پایان نامه ارشد با موضوع دال و مدلول، ساختار متن، دستور زبان

دانلود پایان نامه ارشد

هاي 1915 ردپايي از زبان شناسي سوسور ديده مي شود. به عنوان بهترين نمونه بايد از همين اصطلاحات ساختار گرايي يا انسان شناسي ساختار گرا و يا حتي پساساختارگرايي نام برد. در ميان علوم مختلفي که از اين نظريه ها بهره برده اند علوم ادبي مسلما بيشترين سهم را دارند. به طوري که بايد گفت اصطلاح ساختار گرايي در مطالعات ادبي عموما براي اشاره به رويکردهايي استفاده مي شود که شديدا تحت نفوذ زبان شناسي قرار دارند، چرا که ساختار گرايي ادبي به طور دقيق از زبان شناسي و انسان شناسي ساختار گرا منشعب مي شود.561 در واقع مي توان گفت که همان گونه که سوسور کوشيد تا با رويکردي فرا زماني به مسأله ي زبان بنگرد، ساختار گرايان نيز با کنار گذاشتن مطالعه بر روي درون مايه ي آثار منفرد ادبي به سوي تدوين قوانين عام گام برداشتند.562 تاثير مستقيم نظريات سوسور در اين زمينه به حدي است که در تبيين ساختار گرايي گفته شده است ساختار گرايي بر اين باور است که عناصر متکثر بي شماري که مجموعا فرهنگ را تشکيل مي دهند در واقع يک نظام نشانه اي را به وجود مي آورند. تاثير تفاوت نشانه ها در ساخت معناي نشانه ها در اين جا هم قابل تعميم به نشانه هاي فرهنگي است، چرا که اجزاي متکثر و ناپيوسته اي را که ما مي توانيم در فرهنگ باز بشناسيم، به خودي خود فاقد معنا هستند و فقط در نظام نشانه ها معنا مي يابند.563 اهميت وجود نشانه ها و تفاوت در نشانه ها در مبحث ساختار گرايي به حدي است که گفته شده ساخت گرايي در گام نخست متکي بر اين درک است که اگر رفتارها و توليدات انسان معنايي داشته باشند بايد نظامي زير بنايي از تمايزات و قراردادها وجود داشته باشد که بتواند تحقق اين معني را ممکن سازد.564
همان گونه که عناصر و اجزاي سازنده ي جهان هستي، انديشه و نهايتاً زبان رابطهي مستقيم و تنگاتنگ با يکديگر دارند بايد گفت که تمامي عناصر يک متن نيز به هم پيوسته اند و کارکردهاي متعدد اين عناصر و رابطه ي ميان آن هاست که ساختار متن را تشکيل مي دهد.565
بايد گفت که آن چه از ديد ساختار گرايان اهميت فراوان دارد، در واقع آن چيزي نيست که مؤلف گفته، بلکه چگونگي شکل گيري آثار ادبي است که حائز اهميت است. نگاه دقيق و موشکافانه ي اين رويکرد به نوع چيدمان عناصر و روابط در آثار ادبي به حدي است که ديگر هيچ اثر يا مؤلفي را براي خواننده منحصر به فرد باقي نمي گذارد، در واقع در نگاه ساختاري مؤلف و نيت مؤلف به هيچ وجه نقشي ندارند566 و بر عکس در اين ديدگاه به خواننده ي اثر توجه ويژه اي شده است به طوري که بايد پذيرفت که از ديدگاه ساختار گرايي معناي يک اثر خاص ادبي محصول همکاري بين خواننده و ساختار است که معنا را به وجود مي آورد. در واقع ساختار گرايي مي کوشد تا خواننده ي اثر را با تجلي خاصي از يک ساختار همواره ثابت رويارو کند تا از طريق اين رويارويي به دريافتي نائل شود.567
مي توان گفت که در اصل علوم ادبي اي چون ساختار گرايي، نشانه شناسي، روايت شناسي و روايت شناسي ساختار گرا به طور پيچيده اي به يکديگر مرتبط و نهايتا وامدار يکديگر هستند که البته زبان شناسي و به ويژه زبان شناسي سوسوري سرچشمه ي اصلي تمام اين مباحث به شمار مي رود. پيچيدگي و ارتباط اين مباحث با يکديگر به حدي است که به خصوص هر چه پيش تر مي رويم محال است که نشانه يا ردپايي از نظريه هاي مختلف هر يک از شاخه ها را در لابلاي مباحث ديگر مشاهده نکنيم. در واقع ساختار گرايي نهايتاً مي کوشد تا نمودار و دستورالعمل جامع و مشابهي را براي روايت داستان هاي متفاوت ترسيم کند و مشخصه ي اصلي اين رويکرد هم توجه به روش مندي و تمرکز بر ساختار هاي زير بنايي اي است که شکل گيري داستان ها را امکان پذير مي کند.568
بنابراين چنان که مشاهده مي شود ساختار گرايي منجر به توليد و توجه به روايت شناسي مي شود. البته در تعريف روايت شناسي هم با نظريه هاي مختلف و گاه حتي متفاوتي روبه رو مي شويم. اما آن چه که مسلم است اين نکته است که هدف نهايي روايت شناسي کشف الگوي جامع روايت است که تمامي روش هاي ممکن روايت داستان ها را در بر گيرد . در واقع همين روش ها هستند که توليد معنا را ميسر مي کنند.569
در مورد روايت و روايت شناسي آن چه که بسيار مهم است اين است که روايت حقيقتي است انکار نشدني که در تمامي لحظات و عرصه هاي زندگي بشر حضور و وجود داشته و دارد. در واقع در گفتگوي از روايت بايد بپذيريم که روايت در اسطوره، افسانه، حکايت پند آميز، قصه، رمان کوتاه، حماسه ، تاريخ، تراژدي، درام، کمدي، لال بازي، نقاشي، پنجره هاي داراي شيشه نگاره، سينما، داستان مصور، اخبار رسانه ها و حتي گفت و شنودهاي روزمره حضور دارد.570
بنابراين و با تکيه بر اين سيطره ي عظيم مي بينيم که روايت مسأله اي است بسيار عام و فراگير که همواره با ما بوده و هست. اما آن چه که به طور خاص به آن پرداخته شده است مسلما داستان ها و روايات مکتوب منظوم يا منثوري است که اگر چه طي قرن ها و ساليان متمادي و متفاوت نگاشته و توليد شده است اما مسلما زير بنايي مشابه و گاه حتي متحد داشته است.
بنابراين مي توان گفت روايت شناسي علمي است که کوشيده اين تشابه و هماهنگي و راز آن را کشف و افشا نمايد. اگر چه فهرست نه چندان کوتاه بالا عميقاً نشان دهنده ي جايگاه روايت در جهان است اما تعريفات ارائه ي شده ي ديگر در اين زمينه هم پذيرفتني و قابل ذکر هستند. بايد گفت که روايت اصطلاح عامي است که براي هر آن چه قصه، داستان يا حکايتي را نقل مي کند به کار مي رود. در زبان انگليسي هم اصطلاح narrative به هر قسم روايت که داراي حادثه، شخصيت و نقل گفتار و اعمال شخصيت ها باشد، خواه نظم يا نثر اطلاق مي شود.571 و روايت شناسي يا narratology شعبه اي از رويکرد علمي نسبتا نويني است که دغدغه ي اصلي آن شناسايي عناصر ساختاري و حالت هاي مختلف ترکيب اين عناصر در روايت ، شگردهاي متکرر روايت و تحليل انواع گفتمان در روايت مي باشد.572 اما در مورد تعريف روايت و روايت شناسي بايد اين نکته ي دقيق و ظريف را پذيرفت که روايت همانا منطقي است که هرگز نمي توان توضيحش داد بلکه هميشه بايد روايتش کرد. در واقع تعريف واژه ي روايت متغير و هنوز منتظر است تا کسي بيايد و بهترين تعريف را ارائه کند.573
ذکر تعاريف تخصصي، طولاني و گاه پيچيده اي که در اين موارد ارائه شده است در اين جا مسلما سخن را به درازا مي کشاند. و از همان نکاتي که ذکر شد مي توان به اين نتيجه رسيد که هر شکل روايت، هر گونه گزارش و هر نوعي از انواع متعدد روايت که قبلا ذکر شد همگي استوارند بر گزارش داستاني و از همين روست که شناخت ساختار روايي داستان يکي از مهم ترين نکته ها در پژوهش ادبي است و از دوران فرماليست هاي روسي درمرکز توجه پژوهشگران قرار گرفته است.574
به هر صورت بايد گفت که ساختار روايت شيوه اي است که داستان ها ـ به معناي وسيع کلمه ـ از طريق آن نقل مي شوند. 575 و درنتيجه روايت شناسي هم در پي شناخت و تبيين اين شيوه هاست اگر چه گفته شده است که مي توان روايت شناسي را شاخه اي از نشانه شناسي دانست که مي کوشد تا ساختار و مناسبات دروني نشانه ها را در متن باز يابد576 اما به نظر مي رسد که در واقع روايت شناسي گونه اي ديگر از ساختار گرايي است که با ساختار بنيادين درون مايه ي داستا ن ها کار چنداني ندارد بلکه بر ساختار روايت متمرکز است.577
افراد و پژوهشگران زيادي با مليت ها و نگرش هاي مختلف و متفاوت به بحث و نظريه پردازي در مورد روايت و روايت شناسي پرداخته اند که شايد بتوان ولاديمير پراپ را در اين زمينه به عنوان نخستين پيش آهنگ معرفي کرد. او در اثر معروف و ماندگارش “ريخت شناسي حکايت”578 به مطالعه و بررسي ويژگي هاي مشترک در قصه هاي فولکلوريک روسي پرداخته است579 و فهرستي از اين ويژگي ها و شخصيت هاي مشترک در قصه هاي پريان را ارائه کرده است. اين پژوهش پراپ بعدها محرک و اساس کار دو تن از ساختار گرايان معروف شد، که يکي از اين دو کلودبرمون (متولد 1929) بود او در کتاب منطق داستان کوشيد تا به ياري منطق قاعده اي همگاني در مورد روايت داستاني بيابد و اساس کارش نيز استوار بر آثار پراپ بود.580
اما پژوهشگر ديگري که هم عصر با کلودبرمون بوده و در اين زمينه مطالعه مي کرده، اي . جي. گرماس است که رويکرد دقيق تري به روايت را در الگوي پيشنهادي او مي توان مشاهده کرد.581
آلژيرداس ژولين گرماس، متولد 1917 در ليتواني، به سال 1949 از سوربن دکتراي ادبيات گرفت. او پس از انتشار کتاب معناشناسي ساختاري در 1966 و درباره ي معنادر 1970 به عنوان مهم ترين نظريه پرداز ” معنا شناسي روايت” شهرت يافت. در 1976 هم زمان دو کتابش به نام هاي موپاسان، نشانه شناسي متن و نشانه شناسي علوم انساني منتشر شدند. گسترش نظريه هايش را مي توان در فرهنگ مستدل نظريه ي زبان يافت که به سال 1979 انتشار يافت. درباره ي معنا.دو، به سال 1983 منتشر شد که واپسين کار اوست582.
گرماس نيز در ابتدا اساس کار روايت شناسي خود را بر پايه ي “ريخت شناسي حکايت” پراپ استوار کرد.583 به طوري که کتاب معناشناسي ساختاري او با پژوهش پراپ بر روي قصه هاي روسي پريان قرابت دارد.584
اما در واقع گرماس از ژانر خاصي که مورد بحث پراپ بود فراتر رفت و کوشيد تا “دستور زبان” داستان را بيابد585 او که در تحليل متن و داستان به شدت متکي و پايبند به ساختار بوده است معتقد بوده که طرز نگاه پراپ بسيار درگير درون مايه است و به اندازه ي کافي ساختاري نيست. بنابراين او به شيوه اي کاملا ساختار گرا ساختار بنياديني را تعريف کرد که امکان شکل گيري معنا را فراهم مي آورد.586 در واقع کار گرماس را مي توان به نوعي مکمل کار پراپ به حساب آورد اما او در مقايسه با پراپ شرح چيره دستانه تري از اين روند به دست داد. اگرچه پراپ توانست قواعد عام حکايات مورد بررسي اش را استخراج کند ولي الگوي او همچنان با شخصيت هاي داستاني سروکار داشت.587 اما گرماس شخصيت هاي داستان را بر اساس الگوي کنش دسته بندي کرد.588 يعني بر اساس آن چه که انجام مي دهند نه آن چيزي که هستند. علاوه برنوع دسته بندي شخصيت ها کارگرماس يک تفاوت اساسي و آشکار ديگر با کارپراپ دارد و آن اين است که او بر خلاف پراپ که دسته بندي هفت گانه اش از شخصيت هاي حکايات فولکلوريک را خاص اين حکايت ها مي ديد و آن را تعميم نمي داد معتقد است که مي توان تعداد اندکي از الگوي کنش شخصيت ها را يافت و از اين الگو ها منطق جهان داستان را آفريد. او کوشيد تا بر اساس اين الگوي کنش ها اساس و قاعده ي ظهور رخدادها در داستان را بيابد.589 اگر چه اين الگوي کنش مطرح شده توسط گرماس بسيار انتزاعي است اما بايد پذيرفت که مي تواند روايت به مفهوم عام را توصيف کند و تمامي عناصر احتمالي يک روايت و انواع ترکيبات اين عناصر در متون ادبي و غير ادبي را مشخص سازد.590 بنابراين از ديدگاه گرماس در تحليل هر داستان بايد الگوي کنش را بيابيم و نه چيز ديگري را،چرا که تنها آن جا که شخصيت ها در مناسبت با کنش قرار گيرند مي توان نقش ويژه ي آن ها را شناخت.591
در واقع تمامي اين نظريه ها و تلاش ها از سوي گرماس و همچنين برمون به خاطر اين است که آن ها مي خواسته اند نسبت ميان شکل و معنا را بيابند592. چون خود گرماس هم معتقد است که معناي متن آن سان که ساده پنداشته مي شود از معناي جمله ها به دست نمي آيد.593 او فهم ” ساختارهاي بنيادين معنا شناسيک ” را درک اشکال مي داند.594
بنابراين گرماس با انتشار کتاب ها و نظريات خود توانست ساختارگرايي را که تا آن زمان تحت نفوذ پراپ قرار داشت تدريجاً به مسير ديگري هدايت کند.595 در واقع گرماس در متن داستان قائل به همان نظريه ي معروف دال و مدلول بوده است و وظيفه ي خود را يافتن ساختار ابتدايي دلالت و به گونه اي خاص شناخت دلالت متن ادبي مي دانست.596 مي توان به طور کلي نظريه ي گرماس را اين گونه تبيين کرد که تمام روايات بر روي اسکلت و چارچوبي مستحکم و دروني ساخته و پي ريزي شده اند، و اين

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع داستان کوتاه، ساختار زبان، مواد مخدر Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع عوامل بازدارنده