منبع پایان نامه درمورد شعر معاصر

دانلود پایان نامه ارشد

است. 171 در نامه‌ي تسلاآميز مك ماهون به زري كه پايان بخش روايت نيز هست، به اين نماد بازمي‌گرديم
“گريه نكن خواهرم. در خانه‌ات درختي خواهد روييد و درخت‌هايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درخت‌ها از باد خواهند پرسيد: در راه كه مي‌آمدي سحر را نديدي!”(304)
در شعر درخت استقلال مك ماهون نيز با درختي روبه‌رو مي‌شويم كه بايد با خون آبياري‌اش كرد نه با آب (14) و باز از زبان مك ماهون وصف درختي افسانه‌اي را مي‌شنويم كه “اگر برگش را خشك كنند و مثل سرمه به چشم بكشند نامرئي مي‌شوند. و آن وقت به هر كاري قادرند”.(14) آرزوي مك ماهون ـ و شايد حتي آرزوي راوي ـ اين است كه يكي از اين درخت‌ها در شهرش برويد.
اين وصف‌هاي شاعرانه گويي بياني ديگر از “خون سياوشان” در شاهنامه است. زري كه ارتباط خاصي با درختان باغ دارد و در كنار آن‌ها به حسي شاعرانه مي‌رسد، پس از قتل يوسف به درخت تكيه مي‌دهد و مي‌گريد. گويي در ذهن زري درخت جانشيني است از يوسف “به درخت تكيه داد، دست به پيشاني گذاشت و آرام گريست”.(287)
به طور كلي در اين رمان به درخت و باغ و گياهان توجه بسيار شده است. توصيفاتي كه جابه‌جا از مزارع، درختان و باغ‌ها مي‌شود در تقويت نمادهاي وابسته به درخت نقش مؤثري دارند و آن‌ها را پررنگ‌تر جلوه مي‌دهد. حتي عزت الدوله موقع گريه، يوسف را به سروي تشبيه مي‌كند كه قطع شده و روي زمين واژگون شده است ( 228) ابوالقاسم خان هم او را به يك سرو آزاد تشبيه مي‌كند. (244) سرو از ديرباز نماد آزادگي و ايستادگي و بي تعلقي بوده و در شعر حافظ وسعدي نمونه‌هاي آن را مي‌توان يافت، در سمبوليسم اجتماعي شعر معاصر هم به معناي اجتماعي‌تري به كار مي‌رود. مثلاً در شعر سايه چند جا از آن سخن رفته است.172
سياوش آن‌گاه كه ناچار گردن به تيغ نااهلان مي‌سپرد، چشم اميد به كودكي دارد كه چون به دنيا آيد و از سرنوشت تلخ پدر آگاه شود، به خون خواهي او برخواهد خواست و دمار از روزگار دشمنان او درخواهد آورد. يوسف نيز چنين انتظاري از پسر خود دارد. او مطمئن است كه اگر خود نتواند كاري از پيش برد، پسرش حتماً خواهد توانست (17) از اين رو حال كه نمي‌تواند به دل‌خواهش با دشمن مبارزه كند، دست‌كم مي‌كوشد كاري كند تا مبارزه را براي پسرش آسان‌تر كند و راه را به او نشان دهد (196) در اين ميان اگر اسم اين دو پسر ـ خسرو ـ را به ياد آوريم، اين رابطه معناي بيشتري به خود مي‌گيرد. كيخسرو پس از سال‌ها انتقام پدر را از افراسياب مي‌ستاند و خسرو از همان روز شهادت پدر، تصميم مي‌گيرد به روستا برود و كشاورزان را عليه ظلمي كه بر اربابشان رفته است بشوراند
(250). زري هم كه ديگر از آرامش روي برتافته است تصميم مي‌گيرد خسرو را همراهي كند و به دستش تفنگ دهد.(252)
زري را نيز مي‌توان تا اندازه‌اي با فرنگيس سنجيد. فرنگيس همواره نگران سرنوشت سياوش است. زماني كه از قصد افراسياب آگاه مي‌شود، مي‌كوشد او را از تصميمش منصرف كند و جان سياوش را نجات دهد.

پيــــاده بيامـــد به نزديك شـــاه
به خون رنگ داده دو رخساره مـاه
به پيش پدر شـــد پر از درد و باك
خروشان بسر بر همي ريخت خاك
بدو گفت كاي پر هنــــر شهـــريار
چــــرا كرد خواهي مرا خاكســـار
… ســــر تاجداران مبر بــــي‌گناه
كه نپسـندد اين داور هور و مـــاه172
سياوش نيز در لحظات دل‌تنگي و پريشاني نزد فرنگيس مي‌رود و براي آرام شدن با او سخن مي‌گويد:
سياوش چو با جفت غم‌ها بگفت
خروشان بدو اندر آويخت جفت174
در سووشون نيز زري را مي‌بينيم كه در هر حالي نگران يوسف است. “مدام دلش شور زده بود و خيالش هر آن هزار جا رفته بود” (41) و براي آرامش يوسف و اين‌كه دشمنانش با او كاري نداشته باشند، حتي نرمي مي‌كند و رشوه مي‌دهد(128) زري پناه‌گاه عاطفي يوسف است. يوسف هرگاه در كارهايش به بن‌بست مي‌رسد نزد زري مي‌آيد تا برايش درد دل كند و كمي آرام بگيرد(112) و شنيدن صداي زري كه مثل مخمل نرم است، مثل يك لالايي آرامش مي‌كند و در پناه آن مي‌تواند دمي بياسايد.(26)
فرنگيس آن‌گاه كه سياوش را بي‌گناه سرمي‌برند، در انتظار كودكي است كه جهان را ديگرگون خواهد كرد. كودكي كه هنوز به دنيا نيامده دشمنانش مي‌خواهند نابودش كنند. افراسياب دستور مي‌دهد كودك به دنيا نيامده‌ي سياوش را بكشند تا بعدها كسي به كين‌خواهي او برنخيزد اما پيران ـ وزير افراسياب ـ از اين جنايت جلوگيري مي‌كند. زري نيز هنگام قتل يوسف، آبستن كودكي است، كودكي كه بدخواهاني چون عزت الدوله آرزوي به دنيا نيامدنش را دارند “به دلش بماند شما بچه بياندازيد”.(289) البته نبايد از ياد برد كه آبستني اين دو زن مي‌تواند نمادي از تغيير و تحول نيز تلقي مي‌شود.175 گويي آن‌ها آبستن فردايي بهتر و متفاوت هستند. زري با قتل يوسف كاملاً ديگرگون مي‌شود. او كه تا حال تنها نگران آرامش خانواده‌اش بود، اينك شيرزني است كه مي‌خواهد در تشييع جنازه‌ي يوسف اعتراضي ساده را به نمايش بگذارد. البته اين تحول مي‌تواند در سطح جامعه نيز مطرح شود. جامعه‌اي غافل و ناآگاه، با قتل بي‌گناهي بيدار شده و به خون‌خواهي او به پا خواسته است.
يكي ديگر از نكاتي كه رمان سووشون را با روايت شاهنامه‌اي داستان سياوش پيوند مي‌دهد، خواب‌هاي زري و تعبير‌هاي عمه است. در شاهنامه سياوش قبل از كشته شدن خوابي غريب مي‌بيند.
چنين ديدم اي سرو سيمين به خواب
كه بودي يكـــي بي‌كــــران رود آب
يكي كــــوه آتش بـه ديگـر كــــران
گـرفـتـه لــب آب نـيــــــــزه وران
ز يك سـو شــــدي آتش تيز گـــرد
بـرافـــروخـتـي از سياوش گـــــرد
ز يك دســت آتش ز يك دســت آب
بـه پـيـش انـدرون پيل و افــراسياب
بــديــدي مــــرا روي كـــرده دژم
دمــيــدي بـــــر آن آتـش تـيـز دم
چــــو گرسيوز آن آتش افــروختي
از افـــروختن مـر مـــرا ســوختي 176
فرنگيس به خجسته فالي آن خواب را تعبير مي‌كند و از سياوش مي‌خواهد خود را دل مشغول نسازد. فرنگيس مي‌پندارد آن خواب از خير و خوشي سياوش و بخت شوم و كشته شدن گرسيوز به دست افراسياب خبر مي‌دهد. اما تقدير سرنوشتي كاملاً متضاد براي آن رقم زده است. ديري نمي‌گذرد كه سر سياوش به دست گرسيوز از تن جدا مي‌شود و آن‌كه در تعبير فرنگيس از خواب سياوش محكوم به مرگ بود، خود قاتل سياوش مي‌شود.
در سووشون اگر چه يوسف پيش از مرگ خوابي نمي‌بيند، اما زري در روزهايي كه يوسف براي آخرين بار به ده رفته است، خواب‌هاي بسياري مي‌بيند. خواب‌هايي كه از جهاتي شبيه خواب سياوش هستند. يك بار خواب مي‌بيند “حاكم يوسف را با دست خودش در تنور نانوايي انداخته و يوسف جزغاله شده، كورمال كورمال از تنور درآمده است” (239) كه بسيار يادآور خواب سياوش و آتشي است كه گرسيوز آن را افروخته. شبي ديگر خواب مي‌بيند كه “يك اژدهاي دوسر، شوهرش را همان طور كه سوار ماديان بوده و به تاخت اسب مي‌رانده، درسته با اسب بلعيده و خوب كه نگاه كرده،ديده اژدهايي دوسر شبيه سر جنت زينگر بوده” عمه مثل فرنگيس با خوش‌بيني در تعبير اين خواب مي‌گويد “زينگر مسخره‌ي خاص و عام مي‌شود اما يوسف در شكم ماهي مثل يونس صبر و تحمل ياد مي‌گيرد”(238) و باز واقعيت به شكلي ديگر رقم مي‌خورد و مستر زينگر و تاحدودي حاكم، باعث كشته شدن يوسف مي‌شوند و تعبيرهاي عمه به شكلي معكوس تعبير مي‌شود.
به هر روي اين خواب‌ها، هم در نمادين كردن روايت، هم در سوررئال ساختن آن كاركردي اساسي دارند. خواب‌ها در روايت‌هاي كهن همواره سرشتي نمادين دارند. دنياي سوررئال نيز با عالم خواب بسيار سنجيدني است چنان كه روايت سوررئال را خوابي دانسته‌اند كه نويسنده بر كاغذ مي‌نويسد. اين دو جريان ـ نماد و سوررئاليسم ـ موجب توسع ابعاد روايت شده‌اند و آن را از سطح گزارش واقعيت تعالي بخشيده‌اند.
شباهت يوسف و سياوش تا پيشينه‌ي خانوادگي آنان پيش مي‌رود. در شاهنامه آمده است كه كي‌كاووس شيفته‌ي زني سودابه نام از سرزمين بيگانه ـ هاماوران ـ است. سودابه نامادري سياوش است و باعث بدنامي و رسوايي كي‌كاووس مي‌شود با اين همه كي‌كاووس نمي‌تواند از او دل بركند. حتي زماني كه برايش ثابت مي‌شود كه سودابه قصد خيانت به او را داشته است بازهم نمي‌تواند از عشق او چشم بپوشد و او را به سزاي اعمالش برساند.
بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشـــد گذشته گناه177
در سووشون نيز پدر يوسف ـ حاج آقاي جامع الشرايط شهر ـ دل بر سودابه هندي مي‌بندد ـ زني بيگانه و به همان نام. اين عشق باعث رسوايي حاج آقا مي‌شود. همه‌ي خلق خدا از كارش متحير مي‌شوند و “شايد پشت سر تف و لعنت هم مي‌فرستادند”(74) مسجد و درسش را هم ازش مي‌گيرند. براي حاج آقاي همه چيز باخته راهي نمي‌نماند جز عشق ورزيدن “تخته‌ي كعبه است ابجد خان عشق” هرچند يوسف هيچ‌گاه سودابه را رسماً به زني نمي‌گيرد اما بعد از عروسي خان كاكا و عمه‌خانم و آواره شدن مادرشان در كربلا، سودابه هندي را به خانه مي‌آورد و او عملاً جاي مادر يوسف را مي‌گيرد.(76) نسبت و شباهت يوسف با سياوش تنها منحصر به روايت شاهنامه نيست بلكه ديگر روايت‌هاي داستان سياوش نيز با يوسف و سووشون پيوندهايي دارند. يوسف نيز همچون اسطوره‌ي سياوش با كشاورزي ارتباط تنگاتنگي دارد. او علاوه بر آن‌كه ارباب چندين روستا است كه مردمانش به كار كشاورزي مشغولند، عشاير را نيز دعوت به روستانشيني و كشاورزي مي‌كند.(53) زري در روياهايش بايد از مزارع بگذرد تا به يوسف كه “عباي نازكي به دوش دارد و روي قاليچه جلو آسياب نشسته، قليان مي‌كشد” برسد.(269) هيات ارباب منشانه‌ي يوسف، يادآور رب النوع كشاورزي ـ سياوش ـ است. در اسطوره‌ي سياوش اسب نقش مهمي دارد. اساساً سياوش را دارنده‌ي اسب نر سياه و گاه حتي اسب سياه معنا كرده‌اند.178 علي حصوري حتي گمان مي‌برد كه شكل اوليه‌ي اسطوره‌ي سياوش، اسب بوده و داستان او ريشه در اعتقادات توتميك دارد. حصوري براي اثبات ادعايش قرايني از استودان‌هايي با شكل پيكر انساني كه كلاهي با گوش‌هاي اسب دارند به دست مي‌دهد و آن‌ها را نشانه‌اي از “بازگشت شخص به اصل خويش كه اسب بوده است”179 تفسير مي‌كند. در آثار به جاي مانده از دوره‌هاي بعد تصوير سياوش همه جا ـ به جز صحنه‌ي بريدن سرش ـ همراه با اسب است. (نگاه كنيد به تصاوير يك، دو و سه) پس از او نيز كي‌خسرو به كمك اسب سياوش ـ شبديز ـ به ايران مي‌رود و خود را آماده‌ي مبارزه با افراسياب مي‌كند. تصوير يوسف در سووشون نيز در بسياري صحنه‌ها همراه اسب است. خان كاكا يوسف را سرزنش مي‌كند كه همه‌ي كارهايش از روي هوس است و در دوره و زمانه‌اي كه هيچ كس اسب نگه نمي‌دارد او سه تا اسب در طويله دارد(23) اما يوسف و به تبع او خسرو به اسب‌ها علاقمندند تا آن‌جا كه نعل كردن سحر در خانه‌ي آن‌ها تبديل به يك واقعه‌ي مهم مي‌شود(29) يوسف با اسب به شكار مي‌رود(41) با اسب به ده مي‌رود(145). دوقلوهايش را سوار اسب به گردش مي‌فرستد0191) در خاطرات زري و يادهاي جواني‌اش سوار بر اسب ظاهر مي‌شود (261)، با اسب سراغ انبار مي‌رود و آذوقه بين مردم تقسيم مي‌كند(248) و بالاخره اسب بي سوارش مرگش را آشكار مي‌كند.(242)
گزينش نام يوسف براي اصلي‌ترين قهرمان مرد در سووشون، تا حدودي تداعي‌گر يوسف نبي است كه البته اين تشابه اسمي نيز پر بيراه نيست. شباهت شخصيت يوسف با سياوش و هم‌نامي‌اش با يوسف نبي از سر تصادف نيست بلكه حكايت از پيوند كهن و آشنايي ديرپاي اين دو شخصيت تاريخي ـ اسطوره‌اي ـ يوسف و سياوش ـ دارد. يوسف نبي هر چند داراي هويت تاريخي است، اما داستان‌هايي كه به گردش ساخته شده و برخي از آن‌ها در تورات هم آمده يك بن‌مايه‌ي اسطوره‌اي “خداي شهيد شونده” دارد كه
“به صورت يك شخصيت انساني درمي‌آيد، به چاه افكندن، به زندان افتادن او و غيره در واقع مرگ خداي نباتي است كه شكل نمادين پيدا كرده و از چاه درآمدن او و آزاديش از زندان و به قدرت

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درمورد ماوراءالنهر، ناخودآگاه، ظلم و ستم Next Entries منابع تحقیق درباره حاکمیت شرکتی، بورس اوراق بهادار، مدیریت موجودی