پایان نامه ارشد با موضوع اصول موضوعه

دانلود پایان نامه ارشد

تنيدگي آزادي و قدرت و مقاومت مطرح مي‌كند، شايد اين نكته به ذهن برسد كه انديشه او نمي‌تواند دربردارنده ايده‌اي درباره روشنفكري باشد، چراكه فرار از سيطره قدرت در انديشه او ناممكن است. اما اين برداشت از فوكو درست نيست. او كه بيش‌ازهرچيز بر قدرت نهان در لايه‌هاي مختلف جامعه تأكيد مي‌كند، اين كار را با هدفي سياسي انجام مي‌دهد كه همان كاهش قدرت و پيش رفتن به سوي آزادي است. البته او در تئوريزه كردن هدف سياسي خويش ناتوان مي‌ماند، اما هم در عمل و هم در مباحثي كه در اواخر عمر خود بدان‌ها اشاره مي‌كند37، ايده روشنفكري او را مي‌توان يافت. ايده‌اي كه البته با ايده روشنفكري عصر روشنگري متفاوت است، اما راه‌حل فوكويي نيز مانند راه‌حل گرامشي، گوشه‌چشمي به دست روشنفكران دارد.
برداشت دوران روشنگري از نقش روشنفكر، از پيامدهاي برداشت مدرن از حقيقت بود. در اين تعبير، حقيقت ارتباط نزديك با دانش و آزادي و در نتيجه عدالت داشت و اينها مفاهيمي بودند كه وظيفه روشنفكر برپايه آنها تعيين مي‌شد. از آنجا كه تعبير فوكو از حقيقت با تعبير مدرن آن تفاوت فاحش دارد، پس تعريف او از روشنفكري نيز مستلزم تغييري اساسي نسبت به نگاه مدرن به اين پديده است. در اينجا روشنفكر، كسي است كه موقعيت ويژه‌اي را در جامعه احراز مي‌كند كه با كاركرد كلي رژيم حقيقت و قدرت مرتبط است (حقيقي، 1379: 242- 241).
كليدواژه اصلي در شناخت روشنفكر، نقد است؛ يعني براي شناخت روشنفكر مي‌توان از اين دريچه به او نگريست كه چه چيز را به چه صورتي نقد مي‌كند؟ از نظر فوكو، نقد اين نيست كه بگوييم وضع به طوري كه هست، درست نيست. نقد اين است كه تذكر بدهيم شيوه‌ها و كارهايي كه موردقبول ما است، برچه‌چيزهايي پي‌ريزي شده كه بي‌چون‌وچرا مسلم گرفته مي‌شود و بر شالوده چه طرز فكرهاي مأنوس و نسنجيده‌اي بنا شده كه هيچ‌كس در آنها شك و شبهه نمي‌كند. انتقاد به معناي آن است كه نشان دهيم قضايا آنقدر هم تصور مي‌شده، بديهي و مسلم نيست. به معناي اين است كه چشمان‌مان را باز كنيم و ببينيم كه آنچه امروز پذيرفته شده است، چون بديهي و مسلم گرفته مي‌شود؛ ديگر پذيرفته نخواهد بود چون بديهي و مسلم پنداشته نخواهد شد. انتقاد ضرورت مطلق دارد. تغييري كه از حدود همان طرز فكر قبلي تجاوز نكند، تغييري كه فقط به منزله شيوه‌اي براي سازگار كردن بيشتر همان افكار هميشگي با واقعيت موجود باشد، چيزي جز نوعي تغيير سطحي نيست. نقدي كه فوكو بر آن تكيه مي‌كند، نقد بنيان‌كن است، نقدي كه اصول موضوعه و پيش‌فرض‌هاي بديهي ما را زيرورو مي‌كند.
پس روشنفكري هم كه معرفي مي‌كند، روشنفكري است كه چنين نقدي را انجام مي‌دهد. او مي‌گويد: اين كه كسي اول از خودش بپرسد: از دست من چه اصلاحي ساخته است؟ اين، به عقيده من هدفي نيست كه روشنفكر تعقيب كند. روشنفكر به خصوص در قلمرو فكر كار مي‌كند و بايد ببيند آزاد كردن افكار تا كجا مي‌تواند آن‌چنان فوريتي به به مسأله تغيير بدهد كه مردم بخواهند آن را عملي كنند. بايد تعارض‌ها را در معرض ديد قرار داد (فوكو، 1377: 73- 71).
او در مصاحبه ديگري درباره نقش روشنفكر چنين مي‌گويد: نقش روشنفكر اين نيست كه به ديگران بگويد چه بايد بكنند. روشنفكر به چه حقي مي‌تواند چنين كند؟ و به ياد آوريد تمام آن پيش گويي‌ها، نويدها، حكم‌ها و برنامه‌هايي كه روشنفكران در دو سده گذشته بيان كردند و اكنون اثرها و نتيجه‌هايشان را مي‌بينيم. كار روشنفكر اين نيست كه اراده سياسي ديگران را شكل دهد، كار روشنفكر اين است كه از رهگذر تحليل‌هايي كه در عرصه‌هاي خاص خود انجام مي‌دهد، امور بديهي و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادت‌ها و شيوه‌هاي عمل و انديشيدن را متزلزل كند، آشنايي‌هاي پذيرفته شده را بزدايد، قاعده‌ها و نهادها را از نو ارزيابي كند و برمبناي همين دوباره مسأله كردن (كه در آن روشنفكر حرفه خاص روشنفكري اش را ايفا مي‌كند) در شكل‌گيري اراده سياسي شركت كند. اين كار، يعني تغيير دادن انديشه خود و ديگران؛ علت وجودي روشنفكران است (فوكو، 1379: 210 و 208).
فوكو بر مبناي بحث خود درباره چيستي روشنفكري در عصر روشنگري و دوره كنوني، دو دسته روشنفكر تشخيص مي‌دهد: روشنفكر عام و روشنفكر خاص. روشنفكر كلي‌نگر يا روشنفكر عام، كسي است كه هدف‌هاي فراگير دارد و مي‌خواهد به سبك كساني مانند هگل از طريق ايدئولوژي‌هاي مذهبي و مسلكي براي سراسر جهان و جميع افراد آدمي ‌تكليف معين كند و لذا ادعا دارد كه حقيقت به تمامي بر او آشكار است. اين تعريف روشنفكر در عصر روشنگري بوده است كه فوكو به شدت با آن مخالفت مي‌كند و تعريف ديگري را جايگزين آن مي‌كند.
در تعريف فوكو، روشنفكر خاص، مدعي كليدداري خزانه حقيقت و خواهان مريد جمع كردن نيست. بلكه مي‌خواهد ببيند حقيقت مشخص قدرتمداري و سرشت امتيازهاي ويژه در جامعه چيست و پژوهش‌هاي خويش را بر حوزه مشخص شغل و تخصص خود بنياد مي‌كند و كارش، كاوش در مكانيسم‌هاي قدرت و اندوختن دانش استراتژيك است … به نظر فوكو، اين روشنفكر بايد در درون نهادها كار كند و اخلاق سياسي جديدي پديد آورد و در برابر نهادهاي حقيقت‌ساز قدبرافرازد (فولادوند، 1377: 52- 47). تفاوت‌هاي بين اين دو روشنفكر را مي‌توان چنين برشمرد:
1. در عصر روشنگري روشنفكر عموماً متخصص علوم انساني بود، حال آن كه امروز عمدتاً در رشته‌هايي مثل فيزيك يا بيولوژي تخصص دارد.
2. حوزه عمل روشنفكر مدرن، عرصه عمومي جامعه بود، درحالي‌كه روشنفكر پسامدرن در عرصه كار تخصصي خود (بيمارستان، زندان، آزمايشگاه و …) فعاليت دارد.
3. روشنفكر پسامدرن از ايده‌هاي كلي و فراروايت‌هاي جامعه‌شناسي تهي است و هيچ ادعاي كلاني را مطرح نمي‌كند.
همچنين روشنفكر خاص فوكو با دو مشكل عمده روبرو است كه فوكو خود بدان‌ها اذعان دارد و آنها را چنين برمي‌شمرد:
الف) گروه‌گرايي و سكتاريسم: از جمله خطرها مي‌تواند اين باشد كه اين روشنفكر در مبارزه‌هاي پراكنده و لحظه‌اي غرق شود يا بازيچه دست قدرت‌هاي تشكيلاتي بزرگ‌تر مانند احزاب و اتحاديه‌هاي صنفي شود.
و ب) نداشتن استراتژي كلي: اين مانع نيز موجب مي‌شود تا اين روشنفكر حتي در همان مبارزه‌هاي جزئي هم توفيقي نداشته باشد و چه بسا راهش را گم كند و در بيراهه قرار گيرد.
اما اين موانع و خطرها، نوستالژي بازگشت به مفهوم قبلي از روشنفكر (روشنفكر عام) را توجيه نمي‌كند و در نظر فوكو، فقط نشان دهنده ضرورت بازانديشي در وظايف روشنفكر خاص است (حقيقي، 1379: 243- 242).
نظريه‌پرداز ديگري كه پس از فوكو به بحث از رابطه‌هاي قدرت و مقاومت و نقش آنها در زندگي روزمره پرداخت، ميشل دوسرتوي فرانسوي است. شايد بتوان تفاوت دوسرتو با فوكو و گرامشي را در نگاه ريزبينانه‌تر و جزئي‌تر و لذا دقيق‌تري دانست كه وي در مواجهه با امر روزمره از خود نشان مي‌دهد.
دوسرتو را مي‌توان (مانند فوكو) همزمان متعلق به سنت‌هاي فكري ساختارگرايي و پساساختارگرايي دانست. ازسويي‌ديگر نوشته‌هاي وي را مي‌توان همانندپندار و گيج‌كننده دانست، دراغلب موارد چنين به نظر مي‌رسد كه نوشته‌هاي دوسرتو با پيچ‌وتاب فراوان از مسيري مارپيچي مي‌گذرد و صفوفي التقاطي از مثال‌ها و ديدگاه‌هاي نظري را پشت‌سرهم رديف مي‌كند. اينها علائم رويكردي است كه گواه ايماني غيرقابل‌پرسش به پتانسيل قابل‌كشف امر روزمره است و به نظر مي‌رسد اين همان پروبلماتيك مركزي انديشه دوسرتو بوده باشد: امر روزمره هم پنهان و هم گريزپا است و و تلاش براي دريافت آن مستلزم چيزي نظير يك خيز اعتقادي است (هايمور، 2002: 145).
از نظر دوسرتو، يافتن راهي براي مطالعه فرهنگ روزمره، مترادف يافتن متون فرهنگي جديدي براي تفسير، ارزش‌گذاري يا بزرگداشت نيست؛ بلكه درعوض تلاش براي تمركز بر كارهايي است كه مردمان عادي در عملكردهاي زندگي روزمره خود انجام مي‌دهند. يكي از كليدواژه‌هاي مهم دوسرتو در مطالعه زندگي روزمره، بحث مصرف است. منظور دوسرتو از مصرف، امري فراتر از خريدن و مصرف كالاهاي مادي است. دوسرتو به بررسي عملكردهاي فرهنگي‌اي مي‌پردازد كه در متن اعمال روزانه جاي گرفته‌اند و وظايفي تكراري هستند كه مردم هرروز آنها را تكرار مي‌كنند؛ مانند راه رفتن، غذا پختن، مبادله كردن و كار در ادارات (موران، 2005: 10). از نظر وي، فرهنگ عاميانه زندگي روزمره ناظر بر طرق مصرف محصولاتي است كه توسط نظم اقتصادي مسلط به اين مردم تحميل مي‌شود (دوسرتو، 1997: xiii). زندگي روزمره دربردارنده احساسي از مصرف نظامي است كه بدون اين كه به مصرف‌كنندگان تعلق داشته باشد، توسط ديگراني ساخته شده و گسترش يافته است (دوسرتو، 1997: 17).
اگرچه از نظر دوسرتو، بسياري از محصولات فرهنگي مورد استفاده مردم در زندگي روزمره ساخت خود آنان نيست، اما او اين مصرف را مصرفي منفعلانه و همراه با اجبار نمي‌داند. از نظر دوسرتو، آن چيزي كه به زندگي روزمره ويژگي مي‌بخشد، خلاقيت مصرف‌كنندگان در پاسخ به موقعيت مصرف است. مصرف اين فرهنگ ازپيش‌آماده هم توسط به‌كارگيري بدون دستكاري آن و هم توسط استفاده خلاقانه از آن، يعني تناسب بخشيدن و استعمال مجدد همراه با نوعي نوآوري در آن ممكن مي‌شود. در شرايطي كه در آن زندگي روزمره به استفاده از مواد اوليه خاصي محدود شده باشد، شاهد سازماندهي و بازسازماندهي خلاقانه تركيبات آن خواهيم بود. خلاقيت؛ همين كنش بازبه‌كارگيرنده و بازتركيب‌كننده اين مواد ناهمگن است (دوسرتو، 1997ب: 49 به نقل از هايمور، 2002: 148).
اما اين نوآوري در مصرف كالاهاي فرهنگي يا سرهم‌كردن‌ها، تنها حاصل اراده يا كنش فردي نيست38. اين كار محصول فرهنگي است كه ناهمگن و جمعي به نظر مي‌آيد. ناهمگني فرهنگ نه‌تنها خود را در مجاورت‌هاي ساخته شده به دست مردم به نمايش مي‌گذارد كه در ابرام سرسختانه بدن‌ها، خاطرات كودكي و تاريخ‌هاي فرهنگي نمود مي‌يابد. مقاومت در زندگي روزمره (كه همان موضوع اصلي مورد بحث دوسرتو است)؛ مقاومتي است كه از تفاوت‌ها و ديگري بودن‌هاي موجود در بدن‌ها، سنت‌ها و ايماژها سرچشمه مي‌گيرد (هايمور، 2002: 148).
در اينجا بايد اين نكته را روشن كرد كه مفهوم قدرت مورد استفاده دوسرتو، بسيار شبيه به قدرت فوكويي است. اين يكي از مواردي است كه موجب مي‌شود كار دوسرتو با ساير متفكران زندگي روزمره، مثلاً لوفور در نتيجه عملي حاصل از نظريه وي بسيار متفاوت باشد: دوسرتو، مفهوم كلاسيك قدرت سياسي را طرد مي‌كند و لذا به گمان وي، بايد با مداخله سياست در مطالعه قدرت به شدت مقابله كرد و آن را از بين برد، چراكه چيزي خطرناك‌تر از مطالعه زندگي روزمره از زاويه ارزيابي سياسي آن وجود ندارد. اين جمله به معناي تهي كردن زندگي روزمره از امر سياسي نيست، بلكه بدين معنا است كه بايد ايماژ جديدي از امر سياسي در بستر زندگي روزمره پيدا كرد (هايمور، 2002: 150).
مفهوم مقاومت در ادبيات دوسرتو نيز به مفهوم فوكويي مقاومت شباهت دارد. مقاومت است كه موجب مي‌شود زندگي روزمره به تسخير نظام سازنده فرهنگ و كالاهاي فرهنگي درنيايد. كار دوسرتو تأييدي بر ماهيت بازمانده يك زخم اجتماعي، يا ناممكن بودن استعمار كامل زندگي روزمره و واقعيت مستمر مقاومت نسبت به منطق زمان‌مند سرمايه‌داري دموكراتيك يا فوران همواره حاضر ناهمگني در اين جامعه فراهم مي‌كند (پوستر39، 1977: 125 به نقل از هايمور، 2002: 150). دوسرتو نيز مانند فوكو، مقاومت را جزء هميشه حاضر جامعه در كنار نظام‌هاي قدرت مي‌بيند و حتي در تبيين‌هاي خود بيش از آن كه بر قدرت تأكيد كند، مقاومت را برجسته مي‌سازد.
براي طرح پروبلماتيك مورد نظر دوسرتو درباره زندگي روزمره بايد بگوييم كه از نظر وي، زندگي روزمره عرصه مقاومت است (هم مقاومت مجازي و هم مقاومت واقعي). مقاومت دوسرتويي، مترادف ساده‌اي براي مخالفت نيست. مفهوم مقاومت از نگاه دوسرتو به اين مفهوم در ادبيات الكترونيك و روانكاوي نزديكي بيشتري دارد: همان چيزي كه موجب امتناع و متفرق شدن انرژي سلطه است و نيز در مقابل بازنمايي‌هاي آن ايستادگي مي‌كند، مقاومت است. در نوشته‌هاي دوسرتو در باب زندگي روزمره، مقاومت هم

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع روابط قدرت، سلسله مراتب، انقلاب نسبت Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع فرهنگ مصرف، روابط قدرت، ناخودآگاه