پایان نامه ارشد با موضوع دابشليم، بسيار، مملكت، بدين

دانلود پایان نامه ارشد

تجربه و امتحان اكثر چنان واقع گشته كه2875 شامت آن فعل به مهيّج و محرّك آن عايد شده است و آن كس را2876 مستوجب دولت و مستلزم سعادت بوده2877 و از اخوات2878 و نظاير اين تمهيد يكي قصّه دابشليم هند2879 است.

حکايت
چون سلطان محمود را فتح سومنات2880 ميسّر شد، خواست تا سالي آنجا مقيم گردد، چه مملكت به2881 طول و عرض بود و نوادر و غرايب2882 آن بسيار. در نواحي آن ولايت چندين كان بود كه زر خالص از زمين مي رست2883 و ياقوت تمام مملكت هند را معدن سرنديب بود كه از توابع آن مملكت است. اركان دولت گفتند: خراسان را كه به چندين مصاف همه با دشمنان2884 برابر2885 به دست آمده باشد بگذاشتن2886 و سومنات را دارالملك2887 ساختن بسيار بعيد است. في الجمله، عزم معاودت كردند. سلطان فرمود كه جهت ضبط و حفظ آن كسي2888 مقرر گردانيد2889. اعيان حضرت2890 گفتند: ديگر بدين ولايت2891 اختيار و بر اين مملكت اقتداري زيادت نخواهد بود مناسب آن است كه از اهالي همين ممالك به كسي مفوّض گردد. سلطان در آن باب با هوداران و دولت خواهان آنجايي استشاره فرمود. بعضي از ايشان2892 گفتند: هيچ طايفه از سلاطين اين ديار در حسب و2893 نسب2894 به دابشليمان2895 نمي رسد و امروز از آن دودمان يكي2896 مانده و در صورت2897 براهمه2898 به حكمت و رياضت مشغول است. اگر سلطان، اين ممكلت بدو دهد شايستگي آن دارد. بعضي انكار كردند و گفتند: شخصي بدخلق است و به ذلّ الهي گرفتار و اعراض و ارتياض2899 او2900 نه به اختيار است2901 بل چند نوبت در دست برادران خود اسير2902 گشته و به جان زينهار خواسته و پناه بدين جايگاه آورده. امّا دابشليم ديگر هست از اقارب او. بس عاقل و عالم و براهمه2903 او را به حكمت معتقدند و حالا در آن2904 ولايت پادشاه است. اگر سلطان، اين مملكت بدو موسوم گرداند و به نام او منشور فرستد وي بدين جا آيد و اين ممالك را چنانچه حق آن باشد مضبوط و معمور گرداند و چنان صادق [30ر] و صحيح العهد2905 است كه چون باج2906 و خراج به ذمّه گيرد با وجود اين بعد مسافت هر ساله به خزانه2907 غزنين2908 فرستد2909. سلطان فرمود: اگر وي پيش من مي آيد2910، التماس او مبذول مي افتد2911. وليكن كسي2912 كه در اقليم هند به سلطنت موسوم2913 باشد و تا اين غايت خدمتي نكرده و اظهار دولت خواهي ننموده، ملكي بدين عظمت چرا بدو بايد داد؟
القصه، دابشليم مرتاض را طلب فرمود و مملكت بدو داد. وي خراج به2914 ذمّه گرفت و گفت: هر چه امر حضرت باشد در همه عمر خلاف آن نكنم و تمامت زر و ياقوت معادن، به خزانه فرستم. امّا از خويشان من دابشليم ديگر هست و با من در غايت عداوت. چند نوبت ميان ما قتال و حرب واقع گشته2915 و شک نيست که چون از رفتن سلطان واقف گردد قصد جانب من مي کند و چون هنوز مرا عدّ2916 و عدّتي نيست من مغلوب مي گردم2917 و او بر ممالک مستولي2918. اکنون اگر سلطان به جانب او نهضت فرمايد و شرّ او را از من دفع کند مساوي خراج خراسان و زابلستان و کابلستان هر سال به خزانه غزنين فرستم.2919 سلطان فرمود که چون ما به نيّت غزا بيرون آمده ايم و سه سال2920 شده که ما به غزنين نرسيده ايم گو2921 سه سال و شش ماه باش و2922 متوجّه آن ولايت2923 شد و اهالي آن مملکت دابشليم مرتاض را گفتند: نيکو نمي کني که سلطان را بر قصد او تحريص مي کني. کسي را خداي عزّوجل عزيز گردانيده و استحقاق عزّت ارزاني داشته به سعي و سعايت تو ذليل نخواهد شد و اين سخن به سلطان نيز رسانيدند. بسيار متردّد شد2924 امّا چون نهضت و توجّهي فرموده بود نقض آن پيش او مرضي ننمود. في الجمله بدان ولايت رفت و ممالک آن دابشليم را فتح گردانيد و او را اسير كرد و به دابشليم مرتاض سپرد. وي گفت: در دين ما کشتن ملوک عيب2925 عظيم2926 است و تمامت سپاه از پادشاهي که به خون پادشاهي ديگر2927 راضي شود متنفّر2928 مي گردند و از وي تمرّد مي کنند. آئين2929 سلاطين اين اقليم آن است که چون بر دشمن قدرت يابند. در تحت تخت خود، خانة تاريک بسازند و او را در آنجا بر مسندي نشانند و ابواب و مداخل آن خانه مسدود گردانند. الّا سوراخي که هر روز از آن جا خاني2930 در آن خانه گذارند و باز استوار کنند و تا اين پادشاه بر آن تخت است سال هاي بسيار هر روزه اين خان2931 مي فرستند. [30چ] و حال آنكه در همان روزهاي اوّل2932 آن كس2933 مرده است. و نيز چنان باشد كه تا مدّتي زنده بماند.2934 اکنون چون مرا قوت آن نيست که او را بدين صورت2935 مقيد دارم، اگر سلطان با خودش به غزنين برد و چون من ضبط اين مملکت بکنم و تمکّني2936 يابم او را2937 نزديک من فرستد تا به همين کيفيّت محبوس دارم.2938 بر اين مقرّر2939 مراجعت فرمود. دابشليم مرتاض در سومنات به سلطنت بنشست و متعاقب 2940از عقب سلطان، غرائب و نوادر هند مي فرستاد و ارکان دولت را به انواع2941 خشنود2942 مي گردانيد. چندان که در ملک متمکّن شد. خزانه جواهر جهت سلطان روان کرد و دشمن خود را طلب داشت. سلطان در فرستادن متردّد شد و نخواست که کسي را به دست2943 دشمن سپارد. امّا چون اعيان بارگاه2944 را به بذل اموال، حامي خود گردانيده بود، همه گفتند: بر کافر و مشرک چرا ترحّم بايد کرد و نيز خلاف وعده که به زبان مبارک خود فرموده باشند از سلطان نسزد و نيز به مخافت آن کس مودّي گردد2945 و مملکت از دست او بيرون رود. في الجمله آن جوان2946 را به کسان دابشليم سپردند و به ملوک هند امثله فرستادند که او را به سر حدّ سومنات رسانيد2947. چون او را بدان مملکت رسانيدند، دابشليم فرمود تا محبسي که مقرّر بود در زير تخت او بساختند و قاعده ايشان آن بود که دشمني را كه به نزديک مستقر سلطنت رساندند يک منزل بيرون آيند و طشت و ابريق2948 خاصّه2949 بر سر او نهند و پياده در پيش اسب خود مي دوانند تا به بارگاه. بعد از اين پادشاه بر سرير بنشيند و دشمن را به مجلس معهود برند و بر آن مسند بنشانند. پس به همين قاعده دابشليم بيرون آمد اتّفاقاً2950 هنوز آن جوان را نرسانيده بودند. دابشليم هواي2951 شکار کرد و بسيار به هر طرف بتاختند و هوا گرم شد و سپاه هر کس به گوشه اي فرود آمدند. و دابشليم نيز در سايه درختي نزول كرد و به خواب رفت. رومال سرخ بر روي پوشيده داشت. در هندوستان جانوران شکاري سخت چنگال تيز2952 منقار بسيار است. يکي از آن [جانوران]2953 مي پريد.2954 رومال سرخ ديد و پنداشت 2955مگر گوشت است. [31ر] از هوا درآمد خود را بر روي دابشليم زد و چنگال بيفشرد و منقار فرو برد. چنانچه از صدمت منقارش يک2956 چشم2957 او کور گشت. آشوب در ميان ايشان2958 افتاد. در اين حال آن جوان را برسانيدند. چون دابشليم کور گشته بود2959 و ضايع شده2960 و غير آن جوان2961 کسي استحقاق ملک2962 نداشت؛ همگنان به پادشاهي بر وي سلام کردند و معدودي چند را که مخالف بودند مقهور گردانيدند. القصه، همان طشت و ابريق2963 که از اين2964 جوان آورده بودند بر سر آن دابشليم2965 نهادند و2966 مي دوانيدند تا بارگاه و از آنجا به زندان معهود فرستادند.
مراد از ايراد اين حکايت آنکه چون عزّت به صفت استحقاق باشد؛ مستحق آن هرگز به سعي بدخواه ذليل نشود و اگر ناگاه قصوري واقع شود؛ سلسله عنايت الهي به آخر متحرّک شود و درجه عزّت به اضعاف مرتبه اول برسد و هر کس در صدد خلاف او باشد، مخذول و مقهور گردد و او مظفّر و منصور.2967
ديگر2968 جانب ساير ملازمان
که رعايت جوانب ايشان ملحوظ است. چون ندماء مجلس جشن2969 و اصحاب سيف و ارباب قلم.
امّا رعايت فرقه اوّل که نديم مجلسند. جماعتي كه به مجلس ملوك رسند2970 و متقلّد امر ملازمت باشند و در پيش2971 سلطان حکايت توانند گفت. مقتضي تدبير آن است2972 به قدر التفات خاطر سلطان،2973 جانب هر يک به اکرامي که مناسب آن2974 تواند بود مرعي باشد. نه بر سبيل اعلان و اظهار بل به طريق اخفا و اضمار. چنانچه متعدداً مذکور شد و از آزار خاطر هر فردي2975 از ايشان بدانچه2976 ممکن باشد احتراز2977 نموده شود. و نظر بر قلّت2978 مقدار و عدم اختيار2979 و اعتبار ايشان نبايد داشت2980، بل مجرّد دخول و خروج و گفت و شنيد ايشان را رتبه عليه بايد دانست. چه اگر به سبب تحقير روع ماده عداوت از باطن هر يک واقع نگردد ممکن است که وقتي ديگر ضرري2981 متولّد شود؛ مثل آن که ممد و معاون بدخواهي گردد2982 و يا خود درجه او2983 ترقي کند. به استعلال2984 و مجموع اين محتملات ضررهاست و دفع ضرر متوهم عقلاً واجب. پس تدارک آن لازم و مآل اين سخن به همان ضابطه منتهي شود که چند چيز است [31چ] خورد2985 که2986 آن را بزرگ مي بايد دانست2987؛ آتش و بيماري و دشمن. چه ممکن است که اين2988 در اوّل اندک باشد به2989 آخر جهاني بسوزد. و ماده بيماري هر چند در ابتدا ضعيف باشد به انتها موجب هلاک نفس گردد. و دشمن در آغاز امر با آنکه حقير2990 و عاجز نمايد به انجام کار، عظيم و قوي شود. پس شرّ او را اندک نبايد شمرد؛ تا رنج بسيار نبايد برد. و دشمن نيز خاصّيت گناه2991 دارد؛ اگر کسي او را بزرگ داشت و وقعي و محلّي نهاد؛ البته در تدارک آن اهمال نمي ورزد و2992 به کلّي مندفع شود و الّا كه2993 آن را خورد انگاشت؛ از آن غفلت مي نمايد تا مضرّت هرچند2994 بيشتر واقع مي گردد.
حکايت2995
فضل2996 ربيع پيش ابوالحسن معبّر رفت2997؛ که از احفاد ابن سيرين بود، گفت: به خواب ديدم که شخصي در غايت عظمت و قوّت2998 متوجّه من گشت و با من بر2999 آويخت. من نيز به حدّ3000 تمام بدو مشغول گشتم و به آخر او را بيفکندم و با خاک برابر گردانيدم. بعد از آن شخصي ديگر در غايت حقارت پيدا شد و قصد جانب من کرد. با خود گفتم: آن شخص را با3001 آن همه صلابت بيفکندم،3002 اين خود ضعيف و حقير است. حاجت به زيادت اهتمامي نخواهد بود. کار او را آسان گرفتم. چون به من مشغول گشت؛ به يک لحظه مرا چنان بيفکند که بيم هلاک بود. از هيبت اين حالت بيدار شدم. ابوالحسن گفت: اين دو دشمن که تو ديده اي نمودار3003 گناهان تواند. اوّل را خرد نداشتي و بزرگ پنداشتي به زودي مندفع شد. و از وي هيچ مضرّت3004 به تو نرسيد. دوم را خوار3005 گرفتي و به دفع او اهتمام ننمودي، غالب شد و تو را به درجه هلاک رسانيد و دشمن به عينه همين مثال است. اگر به جانب او به جدّ تمام توجه واقع رود تدارک امر او مي تواني نمود و ضرر او مکفي3006 مي گردد و الّا كه تجاهل3007 و تساهل3008 ورزيده شود به آخر نتيجه نامرضي دهد.
محافظت جانب اهل سيف و قلم3009
اصحاب سيف را به صلاح و فساد امر وزارت تعلّقي نيست و منافع و مضار آن با جانب ايشان نسبتي ندارد و تراضي ايشان بس به سهولت حاصل توان کرد و با اندک التفاتي بسيار ممنون باشند. امّا تمام لطف تدبير در باب ارباب3010 قلم به تقديم بايد رسانيد و ملاحظه جانب [32ر] ايشان مهمترين امور است و مدار کار3011 بر آنچه سابقاً مذکور شد که همچنان که سرير سلطنت بي اصحاب سيف متمکّن نمي گردد، مسند وزارت بي ارباب قلم متمهّد3012 نمي شود.3013
عبدالحميد احمد در وصيّت فرزند خود مي گويد: درجات مهّمات مملکت را به احوال کتّاب3014 موازنه بايد کرد و به هر يک از ايشان کاري که مناسب او باشد تفويض بايد نمود و ايشان را3015 به هيچ حال از جانب خود نااميد نشايد داشت و به اجتماع ايشان بر درگاه پادشاه راضي نبايد بود. چه از مجالست و مرافقت جمعي خاصّه كه اکثر مخالف و دائماً به جانبي متوجّه باشند، مفاسد بسيار متولد مي شود.

حکايت
مشهور است که وقتي نوشيروان3016 در امور دولت، سخني از خفايا و اسرار ملکي با بوذر جمهر گفت و غير او با هيچ کس نگفته بود. بعد از آن همان حکايت به سمع او رسانيدند و تا چند نوبت همين صورت3017 واقع مي شد. که آنچه با او مي گفت از ديگري مي شنيد و از کمال محرميّت و وفور دانش او غريب مي دانست که اسرار پادشاه پيش کسي اظهار کند. کيفيّت اين حال از وي استفسار کرد. و بوذر جمهر تأمّل بسيار کرد و گفت: حاشا! که زبان خود را3018 محرم سرّ سلطان گردانيده باشم.3019 وليکن اين صورت به واسطه آن است که جمعي از اصحاب کياست مجتمع شده، همه روز ملازم درگاهند و به هر وقت که پادشاه بنده را طلب فرمايند ايشان با يکدگر انديشه کنند که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع سلطان محمد، ظاهر و باطن Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک، دانشگاه تهران، ظاهر و باطن