منبع پایان نامه درمورد عشق و محبت، هدایت و رهبری، عرفان و تصوف، منطق الطیر

دانلود پایان نامه ارشد

ه پایبند بودهاند که طی مراحل سلوک و عرفان باید با هدایت و رهبری مرشدی آگاه صورت پذیرد چرا که در اثنای این حالات مهالک و جایگاههای خطرناکی پیش میآید و انسان نیاز به رهبری و استادی روحانی و تکامل یافته و آگاه و باخبر از راه و رسم منزلها دارد.
پس میتوان این گونه بیان کرد که ابتدا صوفی باید خواهان رسیدن به حقیقت و معرفت باشد، سپس با زهد و ریاضت به مقاماتی دست یابد. بسیاری از صوفیه و اهل عرفان به طبقه بندی این مراحل و مقامات پرداختهاند که نمونه بارز آن را میتوان در «منطق الطیر عطار» مشاهده نمود.
مراحل مقامات و احوال صوفیه را چنین ذکر کردهاند:
«مرحله اول: طلب
در این مرحله انسان خود را شناخته و قدم در راه معرفت حق گذارده است و شناخت و طلب حق از دو طریق برهان و وجدان حاصل میشود.
مرحله دوم: تهذیب اخلاق
سالک پس از گذراندن مرحلهی طلب باید به تهذیب وتکمیل نفس پردازد و برای رسیدن به این مرحله، هشت منزل بر شمردهاند و آن را مقامات سالک نام نهادهاند.
مرحله سوم: پدید آمدن احوال
با پیمودن راه دشوار سلوک و چلهنشینی و ریاضت و مجاهده، سالک صادق را جایی و مقامی حاصل آمده، گهگاه سرّی از اسرار حق بر او کشف میشود که باید آنها را ظهور نعمت حق بر خود داند و در اخفای آنها بکوشد و بر شکر خود بیفزاید …
مرحله چهارم: شوق و اضطراب
دراین مرحله، سالک را دو حالت روی بدهد. نخست از حالتی که بر او غالب شد، در شوق است و در مرحله دوم با از دست دادن این حالت دچار اضطراب میشود.
مرحله پنجم: عشق
یکی از مباحث مهم در تصوّف و عرفان است.(توضیحات مفصل در باب عشق در (2-1-5) آمده است)

مرحله ششم: سُکر و حیرت
هنگامی که عشق و محبت به منتها درجه رسید وانسان بر قوای حیوانی و انسانی چیره شد، حالت بهت و حیرت پدید میآید و سالک مبهوت و متحیّر میشود، میداند و نمیداند، میبیند و نمیبیند، نمیداند در خواب است یا بیداری …
مرحله هفتم: فنا و بقا
سالک در این مقام از تمام شهوات و غرورها و خودپرستیها تهی میشود و پس از آن که از خود فانی شود و خود را در میان نبیند، باقی به حق میشود.
مرحله هشتم: توحید
مرحلهای است که در آن فقط یک حقیقت درنظر سالک جلوهگر است و سالک هر چه کند فقط آن حقیقت مطلق را میبیند و چیزهای دیگر را نابود میپندارد.» (انصاری، 1382: 37 – 48)
آنچه آورده شد، ذکر مراحلی است که سالک در طی طریق راه عرفان باید از آنها بگذرد. در حقیقت سالک همچون مسافری میماند که در سفر خود باید به مقصدهای خود نائل گردد، و نخستین سفر او همین مراحل ذکر شده است که در آن سفر از خلق به سوی حق تعبیر میشود.
2-1-4-2. تعریف مقام و مراحل آن
«عبارت از منزلت و مراقبتی است که بنده به واسطه آداب خاصی بدان میرسد و از طریق تحمّل سختی و مشقّت بدان نائل میگردد» (سجادی، 1350: 444) .
هجویری در تعریف مقام میگوید:
«مقام جای اقامت بنده باشد اندر راه حق و حق گزاردن و رعایت کردن وی مر آن مقام را تا کمال آن را ادراک کند … پس مقام عبارت بود از راه طالب و قدمگاه وی، اندر محل اجتهاد و درجت وی به مقدار اکتسابش اندر حضرت حق تعالی» (هجویری، 1382: 225) .
همچنین سالک پس از گذشتن از مرحلهی طلب، در مرحله بعدی به تهذیب نفس میپردازد که باید در این مرحله، هشت مقام را طی نماید که در این مقال به اجمال به هر یک اشارهای می گردد:

2-1-4-2-1. مقامات
1-« توبه
در لغت به معنی بازگشت و در اصطلاح بازگشت به خداست به گشودن عقده های اسرار از قلب و قیام به حقوق رب.
2- ورع
دوری از شبهه، و بیم از افتادن در کارهای نارواست. ورع آن بود که از شبهات بیرون آیی و همواره محاسبهی نفس پیش گیری …
3- زهد
در لغت میل به چیزی است و در اصطلاح صوفیان، بیزاری و اعراض از دنیاست…
4- فقر
در لغت نیازمندی و در اصطلاح نیازمند به الله و بی نیاز بودن از ماسوی الله است …
5- صبر
در لغت شکیبایی و در اصطلاح ترک شکایت از بلا به غیر خداست …صابر کسی است که خود را با بلا چنان قرین کرده باشد که از آمدن بلا باک ندارد .
6- توکل
در لغت به معنی اعتقاد و در اصطلاح تکیه کردن به آن چه نزد خداست و بریدن از آنچه در دست غیر خداست …
7- رضا
رضا خشنودی است و در اصطلاح عارفان، شادمانی دل است به جریان قضا …
8- تسلیم
فرمان بردن از امر خدا و ترک اغراض و رو کردن به رضا و پایداری در بلاست…»
(انصاری،1382: 37 تا 42).
آنچه به صورت خلاصه آورده شد، در حقیقت مقاماتی است که صوفیان پس از ریاضت و زهد، آنها را کسب مینمایند و به تعبیر دیگر مقام حاصل و نتیجه تلاش و کوشش شخص سالک میباشد.
2-1-4-3. حال
«هر چه به محض موهبت بر دل پاک سالک راه طریقت از جانب حق وارد میشود بی تعمّد سالک و باز به ظهور صفات نفس زائل میگردد آن را حال مینامند» (سجادی، 1350: 166) .
هجویری در تعریف حال میگوید:
«و گفتهاند حال معنی باشد که از حق به دل پیوندد بی آنکه آن را از خود به کسب دفع توان کرد، چون بیاید، و یا به تکلیف جذب توان کرد چون برود … پس حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده بی تعلّق مجاهدت وی» (هجویری، 1382: 225) .
کاشانی نیز در تعریف حال میگوید:
«مراد از حال نزدیک صوفیان واردی است غیبی، که از عالم علوی گاه گاه به دل سالک فرود آید و درآمد و شد بود تا آنگاه که او را به کمند جذبه الهی از مقام ادنی به اعلی کشد» (کاشانی، 1390: 125) .
2-1-4-3-1. شمار احوال
با توجه به اینکه شمار احوال در بین صوفیه متفاوت است، به اهمّ این موارد از کتاب «مبانی عرفان و تصوف» میپردازیم:
1- «مراقبه
مواظبت، و در اصطلاح، دوام علم بنده است با اشراف حق بر او و تعیین بنده است به اینکه خداوند در جمیع احوال، عالم و آگاه بر قلب و رازهای درونی بنده است.
2- قرب
نزدیکی، و در اصطلاح قیام به طاعت است و نزدیک شدن به خدا و زوال حس و اضمحلال نفس است، نه قرب زمان و مکان …
3- محبت
دوستی، و در اصطلاح محو شدن صفات محب و اثبات ذات محبوب است، عشق و محبت یکی از مهمترین مبانی و اصول تصوف است …
4- خوف
ترس و بیم و در اصطلاح بیم از پیش آمدن مکر، و از دست دادن محبوب است …
5- رجا
در لغت امید و آرزو و اصطلاحاً تعلّق قلب است به رسیدن محبوب و داشتن امید به نزدیکی خداوند است.
6- شوق و انس
علاقه و همدمی و اصطلاحاً دل به دیدار محبوب دادن است، شوق، طلب شدید و هیجان قلبی برای وصول به محبوب، و انس، استبشار قلب و شادی آن به مطالعهی جمال محبوب است…
7- مشاهده
دیدار و اصطلاحاً خدای را در همه جا و همه چیز دیدن و مشاهده خداوند است به چشم دل …
8- یقین
باور داشتن و اصطلاحاً رویت عیان است به نیروی ایمان نه با حجّت و برهان و منتهیالیه جمیع احوال است و با آن هر شک و ریبی از دل عارف زدوده میشود.
9- اطمینان
آرامش و سکون و اعتماد دل است به خدا. آرامش دل حاصل ایمان کامل به وحدانیّت حق تعالی است و این که او جمیع صفات کمالیه را داراست.
10- ذکر
یاد آوردن، و در اصطلاح یاد خدا کردن و به یاد او بودن است» (انصاری، 1382، 37-48) .

2-1-5. عشق
«عشق را از «عشقه» میدانند که گیاهی است شبیه پیچک، به دور درخت میپیچد و مانع تغذیهی درخت میشود تا اینکه آن را میخشکاند» (شمیسا، 1377: 83).
و در اصطلاح صوفیه دومین مرحله از مراحل سلوک به حساب میآید.
«عشق را که در آغاز با عنوان «حبّ» نامیده میشد، اول بار پارسا زنی از بصره به نام رابعه عدویه وارد تصوف کرد» (ستاری، 1385: 94) .
صوفیه معتقدند که لفظ «محبت» که در قرآن مجید آمده معادل عشق است، البته محبّتی که به حدّ کمال میرسد. لفظ محبت در سورههای «آل عمران» ، «مائده» ، «بقره» ذکر گردیده است.
«قُل اِن کُنتُم تُحِبّونَ الله فَاتَّبِعونی یِحبِبکُِمُ الله » بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد.» (آل عمران / 31)
و «فَسوفَ یَاتی الله بِقومٍ یُحِبُّهُم و یُحِبّونه اَذِلّه علی المومنین اعزه علی الکافرین یُجاهِدون فی سَبیل الله» ای کسانی که ایمان آوردهاید هر که از شما از دینش بازگردد چه باک، زودا که خدا مردمی را بیاورد که دوستشان بدارد و دوستش بدارند، در برابر مومنان فروتنند و در برابر کافران سرکش در راه خدا جهاد می کنند.» (مائده / 54)
«و مِن النّاس مَن یَتَّخِذُ مِن دونِ الله انداداً یُحِبونَهم کحُبِّ الله و الَّذینَ آمنوا اشد حباً لله» بعضی از مردم غیر خدا را همانند خدا گیرند و آنها را چنان دوست میدارند که خدا را، ولی آنان که ایمان آورده اند خدا را بیشتر دوست میدارند. (بقره / 165)
البته بسیاری محبت را ابتدای عشق میدانند نه خودِ عشق.
«مبادی عشق محبّت است و بعد از آن شوق است و نهایتش عشق است و آن استغراق محبّت است» (ستاری،1375: 37).
عرفا و صوفیه تعریف جامعی از عشق مطرح نکرده و همواره بر این اصل تکیه داشتهاند که عشق قابل بیان نیست و آنهایی هم که خواستند عشق را تعریف نمایند، کمال محبّت را عشق دانستهاند:
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان چـون به عشق آیـم خجـل بـاشم از آن
هرچه تفسیر زبان روشنگر است لیـک، عشـق بی زبـان روشن تـر است
چون قلم ، اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد، قلم در خود شکافت »
(مولوی، 1382، 22)
«بنابراین شدّت حبّ، عشق نامیده میشود. بدین جهت گفتهاند عشق، محبّتی است که از حد بیرون رفته باشد، یا عشق محبت مفرط یا کمال محبت است و یا عشق نتیجهی محبت است» (ستاری، 1375: 37).
در حقیقت این عشق است که به سالک راه حق مدد میدهد تا مراحل عرفان را طی کند و به مقامات و احوال نایل آید و با کمک این لطیفهی غیبی همواره نوعی طراوت و سرزندگی در اعمال و رفتار او حاکم باشد:
«آری عارف عاشق و صوفی شیفته نشاط و شادی و امید را در عشق متحقّق میداند و با حالتی سرشاراز عروج و تعالی سر به آسمان میساید» (تدین، 1347: 12) .
در رساله قشیریه، نسبت دادن عشق خداوند به بنده و برعکس عشق بنده به خدا، جایز شمرده نمیشود، زیرا صاحب این رساله معتقد است که موصوف کردن خداوند به مُجاوزَت از حدّ محبّت شایسته نیست:
«عشق آن باشد که در محبّت از حد در گذرد و حق تعالی را وصف نکند بدان که از حد درگذرد، پس او را به عشق وصف نکنند و اگر جمله دوستی خلق همه به یک شخص دهند به استحقاق قدر حق سبحانه نرسد پس نگویند که بنده از حد درگذشت در محبّت حق تعالی، و حق تعالی را وصف نکنند به عشق و بنده را نیز در صفت او تعالی وصف نکنند به عشق. پس نشاید وصف کردن حق به عشق بنده را و نه بنده را به عشق حق، به هیچ وجه روا نباشد» (قشیری، 1381: 560-561) .
2-1-5-1. تفاوت بین عشق و عقل
تفاوت بین عشق و عقل نیز مقوله ای است که از دیرباز بین صاحبنظران، عارفان و فلاسفه مطرح بوده است و سخنان و نظریات گوناگون پیرامون این دو مهم بیان گردیده که با استناد به سخنان نسفی، برگرفته از کتاب انسان کامل بیان مینماییم:
«ای درویش! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است. هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند. سالک به صد چله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین کند. از جهت آن که عاقل در دنیا است و عاشق در آخرت است، نظیر عاقل در سیر به قدم عاشق نرسد» (نسفی، 1359: 114-115) .
آنچه از تحقیقات محققین در بحث «عشق» منتج میگردد این حقیقت است که این لطیفهی الهی، وجه متمایز انسان با سایر موجودات گردیده، و چه بسا که فرشتگان که از این موهبت الهی بیبهره بوده، بواسطهی فقدان این لطیفهی غیبی موجبات حسدورزیشان فراهم آمده است.نمونه بارز این حسدورزی، در سرگذشت ابلیس و سجده نکردن او بر آدم (ع) جلوهای ویژه دارد چرا که ابلیسی که سال ها بر درگاه حق پیشانی بر

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درمورد عرفان عملی، مفهوم خدا، عرفان نظری، سیر و سلوک Next Entries منبع پایان نامه درمورد انسان کامل، وحدت وجود، ادبیات فارسی، عین القضاه