واجب الوجود

دانلود پایان نامه ارشد

1377، 123) وي در اينجا کلمه معروف خود “Dasein” را مطرح ميکند و ميگويد: اين کلمه لفظي است مرکب از دا (Da) و زاين (Sein). در زبان آلماني دا (Da) به معناي آنجا و اينجا، و زاين (sein) در معناي اسمياش به معناي هستي يا وجود و در معناي فعلياش به معناي بودن، وجود داشتن يا هستي داشتن است. (بيمل، 1381، 47)
سپس در اثرش با نام “نامهاي در اصالتِ انساني” مينويسد: آدمي بوسيله خودِ وجود در مسير گشودن حقيقت وجود قرار داده شده است و از اين نظر اگزيستانس از حقيقت وجود پاسداري ميکند، تا موجودات در نور وجود آنگونه که هستند، خود را نمايان سازند. (Heidegger,1996, 226)
وي در “هستي و زمان” مينويسد: آن هستندهاي که تحليلش در حکم تکليف است هماره خود ما هستيم. هستيِ اين هستنده هماره از آنِ من16 است. مناسبت با هستيِ خود، سرشتة هستيِ اين هستنده است. در مقام هستندهاي با اينگونه هستي، هستيِ خاص خود اين هستنده به خودش سپرده و واگذار شده است. هستي آني است که اين هستنده هماره همِّ آن دارد. از اين خصلتِ دازاين دو چيز حاصل ميآيد:
1ـ “ماهيت” اين هستنده نهشته در بودنِ اوست. چه ـ بود [يا چه ـ هستي يا چيستي يا ماهيت] (essentia) اين هستنده تا آنجا که اساساً بتوان از آن سخن گفت بايد برحسب وجودش دريافته آيد. به همين دليل، وظيفة هستي شناسانه به حقيقت نشان دادنِ اين نکته است که وقتي ما براي دلالت بر هستي اين هستنده عنوان اگزيستانس را برميگزينيم، اين عنوان دلالت هستي شناختي واژة فرادادة existentia [وجود در مقابل ماهيت در فلسفه قرون وسطي] را ندارد و نميتواند هم داشته باشد؛ بر طبق فرادهش [يا سنت] existentia گوياي هستيِ پيشِ دستي است، و اين يعني آنگونه هستي که ذاتاً فراخور هستندگاني نيست که سرشت دازاين دارند. (هايدگر، 1386، 147)
و در ادامه ميگويد:”ماهيت” دازاين نهشته در اگزيستانس اوست. هم از اين رو، آن خصلتهايي که در اين هستنده ظهور بيروني دارند “خصوصياتِ” پيشِدستي اين يا آن هستندة پيشِدستي که چنين و چنان “مينمايد” نيستند، بل خصلتها هماره براي دازاين شيوههاي ممکنِ بودن و تنها همين شيوهها هستند و نه چيزي ديگر. (هايدگر، 1386، 148)
2ـ آن هستي که اين هستنده در هستياش همِّ آن دارد هماره از آنِ من است. هم از اين رو، به لحاظ هستيشناختي دازاين را نبايد مصداق يا موردي از مصاديق و موارد جنسي از موجودات پيشِدستي گرفت. هستي موجودات پيشِدستي براي اين موجودات “محل اعتنايي” نيست يا، به بياني دقيقتر، اين هستندگان نسبت به هستي خود نه اعتنايي دارند نه بياعتنا هستند. (هايدگر، 1386، 149)
اگر کسي با فاعل انديشنده (res cocogitans) و جهان مادي (res exyensa) آغاز ميکند، اين فاعل چگونه پيوسته از فاعليت ذهن خودش بيرون ميرود تا بتواند عالم را بشناسد؟ يقيناً گام نخست در استدلال خود دکارت معمولاً يکي از قويترين برهانها در فلسفه محسوب شده است: cogito, ergo sum؛ ميانديشم، پس هستم. مشکوکترين شک من، خودِ همين انديشيدني است که وجودم را اثبات ميکند. اما فيلسوف وجودي از اين استدلال متعارف انتقاد ميکند و آن را انتزاعي ميشمارد. من در وهلة نخست فاعل انديشنده نيستم. من پيش از هر چيز موجود هستم؛ وجود چيزي وسيعتر از انديشيدن و مقدّم بر آن است.
بنابراين فيلسوف وجودي متمايل به برگرداندن اين استدلال بدين صورت است: من هستم، پس ميانديشم. اما مراد از گفتن “من هستم” چيست؟ “من هستم” با “من وجود دارم” يکي است؛ اما “من وجود دارم” نيز معادل است با “من ـ در ـ عالم ـ هستم” يا، باز، “من ـ با ـ ديگران ـ هستم.” (مککواري، 1377، 124)

انسان شناسي سنتي
هايدگر در هستي و زمان مينويسد: انسان شناسي سنتي حکايت از آن دارد که در تعريف ذاتِ هستندهاي که انسانش ميناميم هماره پرسش از هستيِ اين هستنده را نه تنها به دست نسيان سپردهاند، بل اين هستي را چون آنچه “خودپيدا و بديهي” است گرفتهاند، به اين معنا که آن را از نوع هستيِ پيشِ دستي ساير مخلوقات پنداشتهاند. اين دو رهنمود در انسانشناسي عصر جديد آنجا که res cogitans [شيء انديشنده]، آگاهي و بافت تجربه نقشِ آغازيدنگاه روشني را ايفا ميکنند با هم متلاقي و درهم تافته ميگردند. اما از آنجا که حتي اين cogitationes [انديشهها] يا از حيث هستيشناختي تعريفناشده رها ميشوند يا ناگفته چون “اموري از پيش داده” و “بديهي” گرفته ميشوند که پرسش از هستيشان اجازة مطرح شدن نمييابد، مشکل انسانشناختي نيز از حيث بنيادهاي تعيينکنندة هستيشناسانهاش نامتعين ميماند. (هايدگر، 1386، 163)
در ديدگاه سنتي انسان داراي ماهيتي از پيش تعيين شده است که اعمال و رفتار، انتخابها، اهداف و ارزشهاي او را متعيّن ميکند. در چنين ديدگاهي ما بيشتر شبيه آدمهاي مصنوعي هستيم که با نيّتي خاص و با اهدافي مشخص ساخته شدهايم. درواقع ميتوان گفت در ديدگاه سنتي “ماهيت” بر “وجود” مقدم است. همانطور که سارتر اشاره ميکند در موجودات غيرانساني (با استفاده از تمثيل سارتر: چاقو) ماهيت بر وجود مقدم است، چراکه يک خالق از پيش ماهيت آن را در ذهن ميپروراند. در تقسيمبندي که سارتر ارائه ميکند، اشياء جزء موجودات فينفسه هستند. موجودات فينفسه هيچ خواست و آرماني ندارند، تلاش نميکنند، اميد نميورزند، غير از آنچيزي که هستند چيزي بيشتر را طلب نميکنند و به همين دليل همان هستند که بايد باشند؛”تقدّم ماهيت بر وجود”.(عليزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com)

تقدم وجود بر ماهيت
ريشه همه تفکرات اگزيستانسياليسم در همين کلمه خلاصه ميشود:”تقدم وجود بر ماهيت”.
ژان پل سارتر، پرچمدار مکتب اگزيستانسياليسم در قسمتي از اثر معروف خود “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” با عنوان اگزيستانسياليسم ما ميگويد: اگزيستانسياليسم که من نماينده آن هستم، دستگاه منسجمتري است. اين فلسفه ميگويد که وجود مقدم بر ماهيت است. موجودي که پيش از آنکه تعريف آن به وسيله مفهومي ممکن باشد، وجود دارد؛ و اين موجود، بشر است يا به تعبير هايدگر، واقعيت بشري.17اکنون بايد ديد که در اين اگزيستانسياليسم، معني تقدم وجود بر ماهيت چيست؟ اين عبارت بدان معني است که بشر، ابتدا وجود مييابد، متوجه وجود خود ميشود، در جهان سر برميکشد و سپس خود را ميشناساند؛ يعني تعريفي از خود به دست ميدهد. (سارتر، 1386، 27)
وي مينويسد: هنگامي که شيئي ساخته شد، مثلاً کتابي يا کاردي را در نظر آوريم، اين شيء به دست صانعي که تصوري از آن شيء داشته، ساخته شده است. سازنده، تصور خود را از کارد و همچنين فن ساختن کارد را که از پيش معلوم بوده – و جزئي از تصور شيء است و در واقع ميتوان آن را سرمشق و دستور العملي ناميد- در پيش چشم داشته است. بنابراين، کارد در عين حال هم شيء است که با در نظر داشتن اسلوبي ساخته شده و هم فايده معين دارد. نميتوان تصور کرد که کسي کاردي بسازد بيآنکه بداند اين شيء به چه کار ميآيد. با اين مقدمه ميگوييم که در مورد کارد، ماهيت- يعني مجموعه اسلوبها و دستورالعملها و کيفياتي که ايجاد شيء و تعريف آن را ميسر ميسازد- مقدم بر وجود است. بدين گونه مشخص ميشود که فلان کارد يا فلان کتاب در برابر من قرار دارد. ميتوانيم بگوييم: ايجاد مقدم بر وجود است. (سارتر، 1386، 25)
هايدگر در سرآغاز هستي و زمان ميگويد که: امکان برتر از (مقدم بر) واقع است. آدمي آفريدهاي است که هستياش را امکانات تشکيل ميدهد. وجود آدمي از اشياء واقعي قابل ادراک نيست، بلکه وجود آدمي را از امکاناتي که آن وجود را، مستقيماً و آنچنان که هستند، ميسازند ميتوان ادراک کرد. (بارت، 1362، 135)
هوسرل در ايده پديده شناسي مي گويد تمايز وجود و ماهيت به هيچ معناي ديگري نيست جز اينكه هستي خود را در دو وجه از دادگي پديدار كرده است. همين انديشه به شكلي ديگر در فلسفه هايدگر ظاهر مي شود و تعبير خاص او را از پديده شناسي شكل ميدهد.
متافيزيك با تمركز بر هستنده و تمايز نهادن ميان وجود و ماهيت اساس اين تمايز را به فراموشي سپرده است. متافيزيك ماهيت انسان را نه در پرتو هستي و نه در پاسخ به فراخوان آن بلكه همچون هستندهاي در ميان ساير هستندهها -گو اينكه متمايز از آنها- ميانديشد. از نظر هايدگر ماهيت انسان در existens او نهفته است.
اينجا تقابل وجود و ماهيت كه دو تعين متافيزيكي هستي هستند مورد نظر نيست. اين عبارت حاوي بياني كلي درباره دازاين نيست بلكه بيشتر در پي نشان دادن اين است كه انسان ماهيت خود را به گونهاي كه آنجا (Da) يعني عرصه به روشني آمدن هستي باشد ميگشايد.
نحوه هستي انسان به گونهاي است كه در بيرون از هستي خود (Ex) درون حقيقت هستي ايستاده است (istens) تا در چنين ايستادني ماهيت هستي خود را حفظ كند. (مشايخي، www.parsclubs.com)
توجيه عميق فلسفههاي اگزيستانس18 شايد بالاخص در بردارنده اين حقيقت باشد که اين فلسفهها روشن ساختهاند که در نظر گرفتن موجودي داراي اگزيستانس بدون به حساب آوردنِ اگزيستانسش، نحوه اگزيستانسش، محال است. (مارسل، 1388، 18)
آنچه اين فلسفهها روشن ميسازند، محال بودن بسنده کردن به روشي سنتي براي درک روابط ذات و وجود (اگزيستانس) و محال بودن پذيرفتن اين مطلب است که وجود به شيوهاي توضيح ناپذير يا به شکلي تصور ناشدني بر ذاتي اضافه ميشود که خود بسنده است. (مارسل، 1388، 19)
دکتر شريعتي نيز در بسط تقدم ماهيت بر وجود اگزيستانسياليستي مينويسد:
انسان قبلاً ماهيت نداشته (ماهيتش پس از وجودش قرار دارد)؛ يعني خداوند انسان را ساخته، بدون اين که انسان باشد، يعني صورت داشته باشد، سر- يا هر چيز ديگر- داشته باشد، باهوش باشد، آفريننده باشد، شرارت داشته باشد، محبت داشته باشد، کينه داشته باشد … آن صفاتي را که ما به نام صفات انساني ميناميم و انسان ميخوانيم، هيچ نداشته است.
وقتي که ميگوييم انسان عبارت است از وجودي که داراي عشق، کينه، فداکاري، بزرگواري، هوش، منطق، دانش، احساس و آفرينش خدايي ميباشد، تکهاي از صفاتش را گفتهايم. وجودش قبلاً ساخته شده بدون آنکه صفاتش باشد؛ نه در مغز خدا و نه در جاي ديگر. بعد خود اين وجود، پس از اينکه وجودش وجود پيدا کرده، اين صفات را ميسازد. اين درست مثل آشپزي است که نداند چه ميخواهد بسازد و مواد غذا را – هرچه هست- در يک ديگ روي هم بريزد و بپزد! بدين ترتيب اين غذا فقط وجود دارد، اما ماهيت ندارد، چون نميداند چه درميآيد؛ بعد از هر ساعت که سرش را برميدارد، ميفهمد که چه ساخته شده است. اين، اولين باري است که سازنده اين غذا قبل از اين که آن غذا را ساخته، ماهيت آن در ذهنش نبوده است. (شريعتي، 1389، 22)
بر خلاف همه خلقتها و آفرينشهاي هنري که وجود دارد و برخلاف همه صنعتگران، که اول ميدانند چه ميخواهند بسازند و طرحش را دارند و بعد ميسازند، خدا يا طبيعت اول وجود انسان را ساخته و بعد انسان است که انسان بودن و صفات انسانياش را خودش به اراده، انتخاب، سليقه و پسند خودش ميسازد.
بنابراين انسان آفريننده خويش است و به قول يکي از نويسندگان: انسان آينده خويش است؛ يعني قبلاً حتي در ذهنش سازندهاش پيشبيني نشده که آينده او چه چيز خواهد شد؛ بلکه خود اين موجود انسان آيندهاش را خواهد ساخت. بنابراين تقدم وجود بر ماهيت در انسان بدين معناست. (شريعتي، 1389، 23)

خداي اگزيستانسيال
بنيان همه انديشههاي سارتر اعتقاد وي به مرگ خداست؛ به نظر سارتر خداوند را به هر معنا که در تاريخ بشر سابقه داشته، مراد کنيم، اکنون مرده است؛ هم خداي اديان و هم خداي فيلسوفان. (مصلح، 1387، 180)
به گمان سارتر خدايي نيست، بنابراين فرض نظام يا طرح آفرينش بيهوده است و هر انساني بايد در سراسر حيات خود فقط بر خويش متمرکز شود. ( صانع پور، 1381، 150)
وي ميگويد اين زمان ماست که شاهد بزرگترين کشف انسان يعني فقدان الوهيت است. وي در سخنراني مشهور خود، اگزيستانسياليسم و اومانيسم ميگويد: “ما تنهاييم، بدون دستاويزي که عذرخواه ما باشد… واجب الوجودي نيست. بايد همه آثار مترتب بر آن را از ابتدا تا انتها پذيرفت… وقتي واجب الوجود را به عنوان سرپرست بشر حذف کرديم،

پایان نامه
Previous Entries شناخت انسان، مفهوم وجود، اصالت وجود Next Entries واجب الوجود، انسان کامل، اراده آزاد