پایان نامه ارشد با موضوع روابط قدرت، برتراند راسل، دولت مدرن

دانلود پایان نامه ارشد

انواع سلطه در تفکر ماکس وبر يعني سه‌گانگان معروفي که هريک نمايانگر جامعه‌اي است که در آن شکل يافته عبارت‌اند از:
1- سلطه‌ي فرهمندانه (کاريزمايي)
2- سلطه‌ي سنتي
3- سلطه‌ي قانوني- عقلاني
سلطه‌ي کاريزمايي بر پايه‌ي سرسپردگي غيرعادي به قداست يک شخص، يک قهرمان يا به شخصي است که خصائلي نمونه دارد. اين نوع از سلطه را وبر نه در چارچوب مفاهيم سلطه‌ي شخصي‌ بلکه در قالب امر غيرعادي در برابر امر عادي توصيف مي‌کند. اين نوع سلطه، بر سنت و بر قانون موضوعه متکي نيست، بلکه بر قانون وحي شده يا احتمالا بر قانون استنتاج شده اتکا دارد. “اين‌ها سنخ آرماني‌اند و به سنخ بندي کنش مربوطند، به ويژه در مورد اقتدار قانوني- عقلاني و سنتي. همچنين نظم تاريخي ممکني نيز در مورد آن‌ها وجود دارد (باز اين مورد در سلطه‌ي سنتي و قانوني- عقلاني آشکارتر است). در عمل هر سه نوع در هر موقعيتي همزيستي دارند؛ ولي احتمالا يکي از اين سه برجسته تر است. گروه‌هايي که برسر قدرت رقابت مي‌کنند ، همواره سعي در دگرگوني امکاناتشان دارند، بنابراين در جامعه‌ي مدرن به ويژه بي ثباتي ذاتي در شکل سلطه وجود دارد (کرايب،231:1382 -230). “توجه وبر در وهله‌ي نخست بر اختلافات اساسي معطوف است که ميان سلطه‌ي شخصي با سلطه‌ي غيرشخصي و سلطه‌ي سنتي با سلطه‌ي عقلاني وجود دارد .با تحول شکل فرمانروايي فردي به شکل دولت مدرن، اين شکل‌هاي فرمانروايي از ميان مي‌روند و جايشان را دولت مبتني بر قانون مي‌گيرد، يعني به مرحله‌ي تحولي رسيده‌ايم که سلطه بر اصول انتزاعي و جهان شمول متکي است و چارچوب تازه‌اي براي تأثير متقابل عقلاني شدن قانون شکلي و عقلاني شدن قانون ماهوي ارايه مي‌دهد.” (تدين،8:1379)
“ماكس وبر” به جاي واژه “قابليت”، از كلمه “فرصت” استفاده كرده‌است. به عقيده وي “قدرت عبارت است ازفرصتي كه در چارچوب رابطه اجتماعي به وجود مي‌آيد و به فرد امكان مي دهد تا قطع نظر از مبنايي كه فرصت مذكور بر آن استوار است- اراده اش را حتي به‌رغم مقاومت ديگران، بر آن‌ها تحميل كند. از ديدگاه وبر قدرت، مجال يك فرد يا تعدادي از افراد است براي اعمال اراده خود حتي در برابر مقاومت عناصر ديگري كه در صحنه عمل شركت دارند.” قدرت، نهاد يا ساختار نيست، توانايي نيز نيست تا گروهي داراي آن باشند، بلکه نامي است که به وضعيتي پيچيده و استراتژيك در جامعه‌اي معين داده مي‌شود. قدرت به دست آوردني نيست، ربودني و تقسيم‌شدني هم نيست. چيزي نيست که نگه داشته شود يا از دست برود. کارکرد قدرت از نقاطي بي‌شمار، در جريان کش‌و قوس روابطي نابرابر و ناپايدار، آغاز مي‌شود. قدرت از پايين سر بر مي‌آورد، يعني اصل در روابط قدرت ومحرک آن، اختلاف همه ‌جانبه و دوگانگي از بالا به پايين است (گالبرايت،1381: 8 و فروند، 1362: 140).
به نظر مي‌رسد نظر ماکس وبر درباره‌ي قدرت از لحاظ تاکيد بر عنصر نيت يا “اراده” با نظر راسل همسو باشد اما از لحاظ تاکيد بر توانمندي تحقق آن و در اين نظر که مقاومت، چه بالقوه و چه بالفعل، با ويژگي‌هاي قدرت مربوط‌است، متفاوت به نظر مي‌رسد. ديدگاه‌هاي وبر و دال هر دو بر مفهوم “اِعمال قدرت بر” متمرکز است.
برتراند راسل قدرت را ايجاد آثار و نتايج مورد انتظار تعريف مي‌کند. از ديد راسل قدرت يک مفهوم کمي است که اگر دو فرد که داراي خواست‌هاي مشابه باشند، در نظرگرفته شوند، هرگاه يکي از آن‌ها بر همه‌ي خواست آن ديگري دست يابد، به اضافه خواست‌هاي ديگر، اين شخص از ديگري بيشتر قدرت دارد (راسل، 1362: 31 و راسل،1370: 29). راسل قدرت را در بعد سازماني و فردي مي‌بيند. يکي از صورت‌هاي قدرت‌فردي، قدرت پشت‌صحنه‌است؛ يعني قدرت درباريان، دسيسه‌گران، مردان (يا زنان) کم‌قدرت که از طريق روش‌هاي شخصي نفوذ دارند. آن‌ها به طور کلي ترجيح مي‌دهند که به جلوي صحنه کشيده ‌نشوند. نفوذ اينان در جايي تا بالاترين حد است که قدرت صوري جنبه‌ي موروثي دارد و در جايي به کم‌ترين حد مي‌رسد که قدرت را به پاداش و مهارت نيروي شخصي مي‌دهند (همان، 43).
از ديد کيت دودينگ قدرت داشتن، رسيدن به آن چيزي است که مي‌خواهيد، نه خواستن آن‌چه که مي‌توانيد به‌دست آوريد. قدرت افراد با توجه به منابعي که در هر وضعيت اجتماعي مي‌توانند به ميدان آورند، ارزيابي مي‌شود. اين منابع مي‌تواند منابع بيروني از قبيل پول، حقوق قانوني، اقتدار نهادي و هم منابع دروني مانند قدرت جسماني، قاطعيت و رغبت باشد (دودينگ، 1380: 87). به زعم وي اين‌که بگوييم “کنش‌گر الف قدرت دارد” چندان مفهومي ندارد؛ بايد بگوييم کنش‌گر الف قدرت انجام چه کاري را دارد. دودينگ دو مفهوم قدرت را از هم تفکيک مي‌کند: “قدرت براي” که متضمن همکاري است و “قدرت بر” که متضمن کشمکش است. به‌زعم دودينگ “قدرت براي” بنيادي‌ترين کاربرد اصطلاح “قدرت” است؛ در واقع “قدرت بر” شامل “قدرت براي” هم مي‌شود. “قدرت براي” و “قدرت بر” را مي‌توان به ترتيب “قدرت پيامدي” و “قدرت اجتماعي” ناميد؛ در مورد اول به‌اين دليل که قدرت با پيامدهايي همراه‌است که يا آن را ايجاد مي‌کند يا به‌ايجاد آن کمک مي‌کند و در مورد دوم، به دليل آن‌که ضرورتا متضمن رابطه‌اي اجتماعي، حداقل ميان دو کنش‌گر است؛ يعني توانايي کنش‌گر براي تغيير”ساختار انگيزه‌اي” کنش‌گر يا کنش‌گران ديگر، به‌گونه‌اي تعمدي تا به ‌بروز پيامدهايي منجرشود، يا به‌ايجاد آن‌ها کمک کند. دراين تعريف ساختارهاي انگيزه‌اي، مجموعه کامل هزينه‌ها و منافعي است که رفتار به شيوه‌اي خاص را توجيه مي‌کند (همان: 11-10).
آر. دبليو. کانل درکتاب”جنسيت ‌و قدرت”((1986ومردانگي‌ها (1995) يکي از کامل‌ترين تعبيرهاي نظري جنسيت را مطرح‌ مي‌کند. طبق نظرکانل، مردانگي‌ها بخش مهمي از نظم جنسيتي است و جدا از آن، يا جدا از زنانگي‌هايي که با آن همراه‌ است، قابل درک نيست. به گفته کانل، روابط جنسيتي محصول کنش‌هاي متقابل و فعاليت‌هاي روزمره‌ است. کنش‌ها و رفتارهاي مردم عادي در زندگي‌ شخصي‌شان به طور مستقيم به آرايش‌هاي اجتماعي جمعي در جامعه مربوط مي‌شوند. اين آرايش‌ها در طول مدت عمر و در نسل‌هاي متمادي به طور پيوسته باز توليد مي‌شوند اما دستخوش تغيير نيز قرار مي‌گيرند. کانل سه جنبه از جامعه را معرفي مي‌کند که در تعامل با يکديگر نظم جنسيتي يک جامعه را – الگوهاي روابط قدرت بين مردانگي و زنانگي که در سراسر جامعه رواج دارند- شکل مي‌دهند. طبق نظر کانل، کار، قدرت و تعلق رواني (مناسبات شخصي) بخش‌هاي جداگانه اما مرتبط جامعه هستند که همراه با هم عمل مي‌کنند و نسبت به يکديگر تغيير مي‌کنند. اين سه قلمرو جايگاه‌هاي اصلي تشکيل و تحميل روابط جنسيتي هستند. مقصود از کار، تقسيم جنسي کار هم در خانه (مثل مسئوليت‌هاي خانگي و بچه‌داري) و هم در بازار کار (مسائلي مثل جداسازي شغلي و دستمزد نابرابر) است. قدرت از طريق روابط اجتماعي مثل اقتدار، خشونت و ايدئولوژي در نهادها و در زندگي خانگي عمل مي‌کند.
کانل معتقداست که جلوه‌هاي بسيار مختلفي از مردانگي و زنانگي‌ وجود دارند در سطح جامعه، اين جلوه‌هاي متفاوت به‌صورت سلسله ‌مراتبي منظم مي‌شوند که به يک‌ اصل تعريف‌کننده معطوف ‌است؛ سلطه مردان به زنان. در راس اين سلسله ‌مراتب مردانگي هژمونيک قرار دارد که بر همه انواع ديگر مردانگي و زنانگي در جامعه مسلط است. واژه هژمونيک برگرفته از هژموني (تفوق و سيادت) و به معناي سلطه‌ي اجتماعي يک گروه معين است که نه از طريق زور و اجبار بلکه از طريق فعل و انفعال فرهنگي حاصل مي‌شود که به زندگي خصوصي و حيطه‌هاي اجتماعي گسترش و تسري مي‌يابد. به گفته کانل، مردانگي هژمونيک11 پيش و بيش از هرچيز به ناهمجنس‌گرايي و ازدواج مربوط مي‌شود، اما همچنين به اقتدار، کار مزدبگيري، نيرو و صلابت جسماني نيز مربوط‌ است. شماري ازمردانگي‌ها و زنانگي‌هاي فرودست، رابطه فرودستانه‌اي با مردانگي هژمونيک دارند. استدلال کانل اين است همه انواع زنانگي‌ها در موقعيت‌هاي فرودست مردانگي هژمونيک شکل مي‌گيرند. يکي از شکل‌هاي زنانگي- زنانگي مؤکد- مکمل مهم مردانگي هژمونيک است، اين زنانگي تابع منافع و اميال مردان است و مشخصه آن “فرمانبرداري، دلسوزي و پرستاري و همدلي است. در ميان زنان جوان اين نوع زنانگي به پذيرايي جنسي مربوط مي‌شود و در ميان زنان سالخورده‌تر حاکي از مادري است (گيدنز،1386: 175-174).
به زعم کانل جنس و جنسيت به صورت اجتماعي برساخته ميشوند اما در عين حال هويت و نگرش جنسيتي مردم پيوسته در حال جرح و تعديل و تنظيم است. براي مثال زناني که به مقوله “زنانگي موکد” تعلق داشتند ميتوانند به آگاهي فمينيستي برسند. اين امکان هميشگي تغيير، الگوهاي روابط جنسيتي را قابل فروپاشي و پذيراي قدرت عامليت انساني مي‌کند (همان، 177).
سي‌رايت‌ميلز و هانس‌هاينريش‌گرث، قدرت را صرفا امکان عمل انسان مي‌دانند به ‌نحوي که ديگري آرزوي آن را دارد. به زعم ميلز قدرت وسيله‌اي است براي دست يافتن به چيزي که که يک گروه طالب آن است و اين طالب بودن ملازم است با جلوگيري از دست يافتن گروه ديگر. اما اقتدار يا قدرت مشروع متضمن اطاعتي است داوطلبانه بر مبناي تصوري که شخص تابع از قدرتمند يا موقعيت او در سردارد (ورسلي، 1373: 485 و گرث و رايت‌ميلز، 1380: 221).
در ميان تفسيرهاي بسياري که در نظريات مختلف درباره قدرت ارايه شده، دو ديدگاه اصلي وجود دارد. در ديدگاه نخست، قدرت به مثابه توان کنشگر در تحقق اراده خويش، حتي به قيمت زير پا گذاشتن قدرت افرادي که در برابر او مقاومت ميکنند، مفهوم پردازي ميشود؛ تعريفي که وبر و بسياري ديگر از صاحبنظران استفاده کردهاند. ديدگاه دوم آن است که به قدرت بايد به مثابه سرمايه اجتماع نگريست. براي مثال، مفهوم قدرت نزد پارسنز به ‌اين ديدگاه متعلق است. اما به زعم جلاييپور و محمدي هيچ يک از اين دو شيوه تعريف قدرت به تنهايي مناسب نيست و بايد هر دو شيوه را به مثابه ويژگيهاي دوگانگي ساختار به هم پيوند زد. به نظر آنان منابع همان شالودهها يا ساختارهاي قدرتاند که ساختارهاي سلطه را تشکيل ميدهند. طرفين تعامل بر اين منابع تکيه ميکنند و خود اين منابع نيز از رهگذر دوگانگي ساختار بازتوليد ميشوند. قدرت به وسيلهي شکلهاي معيني از سلطه، به موازات رابطه نزديک قواعد با کردارهاي اجتماعي و در واقع به منزلهي بعد يا جزء اصلي آن کردارها شکل ميگيرد (جلاييپور و محمدي، 1388: 390-389).
در نظريه اجتماعي مارکس خاستگاه اصلي تمامي صور قدرت در توانايي‌هاي بالقوه انسان است، از نظر وي توانايي‌ها در روند تاريخ به ‌فعاليت درمي‌آيند. ماهيت جوامع ماقبل سرمايه‌داري چنان بود که توانايي‌هاي بالقوه مردم را بيان نمي‌ساخت. مشغله مردم در اين دوره تامين معاش، سرپناه و امنيت بود و ديگر فرصتي براي رشد استعدادهاي برتر آن‌ها وجود نداشت. گرچه سرمايه‌داري برخي از اين مسائل را حل نمود اما جامعه سرمايه‌داري به قدرکافي ظالمانه و سرکوبگر بود که به مردم اجازه تحقق توانايي‌هايشان را ندهد. مارکس در بحث از توانايي‌هاي بشر دو مفهوم قدرت و نياز را مطرح مي‌سازد و قدرت به منزله‌ي استعدادها، توانايي‌ها و قابليت‌هاي مردم تعريف مي‌شود.
در تئوري مارکس، قدرت بشر فقط آن‌چه که در حال حاضر ديده‌ مي‌شود، نيست بلکه گذشته تاريخي و آن‌چه که در آينده در اثر تغيير اوضاع اجتماعي مي‌توان بدان رسيد نيز مورد توجه قرار مي‌گيرد. نياز عبارتست از آرزو و خواستي که مردم نسبت به هر چيز که فعلا در دسترس نيست، احساس مي‌کنند. نياز به مانند قدرت شديدا تحت تاثير محيط اجتماعي قرار دارد، حتا در سطح خردترين سطح فردي نيز نياز و قدرت انساني را نمي‌توان بدون توجه به محيط بزرگ‌تر اجتماعي مورد بحث قرار داد. عنصرساختاري ديگر که مارکس بدان توجه نمود، تقسيم کار است. تقسيم کار جوامع جديد ريشه در صور اوليه خانواده دارد که در آن زن و کودکان برده‌هاي مرد هستند. به زعم وي تخصصي شدن وظايف، کنش‌گران را از فعليت بخشيدن به توانايي‌هاي خود باز مي‌دارد. قدرت از نظر مارکس خصيصه‌اي است که به‌صورت بالقوه در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع نهاد خانواده، روابط قدرت، جامعه مدرن Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع منابع قدرت، روابط قدرت، برتراند راسل