پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک

دانلود پایان نامه ارشد

مقالات اهل يقين بسيار است، به تذکار آن1121 تکرار نمي رود و چون علي العموم جميع مناصب1122 را در عقب، ضررها1123 و خطرهاست و اين نيز1124 يکي از آن مجموع است. پس در استعقاب1125 مضرّت به1126 آن همه مشارک1127 باشد و1128 ملاحظه در اين تقرير1129 مضار آن جمله هست و ليکن بخصوصه1130 مقصود از اين تمهيد1131 بيان تبعات1132 و مخاطرات اين منصب است.1133
پس ببايد دانست که اگر چه وزارت ثاني سلطنت مي نمايد و اعظم امور عالم و ارفع درجات بني آدم،1134 وليکن کاري به غايت1135 کثيرالخطر است و ذکر هر1136 مخاطره آن منفرداً1137 به تطويل1138 مي انجامد؛ بلكه قابل تقرير1139 نيست وليکن از مخاطرات کليّه كه هر کلّي آن1140 بر جزئيات متکثّره مشتمل است، يک چند1141 بيان کرده شود؛ اميد آنکه نتايج حميده بر آن مترتّب1142 گردد، ان شاءالله تعالي.

مخاطرة اوّل
بدان که وزير را هر روز از هر باب1143 بر1144 هر کس چند حکم مختلف مي بايد کرد. و حکم الهي1145 اين است که ?فاحکم بين النّاس بالحق1146? و عِياذاً1147 بالله که1148 اگر يکي از آن مجموع به خلاف حکم خداي تعالي1149 واقع گردد،1150 دولت صد ساله [جَبر]1151 نقصان يک لحظه نتواند1152 کرد. و اگر چه ممکن است عقلا1153 که بعد از تأييد1154 الهي همه احکام بر نهج1155 حق واقع گردد، امّا رعايت آن عادت1156 صعوبتي دارد که به حدّ استحالت1157 نزديک است.
حکايت
خواجه نظام الملک1158 مي گويد رابطه ارادت من با شيخ ابواسحق فيروزآبادي آن بود که هميشه خائف بودم تا در معاملات، حکمي از من1159 مخالف احکام ايزد،1160 تعالي،1161 واقع نرود.1162 و در زمان سلطان1163 الب ارسلان اگر چه اين خوف بر خاطر مي داشتم1164 فامّا نه چنان مستولي بود که در نوبت1165 سلطان ملک شاه. بيشتر1166 به سبب آنکه در ايّام او مالي بر عاملي1167 متوجّه بود و او فوت رفت1168. باغي در تصرّف داشت. فرموده شد تا به ديوان گرفتند. اطفال او تظلّم نمودند که باغ از ميراث والده به ما رسيده و تمسّکات شرعي عرض1169 كردند. فرمودم که چون گماشتگانْ انگور آن تصرّف نموده اند1170، باغ1171 به اطفال گذارند. بعد از آن در خاطرم اختلاجي1172 بود که بايستي تا عوض انگور نيز به ايشان1173 دادندي1174. چند روز بر اين گذشت1175. شبي1176 خود را در عرصات ديدم و با من1177 خطاب [6ر] عتاب بود.1178 که حق يتيمان چرا باطل کردي؟ موکَّلان عذاب مرا بکشيدند و به کنار مغاکي آوردند. به غايت مظلِم و موحِش و مَهيب،1179 پايان آن ناپديد. خواستند تا مرا بيندازند. فرياد برآوردم که اين چه جاي1180 است؟ گفتند: وَيل. نعره از من برآمد1181 1182از هيبت1183 بيدار شدم و چند روز1184 از بيم آن مغاک، بيمار بودم1185. بعد از آن تصدّقها نمودم و فرمودم تا1186 عوضِ انگورِ اطفال را بديشان1187 رسانند. و هرگز اين خواب با1188 هيچ کس نگفتم. امّا در اين دولت1189 کار ديوان1190 به درجه اي منتهي شد که تا امري به غايت1191 ظهور نرسيدي و چند روز تفحّص و تحقيق1192 آن1193 واقع نگشتي، از پيش من حکم آن صادر1194 نمي شد و مقطع1195 نمي يافت و بسيار 1196 بود که اگر در امري متردّد1197 بودمي،1198 تهيّج1199 مي کردم1200 تا اُمرا1201 حکم کردندي.1202
في الجمله به خصوصيّتي که با شيخ ابواسحق داشتم، روزي با وي گفتم: اي شيخ حالتي دارم در غايت صعوبت، و خوف آن شبانروزي بر دل1203 من غالب. فرمود که کدام است؟ گفتم: امروز هر امري که در اکثر ممالک مشرق و مغرب واقع است مرا حکم آن مي بايد کرد.1204 فرمود که اي خواجه اگر اين عقده1205 بر راه1206 نبودي، وزير از اولياءالله بودي1207. وزارت کار مقرّبان و صدّيقان1208 بل نهايت مراتب ايشان است؛ چرا که يك حکم به حق، موازي1209 عمل ثقلين داشته اند؛ امّا مشکل اين است که مرد را براي حکم انگور به کنار ويل مي کشد1210، نعوذ بالله اگر حکم باغ نيز بودي در قعر آن افتادي و هرگز بوي خلاصي نشنيدي1211. چون اين سخن بگفت دستش ببوسيدم و دانستم که1212 از اصحاب مقامات و ارباب کرامات است.

مخاطره ديگر1213
که اعظم مخاطرات است آنکه چند هزار کس از صغير و کبير1214 و غني و فقير و خامل1215 و منيع و نازل و رفيع و غير ذلک در مسالک و ممالک از خود آزرده بايد داشت؛ به اميد رضاي خاطر1216 يک کس و مشکل آنکه1217 تراضي باطن آن کس هرگز1218 صورت نبندد و با وجود صد هزار سبب و جهت، عاطفت1219 و عنايت1220 معدوم1221 باشد و بي1222 مستلزم و مستوجبي1223 سخط و کدورت موجود.
حکايت
از امام الحرمين جويني -سقي الله مثواه-1224 به حکم سوابق محبّت و سوالف1225 محرميّت، که ميان ما از شباب تا شيب ثابت [6چ] بود، سؤال کردم1226 که اي امام مسلمانان1227! مرا در کمال دها و ذكاء1228 تو1229 تردّدي نيست. مدتها 1230متطاول شد تا مشکلي دارم و از هيچ کس استکشاف 1231نکرده ام، بل با هيچ آفريده نگفته، اکنون مي خواهم که به تأييد عقل کامل 1232خود، مرا بر حقيقت آن واقف گرداني1233. سالهاست که بر درگاه اين پادشاه، سعي و کفايت مي نمايم و غايت مجهود1234 خود مبذول مي گردانم و جدّي، که نه در حدّ طاقت بشريّت1235 باشد1236، به ظهور مي رسانم و حقوق1237 ثابت مي كنم که مقدور و ميسور1238 هيچ احدي نتواند1239 بود. و هرچند تدبير1240 و تأمّل مي رود جرم و خيانتي1241 در مهمّات ملکي سرّاً و علانيهً1242 از من صادر نيست و اگر چه در اظهار عنايت و اشاعت1243 مرحمت از جانب پادشاه نيز قصوري مشاهده نمي رود و سالهاست تا مقاليد امور ممالک1244 به قبضة اختيار و اقتدار من سپرده و مرا محسود جهانيان گردانيده1245، و واثق و معتمدم1246 که هرگز اين حالت، تغيير و تبديل نخواهد1247 يافت، و ليکن به يقين صادق تفرّس و احساس مي کنم که اصل مزاج او از ملالي خالي نيست و بر اين دقيقه غير از من هيچ کس اطلاع ندارد. اکنون موجب آن به خاطر فيّاض امام چه مي رسد؟ گفت: اي خواجه تو افضل و اعقل عالمياني1248، عجب که به1249 نزديک تو معلوم نيست که مال و ملک1250، محبوب و معشوق1251 جميع1252 بني آدمي1253 است خصوصاً از آن ملوک و سلاطين. تو محبوب و معشوق 1254کسي را به تصرّف درآوري و در تحت يد خود گيري1255، هرآينه باطن او بر1256 تو صافي1257 نباشد. بدان که به هر وقت پادشاه را بر خاطر خطور کند که هرچه مرا هست به تمام1258 در تصرّف اوست، مبادا در ميان1259 خيانتي نمايد، به مجرّد اين1260 تصوّر، اندک غباري بر ضمير گيرد1261 و به تعاقب1262 ايّام و [تتابع اعوام]1263 آن تصوّر زيادتر1264 مي رود1265 و غبار افزون مي گردد تا به حدّي رسد1266 که سخط بر رضا و کدورت بر صفا غالب شود1267؛ چون مرض1268 که در ابتدا با طبيعت مقاومت نتواند کرد و مغلوب باشد، فامّا به1269 حسب1270 دوام ماده 1271هر چند مزاج آن را1272 دفع کند به تدريج سرايت کند و تأًثير آن اندک اندک ظاهر شود؛ و نه آن است که به کفايت و تکثّر1273 مال و توفير منال، وزير تدارک آن حال تواند کرد بلكه ماده زيادت1274 مي شود. في المثل هر وقت جهت پادشاه، ده1275 هزار دينار [7ر] کفايت کند، اعتقاد پادشاه آن است که لااقل پنج هزار دينار1276 از ميان برده، وليکن در اين صورت همين ملالت1277 پنج هزار1278 بيش نيست؛ امّا اگر صد هزار1279 پيدا کند ملالت اضعاف اول باشد و نيز مرادات سلاطين از وزرا بعضي از قبيل تکليف1280 به محال است،1281 مثل آن که اعيان دولت و مقرّبان حضرت را از تصرّفات1282 مالي و ملکي مانع بايد بود و1283 توابع و لواحق ايشان را از مأخذ1284 دست کوتاه بايد داشت و اگر بر جهتي از اين1285 جهات اطلاع افتد، باز بايد نمود و مع ذلک نشايد که ايشان هرگز آزرده باشند1286 و از اين کس در مقام شکايت.
ديگر آنکه اگر در ابواب متعدّده انواع تدبير لايق و رأي موافق به تقديم رسد و آثار حميده بر آن مترتّب گردد و به عين اليقين ملاحظه1287 افتد که به درايت اين کس في المثل صد امر ملکي انتظام يافت يا 1288به کفايت او هزار توفير مالي1289 به ظهور رسيد، هرگز اظهار شکر آن واقع نشود و اگر نيز احياناً شود به ظاهر باشد نه به باطن؛ و اگر به طريق ندرت منّت و محمدتي ظاهراً و باطناً وقوع يابد، بقاء آن همان يک لحظه باشد [و]1290 غايتش1291 همان روز؛ و اگر پادشاه نيز ياد آن خدمت کند و محاسن آن به1292 زبان گذراند، اکثر ارکان1293 مجلس مرافقت نکند1294 و نخواهند که ديگر ذکر آن در1295 حضرت1296 بگذرد. امّا به خلاف اين صورت، نعوذ بالله، اگر محقّر1297 خللي در اوضاع ملک1298 يا جزوي نقصاني در امور مال صادر گردد، شکايت آن به مرتبه اعلي ظاهر شود. و چون به زبان نگويند1299 در دل جاي دهند و تا مدتها از1300 ضمير منسي نگردانند؛ و اگر مثلاً پادشاه تذکر آن نکند اعيان بارگاه به ياد1301 داده، خواهند که در مجلس دائماً ذکر آن باشد و هرآينه اينچنين حالتي، عاقبت الامر عاري از ضرر1302 و خالي از خطر نتواند بود و در قناعت از اين همه تردّدات استغنائي1303 است کامل و چون به طاعت الهي مقرون گردد، دولتي باشد بي غايت و نعمتي بي نهايت.

حکايت
ربيع1304 فضل1305 را در اول بيعت رشيد وزارت دادند. چون اندک فرصتي متخلّل1306 شد موسم حج نزديک رسيد. خليفه فرمود تا در تعيين صاحب1307 محمل1308 استشاره کنند.1309 گفت: مقصود از مشورت چيست؟ گفتند: تا کسي اختيار فرمايي که به بردن [7چ] محمل عراق و رعايت1310 ناموس اميرالمؤمنين و کفايت1311 امر1312 قافله لايق باشد. گفت: اگر راست گويم؛ کسي از خود انسب1313 نمي بينم و به کرم اميرالمؤمنين اميدوارم که مرا اجازت1314 فرمايد1315؛ چرا که حج مفروض از ذمه1316 من ساقط نشده، و تضرّع و مسئلت بسيار کرد. في الجمله التماس او به اجابت مقرون شد. چون از حجاز معاودت کرد1317 به طاعت و قناعت1318 مواظب شد و به هيچ تکليف پيرامن اشتغال1319 نگشت. روزي از ايّام متبرک1320،1321 خليفه1322 زيارت گوشه نشينان مي کرد1323 ياد ربيع به ضميرش خطور نمود1324. با خود گفت: بسي1325 حق خدمت به ذمّ?1326 دولت ما ثابت دارد. تفقّدي دريغ نبايد داشت. عنان به جانب زاويه او منعطف گردانيد. بعد از تلاقي در اثناي تلطّفات پرسيد که چرا ترک مصاحبت1327کردي، جواب نداد. [باز]1328 فرمود که اکنون باري حالت چگونه است؟1329 ربيع گفت: به غايت نيکو، پيشتر خدمت پادشاهي مي کردم که ده نيکويي مرا يک جزا1330 نمي داد1331 اکنون به طاعت1332 پادشاهي مشغولم1333 که يک نيکويي مرا ده جزا1334 مي دهد ?من جاء بالحسنه فله عشر امثالها?؛ چون مي خواستم1335 سخني به عرض رسانم، از رعايت زمان و مکان، انواع کلفت1336 و صعوبت واقع بود، اکنون بدان محتاج نيستم.1337 هرچه در ضمير مي گذرانم1338 او مي داند ?انَّ الله عليم بذات الصّدور?؛ و مرا مهمّات او مرتّب مي بايست1339 داشت،1340 حالا1341 وي متکفّل امور من است.1342 ?و1343الّذي هو يطعمني و يَسقينِِِ?؛1344 من بيدار بودمي1345 چون1346 او در خواب بودي، اکنون من در خوابم و او بيدار1347 ?لا تأخُذه سنه و لانوم?؛ رزق خود به دست او مي دانستم، اين زمان مي دانم که رزق او و رزق1348 من1349 همه1350 به دست اين پادشاه است ?و ما من دابه في الارض الا علي الله رزقها?. چند1351 از اين فصول بر اين نمط تقرير کرد که خليفه گريان شد و دست ربيع بگرفت1352 که اگر1353 تو پيشتر خدمتکار من بودي، امروز1354 لله و في الله مرا برادري. ربيع گفت: الحمد لله1355 که جواب سؤال1356 بيان فرمودي، اگر عمرها ملازم درگاه تو بودمي، هرگز بدين مرتبه نمي رسيدم. پس بر تو بادا1357 که قناعت را مغتنم شماري و به شيريني [8ر] اوايل اين کار1358 فريفته نشوي و از تلخي اواخر غافل نگردي ?والله الموفّق و المُعين?.

مخاطره1359 ديگر
ملال1360 جانب ابناء1361 ملوک است1362 و تدارک1363 آن در غايت صعوبت. چه سلاطين تکميل امور1364 اولاد و تهيّه تامّه1365 اوضاع ايشان را از1366 زماني مخصوص و مکاني معيّن با خود مخيّل1367 دارند و کمال حال ايشان موقوف است بر آن ازمنه و امکنه، و اگر در اوّل الامر نسبت به1368 مرادات ايشان تعويقي واقع گردد، مثل عدم اختيار در بعضي از تصرّفات ماليه و ملکيه و امثال ذلک كه1369 جميع آن1370 نزديک پادشاه است، نه از پيش ديگري، و ايشان در اغلب امور از قصور

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک، عدل و داد Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع سلطان محمد