پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک، عدل و داد

دانلود پایان نامه ارشد

ملکشاه746 نيافته باشد،747 ظاهر است. و بر تقدير مساوات، اگر سلطان748 به عدل و داد و صفاي اعتقاد، مشابه749 ايشان750 [باشد]751 که در حضرت752و753دولت او754 به وزارت مستبد755 و مستقل نبوده756 رجحان او مقرّر [است]757 و با وجود آن758 استبداد759 و استقلال760 سالهاي761 فراوان762 مدّت آن امتداد نيافته همچنين.763 في الجمله جهات تفضيل764 و ترجيح او بر امثال از [عداد]765 تعداد بيرون است، خصوصاً در فنون766 علم767 و اقسام [3ر] کمال.
ابوجعفر نصيري768 که769 تاريخ مدرّسان770 نظاميه771 نوشته،772 از ابتداي انشاي773 آن مدرسه774 تا انتهاي775 نوبت776 المستعصم777 بالله778 هشتاد و پنج مدرّس779 ذکر مي کند780 که781 هر يک اعلم علماي عالَم بوده اند،782 و مدرّس اوّل خواجه را783 مي گويد784 و کيفيّت785 درس و تحقيقات و تصرّفات او786 در787 دقايق علميّه بيان مي نمايد و در788 مزيّت789 او790 بر مجموع791792 ايشان -الّا امام793 حجه الاسلام794 و795 شيخ ابواسحاق فيروزآبادي- كسي را796 استثنا797 نمي کند. و مخايل798 دولت و علامات سعادت که در بدء799 [امر]800 از وي ظاهر بوده801 در بيان علوّ شأن او از مجموع دلايل802 واضح است.803 والد او خواجه علي احمد بن اسحق بن804 احمد الطوسي805 بزرگي کريمنهاد و806 مرضيالاخلاق807 بود808 و در زمان سلطنت809 [چغر]810بيک سلجوقي صاحب خراج [طوس]811 و والدة او زمرّد خاتون از آل حميد طوسي که اکثر ايشان در دولت خلفاء812 وزراي دارالاسلام813 بودند.814
فقيه815 عبدالصمد فتدروجي،816 که از فضلا817 و818 صلحاء آن روزگار بود819 و در طفوليّت، خواجه نظام الملک را معلّم و820 تا821 آخر عمر ملازم و اوقاف822 نظامي823 در اکثر ممالک به824 وکالت خواجه از وي825 صادر گشت826، روايت مي کند که:827
چهار828 سال در طوس باران نيامد829 و آب رودها830 و کاريزها به انقطاع831 نزديک شد و عُسرت و اضطرار832 خلق به نهايت رسيد. همان روز که مولد833 خواجه بود باران عظيم آمد و بعد از آن ضرر834 خشک سال835 منقطع گشت و آن بليّت836 مندفع شد و خلق837 مولد او را به تفأّل838 مبارک839 داشتند.840 و چون دو روز از841 ولادت او بگذشت،842 زمرّد خاتون گفت: شب843 به844 خواب ديدم845 مقامي بس846 بانزهت847 و صفا و848 رحلي849 نهاده850 مُصحفي بر آنجا و851 خاتوني بر سجّاده نشسته،852 طفلي853854 بر کنار855 شير مي داد. کسي856 را پرسيدم که اين857 کيست؟ گفت: فاطمه زهرا، رضي الله عنها،858 و من طفل خود859 بر دوش داشتم؛860 پيش861 رفتم862 و سلام کردم.863 جواب داد864 و تفقّد865 و ترجيب866 كرد.867 به واسطة دهشت دورتر868 ايستادم. مرا بخواند و نزد خود بنشاند869 و گفت:870 روزي871 پدر خود872 را، صلّي الله عليه و سلّم،873گفتم: چه بودي اگر874 مرا875 از مادري،876 خواهري [3چ] بودي؟ گفت877: از امّت من هر صالحه878 که هست خواهر تو است879 و تو را از جمل? صالحات880 مي بينم. پس طفل مرا بستاند881 و طفل خود882 بر کنار من نهاد883 و طفل مرا شير داد884 و نامش بپرسيد.885 گفتم: هنوز886 مسمّي نشده.887 گفت:888 چون889 پدرش890 علي نام دارد او را حسن نام کن، همچون891 فرزند من. بامداد 892که اين خواب با خواجه علي اسحاق [بگفتم]893 بَهجتها نمود894 و895 شکرها [گزارد]896 و تصدّقها897 کرد و او را حسن نام نهاد.898
في الجمله، چون به سنّ تعليم رسيد، از صفاي ذهن و حذاقت899 طبع900 او901 آثاري902 عجيب و نتايج903 غريب مشاهده مينمود.904 هرچه اطفال905 ديگر906 در ماهي907 كسب مي كردند،908 او در هفته[اي]909 تحصيل مي نمود910 و هرچه ديگران را به تکرار بسيار911 مضبوط912 مي شد، وي به دو سه نوبت حفظ913 ميکرد و همچنين از کفايت و شهامت914 صورتها -که نه در خورد915 دانش اطفال باشد- از وي ظاهر916 ميشد. از917 جمله، روزي به من گفت که918 دبيرستانيان919 بسيار شده اند و کار حفظ و قرائت بيضبط920 است، چه بر تقدير اهتمام و جدّ استاد توان دانست که921 ده922 سبق923 کم يا بيش924 صحيح925 کرده اند يا ني926 و927 باقي928 نامعلوم مي ماند929. گفتم: چگونه مي بايد930 کرد؟ گفت: عدد ايشان شصت و شش است931. شش کس را932 از ايشان که قابليت تعليم933 دارند، تعيين بايد کرد934 تا هر يک935، از ده تن936 واقف باشند و سبقهاي ايشان بشنوند و اگر اين جماعت را نيز 937چيزي مشکل شود از شما تحقيق کنند938 و با ايشان بگويند939. تأکيد بايد نمود که اگر خَللي در سبق ايشان واقع940 باشد941 اين طايفه ادب يابند تا942 کار مضبوط گردد.943 و چند فايدة ديگر نيز944 در ضمن اين معني حاصل است:945 يکي آنکه پدرم به946 هر وقت در حق دبيرستانيان947 انعام و احساني948 مي فرمايد و قسمت آن شما را تفرقة خاطر است بر اين تقدير آسان شود949. تکليف جز اين نباشد که به شش کس بايد داد؛ و950 ديگر آنکه به هر هفته و هر ماه و ايّام عيد و نوروز، طلب هدي? معتاد951 به سهولت ميسّر شود و با زيادت952 از شش کس سخن953 نبايد گفت. و از اين گونه غرايب بسيار از وي954 نقل [ميکنند].955
القصه، بعد از آن956 بر تحصيل فنون علوم957 و958 اقسام فضايل مداومت نمود و به درجه کمال959 رسيد و از اقران [4ر] و امثال ممتاز شد و در اثناي آن، چنانچه از بي وفايي ايّام960 معتاد است، وَهني961 به حال خواجه962 علي اسحاق مُتطرّق963 شد964 و تفرقه به انتظام965 او966 لاحق گشت967 و خواجه ابوعلي968 بن شاذان969 که مربي او بود بياختيار شد و بقاياي اموال طوس که در طلب آن به970 او971 مسامحه نموده،972 موقوف داشته بودند، طلب کردند و کار خواجه علي اسحق به حدّي مؤدي گشت که هرچه در تصرّف داشت،973 بداد و هنوز مبلغي باقي974 بود،975 در اداي آن عاجز شد. ارباب طوس به حقوق بزرگواري و صنوف رعيّتداري976 و وفور ديانت و کثرت امانت که بر ذمّ? ايشان ثابت داشت977 و از وي مشاهده نموده بودند،978 آن وجه به عهد? خود گرفتند به شرط آنکه سه سال بي حق الرسم مباشر979 مهمّات ايشان باشد. چون اين حال واقع گشت خواجه نظام الملک بسيار متألم شد و با پدر گفت: در زماني که به حکومت در980 ميان ايشان بودي، مرا از آن کار عار ميآمد، امروز که مزدور ايشان باشي، احوال من چگونه باشد؟ اگر اجازت فرمايي به بخارا روم و چندگاهي981 بر982 تحصيل علوم مواظبت نمايم و بعد از آن به خدمت معاودت کنم. پدر رخصت داد و تهي? اسباب او کرد. در آن وقت منبع علوم و مجمع علماء بخارا بود و از اطراف983 هر کس984 به اکتساب کمالات علميّه رغبت نمودي،985 بدانجا متوجّه بودي.986
القصه، چون به نواحي987 دربند ارجاه988 رسيد شيخ989 بزرگوار شيخ ابوسعيد ابوالخير -روّح الله ضريحه-990 در مهنه991بر منبر992 مبارکه993 وعظ مي فرمود. سخن به سعادت و شقاوت و علامات و امارات994 هر يک مؤدي شد. در آن مابين فرمود که هر کس995 خواهد تا خواجة دنيا و آخرت را ببيند فردا به راه ارجاه996 رود. چون خواجه997 برسيد، فرقه فرقه مرقع پوش ديد بر كنار998 راه ايستاده بر وي سلام مي کردند. از کسي999 سبب اجتماع استفسار کرد. گفت: شيخ ما1000 دي1001 بر1002 منبر فرمود که هر کس خواهد تا1003 خواجه دنيا و آخرت را ببيند1004 فردا به راه ارجاه 1005رود. ما از دم صبح بر اين راهيم. غير از شما1006 ديگري مرور نکرد. چون خواجه اين حديث اصغا كرد1007، گفت: زيارت1008 چنين بزرگواري مغتنم1009 [4چ] بايد داشت1010 و متوجّه جانب شيخ گشت. 1011چون به مهنه رسيد1012، به وعظ1013 مشغول بود. خواجه مخفي1014 وار به مجلس درآمد و به گوشه اي بنشست. در آن حال سائلي1015 التماس1016 کرد، خواجه را با خود1017 نقدي نبود. کمري در زير جبه بر1018 ميان داشت و بندي طلا بر آن. بند را1019 بکند1020 و به سائل داد. کمرش گشاده شد. شيخ از بالاي منبر گفت که1021 امروز در1022 مجلس ما کسي کمر از ميان بگشاد که زود باشد که اهل عالم در پيش او1023 کمر بندند و چون از وعظ فارغ شد؛ انواع تلطّف1024 و استعطاف ظاهر كرد1025 و او را1026 به دولت، نويد داد و مواعظ1027 و نصايح فرمود و گفت: اين هم مجلس اوّل است و هم مجلس آخر و مِنْ بَعد ممکن است که به ظاهر تلاقي نباشد. بايد 1028که اين نصايح منسي نگردد و در آن تکاسل1029 و تغافل واقع نشود و محقّق بدان که تا1030 منافع تو به مستحقّان واصل باشد،1031 دولت تو برقرار خواهد بود1032 و اَمارت1033 انتهاء1034 مدّت1035 انقطاع حشمت تو آن است که ابواب خير1036 مسدود گردد و عوارف1037 تو به اهل استحقاق نرسد. و بعد از توديع شيخ، خواجه1038 به صوب1039 بخارا رحلت فرمود1040 و در حين توطّن و اقامت بر اکتساب فنون1041 و تتميم1042 و تکميل1043 آن کما ينبغي مواظب1044 گشت و چون از آنجا1045 به مرو1046 معاودت نمود چنانچه در اکثر تواريخ مذکور1047 است خصوصاً در منتخب فضل مروزي1048 به وصيّت خواجه ابوعلي شاذان1049 وزارت سلطان1050 الب ارسلان يافت و ذكر آن همه مآثر و خيرات متکثّره1051 بر صفحه روزگار1052 بگذاشت.
بعد از آن در وزارت سلطان ملک شاه به چنان استقلالي سالها بگذرانيد و به تاج الحضرتين مشهور گشت و با آنکه در القاب، استناد به اميرالمؤمنين مخصوص سلاطين بود، از خليفه القائم بامرالله، رضي اميرالمؤمنين لقب يافت و در شهور سنه سبع و ثمانين و اربع مائه که سلطان از اصفهان1053 به بغداد نهضت فرمود. از خواجه غرضي1054 گفته بودند و مرضي نيز داشت. از سلطان تخلّف نمود و در اصفهان توقّف کرد. و اين حکايت در تواريخ1055 مذکور1056 است و بسيار مشهور1057، في الجمله بعد از عود صحّت روزي استکشاف کرد تا ادرارات و مرسومات که به اسامي مستحقان ممالک از اموال خاصّّه متعيّن و مرسوم1058 [5ر] بود در آن سال [بديشان]1059 واصل گشته يا ني؟1060 بعد از تحقيق و توضيح چنان ظاهر1061 شد که نرسيده [و] مصارف 1062خير از حقوق مکارم او عاطل مانده. سخن شيخ مهنه به يادش آمد که علامت انصرام دولت و امارت1063 انهدام حشمت تو آن باشد که مواد1064 خيرات تو از اصحاب استحقاق منقطع گردد. بسيار متألّم شد. و دانست که ميقات دولت به انتها 1065رسيده است؛ بل ميعاد حيات به انقضا انجاميده؛ پس خواجه فخرالدّين1066 فخرالملک را که اعزّ اولاد بود طلب فرمود1067 و گفت كه1068 اي قرّ? العين در اين چند روز آثار ضعف طبيعي1069 از خود مشاهده مي نمودم1070 و بناي1071 زندگاني متزلزل مي ديدم.1072 و امروز [مجزوم]1073 شد که وقت انتقال و حين1074 ارتحال نزديک رسيده، و مرا با تو وراي ابوّت و بنوّت1075 محبّتي ديگر هست1076. اکنون به رسم وصيّت و طريق نصيحت در هر باب تو را ارشاد1077 خواهم نمود. و چند نکته که به1078 اعلام ربّاني و الهام رحماني سرّ آن بر من1079 منکشف گشته به تو [مي رسانم]1080 و آن را [بر]1081 عقود جواهر1082 و نقود خزاين و زينتهاي موفور و تجمّلات نامعدود1083 نامحصور که از من به تو رسيده و خواهد رسيد راجح مي شمارم. و مؤلف1084 نصايح آن را1085 چنانچه در صدر رساله مذکور گشت در دو فصل بيان مي کند.

فصل اول
در1086 [تحريض]1087 فرزندان1088 بر ترک وزارت
1089چنين گفت که1090 اي فرزند تو را چند1091 موعظه خواهم فرمود؛ اگر چه ميدانم که آن را به قبول، تلقي نخواهي نمود1092 و در طبيعت تو به هيچ1093 تأويل متمکّن نخواهد1094 شد؛ چه مرا نيز بر آن دقايق در آخر امر1095 وقوف افتاد1096 و در آن اوان که به سنّ تو بودم، اگر صد مخبرِ عدل1097 و مستبشرِ1098 صادق، مرا1099 تنبيه نمودندي هرگز1100 منتبه1101 نگشتمي و تصديق ننمودمي وليکن از روي مروّت و ابوّت1102 با تو ميگويم و از ذمّة عطوفت خود اسقاط ميکنم.
اوّل آن است که بعد از زمان1103 من، وزارت اختيار نکني و پيرامن شواغل و مشاغل1104 نگردي و دامن دولت جاويد، يعني قناعت1105 به هيچ حال از دست ندهي و به تمويهات1106 دنياي1107 دونِ دني1108 فريفته نشوي چرا که لذّتهاي اوّل آن1109 به حسرتهاي1110 آخر آن1111 نمي ارزد و به حقيقت چون خيال1112 خوابي1113 و غرور1114 سرابي1115 بيش نيست و مؤاخذات اخروي خود بدان1116 متعلّق است [5چ] ، عِياذاً بالله منها. و1117 جهت آن که شرح و بسط و تحقيق و تعميق اين معني1118 در رسالات1119 ارباب دين1120 و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع منابع معتبر Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک