موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، شعر فارسی، ملک الشعرا

دانلود پایان نامه ارشد

از موسیقی بیرونی شعر، جانب عروضی وزن شعر است که بر همه ی شعرهایی که در یک وزن شروده شده اند، قابل تطبیق است.»(شفیعی کدکنی، 1370: 391)
2-20-2- ب) موسیقی کناری
چنانچه زیبایی شعر ناشی از طرفین مصراع ها و آخر ابیات باشد، موسیقی کناری می گویند.« منظور از موسیقی کناری، عواملی است که در نظام موسیقایی شعر دارای تأثیر است ولی ظهور آن در سراسر بیت یا مصراع قابل مشاهده نیست. مهمترین جلوه ی موسیقی کناری، قافیه و ردیف است.(همان: 391)
2-20-3- ج) موسیقی درونی
و چنانچه زیبایی شعر مربوط به ارتباط الفاظ با یکدیگر از راه تکرار در بیت باشد، موسیقی درونی یا میانی گویند. « از آن جا که مدار موسیقی بر تنوّع و تکرار استوار است، هر کدام از جلوه های تنوّع و تکرار در نظام آواها، که از مقوله ی موسیقی بیرونی(عروضی) و کناری (قافیه و ردیف) نباشد در حوزه ی مفهومی این نوع موسیقی قرار می گیرد؛ یعنی مجموعه ی هماهنگی هایی که از رهگذر وحدت یا تشابه یا تضادّ صامت ها و مصوّت ها در کلمات یک شعر پدید می آید، جلوه های این نوع موسیقی است و اگر بخواهیم از انواع شناخته شده ی آن نام ببریم، انواع جناس ها را باید یادآور شویم و نیز این قلمرو موسیقی شعر ، مهمترین قلمرو موسیقی است و استواری و انسجام و مبانی جمال شناسی بسیاری از شاهکارهای ادبی، در همین نوع موسیقی نهفته است.» (همان: 392)
2-20-4- د) موسیقی معنوی
و بالأخره اگر زیبایی و ظرافت شعر مربوط به میان واژه ها از راه تناسب و تضاد و روابط معنایی پنهان و آشکار باشد، موسیقی معنوی می گویند. به عبارت دیگر، « همه ی ارتباط های پنهانی عناصر یک بیت یا یک مصراع و از سوی دیگر همه ی عناصر معنوی یک واحد هنری اجزای موسیقی معنوی آن اثراند؛ و اگر بخواهیم از جلوه های شناخته شده‌ی اینگونه موسیقی چیزی را نام ببریم، بخشی از صنایع معنوی بدیع از قبیل: تضاد، طباق، ایهام و مراعات نظیر از معروف ترین نمونه هاست.
از میان انواع موسیقی، تنها موسیقی معنوی شعر است که با بر هم زدن صورت ظاهری واژگان با رعایت و حفظ معنا و مضمون، باز در جای خود محفوظ می باشد؛ امّا چنانچه واژه ای در مصراع پس و پیش کنیم، یا به جای یک واژه مترادف آن را بیاوریم و همچنین ردیف و قافیه ی شعری تغییر دهیم، زیبایی اولیه ی خود را از دست خواهد داد. به عنوان مثال به بیت زیر توجه کنید:
وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود بهر گل گوید خوش امد تا دل گل وا شود
( دیوان سلمان ساوجی، 1389: 87)
کافی است به جای واژه ی «بلبل»، «عندلیب» و به جای واژه ی«چمن»، «گلزار» قرار دهیم؛ می بینیم در وهله ی اوّل وزن شعر بر هم می خورد. همچنین به جای قافیه ی مصراع دوم «وا»، «باز» بیاوریم باز می بینیم که زیبایی ناشی از قافیه نیز از بین می رود. اما اگر به جای «بلبل»، «عندلیب» بنویسیم باز میان واژه های «چمن» و «گل» و «عندلیب» تناسب وجود دارد. بنابراین زیبایی موسیقی معنوی در جان کلام نهفته است ولی موسیقی بیرونی و کناری در فرم و ساختار وازگان می باشد.
بنابراین می توان گفت که وزن در شعر یکی از عوامل تمایز شعر از نثر است و شاعران از وزن به عنوان ابزار فخامت کلام خود، که دیگران از آن عاجزند، استفاده می کنند. در حقیقت موسیقی برخاسته از وزن بسیار محسوس تر از سایر عوامل موسیقی است و موجب اطلاق نظم بر سخن می گردد. اگر چه صاحبنظران در مورد موسیقی شعر اتفاق نظر دارند، اما تعریفی که دکتر شفیعی کدکنی از موسیقی شعر ارائه داده است، بسیار جامع بوده و ما را در بررسی موسیقی اشعار از هر گونه تشتت و پراکنده گویی فارغ می دارد. ایشان در تعریف موسیقی شعر آورده است:«مجموعه عواملی که زبان شعر را از از زبان روزمرّه و متداول، به اعتبار بخشیدن آهنگ و توازن، امتیاز می بخشند و در حقیقت از رهگذر نظام موسیقایی سبب رستاخیز کلمه ها و تشخص واژه ها در نظام زبان می شوند، می توان گروه موسیقایی نامید.» (شفیعی کدکنی، 1370: 8) این گروه موسیقایی خود عوامل متعددی دارد که از آن میان می توان به وزن، ردیف، قافیه ، جناس و غیره اشاره کرد.

فصل سوم

3-1- شرح حال سلمان ساوجی
بدون شک قرن هشتم هجری قمری یکی از دوره‌های پربار ادب فارسی است. دوره‌ای که در آن بزرگ‌ترین شاعران شعر فارسی از جمله خواجوی کرمانی، شیخ محمود شبستری،کمال خجندی، بسحق اطعمه، خواجوی کرمانی، حافظ شیرازی، عبید زاکانی و… ظهور کرده اند. یکی از این شاعران نام‌آور سده‌ی هشتم هجری، سلمان ساوجی می باشد. شاعری که در میان دو شاعر پرآوازه‌ی شعر فارسی یعنی سعدی و حافظ می‌زیسته است.
«ملک الشعرا خواجه جمال الدین سلمان بن خواجه علاءالدین محمد معروف به سلمان ساوجی و متخلص به سلمان از شاعران قرن هشتم هجری است. وی در حدود سال 709 هجری قمری در خاندانی نسبتاً سرشناس در شهر ساوه به دنیا آمد. پدرش خواجه علاءالدین محمد ساوجی مردی اهل قلم بود و در سیلق مهارت داشت. ظهور سلمان در شعر و اشتهارش در این فن پس از کسب مقدمات علوم و آموختن آداب دیوانی و علم سیاق، در آخرهای عهد ایلخانان و به هنگام وزارت غیاث الدین محمد بوده است و سلمان در آغاز کار خود این وزیر ادب پرور را چند بار ستود و قصیده ی معروف او موسوم به بدایع الاسحار در ستایش همین وزیر دانش‌دوست است. وی از سال 740 هجری که شیخ حسن ایلکانی به استقلال سلطنت دست یافت، خدمت او را اختیار کرد. سلمان به همراه شیخ حسن ایلکانی و همسرش دلشاد خاتون به بغداد رفت و در آنجا سکونت گزید و دوران شهرت و رواج کار او در آن شهر گذشت و سمتی نظیر ملک الشعرایی دربار ایلکانی را داشت و در چند قصیده شیخ حسن و دلشاد خاتون را ستوده است. بعد از سپری شدن روزگار این خاتون که از سلمان حمایت می کرد، و مرگ شیخ حسن سلمان به دربار سلطان اویس ایلکانی اختصاص یافت و سلطان اویس که پیش از سلطان تحیت تعلیم و ارشاد شاعر قرار گرفته بود با همان چشم استادی در سلمان نگریست و شاعر هم قصیده های متعدد در ستایش و در تهنیت پیروزی های سلطان سرود و در عهد آواز حرمت و ثروت فراوان برخوردار بود. سلمان پس از سلطان اویس جانشین و فرزند او حسین را نیز در چند قصیده مدح گفت. از دیگر ممدوحان او شاه محمود مظفری و برادرش شاه شجاع مظفری را باید نام برد.»(صفا، 1370: 207-206)
امین احمد رازی در «هفت اقلیم»، مراتب فضل پدر سلمان را چنین آورده است: «خواجه سلمان به مضمون اَلْوَلَدُ سرُّ اَبِیهَ رفتار نموده، عامل خوش تقریر و کافی نیکو ضمیر می زیست و در ضمن آن، اخذ دیگر فضایل می نمود تا شعر را علاوه بر دیگر کمالات گردانیده، سرآمد شعرای آن عصر و زمان گردید.»(رازی، 1378: 213)
در فضیلت خواجه علاءالدین محمد، پدر سلمان شکی باقی نمی ماند و اشتغال او را هم به عمل استیفا می توان قبول کرد، زیرا خواجه سعدالدین ساوجی، وزیر غازان خان و الجایتو که در این عصر به ذروه ی تعالی رسیده و با خواجه رشیدالدین فضل الله و خواجه علیشاه گیلانی همدوشی و رقابت می نموده، البته همشهری خود را فراموش نمی کرد.
از طرفی همبستگی سلمان به خانواده ی خواجه رشید الدین فضل الله را می توان دلیل گرفت. پدرش نیز از خدمتگزاران آن وزیر بزرگ محسوب می شده است. غیر از این مختصر، چیزی از پدر سلمان معلوم نیست. همین قدر مسلّم است که در طفولیت سلمان نمرده و ایّام جوانی و شهرت و بزرگی پسر را درک کرده است. دلیل این مدعا قطعه شعری است که سلمان خطاب به وزیری که در آن قطعه یک ماه اجازه خواسته است تا به ولایت رفته پدر را که گویا مریض و ناتوان بوده، ملاقات نماید:
صاحبا یکسال و شش ماه است تا هر دلم لبم زحمت خاک جناب خواجه دستوری دهد
چشم آن دارم که دستور جهان مر بنــده را بهر دیـــدار پدر یک ماه دستــوری دهد
(یاسمی، 1390: 3-1)
دلیل این ادعا این است که سلمان در مثنوی فراقنامه که می باید حدوداً در سال 770 هجری سروده باشد، به شصت و یک سالگی خود اشاره کرده، می گوید:
کنون سالم از شصت و یک درگذشت بساط نشاطم جهان در نوشت»
(صفا، 1371: 1022-1004)
امین احمد رازی در کتاب «هفت اقلیم رازی» مراتب فضل پدر سلمان را چنین آورده است: «خواجه سلمان به مضمون اَلْوَلَدُ سِرُّ اَبِیه رفتار نموده، عامل خوش تقریر و کافی نیکوضمیر می زیست و در ضمن آن، اخذ دیگر فضایل می نمود تا شعر را علاوه بر دیگر کمالات گردانیده، سرآمد شعرای آن عصر و زمان گردید.»(رازی، 1378: 213) پدر سلمان از خدمتگزاران خواجه رشید الدین فضل الله بوده و به عمل دیوانی اشتغال داشته است.
علاوه بر آن چه تذکره نویسان و معاصران سلمان، درباره ی فضایل وی و پدرش آورده اند، خود سلمان نیز در موارد بسیاری خود را صاحب فنون و علوم معرفی کرده است:
در علم خط و شعر مشو صاحب فنّ تا نزد عزیزان نشوی خوار چو من(سلمان ساوجی،1389: 7)
3-2- مذهب
«قاضی نورالله شوشتری در کتاب مجالس المؤمنین که در تجلیل از فضلا و شعرای شیعه است، به خاطر دفاع از سلمان ساوجی، جامی را به جرم تسنّن و خرده ای که بر سلمان گرفته به سختی مورد ملامت قرار داده و سلمان را شاعری شیعی دانسته است.
سلمان چندین قصیده و ترجیع بند در منقبت رسول(ص) و امام حسین(ع) دارد که هر یک بیانگر اعتقاد و ارادت قلبی شاعر نسبت به آنهاست. ابیاتی که از ژرفای دل برخاسته و بر صفحات کاغذ نقش بسته است. در تبیین مذهب شاعر، ابیاتی ذکر می شود که دلداگی او را نسبت به اهل بیت آشکار می سازد.
در ترکیب بندی به صبر و سخای علی (ع) پرداخته، گوید:
ای برابر کرده ایزد با خلیلت در وفا آیت یؤفون بالنذر است بر حالت گوا
بوده با ایوب همسر در گه صبر و شکیب گشته با جبریل همره در ره خوف و رجا
نوح اگر در شکر او«عبداً شکورا» گفت، گفت: از برایت«سعیکم مشکور» اندر «هل أتی»
می کنم اقرار و دارم اعتقاد آنکه نیست در ره دین رهبری همچون بعد مصطفی
ور زبان روح گفته با محمّد کردگار «لا فتی الآ علی لا سیف الا ذوالفقار»
در ادامه علی(ع) را مقتدای انس و جن معرّفی کرده و خود را در منقبت گویی «آستان فخر آل مصطفی» حسّان می خواند:
این منم در بارگاه مقتدای جنّ و انس با قصور عجز خود را منقبت خوان یافته
این منم بر آستان فخر آل مصطفی رتبت حسّانی و مقدار سلمان یافته
حجت قاطع، اما حق، امیرالمؤمنین بحر دانش، کان مردی، لطف رب العالمین
سلمان تنها مدح وی را حقیقی می داند و مدح های دیگر خود را ریایی می خواند:
تا که در دریای مدحت آشنایی می کنم هر چه نه مداحی توست آن ریایی می کنم
سلمان در قصیده ای که ظاهراً در کربلا سروده است، گوید:
خاک خون آغشته ی لب تشنگان کربلاست آخر ای چشم بلا بین جوی خونبارت کجاست
جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره کان همه نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفی ست
ای دل بی صبر من آرام گیر اینجا دمی کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست
در ادامه ی ابیات، نسبت به اباعبدالله ارادت نشان داده و او را به شفاعت می طلبد و می گوید:
هرکس از باطل به جایی التجایی می کند زان میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست
کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست
یا شفیع المذنبین در خشکسال رحمتیم

پایان نامه
Previous Entries موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، آهنگ کلام، شهرهای خراسان Next Entries غیاث الدین، لیلی و مجنون، شرف الدین رامی، خوارزمشاهیان