است. در اينجا ديگر بدن داراي نقشي منفعل و ابژه لايتغير قدرت ذهن نيست، بلكه خود بدن هم به عنوان دال و هم به عنوان مدلول ديده مي‌شود. زماني كه در آن بدن امري پيشااجتماعي، پيشازباني و طبيعي فرض مي‌شد، به سرآمده و در عوض اكنون بدن نوعي هستي اجتماعي است كه در جريان تعامل ميان هنجارهاي فرهنگي و تفاوت‌هاي جنسي خلق مي‌شود و معاني تاريخي و فرهنگي را به شكلي جنسي رمزگشايي مي‌كند. بنابراين در اينجا بدن فعال و تاريخي است و متصل به ذهن دانسته مي‌شود. به علاوه به نظر مي‌رسد كه بدن در پارادايم پست‌مدرن، حداقل در سطح نظري، دوباره متحد شده باشد. اغلب نظريه‌پردازان پست‌مدرن، به لحاظ مفهومي ذهن و بدن را در هم ادغام كرده و استراتژي‌هاي رهايي‌بخشي را ارتقاء مي‌دهند كه بر بعد آگاه خود و تغييرات اجتماعي تأكيد دارد. اگرچه تأكيد متفكران پست‌مدرن بر جنس و جنسيت به مثابه جزء انتقادي جوامع غربي در فرآيند ساخت هويت زنانه و مردانه اهميت دارد، اما نحوه مواجهه آنها با اين ساخت، آنان را از جهان واقعي زنان خارج كرده و وارد دنياي رمزگونه سخنان حرفه‌اي دانشگاهي مي‌كند.
دو موضع نظري به وجود آمده در خلال دهه‌هاي 1970 و 1980 ميلادي، يعني ذات‌گرايي (اعم از ذات‌گرايي زيستي92 و ذات‌گرايي انساني93) و پست‌مدرنيسم، هردو مي‌كوشند تا به انكار تأثير كنترل مردانه بر شكل گيري بدن‌ها و ذهنيت‌هاي زنانه بپردازند. از نظر ذات‌گرايان زيستي، مباني طبيعت زنانه و تجسم آن (يعني ذهنيت زنانه) به قابليت‌هاي بازتوليد فيزيكي وي مربوط مي‌شوند كه زمينه‌هاي فرهنگ سرمايه‌دار و پدرسالار غربي از اين قابليت‌ها كاسته و آنها را مورد استثمار قرار داده است. ذات‌گرايان زيستي برآنند كه به جاي بدنام كردن ويژگي‌هاي زنانه، بايد آنها را ستود. آنان همچنين معتقدند كه اين ويژگي‌ها مي‌توانند موجب ارتقاي نقطه نظرات رهايي بخش فمينيستي شوند. نل نادينگ94، نانسي ‌هارت‌ساك، لوسي ايريگاري95 و هلن سي‌ساكس96 را مي‌توان در اين گروه جاي داد.
از نظر ذات‌گرايان انساني‌اي مانند شيلا بن حبيب97، جودي ‌گرانت98، مارتا نس بوام99 و سوزان مولر اوكين100؛ اگرچه ممكن است سوژه زنانه در مجموعه‌اي از زمينه‌هاي متغير قرار گيرد، داراي احساسي از خويشتني، استقلال و عامليت است كه مي‌تواند برمبناي اصولي مورد توافق، به سمت جامعه‌اي به لحاظ جنسي برابر حركت كند. اگرچه ذات‌گرايان انساني به وجود تفاوت‌هاي تاريخي و اقتصادي بين زنان اذعان مي‌كنند، فارغ از پيشينه‌هاي اجتماعي و فرهنگي؛ قائل به وجود نوعي قابليت انساني براي دريافت اخلاقي منطق هستند. بنابراين، زنان با همفكري و استفاده از فرآيندهاي ارتباطي برابري‌خواهانه، مي‌توانند نهايتاً به نوعي توافق بر سر اصول اخلاقي دست يابند. به‌علاوه، از نظر اين دسته از متفكران، اين قابليت اخلاقي عقل، ويژگي تعريف‌‌كننده ذهنيت زنانه است.
همچنين ذات‌گرايان انساني برآنند كه از آنجا كه مردان و زنان در قابليت تعقل مشترك هستند، ارتباط و گفتگوي منطقي بين آنان ممكن است، اگرچه كه چنين ارتباطي احتمالاً به يكباره تفاوت در قدرت (به لحاظ سياسي، اقتصادي و اجتماعي) كه زنان و مردان را از هم جدا مي‌كند، را از ميان برمي‌دارد. برعكس، ذات‌گرايان زيستي معتقدند ذهنيت زنانه زنان به واسطه ويژگي‌هاي بيولوژيك آنان تعريف مي‌شود. از منظر آنان، دو جنس متفاوت هستند، زيرا در عناصر زيستي مختلفي ريشه دارند كه عميق و غيرقابل تغيير هستند. بنابراين ارتباط و گفتگو بين زنان و مردان، فارغ از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع ماقبل مدرن Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع فمينيستي، طريق، انديشه