ناخودآگاه، جنس مخالف

دانلود پایان نامه ارشد

ميتواند همزمان در وضعيتي بين دانستن و ندانستن قرار گيرد. اساساً او از اختيار خود آگاه است، ولي ميتواند خود را در مقام آنچه نيست (گذشته خود)، مثلاً، ملاحظه کند و سپس اختيار تام و تمام را که به ترس آگاهي همچون نوعي سرگيجه ميانجامد، مستور کند يا آن را بر خويش مخفي سازد. 71 (کاپلستون، 1388، 425)
سارتر در رمان تهوع که يکي از برترينهاي ادبيات مدرن است، اين لحظه روشنبيني را لحظه کشف مسئوليت مينامد. (يالوم، 1390، 312)
ريشه درخت شاه بلوط درست زير نيمکتم در زمين فرو ميرفت. ديگر يادم نميآمد که آن يک ريشه است. کلمات ناپديد شده بودند و، با آنها، دلالت چيزها، شيوههاي کاربردشان، نشانههاي راهنماي سست که انسانها روي سطحشان کشيدهاند. نشسته بودم، کمي خميده، سر به پايين، تنها روبروي آن توده سياه و گرهدار، که يکسره خام بود و مرا ميترسانيد. و آنگاه اين اشراق بهام دست داد. نفسم را بند آورد. قبل از اين چند روز آخر، هرگز حدس نزده بودم که “وجود داشتن”72 چه معنايي دارد. مثل ديگران بودم، مثل آنهايي که با رختهاي بهارهشان کنار دريا قدم ميزنند. مانند آنها ميگفتم: “دريا سبز است؛ آن لکه سفيد در آن دور دست يک مرغ دريايي است”، ولي احساس نميکردم که وجود دارد، که مرغ دريايي يک “مرغ دريايي موجود” است؛ معمولاً وجود73، خود را پنهان ميکند. آنجا است، دور و بر ما، درون ما، خود ما است، آدم نميتواند دو سه کلمه بگويد بي آنکه از آن حرف بزند و، دست آخر، آدم لمسش نميکند. هنگامي که باور داشتم به آن ميانديشم، به گمانم هيچ چيز نميانديشيدم، سرم خالي بود، يا فقط يک کلمه در سرم بود، کلمه “بودن”74. وگرنه ميانديشيدم … چطور بگويم؟ به تعلق75 ميانديشيدم، به خودم ميگفتم که دريا به رده اشياي سبز تعلق دارد يا سبزي بخشي از کيفيتهاي دريا را تشکيل ميدهد. (سارتر، 1385، 239)
… و بعد ناگهان آن آنجا بود، مثل روز برايم روشن شد: هستي ناگهان خود را آشکار کرد. ظاهر بيآزار مقولهاي انتزاعي را از دست داد: خمير خام اشياء بود، اين ريشه با خمير هستي ورز داده شده بود. يا اين طور بگويم ريشه، درهاي نردهاي پارک، نيمکت، چمن تُنُک، همه و همه ناپديد شده بود: گوناگوني چيزها و تک بودنشان، ظاهر فريبندهاي بيش نبود، يک لعاب. اين لعاب ذوب شده و تودههايي سست و غول آسا بر جاي گذاشته بود، همگي درهم ريخته و برهنه: اين برهنگي هراس انگيز و قبيح بود … .
از سوي ديگر، شکل هستي اين ريشه برايم قابل توضيح نبود. پُر گره، ساکن، بي نام و نشان، افسونم کرده بود، نگاهم را پُر کرده و مدام مرا به هستي خويش باز ميخواند. بيهوده بود تکرار کنم: “اين يک ريشه است” … ديگر فايده نداشت. (يالوم، 1390، 313)
سارتر با توسل به رابطة بيواسطه و غيرِشناختي نفس با خودش (خودآگاهي غيرعقيدتي) ميتواند اظهار کند که ما در هر عمل آگاهانهاي هميشه به صورت ضمني “خود”آگاه هستيم و اين خودآگاهي هر از چندگاهي با تفکر و تأمل بعدي آشکار ميشود.(فلين، 1391، 100) وقتي آگاهانه کتاب ميخواندم به صورت ضمني خودآگاه بودم؛ ولي وقتي به صورت ناآگاه و بيهوش روي تخت عمل جراحي بودم حتي به صورت ضمني نيز خودآگاه نبودم. اهميت اين ادعا هم اخلاقي و هم شناختي است. نخست اينکه هيچ نيازي به ضمير ناخودآگاه فرويدي نيست که زيربنا يا تأثيرگذار بر اعمال آگاهانه ما باشد و مسئوليت ما را به مخاطره اندازد و دوم اينکه ما ميتوانيم از چرخه نامتناهي تأمل مدام بر تأمل به منظور فهم آگاهي از خود (نفس) اجتناب کنيم. هر عمل آگاهانهاي ذاتاً خودآگاه است، هرچند به صورت ضمني (يعني غيرعقيدتي). به تعبيري، اين امر نيز مسئوليت ما را مورد تأکيد قرار ميدهد. چنان که سارتر بر اين نکته پاي ميفشارد که “ما عذر و بهانهاي نداريم”.(فلين، 1391، 101)
سارتر قبول دارد که تمايل معمول ما به اين است که مسئوليتِ موقعيت خويش را منکر شويم يعني دچار سوء باور شويم. اين مسئله مخصوصاً در جوامعي صدق ميکند که استثمار و ظلم فراگير است، چنان که سارتر بعداً به بازشناسي آن ميپردازد. در واقع او مدعي است که هستي و نيستي پژوهشي پديدارشناسانه درباره افراد در درون يک جامعة از خود بيگانه است. اينگونه جوامع به خودفريبي درباره بيعدالتيهاي ساختاري که اعمال ما حافظ آنها هستند پر و بال ميدهند. در اينگونه موارد، حتي تأکيد و اصرار ما بر حُسنباور ادعايي است که با سوء باور ادا ميشود، زيرا مفروض ميگيرد که ما ميتوانيم حُسنباور داشته باشيم به همان طريقي که يک سنگ، سنگ است يعني کاملاً با يکي شدن با خودمان و عاري بودن از مسئوليت، در صورتي که ما همواره بيش از خودمان هستيم و از اين رو عذر و بهانهاي نداريم. به عبارت ديگر، آگاهي زمانمندساز ما از آنچه هستيم هميشه آنقدر جلوتر است از چيزي که هستيم که سارتر ميتواند ادعا کند هرچه بتوانيم باشيم، به نحو “نه ـ بودن” آن هستيم. همين شکاف ناشي از ورود آگاهي زمانمندساز در زندگيهاي ماست که آزادي و زمينهسازي مسئوليتمان را توجيه ميکند و همچنين منبع آن دلهره وجودي مشهور است که به آگاهي ضمني ما از آزادي چونان امکان محضِ امکان دلالت ميکند. (فلين، 1391، 102)

انتخاب و مسئوليت
عبداللهي در مقالهاي با عنوان “تقدم وجود بر ماهيت از ديدگاه سارتر و هايدگر” در بسط ديدگاه سارتر مينويسد:
انسان، نه تنها مسئول خود ميباشد، بلکه مسئول همه است، زيرا اين که ميگوييم انسان آزاد است تا خود را انتخاب کند، در واقع با انتخابِ امري براي خود، آن را براي همه اختيار ميکند. يعني ما با اختيار خود اعلام ميکنيم که تمام انسانها آن امر را بايد انتخاب کنند. انتخاب، در عين حال، اثبات ارزش امر اختيار شده نيز هست، چرا که انسان، بدي را انتخاب نميکند، آنچه ما انتخاب ميکنيم هميشه خوب است. فرد نميتواند از مسئوليت کلي انتخاب که بر شانههاي او سنگيني ميکند طفره رود؛ در نتيجه، انسان چون ارزشهاي خود و قانون اخلاقي ويژه خود را ميآفريند، مسئول است و نميتواند مجوّزي براي انتخاب خودش، از غير خود بگيرد، زيرا نه خدايي هست و نه ارزشهاي متعالي و نه قانون اخلاقي کلّي. (عبداللهي، 1382)
سارتر در “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” ميگويد:
انتخاب در فلسفه ما با هوسراني ارتباطي ندارد؛ چه اگر بپذيريم که من در برابر يک موقعيت (مثلاً اينکه موجودي هستم داراي احساسات جنسي و ميتوانم يک سلسله ارتباط با جنس مخالف داشته باشم و ميتوانم فرزنداني به وجود بياورم) مجبورم روشي انتخاب کنم، و نيز اگر بپذيرم که در هر حال مسئوليت اين انتخاب، که با اقدام به هر عملي تمام آدميان در برابر آن ملتزم و موظف ميشوند، به عهده من است (حتي اگر هيچ گونه ارزشي عقلي و ماقبل تجربي انتخاب مرا معين و مشخص نکند)، در نتيجه بايد بپذيريم که چنين انتخابي، هيچ گونه رابطهاي با هوسراني ندارد. ميتوان استدلال را ساده تر بيان کرد: ميخواهم بدانم آيا آزادي من در هدايت غريزه جنسي کار را به هوسراني ميکشاند يا نه؟ پاسخ منفي است زيرا راست است که من در انتخاب آزادم اما مجبورم در برابر اين غريزه عکس العملي نشان دهم و راهي برگزينم. بنابراين راه عدم تعهد، راه نفي، راه عدم انتخاب مسدود است و من موظفم از بين چند راه يکي را انتخاب کنم؛ همين امر در محدود کردن دامنه هوس بسيار مؤثر است. گذشته از اين، ميدانم هر راهي که انتخاب کنم، به سبب ارزش کلي آن و هم بدين سبب که گويي همه آدميان چشم بر رفتار من دوختهاند و عمل من سرمشق ديگران خواهد شد، براي من مسئوليتآور است. پيداست که مسئوليت تا چه حد از هوسبازي ميکاهد. (سارتر، 1386، 63)
وقتي سارتر اسرار ميورزد که آدمي بايد دست به “انتخاب يعني ابداع” بزند، منظورش صرفاً سرهم کردن چيزي نيست، بلکه به تصميمگيري مسئولانه اشاره دارد که بر له يا عليه خود آزادي است. (فلين، 1391، 74)
لذا وي در رَد نظر هايدگر ميگويد:
من “براي مردن، آزاد” (که هايدگرميگويد) نيستم، بلکه موجود آزادي هستم که ميميرم. بعهده گرفتن مرگم را همچون حد پندار ناپذيري از ذهنيتم انتخاب ميکنم، همانطور که آزاد بودني را که توسط واقعيت آزادي ديگري محدود ميشود، انتخاب ميکنم. (بلاکهام، 1387، 212)
توماس فلين مقوله انتخاب و مسئوليت را از نظر کييرکگور و سارتر اينگونه بيان ميکند:
احساس پشيماني، مسئوليت و تعهد مقولاتي کاملاً اخلاقي هستند و نقش آنها پس از “جهش”76 يا تجربة “تغيير کيش”77 که عملي ناشي از انتخاب آزاد و در نتيجه فعلي متفرد است پيدا ميشود. اين “جهش” امري طبيعي نيست. کييرکگور ظاهراً معتقد است سراسر زندگي اکثر مردم در سپهر حسي سپري ميشود. در هر حال بنا به استدلال او، فرد حسي از انتخابي که او را به خويشتن بودن قادر سازد ناتوان است. همانطور که قاضي ويليام، يکي از شخصيتهاي ابداعي ديگر کييرکگور به جوان حسّانياي که در کتاب “اين/ يا” آن اصرار ميورزد که زندگي فريب و تظاهري بيش نيست. قاضي در واقع اين نظرية کلي اگزيستانسياليستي را صورتبندي ميکند که انتخاب و گزينش امري خويشتنساز و آزاديبخش است. (فلين، 1391، 52) قاضي با تمثيلي نسبتاً مناسب اظهار ميکند:
به ناخداي روي کشتي در لحظهاي که بايد تغيير جهت دهد فکر کنيد. شايد بتواند بگويد “من ميتوانم اين کار را انجام دهم يا آن کار را”؛ اما درصورتي که دريانورد نسبتاً خوبي نباشد، در آنِ واحد متوجه ميشود که کشتي در هر حال دارد در مسير معمول خود پيش ميرود، و از اين رو در اين لحظه ديگر فرقي نميکند که اين کار را انجام دهد يا آن کار را. همين امر در مورد انسان نيز صادق است. اگر فراموش کند که مراقب حرکتش به جلو باشد، در نهايت لحظهاي فرا ميرسد که ديگر مسئله اين/ يا آن مطرح نخواهد شد، نه به اين دليل که دست به گزينش زده است، بلکه به اين خاطر که از اقدام به گزينش و انتخاب غافل شده است. يعني به اين ميماند که ديگران بجاي او دست به انتخاب زده باشند، چون او خويشتن خود را از کف داده است.
از اين مطلب درسي اگزيستانسياليستي ميآموزيم که کل زندگي ما انتخابي مستمر است و عدم انتخاب نيز خود انتخابي محسوب ميشود که به همان اندازه در برابرش مسئوليم. سارتر اين موضوع را بيپرده چنين صورتبندي ميکند که براي واقعيت انساني [هستي انسان] وجود داشتن يعني انتخاب کردن و انتخاب نکردن يعني از وجود دست کشيدن. سارتر همچنين نسبت انتخاب با خودسازي کييرکگور را منعکس ميکند وقتي که ميافزايد براي واقعيت انساني، بودن يعني خود را برگزيدن. (فلين، 1391، 54)
دکتر اروين د.يالوم در اثرش “روان درماني اگزيستانسيال” مينويسد:
در همين لحظه که من در حال نوشتنم، در گوشه ديگري از جهان، انسانهاي زيادي گرسنهاند. اگر سارتر بود ميگفت من در برابر اين گرسنگي مسئولم. البته من اعتراض ميکردم: من نميدانم آنجا چه خبر است و براي تغيير وضع اسفبار موجود، کار چنداني از دستم برنميآيد. ولي سارتر ميگفت اين منم که انتخاب کردهام بيخبر بمانم و به جاي آنکه خود را درگير اين وضع اسفبار کنم، در اين لحظه خاص، فقط بنويسم. ميتوانم فراخواني بدهم و اعانه جمع کنم يا از طريق ارتباطاتي که در اصحاب رسانه دارم، توجه همگان را به وضع موجود جلب کنم، ولي انتخاب کردهام آن را ناديده بگيرم. من در برابر آنچه ميکنم و آنچه انتخاب ميکنم که ناديده بگيرم، مسئولم. سارتر در اينجا مقصود اخلاقي ندارد: نميگويد من بايد رفتار متفاوتي داشته باشم، بلکه ميگويد آنچه ميکنم در حيطه مسئوليتم قرار دارد.(يالوم، 1390، 315)

ارزشها و مسئوليت
ژان پل سارتر در اثرش”ادبيات چيست؟”با آوردن مثالي از مسئوليت، تعريفي از ارزش در مکتب اگزيستانسياليسم ارائه ميدهد. وي مينويسد:
شما کاملاً آزاديد که اين کتاب را روي ميز بگذاريد. ولي اگر آن را بگشاييد، مسئوليتش را برعهده گرفتهايد. زيرا آزادي نه در تمتع از کارکردِ آزادِ درونِ ذهن، بلکه در عملي آفريننده و ملزم به دستور دنياي بيرون آزموده ميشود. اين غايت مطلق، اين دستور متعالي و عروج طلب که، در عين حال، آزادي به آن رضا ميدهد و آن را به عهده خود ميگيرد همان است که “ارزش” ناميده ميشود. اثر هنري ارزش است زيرا که دعوت است. (سارتر، 1388،

پایان نامه
Previous Entries انسان کامل، اصالت وجود Next Entries داستان کوتاه