همگنان، عملي، چيزي

دانلود پایان نامه ارشد

“انسان” را براي او به کار نبرد): ميخواست همواره بر ماهيت دوگانه هستي انسان تأکيد کند. بشر “آنجا” (da) هست، ولي در عين حال اوست که اساس آنچه را که آنجاست، تعيين ميکند. ايگو دو معنا در يک واژه است: هم ايگوي تجربي82 (ايگوي عيني، چيزي که “آنجا”ست، چيزي در جهان)ست و هم ايگوي بَرشونده83 (برپاکننده) که خود و جهان را بنيان ميگذارد (به اين معنا که در برابرشان مسئول است). مسئوليتي که اين گونه توصيف ميشود، ارتباطي جدايي ناپذير با آزادي دارد. در صورتي که انسان به شيوههاي مختلف در برپايي جهان آزاد نباشد، مسئوليت معنايي نخواهد داشت. جهان رخدادناپذير است؛ همه چيز ميتوانست به شکلي متفاوت آفريده شود. (يالوم، 1390، 314)
پدرسِن در مورد تفکر هايدگر در اين خصوص مينويسد:
در هستي و زمان هايدگر، زماني که عملکردمان صحيح است، اعمالمان کاملاً در اراده شخصي خودمان پايه گذاري شده است، حال آنکه در طي يک عملکرد ناصحيح ما به اعمالمان اين اجازه را ميدهيم تا توسط هنجارهاي اجتماعي متداول تعيين شوند. فلذا ما زماني که عملي را به درستي انجام ميدهيم، مسئول آن هستيم، اما زماني که عملي را به نادرستي انجام ميدهيم هيچ گونه مسئوليتي در قبال آن نخواهيم داشت. (Pedersen, 2009, 59)
و در ادامه ميآورد:
هنگامي که ما راجع به معني مقصر بودن بحث ميکنيم هايدگر در هستي و زمان خاطر نشان ميکند که: مقصر بودن، مفهوم مسئول بودن براي خطا را نيز ميدهد که آن معنا علت آن خطا يا خالق(فاعل) خطا بودن و يا حتي بهترين فرصت ممکن براي خطا را در بر ميگيرد. (Pedersen,2009, 59)
و در پايان همين فصل چنين مينويسد:
لذا از نظر هايدگر دو فرق بزرگ مابين عملکرد صحيح و ناصحيح وجود دارد. اولين تمايز اين است که ما هنگامي که به درستي عملي را انجام ميدهيم، پس مسئول آن هستيم در صورتيکه زماني که عملي را به نادرستي انجام ميدهيم، در قبال آن عمل مسئول نخواهيم بود. زماني مسئول اعمالمان هستيم که آن اعمال از درون خودمان ريشه گرفته باشند يعني توسط عوامل ديگر تعيين نشده باشند.
دومين تمايز بين اعمال صحيح و ناصحيح اين است که هنگاميکه عملي را به طور صحيح انجام ميدهيم ساختار هستي(وجود) خود را براي خودمان در مسيري مناسب آشکار ميکنيم. که در اين صورت به شکل خاصي از خودآگاهي ميرسيم. (Pedersen, 2009, 73)
سارتر ميگويد: فرد کاملاً در برابر زندگي خويش مسئول است، نه فقط در برابر اعمال خود، بلکه در برابر کوتاهيهايش هم مسئوليت دارد. (يالوم، 1390، 314)
گفته سارتر که “تو زندگاني خود هستي” ـ با دنبالة آن که “زندگاني تو چيزي جز جمع اعمال تو نيست” ـ بيان يک مرد اخلاق است که ما را هشدار باش ميدهد که چون حساب نهايي زندگي هر فردي رسيدگي شود، از مسئوليت آنچه که آن فرد انجام داده و آنچه که ناکرده باقي گذاشته است، گريز نيست. ما نميتوانيم با توسل به اينکه ممکن بود چنين و چنان شود، خود را تسلي دهيم. امکاناتي که تحقق نيافتهاند تهي و غيرواقعي هستند. (بارت، 1362، 143)
لذا سارتر در “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” با ذکر اينکه بشر مسئوليت کلي دارد مينويسد:
اگر به راستي وجود مقدم بر ماهيت است، پس بشر مسئول وجود خويش است.84 بدين گونه، نخستين کوشش اگزيستانسياليسم آن است که فرد بشري را مالک و صاحب اختيار آنچه هست قرار دهد و مسئوليت کامل وجود او را بر خود او مستقر کند. (سارتر، 1386، 30)

اجتماعي بودن مسئوليت
انسانها با پذيرش محدوديتهاي اين عالم تلاش ميکنند با درک فرديت و مسئوليتپذيري خود به زندگي اصيل برسند. براي اين کار بايد نخست به درکي از هستي خود و مسئوليتپذيري رسيد. به گفته سارتر وقتي يک اگزيستانسياليست ميگويد انسان مسئول خودش است منظور او اين نيست که او تنها مسئول فرد خودش است بلکه او مسئول هم? انسانهاست. (عليزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com)
وجود داشتن بيرون شدن از خود و در کنار ديگر باشندگان ايستادن است. انسان هيچگاه خلوتگزين و فاعلي دربسته به روي خود و باشندهاي مستغني به ذات و محصور در خويش نبوده که سپس قادر به ايجاد روابط با عالم يا با ديگر فاعلها شود. او از همان ابتدا از خودش بيرون ميآيد و در ميان اشياء و ديگر اشخاص برپا ميايستد. ما ميتوانيم بگوييم که او فقط به اين دليل هست که در اين روابط قرار ميگيرد. (مککواري، 1377، 127)
سارتر ميگويد: زجرِ انتخاب از اين امر واقع برميخيزد که من در انجام دادن انتخابم فقط با خودم عهد نميبندم، بلکه به طرزي خاص با همة نوع بشر عهد ميبندم. “فيلسوف وجودي بيپردهپوشي بيان ميکند که انسان در زجر است. مقصود او اين است که: وقتي انسان خودش را به چيزي متعهد ميکند، کاملاً تشخيص ميدهد که او فقط آنچه را خواهد شد انتخاب نميکند، بلکه او بدين وسيله در عين حال تصميمي قانونگذارانه براي کلّ نوع بشر ميگيرد ـ در چنين لحظهاي انسان نميتواند از حسّ مسئوليت کامل و عميق بگريزد.” اين مسئوليت زجرآميز بيدرنگ اين پرسش را مطرح ميکند که آيا مفهوم يا صورت انساني که من براي خودم انتخاب ميکنم آنگونه انساني است که من ميتوانم براي همه انتخاب کنم. اين حسّ مسئوليت ظاهراً برخي انتخابهاي ديگر را طرد خواهد کرد، مانند انتخاب خودپرستي، مطلقاً بيشفقت بودن يا شايد انتخاب فاشيست بودن. زيرا مسلماً من نميتوانم در چنين انتخابهايي خودم را مسئولانه انتخاب کرده باشم. (مککواري، 1377، 210) فلذا سارتر ميگويد: در آن لحظه که من احساس ميکنم که آزاديام بطور تفکيک ناپذيري وابسته به آزادي همه مردمان ديگر است نميتوان از من توقع داشت که آن را براي صحّه بر بردگي برخي از آنها بکار برم. (سارتر، 1388، 138)
سارتر در 29 اکتبر 1945 سخنراني عمومياي با عنوان “آيا اگزيستانسياليسم نوعي انسانباوري است؟” ايراد نمود که طولي نکشيد به بيانيه جنبش اگزيستانسياليستي تبديل شد. (فلين، 1391، 71) در قسمتي از اين سخنراني سارتر اين پرسش را به چالش ميگيرد که هر فردِ عاملي بايد با خودش بگويد: “آيا من کسي هستم که حق دارد به گونهاي عمل کند که بشريت خودش را با اعمال من تنظيم کند؟” اين بحث ظاهراً نوعي مفهوم مسئوليت براي شخص ديگر و حتي براي جامعه به عنوان يک کل را در بر داشت. (فلين، 1391، 73)
وي در اگزيستانسياليسم و اصالت بشر مينويسد: هنگامي که ما ميگوييم بشر مسئول وجود خويش است، منظور اين نيست که بگوييم آدمي مسئول فرديت خاص خود است، بلکه ميگوييم هر فردي مسئول تمام افراد بشر است. (سارتر، 1386، 30)
در انتخاب ماهيت خودمان ما ماهيت کل انسانها را انتخاب ميکنيم. بنابراين بايد عملي را انتخاب کنيم که دوست داريم همه انسانها آنگونه عمل کنند. عملي که انتخاب ميکنم تنها تحت شرايط، تمايلات و اهداف خاص من نيست. اينگونه عمل کردن درواقع عمل کردن از روي “ايمان بد” است، يعني عمل کردن تنها بر اساس تصويري که از نمايشگر دروني خودمان داريم. يکي از عوامل موثر در عملي که انتخاب ميکنم اين است که با ديگر فاعلهاي آزاد در آن عمل شريکم. درواقع هريک از ما آدميان با آفريدن ماهيت خود آنگونه که ميخواهيم باشيم، تصويري از بشر ميسازيم که به طور کلي بايد چنان باشد. هر عملي که انجام ميدهيم درواقع تاييد ارزش آن نيز هست؛ زيرا ما هرگز بدي را نميتوانيم انتخاب کنيم. هيچ چيزي براي ما خوب نميتواند باشد مگر اينکه براي همگان خوب باشد. به همين دليل هم اگزيستانسياليتها ميگويند مسئوليت ما بسيار عظيمتر از آن است که ميپنداريم. ما مسئول هم? بشريت هستيم. مفهومي چون دلهره/اضطراب نيز از چنين مسئوليت عظيمي ناشي ميشود. ما همچون قانونگذاراني هستيم که با انتخاب شخص خود جامعه بشري را انتخاب ميکنيم. کار جهان چنان است که گويي تمام آدميان چشم بر رفتار هر يک از ما دوختهاند. بنابراين من بايد همانگونه انتخاب کنم که ديگران انتخاب ميکنند. با اين حساب، براي آزاد بودن لازم است “قاعد? زرين” را مدّنظر داشته باشم، يعني به گونهاي عمل کنم که انتظار دارم ديگران عمل کنند. (عليزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com) لذا سارتر در “ادبيات چيست؟” مينويسد:
و اما منِ خواننده، اگر دنيايي بيدادگر بيافرينم و آن را در هستي نگه دارم، نميتوانم کاري کنم که مسئول آن نباشم؛ و همه هنر نويسنده در اين است که مرا وادارد تا آنچه را او آشکار ميکند من خلق کنم و بنابراين حيثيت خود را در گروِ آن بگذارم. ما دوتنه بار مسئوليت جهان را به دوش ميکشيم. (سارتر، 1388، 134)
هايدگر در “هستي و زمان” ميگويد:
آدمي خود به ديگران تعلق دارد و سلطة آنان را استوار ميدارد. “ديگران”، که آدمي چنين مينامدشان تا مگر تعلق ذاتي خود را به آنان بر خود پوشيده دارد، آناني هستند که در با يکديگر بودنِ هرروزينه بدواً و غالباً “آن جا هستند”. اين “که” نه اين کس است نه آن کس. اين “که” نه خود است، نه بعضي کسان و نه مجموعة همه. اين “که” آني است که خنثاست؛85 همگنان است. (هايدگر، 1386، 322) در بهرهگيري از وسايل نقليه همگاني، و در استفاده از خدمات اطلاعرساني (روزنامه) ديگران همه مانندة همند. اين با يکديگر بودن دازاينِ خاصِ هر کس را چنان در نوع هستي “ديگران” مستحيل ميگرداند که در حقيقت پيدايي و تفاوت ديگران را هر دم افزونتر از پيش محو و ناپيدا ميسازد. در اين ناچشمگيري و عدم قطعيت86 است که ديکتاتوري حقيقي همگنان پرده از چهره برميدارد. لذت و شادي ما به سان لذت و شادي همگنان است. ما ميبينيم، ميخوانيم و درباره ادبيات و هنر داوري ميکنيم به همان سان که همگنان ميبيند و داوري ميکند؛ اما همچنين ما در رويارويي با “تودهاي عظيم” پس ميکشيم به همان سان که همگنان پس ميکشد. ما “برآشوبنده” مييابيم آنچه را همگنان برآشوبندهاش مييابد. همگنان اگرچه نه چيزي معين است و نه در جمله يک مجموعه است، نوع هستي هرروزينگي را مقرر ميدارد. (هايدگر، 1386، 322)
از هر طرف که رويم، “همگنان” آنجاست، اما به چنان طريقي که هرگاه دازاين بر عزمي87 پا ميفشارد، بيصدا و دزدانه از صحنه بيرون خزيده است. با اين همه، از آنجا که همگنان هر داوري و عزمي را از آن خود جا ميزند، بار پاسخگويي و مسئوليت را از دوش اين يا آن دازاين برميدارد. همگنان گويي از عهده آن برميآيد که “آدميان” را مدام بر آن دارد که به آن استناد کنند. همگنان ميتواند در غايتِ سهولت مسئول همه چيز گردد، زيرا او نه آن کسي است که بر سر پيمان بودن درباره چيزي بر وي لازم باشد. درباره همگنان ميتوان گفت که اين او “بود” و در عين حال “هيچ کس” نبود. در هرروزينگي دازاين اغلب چيزها از جانب آني رخ ميدهد که دربارهاش بايد گفت: “او هيچ کس نبود.”
بدين سان همگنان اين يا آن دازاينِ خاص را در هرروزينگيشان سبکبار ميکند. اما قضيه به همينجا ختم نميشود؛ تا آنجا که دازاين را گرايشي به آسانگيري و آسانسازي است، همگنان با رهانيدن دازاين فعلي از بارِ هستي آن دازاين را با تمايلاتش همساز ميسازد، و چون همگنان با رهانيدن اين يا آن دازاين دائماً او را موافق و همساز ميگرداند، خواجگي و سلطة سختسر خود را ماندگار و متصلب ميسازد.
هرکس، ديگري است و هيچ کس خودش نيست. اين همگنان که پاسخ به پرسش در باب که بودن دازاين هرروزينه را در چنته دارد، آن هيچکس88 است که هر دازايني در ضمنِ در ميان ديگران بودنش هماره پيشاپيش خود را به آن واگذار کرده است. (هايدگر، 1386، 325)
برخلاف آنچه بسياري در انتقاد به مفهوم اصالت هايدگري گفتهاند که او اصالت را امري فردي شناخته، بايد گفت که به نظر او اصالت به هيچ رو محدود به امور شخصي نيست. ياري دادن به ديگران است تا آنها نيز روي پاي خود بايستند، و خود را از وابستگي خلاص کنند. روي پاي خود ايستادن، به اين معنا، تيمار است. (احمدي، 1388، 476)
ياسپرس ميگويد: من ميخواهم که هرکس ديگري آن چيزي باشد که من ميکوشم باشم، ميخواهم که او بگونهاي صادقانه و بگونهاي حقيقي خودش باشد. (بلاکهام، 1387، 87)
مارسل، نشاط زندگي را مرتبط با احساس فرديتي ميبيند که از ريشه داشتن در محيطي عيني و ملموس جدايي ناپذير است. (کين، 1375، 30)
مارسل برخلاف دکارت هرگز اعتقاد ندارد که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد وزارت خارجه، احساس حقارت، نفت و گاز Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد وزارت امور خارجه