پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک

دانلود پایان نامه ارشد

با2448 اقطاعات فاخره يا مرسومات وافره و امثال ذلک، پس اجتهاد در آن بايد نمود که از ممرهاي مرضي2449 جزو2450 نقصان آن به پادشاه2451 نموده آيد و اگر کسي ديگر از نيکوخواهان در غيبت2452 آن کفايت را به عرض2453 رساند اولي و احسن باشد2454.
حکايت
خواجه نظام الملک مي گويد:2455 از جملة خزاين سلطان آلب ارسلان يکي مخزن قلعه کيو بود در نواحي فراهان و سلطان را بدان اهتمام تمام. چه اگر حرکتي از خراسان به عراق يا از عراق به خراسان واقع بودي2456 هر تربيت2457 و استعداد که در آن نقصان ظاهر مي گشت از آنجا تدارک کرده مي شد. سالي که نهضت ثاني به صوب روم اتّفاق افتاد و عساکر به ري رسيدند و بسياري از مواجب و ارزاق الجند2458 و غير آن باقي بود. و چون سلطان بارها مي گفت که تا تمام ممالک روم صافي و مستخلص نخواهد شد2459 مراجعت ممکن نيست و لااقل سه2460 سال کامل توقّف واقع خواهد بود. بدان سبب بعد از استشاره و استجازه2461 سلطان فرموده شد2462 تا آن وجوهات از خزانة قلعه کيو بدادند. بعد از آنکه از روم معاودت نمودند، زمان توجه از اصفهان به خراسان گذار بر نواحي آن قلعه افتاد، سلطان گفت2463: خزانه 2464اين موضع ذخيره بسي2465 با منفعت بود. چه مقدار از آن بيرون رفته باشد؟ در دفاتر احتياط2466 نموده شد. هزار [21چ] هزار هزار2467 درم بود. سلطان فرمود که تدارک اين مبلغ بزودي مشکل توان کرد. چون دلتنگي او مشاهده کردم از مجلس بيرون آمدم و هم در اين ساعت صد اسم از اسامي هر صاحب عهده که در ممالک بودند نوشته شد و از املاک خاصّه سلطان که تعلّق بديشان داشت؛ چون قنوات و مستقلّات جديد و هم2468 امثال آن که داخل جمع قديم نبود از حين نهضت روم تا وقت مراجعت به اسم هر يک ده2469 هزار درم اطلاق رفت و حسب الاتّفاق موسم تواتر ارتفاعات بود. به موعد سه ماه مقرّر شد که به خزانه قلعه كيو برسانند. بعد از آن به جهت بعضي مهمّات2470 طرف ري رفتم. روزي ديگر سعيد2471 عارض آن حکايت را مفصّلاً به عرض حضرت رسانيده بود و سلطان بسيار اظهار خشنودي کرده و خواجه ابوعلي شاذان2472 را به نيکويي ياد آورد.
ديگر، از مراقبت جانب پادشاه آن است که سعي نمايد تا در حق او از همه کس دعاي بخير2473 حاصل کند و آن به انتشار2474 عدل و احسان و2475 انصاف باشد.
ديگر، در ابقاء ذکر جميل پادشاه بايد کوشيد و آن به اظهار حسن سيرت و راستي و عدالت باشد با جميع خلايق. چه از سلاطين هر کس که نام بر صفحات ايّام به نيکوئي باقي گذاشته از يمن معدلت وزير بوده و اگر به عکس اين بوده به همين قياس.
ديگر، هرچند از پادشاه مباسطت و عنايت و تقرّب و تربيت مشاهده افتد، به هيچ باب بر آن اعتماد نشايد نمود و احتياط در آن2476 امور بيشتر بايد كرد و خوف بر دل افزون بايد داشت2477 و مساعي که موجب آن عنايتها باشد زيادت بايد گردانيد.
ديگر، پيوسته طالب آن بايد بود که معلوم گردد که ميل طبيعت پادشاه به کدام مطلوب و مرغوب متوجّه است. پس تتبّع آن بايد نمود و جدّ مجهود خود را بر ايصال مقصود او مبذول بايد گردانيد تا مستوجب حصول رضا 2478گردد.
مقرّر است که خشنودي پادشاه حقيقي جلّ شأنه2479 با وجود غايت استغنا و نهايت تقدّس، بدون اين شرايط ميسّر2480 نيست؛ 2481تراضي پادشاه مجازي با وجود افتقار و احتياج چگونه بي آن تصوّر توان کرد؟
امّا اگر ارادت و دلخواه او مغاير وجود2482 مصلحت [22ر] يا مخالف طريقه معدلت باشد؛ به صريح، دفع و منع آن نشايد کرد و2483 به ظاهر، ردّ آن نبايد نمود2484 بل تدارک چنان بايد که از ممرهاي بعيده2485، فساد امثال آن باز نموده شود و به تمثيلات و تصويرات لايقه ضرر آن به عرض رسانيده آيد؛ تا هم احترام جانب پادشاه به جاي آورده شود و هم مزاج از آن امر نامناسب بگردد و به صوب2486 مصلحت مايل باشد2487.
حکايت
خواجه نظام الملک مي گويد که2488 وقتي بر درگاه سلطان آلب ارسلان2489 بسياري از اقارب و عشاير مجتمع گشته بودند و به وجه انعامات ايشان، اموال موفور بر خزانه اطلاق رفته بود و مي رفت امرا مصلحت ديدند که هر يک را از ايشان به حکومت ناحيتي فرستاده شود تا هم مال معهود2490 را به خزانه فرستند و هم ايشان را رفاهيّتي2491 باشد و نيز تکاليف و مؤونات2492 از ديوان انقطاع يابد و بر اين رأي، عازم و جازم گشته بودند و سلطان نيز نظر بر چند مصلحت آن را به قبول تلقّي فرمود. چون با من در آن باب مشاورت کرد متأمّل شدم. چه آن فرقه جمعي بودند از محاسن اخلاق عاري و امزجه ايشان مخالف رعيّت داري. دانستم كه از استيلاي ايشان بر هر مملکت، موجب استيصال اهالي آنجاست و مصالح خزينه را كه در ضمن ولايت دادن ايشان باشد، مفاسد کلّي در عقب است امّا از عزم جزم سلطان متردّد بودم که تا شرح آن احوال باز توان نمود يا ني؟ چون جواب زود نگفتم. سلطان فرمود که تو را به خاطر چه مي رسد؟ گفتم: مرا در اين صورت حکايتي از منصور خليفه به ياد2493 آمد.2494 گفتم:
حكايت2495
اصمعي2496 روايت مي کند که2497 عمرو بن عبيد2498 از مشايخ بغداد بود و منصور2499 مريد او، هرگز در کليات امور از اشارت2500 او متجاوز نشدي و منصور در آن ايّام ذوي القربي2501 و عشيرة خود را والي ممالک گردانيده بود. و پيوسته از ظلم ايشان شکايت مي رسانيدند و منصور در تدارک آن اهمال مي کرد. چنان اتفاق افتاد که عمرو بن عبيد بي2502 مشورت او2503 به عزم حجاز از طرف قدس روان شد. چون به قدس رسيد اهالي آنجا به انواع تضرّع او را متوقّف گردانيدند و قرب2504يکسال در آنجا ماند و علي التعاقب [22چ] منصور کسان فرستادي و التماس مراجعت او نمودي به هيچ سبيل2505 مبذول نمي داشت. آخر الامر متعمدي 2506بفرستاد و گفت: عقيده من به صدق او آنچنان2507 است که هرگز مخالف ما في ضمير به زبان جاري نگرداند2508. استفسار کن که موجب اجتناب او از بغداد چيست؟ چون آنکس رسيد و رسالت2509 خليفه ادا کرد و دعا و سلام او برسانيد. بعد از چند مجلس روزي از شيخ پرسيد که بغداد، شما را وطن اصلي است. از آنجا رضا به مفارقت و اختيار2510 کربت غربت 2511چراست؟ گفت: ضعف قلب و رقّت طبع بر من غالب است و دائماً جمعي مظلوم2512 مي رسند و از ظلم شکايت مي کنند و مرا قوّت آن نيست که به صريح با اميرالمؤمنين توانم گفت که فلان ظالم را از فلان مظلوم مندفع گردان و هر چند بر کنايت شخصي2513 مي گويم و از عهده نيکوخواهي که لله و في لله مرا با اميرالمؤمنين2514 هست، برون مي آيم هيچ از جانب او، التفات2515 بدان ظاهر نمي شود و نه مرا قوّت تصريح است و نه او را اهتمام به فهم2516 تعريض. چند کرت در مقام تنبيه با او گفته ام كه اگر كسي خود را از ظلم باز نتواند داشت چه ضرورت است که ديگران را نيز باز ندارد2517 و اگر کسي بر دفع ظلمي قادر باشد و مانع نگردد، به همه مذاهب يوم2518 الحساب بدان خواهد رسيد2519 که کسي را به گناه ديگري عقوبت کنند.
القصه فرستاده خليفه مراجعت نمود اين حکايت بدو رسانيد. خليفه او را باز فرستاد و معذرت بسيار نمود و از سوالف استغفار کرد و ايمان مغلظه در ميان آورد که مِن بعد هر تعريض و اشارت که از شيخ واقع گردد به اهتمام تمام تتبّع آن بجاي آورد. و بر مقصود شيخ اطلاع حاصل2520 کند و از هيچ مراد او چنانچه قاعده مريد است بيرون نرود. و به انواع درخواست، مراجعت او مسألت نموده. و به شيخ حرم و اکابر قدس2521 نيز پيغام فرستاد تا در رجوع او شفاعت کنند.
في الجمله عمرو بن عبيد متوجه بغداد شد. چون برسيد همان روز خليفه به زيارت او رفت و احاديث ايّام مهاجرت و حکايات روزگار2522 مفارقت و امثال آن بسيار گذشت. در اثناي آن خليفه از کيفيّت طريق2523 و احوال رفقا بپرسيد و قاعده شيخ آن بود که در راهها هميشه پياده بودي. [23ر] گفت: سه چهار تن با من موافق2524 بودند و همه به2525 سلامت برسيدند. امّا اندوه تمام دارم2526 از جهت رفيقي که در کمال ارادت، بل وفور جلادت او مرا هيچ شک نبود. و چون از قدس بيرون آمديم هرکس زاد خود بر دوش داشتند2527. او به طريق تکلّف بار ديگران مي ستانيد و علاحدّه2528 زاد خود مي گردانيد تا چند روز بر آن بگذشت. در يکي از منازل، که بي2529 آب بود، عاجز شد و از پا در افتاد. ما نيز به موافقت او متوقّف شديم. اضطراب بسيار کرد که اين منزل مهلکه عظيم است. از جهت من توقّف نکنيد. في الجمله او در آن راه بماند تا غايت معلوم نشد که حال او به کجا رسيده.2530 خليفه گفت: بر چنين کس ترحّم2531 چرا بايد کرد؟ اگر بار خود داشت؛ آن2532 ديگران چه ضرورت بود. شيخ تبسّمي کرد2533 و گفت: الحمد لله که خود گفتي. خليفه متنبّه شد و به قصور خود اعتراف کرد و ظلمه را پس از آن مسلوب الاختيار گردانيد2534 و من بعد تا ديانت و امانت از کسي پيش او ظاهر و لايح نبودي؛ امور رعايا بدو تفويض ننمودي2535.
چون اين حکايت به عرض رسانيدم، سلطان متفکر شد. و بعد از آن گفت: عمرو بن عبيد بزرگ کسي بوده و اين سخن بس نيکو گفته، و اين عزيمت را مغيّر2536 گردانيد.
غرض از ذکر اين حکايت آنکه چون به وجه احسن، نفع و ضرر امري به عرض رسد، نتيجه آن بر وفق مراد ظهور يابد.
ديگر، چنان بايد که قدرت و استعداد آن باشد2537 تا هر سخن2538 که در حضرت از هر قسم و فن که بگذرد به قدر2539 در آن دخلي توان کرد و اگر2540 بعضي از آن سخنها پادشاه يا ديگري در مجلس به جانب اين کس متوجّه شوند و استفساري کنند عجز ظاهر نشود. و هر چند اين معني الّا بر نديم واجب نيست وليکن از هر کس که به مجالس ملوک افتد مستحب است. خصوصاً از کسي که به واسطه قضاياي متعدّده و مهمّات متنوّعه او را در حضرت سخن بايد گفت و حکايت بايد شنيد. و اگر چه استحصال جميع كمالات علميّه در اين کار لازم نيست وليکن استحضار2541 بعضي ضرورت است. و بر تقديري كه از ابتداء ممارست فنّي واقع نبوده باشد به اندك مدّتي كه مذاكره آن واقع گردد [23چ] با آن آشنا توان شد و بر مراد و مقصود از وضع آن فن مطّلع توان گشت و چند ضابطه و قاعده از آن محفوظ گردانيد و در ساير فنون همين كافي است.2542
امّا آن [دو]2543 فن2544 که2545 در امر مال و ملک از مهارت استکمال آن، کما هو حقّه چاره نيست؛ اوّل، قسم حساب و دوّم، فنّ تاريخ.
امّا افتقار به علم حساب در امور مالي محتاج بيان نيست و خواص و ثمرات آن ظاهر و لايح است.
امّا علم تواريخ2546 در تدبيرات ملکي فوايد متکثّر2547 دارد. چه، هيچ امري در عالم حادث نشود که مثل آن بارها واقع نگشته باشد. و چون مدبّر ملك خوانده و دانسته يا شنيده2548 بود که خاتمت فلان کار به کجا رسيده. هر آينه چون کاري مثل آن پيش آيد؛ بداند که عاقبت آن نيز چگونه خواهد بود2549. و اگر همه به ظنّ غالب باشد. في المثل به هر وقت که صاحب تدبير از2550 قصّه لشکر بخارا و حيله اي که البتکين با ايشان کرد واقف باشد. هرگز شکستي که به لشکر بخارا رسيد بدو نرسد و2551 آنچنان بود که مخاصمت و منازعت ميان منصور ساماني و البتکين مستمر2552 شد و به هيچ نوع2553 البتكين2554 دفع آن نتوانست2555. چنان كه مشهور است از2556 آمويه مراجعت كرده به بلخ آمد و هيچ توقّف ننمود. احمال و اثقال خود بر گرفت و به صوب کابلستان روان شد. در راه به قرب درّه اي نزول کرده بود و عسکر بخارا2557 ده هزار سوار از عقب او برسيدند و با وي زيادت از 2558هفتصد تن نبود. ايشان را گفت. من بر سر اهل البيت2559 خودم و اين جماعت به قصد جان من آمده اند. حرب من با ايشان حکم غزا دارد و نيز عمري گذرانيده ام و به سن هشتاد و پنج رسيده، آرزوي آن [دارم]2560 که درجه شهدا2561 يابم. شما [جوانان]2562 را اجازت دادم هرکس خواهد به لشکر بخارا بپيوندد و نيز2563 هر طرف که روند اختيار دارند. همه گفتند: از نزديک تو چرا رويم؟ حق نعمت تو بر ذمّة ما بسيار است. جانها ايثار2564 تو خواهيم کرد.
القصه دويست نفر را در دو طرف آن درّه پنهان گردانيد و پانصد كس را پنج فوج ساخت و در برابر لشکر آمد. و حرب سخت کرد. به آخر به جانب درّه فرار نمود. لشکر2565 از عقب ايشان بتاختند و2566 مضيق عجب بود. [24ر] و موضعي بس عميق. چندان که لشکر به تمام2567 درآمدند، البتکين از پيش

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع عدل و انصاف، ظاهر و باطن، قبض و بسط Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک