وجود خداوند، شناخت انسان، اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

کس در اين ارتباط، هم ياددهنده و هم يادگيرنده باشد. به نظر بوبر، مطلوبترين وضعيت تربيتي آن است که بتوان دوستي – به عنوان مظهر يک ارتباط “من – تو” – را در آن يافت. (اوزمُن و کراور، 1387، 388)
همانطور که مشاهده ميشود، با اينکه فلاسفه وجودگرا بر اين باورند که مسئوليت و مبناهاي وجودي آن امري است که با وجود فردي بودن، مشمول همه انسانها ميشود و جمع را نيز در بر ميگيرد، در خصوص تعليم و تربيت باز هم بر اصالتِ فردي بودنش پافشاري ميکنند. و قوانين را طوري تنظيم ميکنند که مسئوليت فردي از دايره شمول خود خارج نشود.

مسئوليت و انضباط اجتماعي در تعليم و تربيت
هولت فرهنگ و جامعه را به مثابه نيرويي که بر کودکان اعمال انضباط ميکند، ميشناسد. کودکان که شبکه درهم تنيده روابط اجتماعي، سنن و آداب را بر گرد خود ميبينند، ميخواهند فرهنگ خود را بفهمند، با آن از نزديک رابطه برقرار نموده و در آن شرکت کنند. آنان که دوستدار مشارکت اجتماعي هستند، سعي دارند آداب اجتماعي را مراعات کنند و سرمشق قرار دهند. کودکان با چنين اعمالي در ميراث فرهنگي شرکت ميجويند.
انضباطِ اقتدار مافوق موقعي وارد عمل ميشود که فرد مافوقي به زيردست خود دستور ميدهد. اگر چه بزرگسالان کراراً اين نوع انضباط را درباره بچهها به کار ميبرند، هولت معتقد است که کاربرد آن براي حفظ ايمني بچهها مشروعيت دارد. اما کاربرد آن بايد محدود به موقعيتهايي باشد که محافظت بچهها از خطراتي که از درک کامل آنها عاجزند، صرفاً به آن دليل نيست که مسنتر يا بزرگترند، بلکه به واسطه آن است که از تجربه و فهم بيشتري برخوردارند. هولت هشدار ميدهد که انضباط قدرتِ مافوق بايد محتاطانه باشد و حتيالمقدور بندرت اعمال شود؛ در غير اين صورت بچهها که زندگيشان “آکنده از تهديد و ترس تنبيه” ميگردد، در حالت کودکانه درجا خواهند زد، زيرا از نياز و فرصت فراگيري مسئوليت محروم ميمانند. (گوتک، 1388، 184)

اگزيستانسياليسم و مسئوليت آموزش و پرورش معاصر
اگزيستانسياليستها ترجيح ميدهند که به جاي خلق نظامي فلسفي که همه وجوه زندگي انسان را تبيين نمايد، درباره شرايط انسان فلسفهپردازي کنند. فلسفه پردازي به شيوه اگزيستانسياليستي موجب آن است که برخي از روندهاي اجتماعي و تربيتي که در روزگار ما جامعه و مدرسه را تحت تأثير قرار دادهاند، مورد انتقاد قرار گيرند. در ميان روندهايي که انتخاب شخصي و تشخص فردي را کاهش ميدهند، استاندارد کردن، ردهبندي کردن، القاي نقشهاي اجتماعي- اقتصادي، و ستم ميانگين109 قرار دارند. اين روندهاي آموزش و پرورش نوين همگي با ايجاد فرصت براي آفرينش افراد اصيل منافات دارند.
پرورشکاران متجدد در اشتياقي که براي عمل بر موازين علمي و کارايي دارند، از خود تمايل بارزي براي استاندارد کردن نشان دادهاند. آزمونهاي استانداري که به منظور سنجش استعداد و موفقيت دانش آموزان طراحي ميشوند، اغلب براي قرار دادن دانش آموزان در مقولههاي تربيتاي است که انتقال يا فرار از آنها چندان ميسر نيست. (گوتک، 1388، 171)
بايگاني مدرسه و نظام گزارش عملکرد دانش آموز، از مقولههايي استفاده ميکند که نسبت به ويژگيهاي انحصاري و قدرت خلاقه دانش آموزان التفات چنداني، بلکه هيچ التفاتي، را نشان نميدهد. (گوتک، 1388، 172)
مدرسه چگونگي نقش موفقيت اقتصادي را – براي احراز شغل پُر درآمد و صعود از نردبان اقتصادي- تعريف ميکند؛ همچنين معني و مفهوم شهروند خوب بودن را، معني و مفهوم موفقيت اجتماعي و امثال اينها را تعريف ميکند. از دانش آموزان انتظار ميرود که اين نقشها را مطالعه کنند و آنها را به خوبي ايفا نمايند. اما انجام اين کارها متضمن کاهش فرصتهاي لازم براي انتخاب راستين و مستقلانه است. اصالت به صورت انتخابي خطرناک در ميآيد زيرا ممکن است طبق تعريفي که ديگران از موفقيت کردهاند، موفقيتآميز نباشد. (گوتک، 1388، 173)
مواد درسي توليدي به روش انبوه، که از کتب ابتدايي آموزش خواندن تا متون درسي و نوار ويدئويي را شامل ميشود، با مقولهبندي دانشآموزان در گروههاي به وضوح تعريف شده منطبق هستند. مدارس براي تشکيلات سازماني خود به برنامههاي استاندارد شده و عادي متکي هستند. با آنکه استاندارد کردن مؤسسات آموزشي کارايي را افزايش ميدهد، اما منشأ سلطهاي اجتماعي ميشود که نسبت به صفات يگانه فردي و خلاقيت بدگمان و نابردبار است. (گوتک، 1388، 172)
ياسپرس بزرگترين عيب آموزش و پرورش را فراموش کردن انسان و ارج او ميداند و اين چگونگي را با توجه به نکتههاي بنيادي فلسفه هستي روشن ميکند. (قائدي، 1384، 155)
ياسپرس در خصوص برنامهريزي در آموزش و پرورش سلطهپذير که موجب سلب مسئوليت از افراد ميشود مينويسد: در جامعههايي که با سلطه نامحدود اداره ميشوند، آموزش و پرورش مانند هر چيز ديگر، کاملاً برنامهريزي و تنظيم ميشود و به صورت يکسان درميآيد. همه جزئيات آن معين ميشود … گردانندگان اين جامعهها آموزش و پرورش را از ديدگاه علمي- فني به ويژه از ديدگاه روانشناسي، چون دستگاهي ماشيني سازمان ميدهند. به طور کلي، فرو کاستن آموزش و پرورش به روندي که انسان را به صورت يک ابزار سودمند و فرمانبر در ميآورد، انگيزهاي است براي شرکت در قدرتي که نويد يک آينده باشکوه را ميدهد. اين نويد تودهها را بر آن ميدارد که خود را به امواج بسپارند و در راه انجام کار فدا کنند. هم ديگران را به صورت وسيله و ابزار درآورند و هم خود به صورت ابزار درآيند. به نظر آنان آنچه مهم است بناي عظيم انسانيت است که به خيال خود ميسازند. فرد و شخصيت اهميتي ندارد. اينها عوض کردني هستند. اينان را بايد به حسب نيروي حياتي، توانايي هوشي، و مهارتهاي فني، و به حسب کاراييشان ارزيابي کرد. اينها مصرف کردني هستند و پس از آنکه مصرف شدند، ميتوان به کنارشان نهاد … (Jaspers, 1963, 22)

بخش چهارم:
نقد دلالتهاي تربيتي

مقدمه
نقد و نقادي بستر ساز زمينهاي است براي حرکتي اصلاحگر و بالا رونده. به قول معروف نقد سازنده است و اين از آنرو است که اگر انتقادهاي وارد بر نظريهاي اثبات شود، نظريهپرداز با برطرف کردن نقايص به رشد و تکامل رأي خود ميپردازد و اگر انتقاد اثبات نشود، بر استحکام آن نظريه افزوده ميشود که در هر دو صورت سازندگي در ابعاد فردي و اجتماعي حاصل ميگردد. در اين بخش نيز ما با توجه به مبناهاي شناخت انسان از نظر مکتب اگزيستانسياليسم به بررسي انتقاداتي که بر دلالتهاي تربيتي مسئوليتپذيريِ اين مکتب وارد شده است ميپردازيم. لذا در ابتدا نقدهاي موجود صاحبنظران در اين زمينه که امکان دسترسي به آنها براي محقق فراهم بوده مطرح شده و در پايان نقد پژوهشگر از دلالتهاي تربيتي مسئوليتپذيري در اين مکتب عنوان ميشود.

نقد اگزيستانسياليستهاي خدا باور
از بررسي آراء و ديدگاههاي فلسفي و تربيتي کييرکگور، ياسپرس، مارسل و تيليش به نظر ميرسد اين خداباوران مسيحي، تحت تأثير جوّ طوفانزاي وجودگرايي، خواسته يا ناخواسته، و دانسته يا نادانسته کوشيدهاند انديشههاي خود را با جوّ پديد آمده محک زنند و جريان مزبور را به نفع باورهاي ديني خويش مصادره کنند؛ غافل از اينکه وجودگرايي، خود نيازمند کسب اعتبار است. با مراجعه به انديشههاي وجود گرايان خداباور با کانوني از التقاط و دوگانهگرايي روبهرو ميشويم که از يک سوي بر آزادي فردي و شخصي انسان از هر گونه التزام نظري و عملي پاي ميفشارد، و از سوي ديگر، ميخواهد انسان را تحت فرمان و اراده خدا درآورد. در اين نگاه دوگانه بيش از آنچه به اصالت و وحدت وجود خداوند نظر شود، به اصالت وجود انسان و وحدت فردي و شخصي او توجه شده است. در اين صورت، اين اراده و خواست فرد انسان است که بر خواست و اراده الهي تقدم دارد. بدين ترتيب، هم سيماي انسان مخدوش شده، و هم وجود و عظمت خداوند تحت الشعاع وجود و حضور فرد يا افراد انساني قرار گرفته است. در نتيجه، فرد همچنان در فضاي تيره و تار احساس اضطراب و بيمعنايي و بيهودگي به سر ميبرد. بديهي است پيش از اينکه اعتقادات ايماني اين صاحبنظران امواج وجودگرايي را درنوردد و بر آنها فايق آيد، خود مغلوب آن امواج گرديده است. (رهنمايي، 1388، 125)

نقد وجود گرايان سکولار
هيچ يک از ديدگاههاي سهگانه وجودگرايان لائيک، نميتوانند هستي و انسان را آن گونه که بايد تفسير کنند. در اردوگاه تربيتي اين سه نظر، انسان، ناخواسته و به رغم ناتواني خود مجبور است تنها با اتکا به آرزو، خواست و قدرت خويش و بدون هيچ پشتوانهاي از جهان ماوراء بکوشد به کمال نهايي خود برسد؛ چه، اساساً جهان ماورايي وجود ندارد که بتوان به آن تکيه کرد. به انسانِ تربيت يافته نظام فکري سارتر که مينگري، موجودي محکوم به آزادي بيحد و حصر، مقهور تنهايي و بيکسي و سرگرداني و پوچي و بيهودگي ميبيني. تربيت يافته انديشه هايدگر، شخصي است که با عزم و اراده خويش هستي موجودات خود را در چنبره بحران هويت گرفتار ميبيند؛ بحراني که از آن راه گريزي نيست. وضعيت رقتبار متربي نيچه از اين نيز وخيمتر است. وي بايد به گونهاي طاقتفرسا بکوشد تا قدرت را به چنگ آورد و خواست و خواهش خود را حاکم کند؛ چه، در غير اين صورت، محکوم شکست و فنا خواهد بود و بيارزش و بدفرجام خواهد شد. بر اين اساس، مشخص است که تکليف و سرانجام انسان مکتب وجودگرايي سکولار چه خواهد بود! (رهنمايي، 1388، 138)

نقد در ماهيت
اگزيستانسياليسم در برابر ماترياليسم ديالکتيک، که انسان را موجودي بازيچه جبر تاريخ ميداند، و در برابر ناتوراليسم، که انسان را يک شيء طبيعي ميشناسد، و در برابر جبر، که انسان را بازيچه قوانيني که در دسترس او نيست معرفي ميکند، و در برابر مارکسيسم که ميپندارد تنها با حل شدن سيستم اقتصادي تمام رنجهاي بشري حل خواهد شد و همه آمال بشري تحقق پيدا خواهند کرد، و در برابر مکتبهاي نيهيليستي و بدبينيهاي مبتني بر پوچي مطلق عالم، عاليترين مکتبهاست.
ديديم که علم، بعد از اين که مذهب را از جامعه راند و رسالت رهبري بشريت را براي خودش عنوان کرد، جنگهاي بزرگ جهاني را به راه انداخت و بعد به يک دستگاه اداره توليد و مصرف کالاهاي اقتصادي تبديل شد و نوکر صنعت شد نه نوکر حقيقت.
به قول برشت: علم، فلجتر و رسواتر، از کليساي قرون وسطي شکست خورد.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد شرکت در انتخابات Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد درآمد سرانه، بازار اوراق بهادار، نفت و گاز