واجب الوجود، محبت خداوند، اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

تفحص درميآيد. در اينجا هايدگر اين نظر را از سنت مسيحي اقتباس ميکند، که وجود دنيوي آدمي را وجودي پراکنده قلمداد ميکند ـ حالتي که در آن آدمي مدام با پراکنده کردنها و منحرف ساختنهاي ذهن خود از خود و وجود خود، خويشتن را مشغول ميدارد:”پريشان از پريشاني به کمک پريشاني”.(بارت، 1362، 50)
لذا دازاينِ هايدگر که به معناي بودن در هستي است، مفهوم ديگري با نام دلواپسي که آن هم حاصل حمل مسئوليت وجود انسان بر خود او در هستي ميباشد را تداعي ميکند.

سارتر و مسئوليت
ژان پل سارتر در سال 1905 در پاريس متولد شد. وي را مؤسس مکتب وجودي با نام اگزيستانسياليسم ميخوانند. و اين بدان سبب است که اين لفظ توسط خود وي بر اين مکتب نهاده شد، و شايد به اين دليل که آخرين دفاعيهها از تفکر اگزيستانسياليستي توسط سارتر بود که صورت گرفت.
آثار برجاي مانده از سارتر به مراتب بسيار واضحتر و شفافتر از ديگر فلاسفه اين مکتب به تبيين مفاهيم از منظر مکتب اصالت وجود پرداختهاند. و بازهم شايد اين از آن بابت است که در بين فلاسفه اگزيستانسياليسم، تنها اوست که به پذيرش اگزيستانسياليست بودن تن داده است.
سارتر نيز مانند کييرکگور، هايدگر و ديگر فلاسفه اگزيستانسيال، مسئوليت وجود آدمي را بر خودش تحميل ميکند و براي درک اين مفهوم از مفاهيم زيربنايي اين تفکر ياري ميجويد.
وي در کتاب “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” مينويسد:
من مسئول همگان هستم و براي بشر صورتي ميآفرينم که خود برگزيدهام به عبارت ديگر با انتخاب خود، همه آدميان را انتخاب ميکنم. اين معني به ما اجازه ميدهد که مفهوم کلمههاي تا حدي مطنطن، مانند دلهره5 ، وانهادگي6 و نوميدي7 را دريابيم. (سارتر، 1386، 33)
لذا در اينجا ما نيز به منظور فهم واژه مسئوليت در مکتب اگزيستانسياليسم به بررسي مبناهاي ياد شده از نظر سارتر ميپردازيم.

دلهره
“کييرکگور با وصف دلشوره در مواجهه با آنچه آدمي بدان نيازمند است صفت بارز اين دلشوره را مواجه شدن با اختيار و آزادي قرار ميدهد. اما هايدگر… به عوض دلشوره را انديشه از نيستي ميشمارد.” سارتر نيز ميان اين دو توصيفي که اکنون از دلشوره کرديم تمايز قائل ميشود، گرچه او اين توصيفها را بيشتر مکمّل يکديگر، تا متناقض، ملاحظه ميکند. کييرکگور در نظرش در باب دلشوره، بر اختيار و آزادي تأکيد ميکند، گرچه تناهي را از قلم نمياندازه؛ هايدگر بر تناهي تأکيد ميکند، گرچه اختيار و آزادي را فراموش نميکند. اکنون پرفايده خواهد بود که به ملاحظة توصيف سارتر از اين موضوع بپردازيم و ببينيم که آيا او در نيل به ترکيبي از اين دو نظر موفق ميشود. (مککواري، 1377، 169) تحليل او در واقع برحسب ديالکتيک ظريفي ميان آزادي و نيستي هدايت ميشود. او با تصور کييرکگور از دلشوره به منزله سرگيجة اختيار و آزادي آغاز ميکند. دلشوره ترس نيست، چرا که ترس با چيزي سروکار دارد که از بيرون براي من رخ ميدهد. دلشوره دقيقاً از اينجا برميخيزد که “من به خودم و به واکنشهاي خودم بياعتمادم.” به عبارت ديگر، در اختيار و آزادي ابهام عميقي وجود دارد. و لذا اين تعبيري متناقض نماست که ما محکوم به اختيار و آزادي هستيم. يک نيستي به درون عمل من ميخزد. من آن خودي نيستم که ميخواهم باشم، يا من در آن حال از هستي هستم که هستي نيست. “دلشوره دقيقاً آگاهي من از هستي خودم در آينده، در حالتي از نيستي، است.” اين همان دلشوره از مواجه شدن با آينده است و دلشورة متناظري نيز در مواجهه با گذشته وجود دارد. “اين دل شوره همان دلشورة قماربازي است که به اختيار و صميمانه تصميم گرفته است ديگر قمار نکند، اما همين که به ميز قمار نزديک ميشود به ناگاه ميبيند که همة عزم او چون دود به هوا ميرود.”(مککواري، 1377، 170)
سارتر در “اگزيستانسياليسم و اصالت” بشر مينويسد:
اگزيستانسياليسم با صراحت اعلام ميدارد که بشر يعني دلهره.
مفهوم اين جمله چنان است: هنگامي که آدمي خود را ملتزم ساخت و دريافت که وي نه تنها همان است که موجوديت خود، راه و روش زندگي خود را تعيين و انتخاب ميکند، بلکه اضافه بر آن، قانونگذاري است که با انتخاب شخص خود، جامعه بشري را نيز انتخاب ميکند، چنين فردي نخواهد توانست از احساس مسئوليت تمام و عميق بگريزد.
راست است، بسياري از مردم دلهره ندارند، اما به نظر ما اينان سرپوشي بر دلهره خود ميگذارند يا از آن ميگريزند. مسلماً بسياري از مردم ميپندارند که با انجام فلان کار، فقط خود را ملتزم ميسازند و هنگامي که به آنان گفته شود: راستي اگر همه مردم چنين کنند، چه خواهد شد؟ با بياعتنايي جواب ميدهند که: “همه مردم چنين نميکنند.” اما در حقيقت بايد هميشه از خود پرسيد: اگر همه چنين کنند، چه پيش خواهد آمد؟ (سارتر، 1386، 34)
از اين انديشه نگران کننده، جز با نوعي سوء نيت8 نميتوان گريخت. کسي که دروغ ميگويد و با گفتن اينکه همه مردم چنين نميکنند، براي خود عذري ميتراشد، کسي است که با وجدان خود بر سر ستيز است. زيرا عمل دروغ گفتن يعني به دروغگويي ارزش عام و کلي بخشيدن. حتي هنگامي که وجدان در حجاب قرار گيرد، دلهره تجلي ميکند. (سارتر، 1386، 34)
زني گرفتار توهم بود و صداهاي خيالي ميشنيد. تصور ميکرد که به وسيله تلفن به او دستورهايي داده ميشود. هنگامي که پزشک از او ميپرسد که چه کسي با وي صحبت ميکند بيمار جواب ميداد: “مخاطب من خداست”. اگر فرشتهاي بر من نازل شود، چه دليلي وجود دارد که اين فرشته است؟ و اگر من پيامهايي بشنوم، چه دليلي وجود دارد که اين صداها يزداني است يا اهريمني يا اينکه نداي ضمير ناخودآگاه است يا اساساً زاييده بيماري است؟ و چه دليلي است که اين پيامها متوجه من است؟ چه کسي ثابت ميکند که من مأمورم تا مفهومي را که از بشر دارم و همچنين راهي را که انتخاب کردهام، بر همه آدميان تحميل کنم؟ (سارتر، 1386، 35)
من هرگز هيچ گونه نشانه و آيتي براي قانع کردن خود نخواهم يافت. 9 اگر ندايي بر من نازل شود، هميشه خود من هستم که بايد تشخيص دهم اين صداي فرشته است يا نه. اگر من تشخيص دهم که فلان کار خوب است، اين من هستم که ميان اعلام خوبي و بدي آن کار، اولي را انتخاب ميکنم و ميگويم که اين کار خوب است، نه بد. هيچ کس به من رسالتي نداده است؛ اما با وجود اين، مجبورم در هر لحظه کارهايي انجام دهم که نمونه و سرمشق است. کار جهان بر اين مدار است که گويي تمام آدميان چشم بر رفتار هر يک از افراد دوختهاند و روش خود را طبق رفتار همين يک نفر، تنظيم ميکنند.
هر فردي بايد پيش خود بگويد: آيا به راستي من آن کسي هستم که حق دارم چنان رفتار کنم که همه آدميان کار خود را طبق رفتار من تنظيم کنند؟10 هر کس که اين معني را فراموش کند، مسلماً بر سيماي دلهره خود نقاب زده است. (سارتر، 1386، 36)
لذا در اينجا سارتر در بسط معناي دلهره اينچنين ميگويد:
سخن بر سر دلهرهاي نيست که به ترک و گوشهگيري و اجتناب از عمل ميانجامد11، مراد دلهرهاي است ساده که تمام کساني که مسئوليتي داشتهاند، آن را ميشناسند.
هنگامي که مثلاً فرماندهي نظامي، مسئوليت حملهاي را به عهده ميگيرد و کساني را به سوي مرگ ميفرستد، اين شخصِ اوست که چنين تصميمي ميگيرد و در واقع فقط اوست که تصميم ميگيرد. غالباً به اين فرمانده دستورهايي از مافوق ميرسد. اما اين دستورها بسيار کلي است و قطعاً نياز به تفسير دارد. اين تفسير به عهده همين فرمانده است و زندگاني ده يا پانزده يا بيست نفر وابستگي به اين تفسير دارد. چنين فرماندهي نميتواند در تصميمي که ميگيرد نوعي دلهره نداشته باشد.
تمام فرماندهان و مديران به اين دلهره واقفند. اين دلهره مانع عمل و تصميم آنان نيست، بر عکس، شرط لازمِ کار آنهاست؛ زيرا با اين فرض همراه است که اين کسان با امکانهاي متعدد مواجهند و هنگامي که يکي از اين امکانها را برميگزينند، درمييابند که ارزش اين امکان، در انتخاب شدن آن است. (سارتر، 1386، 37)
سارتر پس از آوردن اين مثال ميگويد:
اين همان دلهرهاي است که اگزيستانسياليسم به تشريح آن ميپردازد؛ اين دلهره اضافه برآنچه گذشت، با مسئوليت مستقيم در برابر ساير آدميان- مسئوليتي که همه افراد بشر را ملتزم ميسازد- توجيه ميشود. اين دلهره، حجابي نيست که ما را از عمل و اقدام جدا کند بلکه جزئي از خود عمل است. (سارتر، 1386، 37)
وانهادگي
سارتر ميگويد: هنگامي که از “وانهادگي”، اصطلاح خاص هايدگر، سخن به ميان ميآيد، مراد ما فقط اين است که بگوييم در اين مکتب اگر واجب الوجود نباشد بايد همه آثار مترتّب بر آن را، از ابتدا تا انتها، پذيرفت. اگزيستانسياليسم با آن نوع اخلاقهاي غير مذهبي که ميخواهند اين فکر را با کمترين آثار ممکن طرد کنند، به شدت مخالف است. (سارتر، 1386، 38) اگزيستانسياليسم معتقد است که نبودن واجب الوجود، امري راحتبخش نيست، زيرا با نبودن آن، امکان يافتن هرگونه ارزشي از ميان ميرود. ديگر نميتوان در اين قلمرو، نيکي ماقبل تجربي يافت، زيرا ديگر معرفت نامحدود و کاملي وجود ندارد تا آن را در درون خود بپرورد. ديگر در هيچجا نوشته نشده است که نيکي وجود دارد. نوشته نشده است که بايد شرافتمند بود، که نبايد دروغ گفت؛ زيرا مسلماً ما در مقامي هستيم که آنچه وجود دارد فقط افراد آدمي است و نه جز آن. و اين آدميانند که ارزشها را ميآفرينند و نيکي و بدي را بوجود ميآورند. بديهي است اگر بشر بيرون از خود راهنمايي ميداشت کار آسانتر بود؛ اما چون بايد بيراهنما پيش رود، وضع او “راحتبخش” نيست. (سارتر، 1386، 39)
داستايوسکي ميگويد: “اگر واجب الوجود نباشد، هر کاري مجاز است.” اين سنگ اول بناي اگزيستانسياليسم است. در واقع اگر واجب الوجود نباشد هر کاري مجاز است. 12 پس انسان “وانهاده” است. زيرا بشر، نه در خود13 و نه بيرون از خود، امکانِ اتکا نمييابد. بايد گفت که بشر، از همان گام اول، براي کارهاي خود عذري نمييابد، وسيلهاي نمييابد تا مسئوليت وجود خود را بر آن بار کند. (سارتر، 1386، 40)
سارتر نوشته است: “تو آزادي، پس انتخاب کن. هيچ قاعدة اخلاقي کلي نميتواند به تو نشان دهد که تو بايد اين کار را بکني؛ هيچ نشانهاي در اين عالم به تو لطف ندارد.” مراد سارتر از مفهوم واگذاشتگي اين است که هيچ خدايي وجود ندارد که ارزشها را معيّن کند يا انسانيتي آرماني قرار دهد که هر انساني براي رسيدن به آن بايد تلاش کند. هر کسي بايد ارزشهاي خودش را ابداع کند و او مادامي اصالتاً وجود دارد که براي تحقق ارزشهايي ميکوشد که واقعاً از آن خودشاند. (مککواري، 1377، 210)
دکتر شريعتي در توصيف وانهادگي اگزيستانسياليستي چنين ميگويد:
انسان در طبيعت، دِلِسه (Delaisse) و وانهاده است و خودش هست و خودش؛ هم در روي زمين وانهاده است- زيرا بر خلاف همه موجودات، ساخته شده است- و هم در آسمان وانهاده است؛ ولو معتقد باشيم که خداوند هست؛ چون ميبينيم که مسئوليت ساختن خودمان را بعد از وجودمان به خودمان واگذار کرده. بنابراين خداوند- که ما را ساخته- فقط هيکل و وجود انسان را ساخته و صفات و رنگهاي انسانياش را بايد خودمان به اين موجود بيصفت و بيرنگ بزنيم. در اين صورت ما از طرف خداوند وانهاده هستيم؛ يعني به خودمان واگذاشته شدهايم؛ يعني سرنوشتمان به خودمان واگذار شده و همان طور که خداوند در کار ما دخالتي نميکند، همان طور هم ما از هدايت خدا محروم هستيم. پس بر فرض که خداوند را هم معتقد باشيم، او ما را رها، آزاد و مستقل کرده است. (شريعتي، 1389، 35) بنابراين ميبينيم که استقلال، بزرگترين دلهره را براي انسان به وجود آورده؛ بيسرپرستي، بيدلسوزي در عالم، بيمحبت خداوندي، بيهدايت يک نيروي بزرگ؛ اين است که وانهادگي انسان را بوجود ميآورد. درنتيجه انسان يک موجود به خود واگذاشته شده در هستي است. (شريعتي، 1389، 36)
سارتر در اين خصوص و به منظور درک بهتر وانهادگي به شرح مثالي عيني ميپردازد. وي ميگويد:
براي اينکه معني وانهادگي را بهتر دريابيد وضع يکي از شاگردانم را که براي حل مشکلي نزد من آمده بود، به عنوان مثال، براي شما شرح ميدهم: پدر و مادر اين جوان با هم ناسازگار بودند. پدر او

پایان نامه
Previous Entries 1388،، (احمدي،، دلواپسي Next Entries شناخت انسان، مفهوم وجود، اصالت وجود