پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک، دانشگاه تهران، ظاهر و باطن

دانلود پایان نامه ارشد

سبب طلب چيست؟ و هر کس جهتي گويد و به حسب غالب هر آينه سخن يکي از ايشان موافق واقع شد. موجب ظهور اين مخفيّات غير اين نيست. پس هر يک از آن جماعت را به مهمّي موسوم گردانيد و به کاري مشغول كرد. و من بعد از آن حالت مطلق 3020واقع نشد.3021
مقصود آنکه از اجتماع اين طايفه3022، فسادات بسيار صادر گردد. خاصه به وقتي که در مقام خشنودي نباشند.
ديگر، هر كس را از ايشان که آثار وداد و حسن اعتقاد بر3023 احوال ظاهر باشد به جلايل مهمّات ملك مخصوص بايد داشت امّا به صورتي که تمام از پيش اين کس ننمايند و اين نيز ضابطه اي است که هر کس مطلّع نباشد بر محبّت و اعتمادي که وزير را [32چ] با کسي باشد وليکن طايفه را از ايشان3024 که خيالات فاسده در ضمير متمکّن گردد و در مقام معادات باشند. اگر چه علي العموم تدبير ايشان در باب معاش با اعداء مذکور است امّا به خصوصيّت درين محل اين مقدار مبيّن مي گردد که اين جماعت دو فرقه باشند: يکي آنکه ايشان را به نزديک پادشاه و ارکان دولت وقعي و مقداري باشد. ديگر به خلاف آن با فرقه اول به طريق اعزاز و اکرام بايد زيست. امّا نه چنان که بر خوف و تردّد محمول افتد3025 و از اظهار عداوت تا ممکن باشد مجتنب بايد بود و پيوسته در تدبير آنکه ايشان به اعمال و اشغال مشغول گردند. بعد از تقلد شغل به صورتهاي معقول3026 از ممرّ بعيد چنان بايد3027 که مفاسد آن علي التعاقب، پادشاه و ارکان دولت و اعيان حضرت را معلوم گردد تا موجب زوال اعتقاد شود و سعي بايد نمود تا تبعات عمل3028 هميشه بر ذمّه ايشان باقي باشد3029 وليکن قصد کلّي که مودّي به اهلاک و اتلاف شخصي باشد، عياذاً بالله،3030 چه ميسّر نيست عقلاً و شرعاً مذموم و مرتکب آن دنياً و ديناً مؤاخذ3031 و ملوم مقرر3032 است كه جزاي آن به بدترين صورتي ظهور مي کند و موجب تنفّر طبايع همگنان مي گردد.

حکايت3033
چون ناصر ميکاني3034 را3035 وقتي که متوجّه غزنين بود در راه به گناباد3036 هلاک کردند و آن خبر به غزنين رسيد، اکثر خلق از تهيّج خواجه احمد دانستند. چه مزاج سلطان3037 از وي آغاز انحراف کرده بود3038 و چند کرت ذكر ناصر و كفايت او در مجلس گذشته. در آن اوقات روزي دانشمند حصيري که از جمله اکابر و ملازمان سلطان محمود بود و بزرگي بسيار صاحب کمال، خواجه احمد را گفت: اي خواجه! جهان هرگز از اهل استحقاق خالي نخواهد بود. تو سعي نماي تا بر مستحقّان3039 فايق و راجح باشي و بدين وسيلت متعيّن و مخصوص که با وجود ايشان، سلطان تو را برگزيده باشد نه آنکه در عالم هيچ شايسته نبود و به رسم اضطرار، اختيار به تو داده باشند.
مقصود آنکه قصد جان کسي، قصد جان خود3040 است. [33ر] هرگز به هيچ تأويل از راه نبايد رفت و به تسويل3041 شيطان فريفته نشايد گشت بل اگر از ممرّي ديگر واقع شود. بي تحريک و تهيّج اين کس، البته بدان راضي نبايد شد و الّا جزاي و مکافات را مترصّد و منتظر بايد بود و زنهار تا به خون ناحق راضي نگردي3042 و به افساد ملازمان و اضلال3043 مصلحت بينان3044 از راه نروي.
هرچند به طريق معقول بيان كنند باور نداري3045 حالا مدّتي شد كه پادشاه بر آن شخص كندري3046 غضبي فرمود و به قتل او فرمان داد. به واسطه آنکه بر جنايت و خيانت3047 او در3048 هر محلّ و موقع3049 کما ينبغي اطلاع حاصل كرده بود و ناپاکي و بي باکي او را دانسته و نيز علي الدّوام خبر ملال اميرالمؤمنين و انكار اعيان دارالخلافه در ابقاء او به پادشاه مي رسيد وليکن به مجرّد آنکه منع3050 آن مرا ميسّر مي شد و مانع نشدم3051 حالا چند سال است که در خوف آنم. روزي که مرا آن حال به ياد آيد دهانم تلخ مي گردد و نشاط طعام زايل شود و شبي که آن صورت به خاطرم بگذرد بي خواب و آرام باشم و در اين باب حکايتي دارم و تا امروز به هيچ آفريده3052 نگفته ام امّا جهت مبالغه و تأکيد با تو بگويم.3053
[حکايت]3054
روزي که از کشتن آن شخص يکسال تمام شد شب آن3055 به خواب ديدم به همان3056 کيفيّت از بستن و کشيدن که او را به زندان مي بردند مرا نيز مثل آن رسن در گردن كرده به زندان كشيدند. و بعد از آن به صورتي که او را از زندان بيرون آورده بودند مرا نيز بيرون آوردند و در موضعي كه او را به قتل رسانيده بودند3057 بداشتند و آن شخص و فرزندان و اتباع با تيغها و خنجرهاي کشيده3058 قصد من کردند. از فظاعت 3059و3060 هيبت3061 آن حال فرياد صعب کردم3062 و بيدار گشتم و باز3063 بي هوش شدم و بعد از آن چند روز بيمار بودم و3064 تصدّقها نمودم تا ايزد تعالي3065 ملال3066 از خاطرم زايل گردانيد. فرقه روم3067 از قابل3068 به هيچ وجه عنايت و تربيت دريغ نشايد3069 داشت و او را به درجات عليه3070 بايد رسانيد و نامقبول را بر آستان خود راه نبايد داد3071 و اگر حسب الاتّفاق در ميان مهمّات افتاده [33چ] باشند به يکديگرشان مشغول بايد گردانيد و جزاي و سزاي هر يک بديشان3072 رسانيد3073 و مع ذلک چون به نان پاره شان خشنود توان ساخت و به جزئيّات مهّمات که از مباشرات3074 آن ضرري حادث نشود مشغول3075 گردانيد3076 اين معني از همه اولي و احسن3077 باشد.

حکايت
خواجه نظام الملک3078 مي گويد:3079 در ابتدا3080 که سلطان آلب ارسلان مرا وزارت فرمود3081 پيش3082 رفتم در خانه بود بر مصلّي نشسته، اوراد مي خواند. مرا بنشاند و گوشه مصلّي برگرفت. در زير آن کاغذي بود. گفت: برگير و بخوان. برداشتم3083 همه تقريراتي بود که ده تن از کُتّاب3084 اتفّاق کرده بودند و به نام من نوشته و در ملک و مال خيانتها به من اسناد كرده.3085 گفت: همه را خواندي؟ گفتم: خواندم. گفت: اگر آنچه نوشته اند بيان واقع است، عادت و سيرت3086 تغيير كن؛ به صورتي كه من بعد3087 امثال اين صادر نشود و اگرچه3088 خلاف واقع است اين جماعت را هر يک به کاري مشغول گردان تا3089 ترک مکابره و افترا گيرند3090 و به هّم3091 خود اشتغال نمايند. دعاي دولت او گفتم و بيرون رفتم.3092 و بعد از آن هر يک را از آن طايفه به شغلي مشتغل3093 گردانيدم و ديگر امثال3094 اين هذيانات از ايشان واقع نگشت. و چون در محافظت جوانب ثلاثه از اخبار و آثار وزراي3095 سلف بيض الله تعالي عزتهم چند سخن به عرض رسيد اكنون در ملاحظه3096 جانب خلايق نيز3097 كه ودايع حضرت آفريدگارند يك دو كلمه معروض گردد. ان شاء الله تعالي.3098
رعايت جانب3099 خلايق3100
بناء3101 مجمع3102 نصايح که در اُولي و اُخري، و دنيا و عُقبي، فوايد و ثمرات از آن توقّع بايد داشت، و بدين ارشاد3103 است که التّعظيم لامر الله و الشفقه علي خلق الله و چون بعد از تعظيم اوامر الهي هيچ درجه3104 از درجات حسنات، مساوي شفقت بر خلايق نيست بلکه جميع آن در ضمن اين مندرج است و به سان طبيب مشفق که از روي شفقت در حال مريض تأمّل کند و آنچه بهبود او باشد همان گويد.3105 در مهمّات ايشان نظر بايد کرد تا از عهده شفقت بيرون آمده باشد.3106 و3107 همه کس در ظاهر و باطن [34ر] دولت او خواهند.3108 وزراي،3109 جعل الله سعيهم مشکوراً، در ازمنه سابقا3110 به هر وقت که تقريبي يافتندي، البته3111 سلاطين را به مرحمت دلالت فرمودندي3112 و به يمن آن، رعايا را رفاهيّت و پادشاه را نام3113 نيکو و ايشان را ثواب جزيل3114 حاصل گشتي.
حکايت
خواجه نظام الملک مي گويد:3115 زماني که3116 سلطان الب ارسلان عازم روم بود به رسم3117 استمداد، از رعايا به تقدّمه3118 مال معهود، طلب مي داشتند3119 و موسم ادراک3120 ارتفاعات دور3121 و3122 مردم از آن جهت به غايت رنجور بودند و در مرو خستگي ميان خلق3123 واقع گشته بود و پيشتر از3124 پيشتر فوت مي شدند. روزي در مجلس،3125 حکايت بيماري و مردن3126 مي گذشت. سلطان گفت: مرگ3127 بلّيه ناگزير است. به هيج تدبير3128 دفع آن نمي توان کرد.3129 نه مال نافع3130 است و نه جاه و نه سلطنت و نه سپاه. من گفتم: اگر تدارک آن ممکن3131 خواهد بود؛3132 عدل و مرحمت است.3133 در تاريخ باستان3134 خوانده ام که يکي از ملوک عجم فرمود که3135 تا تفحّص اموال خزاين بکنند و به عرض او برسانند. و کس نمي دانست که غرض او چيست. وزرا و ارکان ملک3136 بدان قيام نمودند و بعد از تحقيق3137 و احتياط، معروض گردانيدند.3138 چون بر کميّت3139 و کيفّيت، اطلاع يافت. اعيان دولت را طلب فرمود3140 و گفت: الحمد لله که در خزانه ما3141 اموال چندان جمع گشته که اگر وقتي در ملک3142 ضرري حادث گردد و عياذاً بالله دشمني روي نمايد و يا نهضت ضروري3143 واقع شود به تدارک آن [وافي باشد. اکنون ارادت]3144 آن نموده ام3145 که من بعد، ضرر به هيچ آفريده نرسد. شما هر يک از رعيّت ضعيف عاجزتر چرا باشيد؟ و من نيز از شما درمانده تر چرا باشم؟ هر يک از رعايا اسباب معاش به وجوه اكتساب3146 مهيّا مي دارند3147 و زياده بر آن به تکليف، اموال سلطان نيز ادا مي نمايند.3148 شما هر يک به انواع کفايت، چون زراعت و تجارت و غير ذلک، مصالح معيشت خود3149 مرتّب3150 داريد3151 بي3152 تکليفي و آن3153 من نيز از املاک خاصه و جهات مخصوصه.3154 همگنان گفتند: سمعاً و طاعه3155 و بر پادشاه3156 ثنا خواندند.3157 پس به اطراف [34چ] ممالک امثله فرستاد3158 که مطلقاً باج و خراج از همه کس مرفوع شد.3159 هيچ آفريده بر کسي تکليفي نکند الّا همين که حکّام هر موضع نگذارند که از اقويا به نسبت ضعفا حيفي3160 واقع گردد.3161 چون اين قاعده استمرار يافت؛ ايزد تعالي به برکت آن، مرگ از ميان3162 خلايق مرتفع گردانيد. چنانچه در همه روي زمين، شش سال هيچ کس متوفي نشد و بتوان3163 دانست که در3164 عالم چه معموري و آباداني ظاهر شد.3165
چون اين حکايت به عرض رسانيدم؛ سلطان فرمود که تا مالي که از رعايا جهت تهية لشکر طلب مي داشتند از خزانه بدادند و متعرّض رعيّت3166 نگشتند.
مراد از ايراد اين سخن آنکه وزراء عادل، آثار عواطف3167 و لوازم اشفاق، هميشه به3168 رعايا و برايا رسانيده اند3169 و به برکات آن، رعيّت3170 را آسايش3171 و پادشاه را ناموس و خود را دعاي خير حاصل گردانيده اند.
باري سبحانه و تعالي حسن3172 توفيق، رفيق3173 شفيق طريق اين مسندنشين به استحقاق گرداناد.3174 همچو آباء نامدار و اجداد بزرگوار3175 نام نيکو3176 بر صحايف روزگار مثبت و مخلّد دارد. والله يرحم عبداً قال آمينا.3177
فرغ من تحريره في خامس محرم الحرام سنه تسع و اربعين و تسعمايه. تمت. تمام. م.3178

10. ضمائم

الف. نامه هاي خواجه
ب. وصيتنامة نظام الملك
نسخه اي است كه مرحوم مجتبي مينوي تصوير آن را از تركيه(نسخة ش 328 نافذپاشا، مورّخ 504ق) آورده اند و اكنون در بخش ميكروفيلم دانشگاه تهران به شماره 586 نگهداري مي شود. بخشي از اين وصيتنامه توسط مينوي در مجلّه ادبيات و ضمن معرفي آن در ارديبهشت 1336ش. چاپ شده است.3179 بعدها متن كامل آن به كوشش منصور ثروت در خردنامه منتشر شد.3180 و در نهايت علي صفري آق قلعه به تصحيح آن با نسخه اي ديگر از مجموعه ش1589 كوپرولو(داراي تاريخ‌هاي 754 و 756ق)3181 همّت كرد و آن را در گزارش ميراث به چاپ رساند. آنچه در پي مي آيد متن منقّح اين وصيّتنامه است.3182

همي‌گويد الحسن بن علي با عقلي تمام در حالتِ جوازِ اقرار و صحّتِ عقل و درستي اعتقاد كي: گواهي دهم كي خداي تعالي يكيست بي چون و [بي] چگونه. و اندر توحيد، هماني كي اجماع اهل سنّت و سلف صالح بران بودست. و از نفي و تشبيه و تعطيل بيزارم. و محمّد مصطفي را ــ صلّي الله عليه و سلّم ــ رسول شناسم الي جميع الخلايق و خاتم انبيا دانم. و همه شرايع شريعت به وي منسوخ است. و همه انبيا را ــ صلوات الله عليهم اجمعين ــ حق دانم و به همه معترفم. و مؤمن را به گناه، كافر نگويم. و تخليد هيچ كس را از اهل قبله كه بايمان از دنيا بيرون رود اندر دوزخ روا نهبينم و همي‌گويم كي ايزد تعالي بندگان خويش را به فضل و رحمت خويش بيامرزد و از دوزخ به بهشت آرد. و به فريشتگان ــ سلام عليهم اجمعين ــ معترفم و اعتراف بدان واجب دانم. [و اندر صحابه ــ رضوان الله عليهم اجمعين ــ سخن نيكو گويم. و اندر هيچ كس ازيشان طعني نكنم و اندر ايشان عيبي نشناسم و همگنان را دوست دارم]. و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع دابشليم، بسيار، مملكت، بدين Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع دانش پژوه، دانشگاه تهران، عدل و انصاف، ناسخ و منسوخ