منبع پایان نامه درمورد ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

رسيدن او، به خصوص نعمت به مصر آوردن او دقيقاً حيات مجدد خداي شهيد شونده است.”180
گويي دانشور هنگام آفرينش يوسف پيوند اسطوره‌ي سياوش ـ خداي نباتي ـ و ماجراهاي يوسف نبي را در نظر داشته است. در صحنه‌اي از سووشون يوسف را مي‌بينيم كه در قحطي حاصل از حضور قشون خارجي به سراغ انبارها مي‌رود و با دست خودش مهر و موم انبارها را مي‌شكند و بنشن و خرما و آرد ميان دهاتي‌ها تقسيم مي‌كند. (248) اين صحنه كاملاً يادآدور يوسف پيامبر است كه در قحطي ميان مردم گندم پخش مي‌كند و آن‌ها را از فقر و گرسنگي مي‌رهاند “در اين موقع قطحي سراسر جهان را فراگرفته بود. يوسف انبارها را گشوده، غله‌ي مورد نياز را به مصريان و به مردمي كه از خارج مي‌آمدند مي‌فروخت.”181
يوسف نبي از همان كودكي با ديگر كودكان متفاوت است. يعقوب كه نشانه‌ي پيامبري را در او مي‌بيند، بسيار عزيز مي‌داردش و به او بيش از ديگر برادرانش محبت مي‌كند و همين باعث حسادت برادرانش مي‌شود. تا آن‌جا كه تصميم مي‌گيرند به هر حيله و فريبي او را از ميان ببرند. يوسف سووشون نيز همچون پدرش هيچ‌گاه حاضر نمي‌شود منت خودي و بيگانه را بكشد. خلق و خوي پدر را دارد و از اين رو پسر سوگلي و مورد حسادت خان كاكاست. “حاج آقاي خدا بيامرزم خيلي خرج تو كرد اما خرجي براي من نكرد. وقتي هم مالش را قسمت كرد به هر دوتامان به اندازه‌ي هم داد.”
(25 و 24) و نهايتاً از نظر زري خونش به پاي او هم نوشته مي‌شود. “خان كاكا نگذاريد بگويم. اما اين خون پاي خيلي‌ها نوشته شده از جمله پاي شما”(294) شايد بتوان امتناع يوسف از فروش محصولاتش به بيگانگان را با امتناع سياوش و همچنين يوسف نبي از پذيرفتن عشق سودابه و زليخا مقايسه كرد.182
در هر دو داستان، زني فريب‌كار و حيله‌گر وجود دارد كه دردسرهاي فراواني براي قهرمانان مي‌آفرينند. در داستان يوسف نبي، زليخا همسر عزيز مصر با حيله‌گري و دروغ‌زني يوسف را به زندان مي‌افكند. “فوطيفار چون سخنان زنش را شنيد، بسيار خشمگين شد و يوسف را به زنداني كه ساير زندانيان پادشاه در آن در زنجير بودند انداخت”183 در داستان سياوش هم سودابه ابتدا، كاووس را نسبت به سياوش بدبين مي‌كند اما با گذر سياوش از آتش، خود رسوا مي‌شود. از آن پس نيز از دسيسه‌چيني دست نمي‌كشد. سرانجام سياوش براي گريز از دست او به جنگ با افراسياب مي‌رود و باقي ماجراها كه به كشته شدنش منجر مي‌شود و به گونه‌اي خون سياوش برگردن اوست.
دگــرباره با شهــريار جهــان
همي جادوي ساخت اندر نهان
بدان تا شــود با سياوش بـــد
بدانسان كه از گوهـر او ســزد
ز گفتار او شـاه شــد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد ازجهان184
رستم كه سودابه را در مورد سياوش گناه‌كار مي‌داند، چون از كشته شدن سياوش آگاه مي‌شود به خون خواهي شاهزاده‌ي بي‌گناه او را با خنجر دو نيم مي‌كند. داستان مكر زنان به قصد به دام انداختن قهرمانان و سپس ناكامي آن‌ها و به كشتن دادن مردان، داستان ديگري را نيز به ذهن مي‌آورد. داستان يحيي كه هيروديا و دخترش، با دسيسه‌چيني، هيروديس پادشاه را وامي‌دارند تا سر او را از تن جدا كند.185 اشتراوس ماجراي يحيي و شهادت او را در اپراي سالومه به تصوير كشده است.
مي‌دانيم يحيي فرستاده‌ي خداست و آمده است تا مژده‌ي ظهور عيسي را به مردم بدهد و تصديق كننده‌ي او باشد.186 او نيز چون سياوش بي‌گناه كشته مي‌شود اما اميدوار است كه عيسي راهي را كه او آغاز كرده به سرانجام رساند. همان‌گونه كه سياوش و يوسف هر يك چشم اميد به خسروي خويش داشتند.
دختر هيروديا مي‌خواهد تا سر يحيي را در تشتي به او دهند. گويي او نيز مي‌هراسد زمين خون يحيي را همچون خون سياوش فرو نخورد و از آن گياهي بروياند. ترس از فرو ريختن خون بي‌گناهان، در سنت‌ها و آيين‌هاي كهن به كرات ديده مي‌شود. (نگاه كنيد به تصاوير چها، پنج و شش) همچنين
“درنقاشي‌هاي عاميانه و در مينياتورهاي ايراني مكرر ديده‌ايم كه در همه جا سعي مي‌شود خون كساني كه بي‌گناه قرباني مي‌شوند، در ظرفي جمع‌آوري ‌شود تا بر زمين ريخته نشود.”187
همساني يحيي و سياوش تا آن‌جا است كه هنگامي كه زري در چادر ايل نقش سياوش را مي‌بيند آن را با يحيي اشتباه مي‌گيرد(44) اشتباهي كه نمي‌توان علت آن را تنها اين دانست كه زري “از سر كلاس يك‌راست به خانه‌ي شوهر آمده و هنوز سرش پر از داستان‌هاي انجيل است كه هر روز صبح در مدرسه مجبور بوده بخواند”(44) چرا كه حتي پس از اين داوري يوسف، زري باز هم نمي‌تواند سياوش را بشناسد و اين بار آن را امام حسين(ع) مي‌پندارد. آنچه بيش از هر چيز سرگذشت امام حسين و سياوش را به هم نزديك مي‌كند شهادت و بي‌گناه ريخته شدن خونشان است و مخصوصاً شباهت مراسم سوگواري آنان است. برخي پژوهشگران گمان مي‌برند اين دو مراسم آييني سوگ ايراني و اسلامي با يكديگر درآميخته‌اند كه اندكي بعد از آن سخن خواهيم گفت.
امام حسين پس از سياوش و يحيي مي‌آيد و شهادتش به گونه‌اي تكرار و يادآوري شهادت آنان است. برخي محققان معتقدند كه داستان سياوش در فرهنگ اسلامي تغيير يافته و در روايت زندگي امام حسين مستحيل شده است و به اين ترتيب داستاني ملي رنگ مذهبي به خود گرفته است و آنچه از داستان سياوش “با نظام فكري دين جديد هم‌ساز نبود فراموش شد و‌ آنچه ماند از اختلاط با وقايع تاريخي و داستاني ديگر اسطوره‌ي امام حسين و شهادت او و يارانش را فراهم ساخت”.189
سياوش با دعوت افراسياب به توران زمين مي‌رود و چندي در آن‌جا روزگار سپري مي‌كند اما سرانجام به دست ميزبان خود به شهادت مي‌رسد. امام حسين نيز به پشتيباني بيعت‌نامه‌هايي كه مردم كوفه برايش فرستاده‌اند، راهي كوفه مي‌شود اما هنوز در راه است كه مردم با والي يزيد ـ ابن زياد ـ بيعت مي‌كنند. ابن سعد ـ سردار ابن زياد ـ با سپاهي از كوفيان به جنگي نابرابر با امام حسين مي‌رود و امام را با يارانش به شهادت مي‌رساند. خون امام حسين نيز همچون سياوش به دست دعوت كنندگانش به زمين ريخته مي‌شود.
جوشش خون پاك و بي‌گناه سياوش و رويش گياه از آن با تغييراتي در داستان امام حسين نيز آمده است. در روايات مربوط به معراج پيامبر مي‌خوانيم كه پيامبر زماني كه همراه جبرئيل به معراج مي‌رفت، به زمين نگاه مي‌كند و دريايي از خون مي‌بيند. از جبرئيل درباره‌ي آن مي‌پرسد. جبرئيل مي‌گويد: “اين دشت كربلا است و اين هم خون حسين(ع)، پيغمبر آهي از تأثير كشيد. اشك چشم چپ پيامبر به صحراي كربلا افتاد و تبديل به درختي سبز و خرم گشت. گفته‌اند كه شيره‌ي درخت، خون امام حسين(ع) است.”190
در هر دو روايت ايراني و اسلامي به شيوه‌اي بر عنصر آب و آتش تكيه شده است. سياوش در خواب از سويي رودي بي‌كران را مي‌بيند كه نيزه‌وراني كنار آن ايستاده‌اند و از سويي ديگر آتشي فروزان كه به سويش شعله مي‌كشند. در روايات مذهبي هم امام حسين را دركنار رود فرات مي‌يابيم. در حالي كه سپاهيان دشمن رود را سد كرده و از رسيدن آب به امام و يارانش جلوگيري مي‌كنند. گرماي شديد روز عاشورا و حرارتي كه تحمل تشنگي را بر امام و يارانش سخت‌تر مي‌كند نيز با آتشي كه سياوش در خواب ديده، سنجيدني است. در سووشون، با نقلي كه پيرزن خوشه‌چين از مراسم سياوشان براي زري مي‌گويد بر شكل اساطيري اين عناصر تأكيد مي‌شود. البته بايد توجه داشت كه در اين حكايت، داستان سياوش و امام حسين درهم آميخته است.
“يك عده خاك دستشان است و كلاهي قهوه‌اي گل وبته‌دار به سرشان انداخته‌اند، اين‌ها ملك خاك هستند. يك عده‌ي ديگر بادبزن دستشان است و خودشان را باد مي‌زنند. اين‌ها ملك باد هستند. يك عده سياهپوش مشعل دست گرفته‌اند. اين‌ها ملك آتش هستند… از گوشه‌ي چهارم ميدان يك قلندر مي‌آيد كه ذكر علي مي‌گويد … كشكول قلندر پر از شربت گلاب است. قلندر دهنه‌ي اسبش را مي‌گيرد و مي‌گويد به ياد لب تشنه‌ي حسين يك جرعه نوش كن”
(272)
در اين رمان از سويي سرنوشت سياوش و امام حسين درهم مي‌آميزد و از سوي ديگر شباهت‌هاي يحياي تعميد دهنده با هر دوي اين داستان‌ها به نمايش گذاشته مي‌شود.191 راوي همه جا اين سه شهيد را به يكديگر در مي‌پيوندد. نام هر يك، ياد ديگري را تداعي مي‌كند تا سرانجام نفر چهارمي نيز به آن‌ها افزوده مي‌شود! سرنوشت يوسف و شهادت او روايت امروزين داستان يحيي و سياوش و امام حسين است. يوسف به مبارزه‌اي دست مي‌زند كه ريشه در تاريخ سرزمين ما دارد. مبارزه‌اي كه در آن شهادت به معناي شكست نيست، قهرماني كه در زندگي تنها و منفرد بود پس از مرگ “در همه حضور مي‌يابد و ناگزير مي‌شود. ديگر عالم مبتلاي اوست” سياوش عمري را در سكوت و تحمل گذراند، نه آن‌گاه كه سودابه به او تهمت زد، شكايت و اعتراضي كرد و نه آن‌گاه كه افراسياب مي‌خواست بي‌گناه سرش را از تن جدا كند. يحيي نيز پيامبري تنها در زندان پادشاهي ستمگر بود كه مردم پيامبري‌اش را باور نداشتند. دعوت كنندگان امام حسين (ع) نيز در حساس‌ترين زمان‌ها او را تنها رها كردند. يوسف سووشون نيز مردي يكه و تنها است در شهر سگساران! مردم روزگاش حتي زماني كه اعتراضات ساده‌اش را مي‌شنوند از او فاصله مي‌گيرند و تركش مي‌كنند.(5) اما شهادت اين قهرمانان تحولي عظيم در روزگارشان و روزگاران ديگر به وجود مي‌آورد. گويي بايد خون اينان ريخته مي‌شد تا چشمان خواب‌آلود مردمان به روي حقيقت باز مي‌شد. ديگر براي بازماندگان چاره‌اي نمي‌ماند جز انتخاب “هر كس بايد در قبال اين خون ريخته بداند كه با كيست. در هواي كشنده است يا كشته.”192
در انديشه‌هاي ديني يارسان ـ پيروان اهل حق ـ نكته‌هاي درس آموز و تأمل‌برانگيزي در زمينه‌ي آميزش و يگانگي چهره‌هايي چون سياوش، يحيي و حسين يافتني است. در آموزه‌هاي اهل حق شهادت و تكرار جلوه‌هاي آن در تاريخ جايگاهي ارجمند دارد. يارسان مي‌پندارند در هر دوره‌اي انسان كاملي وجود دارد كه با شهادت خود، حقيقت را جلوه‌گر مي‌كند. شهدايي كه با سياوش، يحيي و امام حسين در يك راستا قرار دارند و در حقيقت ادامه‌دهنده‌ي راه او هستند. در سروده‌هاي ديني يارسان مي‌بينيم كه “روح عالي قلندر از هابيل به جمشيد و از وي به ايرج و سياوش و امام حسين و سپس به باباطاهر و ديگران حلول كرد.”193 يوسف سووشون را نيز مي‌توان حلقه‌اي از اين زنجير دراز آهنگ شاهدان به شمار آورد. به ياد مي‌آوريم كه عمه‌خانم اصرار دارد خان كاكا در آگهي ترحيم يوسف به جاي “درگذشت جوان ناكام” از واژه‌ي “شهادت” استفاده كند. (260)
شهادت يوسف بيش و پيش از هر كس در زري اثر مي‌نهند. زري هر چند دير اما بسي ژرف با قهرمانان اصلي اين سلسله آشنا مي‌شود و ديگر مي‌خواهد نه تنها در مرگ يوسف بلكه در مرگ تمام شجاع‌ها خوب گريه كند(292) و براي ادامه‌ي راه آن‌ها و زنده نگه داشتن راهشان حداقل كاري كه مي‌تواند انجام دهد سوگواري است. زري عزاداري براي يوسف را با مراسم سووشون و تعزيه‌ي امام حسين درهم مي‌آميزد و به اين شيوه قتل يوسف را از يك مسأله‌ي خصوصي به يك مسأله‌ي اجتماعي بدل مي‌كند(295) گويي جامعه ماجرايي را به ياد مي‌آورد كه در نهفت ضمير ناخودآگاهش حضور داشته است. با كشته شدن سياوش، همه‌ي آناني كه به گونه‌اي از روزگار به ستوه آمده‌اند به خون خواهي او به پا مي‌خيزند. در داستان سووشون هم شهادت يوسف به يكباره چشم همگان را مي‌گشايد و آن‌ها را براي تشييع جنازه‌ي يوسف به خانه‌ي زري مي‌كشاند. “اگر مرگ سياوش تباه نيست پس مرگ همه‌ي آنان كه زيستني چون او دارند بيهود نيست”194 زري با شهادت يوسف به ياد سياوش مي‌افتد و براي او مي‌گريد. براي او كه اكنون ديگر نيك مي‌شناسدش و دلش برايش مي‌سوزد(273) براي زري قتل يوسف شهادت سياوش را تداعي مي‌كند از اين رو در سوگ يوسف به سووشون مي‌نشيند. “انگار كن سووشون است و سوگ سياوش را گرفته‌ايم.”(298) شهادت يوسف عمه‌خانم را با ذهنيت مذهبي‌اش بيشتر به ياد امام حسين وكربلا مي‌اندازد. زري با ديدن او “يادش به حضرت زينب مي‌افتد”(292) با كشته شدن يوسف عمه ديگر نمي‌خواهد به كربلا برود “حالا كه كربلاي من همين جاست”(249) به پاسباني كه مي‌خواهد جلوي

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درمورد شعر معاصر Next Entries منابع تحقیق درباره حاکمیت شرکتی، هیات مدیره، تئوری نمایندگی