منبع پایان نامه درباره پذیرش خود، عزت نفس، هویت شخصی، کهن الگوها

دانلود پایان نامه ارشد

پیش رفتن به سمت رشد و کمال برخوردار است، وی این گرایش فطری را «خود»27 نامید. «خود» از همه کهن الگوها جامع تر است، زیرا سایر کهن الگوها را کنار هم قرار می دهد و آنها را در فرآیند «خود پرورانی»28 یکپارچه می کند. هر فردی در ناهشیار جمعی مفهومی از «خود»ِ کامل و یکپارچه دارد. «خود» بیانگر تلاش های ناهشیار جمعی برای وحدت، تعادل، کلیت، نظم و خودپرورانی است و عناصر متضاد روان را یکپارچه می کند. خودپرورانی به ندرت کسب می شود اما به صورت ایده آل در ناهشیار جمعی هر فردی وجود دارد. برای این که افراد تجربه کامل خود را شکوفا کنند باید بر ترسشان از ناهشیار چیده شود و از حاکم شدن پرسونا بر شخصیت شان جلوگیری کنند. جنبه های تاریک خودشان (سایه) را تشخیص دهند و بعد شهامت پیدا کنند تا با آنیما(جنبه زنانه) و آنیموس(جنبه مردانه) خودشان روبه رو شوند. برداشت یونگ از انسان بدبینانه، جبرگرایانه و هدفمند نبود. از نظر وی هر فردی آمیزه ای از نیروهای متضاد است و آن چه یک فرد دوست دارد به دیگران نشان دهد فقط جنبه ی جامعه پسند شخصیت است. وی معتقد بود، حتی بعد از این که افراد به خودپرورانی می رسند و با دنیای درونی خودشان آشنا می شوند، و بین نیروهای متضاد توازن برقرار می کنند، هنوز تحت تاثیر ناهشیار جمعیِ غیرشخصی قرار دارند که بسیاری از تعصبات، تمایلات، ترسها، رویاها و فعالیت های اخلاق آنها را کنترل می کند؛ وی بیشتر تاکید بر شباهت های بین افراد داشت و تفاوت های فردی را پایین ارزیابی کرد. (سیدمحمدی،1391).

آدلر
آدلر29 ، بر خلاف فروید، اهمیت را به قسمت «خودآگاه» شخصیت می دهد و معتقد است، آدمی آگاه به اعمال به خود است و با خودنگری می تواند بفهمد چرا چنین رفتاری دارد. به عقیده آدلر، شخصیت آدمی فقط از استعدادهای غریزی و ارثی و تاثیرات محیط خارجی تشکیل نمی شود، بلکه خلاقیت و ابتکار هم نقش دارند؛ به این معنی که آدمی برای ارضای تمایل برتری جویی خود، عوامل زیستی و اجتماعی را در تجارب تازه و فعالیت های ابتکاری مورد استفاده قرار می دهد. این ابتکار و خلاقیت مظاهر «خودِ خلاق» هستند. از نظر آدلر هر فردی معمار و سازنده ی بنای شخصیت خویشتن است و این بنا را با مواد خام وراثت و تجارب زندگی به وجود می آورد. آدلر، انسان را موجودی اجتماعی می داند و مصلحت اجتماعی را انگیزه ی رفتار وی می داند. وی مرکز شخصیت را «خودآگاهی» انسان معرفی می کند و معتقد است هر انسانی یک واحد کل است و وحدت یافته؛ وتشکیل شده از انگیزه ها و ویژگی های روانی و علاقه مندی ها و ارزشها. با این همه هر فردی دارای یک روش و شیوه خاص زندگی است که سبب می شود او از افراد دیگر به کلی متمایز باشد. در واقع آدلر به یکتایی شخصیت فرد تاکید فراوان دارد. (سیاسی،1381).

رویکرد گستره زندگی(پسافرویدی)
اریکسون
اریک اریکسون 30 معتقد بود، «خود» نیروی مثبتی است که هویت شخصی، نوعی درک «من» می آفریند. خود به عنوان محور شخصیت، به افراد کمک می کند با تعارض ها و بحران های گوناگون زندگی سازگار شوند و اجازه نمی دهد افراد فردیت خود را به وسیله نیروهای هم سطح کننده جامعه از دست بدهند. وی «خود» را به صورت توانایی فرد در یکپارچه کردن تجربیات و اعمال به شیوه ی سازگارانه، تعریف کرد. اریکسون، «خودِ بدنی»31، «خودِ آرمانی»32 و «هویت خود»33 را سه مفهوم مرتبط با «خود» می دانست. خودِ بدنی به تجربیات مربوط به بدن اشاره دارد، یعنی نحوه ای که فرد بدن خود را متفاوت از سایرین می بیند. خودِ آرمانی بیانگر تصوری است که افراد از خودشان در مقایسه با ایده آل تعیین شده دارند؛ این نوع خود، نه تنها مسئول راضی بودن یا نبودن افراد از خودِ بدنی شان است بلکه، مسئول کل هویت شخصی نیز هست. «هویت خود» تصوری است که افراد از خودشان در نقشهای اجتماعی گوناگونی که ایفا می کنند، دارند. (سیدمحمدی،1391).
به عقیده اریکسون، افراد به طور آگاهانه و هشیار در سراسر زندگی، رشد خود را جهت می دهند، بنابراین افراد محصول تجربه های دوران کودکی خود نیستند. از نظر وی افراد در چهار مرحله ی اول رشد خود، که به ایجاد قابلیت های امید، اراده، هدف، شایستگی می انجامد، کنترل اندکی دارند؛ ولی از دوره نوجوانی به بعد توانایی قابل ملاحظه و فزاینده ای برای تنظیم مسیر زندگی خود از طریق انتخاب کردن، به دست می آورند. وی معتقد بود، رشد شخصیت بیشتر تحت تاثیر یادگیری و تجربه های شخصی قرار می گیرد و وراثت و تجربه های روانی ـ اجتماعی تاثیر کمتری دارند. هدف غایی و ضروری از نظر اریکسون، رشد هویتِ خودِ مثبت و رشد هشت قابلیت اساسی است که هویت را پی ریزی می کنند. هشت قابلیت اساسی که شامل: امید، اراده، هدف، شایستگی، وفاداری، عشق، توجه و خرد می شود، فرصت های جدیدی را برای رشد فرد به وجود می آورند. این قابلیت ها ماهیتی تکاملی دارند و در سراسر مسیر زندگی یک فرد و تاریخ انسانیت به طور کلی گسترش می یابند. از نظر وی هر قابلیت، یک عامل حیاتی و نیروبخش در زندگی است که فطری نیستند و باید ایجاد شوند و به طور پیوسته در سراسر زندگی فرد تایید شوند. (کریمی و همکاران،1387).
نظریه اریکسون درباره انسان، بیشتر تحت تاثیر نیروهای اجتماعی قرار دارد. وی دیدی خوش بینانه به انسان دارد؛ و بر تفاوت های فردی بیشتر از ویژگی های همگانی تاکید می کند. با این که افراد در فرهنگ های مختلف به ترتیب یکسانی هشت مرحله رشد را طی می کنند، اما تفاوت هایی در آهنگ گذران این مراحل وجود دارد و هر فردی از نیروهای بنیادی به شیوه ای استفاده می کند که خاص خودش است. (سیدمحمدی،1391).

رویکرد صفت
آلپورت
آلپورت34، شخصیت را سازمانی پویا در درون فرد و متشکل از سیستم های روانی ـ جسمانی که رفتار و افکار مشخصه فرد را تعیین می کند، تعریف کرد. از نظر وی مهمترین ساختار شخصیت آن هایی هستند که توصیف شخصیت را بر حسب ویژگی های فرد امکان پذیر می سازند، بنابراین دو واحد بنیادی شخصیت، «آمادگی های شخصی» و «خویشتن» است. آلپورت صفات مشترک را از صفات فردی متمایز کرد، صفات مشترک ویژگی های عمومی هستند که تعداد زیادی از افراد آن را دارا هستند، اما صفات فردی اهمیت بیشتری دارند و این امکان را می دهد تا فرد واحدی را بررسی کرد؛ آلپورت به جای صفات فردی، اصطلاح آمادگی شخصی را به کار برد. خویشتن به عنوان محور شخصیت، آن دسته از جنبه های زندگی را شامل می شود که فرد برای هویت خود و اصلاح خویش با اهمیت می داند. خویشتن، ارزشهای فرد و آن بخش از وجدان را در بر دارد که شخصی بوده و با عقاید بزرگسالی فرد هماهنگ هستند.(سیدمحمدی،1391).
نفس35 اصطلاح آلپورت برای خود یا من بود. نفس شامل همه آن جنبه های شخصیت است که متمایز و برای زندگی عاطفی یک فرد، حیاتی هستند. وجوهی که نفس آنها را در بر می گیرد، برای هر فرد یگانه هستند، او را از هر کس دیگری متمایز می کند و نگرشها، ادراکها و قصدهای او را در یک کل متحد وحدت می بخشد.آلپورت ماهیت و رشد نفس را برحسب هفت وجه، خودِ بدنی، هویت خود، عزت نفس، بسط خود، خودانگاره، خود به عنوان عامل کنار آمدن منطقی، تلاش نفسانی، که به تدریج و طی مراحلی رشد می کنند تا به حد کمال برسد. تلاش نفسانی مرحله نهایی وجوه نفس است و از دوره بلوغ آغاز می شود و فرد در وجود خود هدفها، غایتها یا قصدهای دراز مدتی را تشخیص می دهد. آلپورت شخصیت کمال یافته و سالم را بر حسب شش معیار توصیف می کند: گسترش درک خویشتن یا خود، رابطه صمیمانه با دیگران، امنیت هیجانی یا پذیرش خود، درک واقع گرایانه، بینش نسب به خود و حس شوخ طبعی، فلسفه وحدت بخش در زندگی.( کریمی وهمکاران، 1387).
برداشت آلپورت از انسان خوش بینانه بود. او باور داشت که سرنوشت افراد و صفات آنها به وسیله ی انگیزه های ناهشیاری که در کودکی سرچشمه می گیرند تعیین نمی شود، بلکه انتخاب های افراد در حال حاضر سرنوشت آنها را تعیین می کند. افراد می توانند با محیط شان تعامل کنند و باعث شوند محیط به آنها واکنش نشان دهد، تغییر و چالش را دوست دارند و فعال، هدفمند و انعطاف پذیر هستند. آلپورت معتقد بود، عواملی که شخصیت را شکل می دهند به اندازه خودِ شخصیت اهمیت ندارند. وراثت، محیط و ماهیت ارگانیسم اهمیت دارند، اما انسان ها تاثیر گذار هستند و آزادند تا از دستورات رایج جامعه تبعیت کنند یا روند زندگی خودشان را در پیش بگیرند.(سیدمحمدی،1391).

رویکرد انسان گرایی
مزلو
آبراهام مزلو36 تنها نظریه پرداز شخصیت نبود که از مفهوم خودشکوفایی استفاده کرد، اما بیش از هر روان شناس دیگر به مفهوم خودشکوفایی عمومیت بخشید. مزلو باور داشت که انسانها ماهیتی عالی تر از آن چه روان کاوان و رفتارگرایان فرض کردند، دارند. نظریه شخصیت مزلو بر چند فرض اساسی استوار است. یکی از این فرض ها این است که افراد مرتبا به وسیله یک نیاز، یا نیازی دیگر برانگیخته می شوند؛ بنابراین وی نیازهای انسان را به صورت سلسله مراتبی از نیازها ترتیب داد (نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، محبت وتعلق پذیری، احترام، خود شکوفایی)؛ چنان چه نیازهای احترام (وجهه و عزت نفس) برآورده شده باشند، نیازهای خود شکوفایی نیرومند می شوند. اما چرا برخی از افراد از آستانه احترام رد می شوند و به خود شکوفایی می رسند و برخی دیگر به خود شکوفایی نمی رسند؟! مزلو معتقد است که این موضوع مربوط می شود به این که آیا آن ها ارزش های B 37 یا ارزش های هستی یا فرا نیاز ها(شامل: زیبایی، یکپارچگی، سرزندگی، بی همتایی، کمال، عدالت، سادگی، تمامیت، راحتی، شوخ طبعی، خودمختاری، نظم، وحدت) را در بر دارند یا نه. افرادی که برای ارزش های هستی اهمیت زیادی قائل هستند، بعد از ارضا کردن نیازهای احترام، خودشکوفا می شوند؛ در حالی که کسانی که از نیازهای هستی برخوردار نیستند، حتی در صورتی که نیازهای اساسی دیگر را ارضا کرده باشند به خودشکوفایی نمی رسند. مزلو بیان می کند نیازهای خود شکوفایی، به کمال رساندن «خود» و تحقق بخشیدن به تمام استعداد ها و میل به خلاق شدن به تمام معنی است؛ و افرادی که به سطح خود شکوفایی رسیده اند انسانی کامل می شوند. وی فرض کرد چنان چه فرا نیازها یا نیازهای هستی افراد ارضا نشده باشد، آن ها بیماری «وجودی» را تجربه می کنند. همه افراد گرایش کلی پیش روی به سمت کمال یا تمامیت را دارند، و اگر از این پیش روی ممانعت شده باشد، آن ها احساس بی کفایتی، عدم یکپارچگی و ناخشنودی می کنند. محرومیت از هرگونه نیازهای هستی، فرا آسیب یا فقدان فلسفه ی زندگی معنی دار را به بار می آورد. (سید محمدی، 1391).
شولتز 1387 ،(به نقل از کریمی و همکاران)، بیان می کند که، افراد خودشکوفا از نظر مزلو دارای ویژگی های زیر هستند :
• برداشت کارآمد تر از واقعیت: افراد خودشکوفا می توانند جهان پیرامون خود، از جمله مردمان دیگر، را به طور روشن و عینی درک کنند. آنها واقیت را همانگونه که هست می بینند، ترس کمتری دارند و درامور ناشناخته احساس آرامش بیشتری می کنند، در قضاوت های خود از دیگران صادق هستند و می توانند تصنعی بودن افراد را تشخیص دهند.
• پذیرش خود، دیگران و طبیعت: افراد خودشکوفا، می توانند ماهیت(نقاط قوت و ضعف) خود را بدون تحریف خودانگاره و یا احساس گناه برای هر شکست، بپذیرند. آنها طبیعت، از جمله طبیعت انسان را آن گونه که هست، می پذیرند و از خود یا دیگران توقع کمال ندارند.
• خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن: رفتار افراد خودشکوفا گشوده، مستقیم و طبیعی است. آنها در اندیشه و آرمان های خود، فردگرا هستند اما در رفتار خود سنت شکن نیستند و پایبند اصول اخلاقی هسنتد، آنها احساسات و عواطف خود را مخفی نمی کنند.
• تمرکز روی مشکلات به جای تمرکز روی خود: افراد خودشکوفا، تکلیف گرا هستند و علاقه آنها به مشکلات خارج از خودشان است و احساس می کنند در زندگی خود ماموریتی دارند. شغل آنها صرفا وسیله ای برای معیشت نیست بلکه رسالت، وظیفه و هدف است.
• نیاز به استقلال و داشتن حریم خصوصی: افراد خودشکوفا، برای رشد و برآوردن نیازهای خود، به خودشان متکی هستند. چون قبلا نیازهای محبت و تعلق پذیری خود

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره علامه جعفری، نظام های حقوقی، پاداش و کیفر، واقع بینی Next Entries منبع پایان نامه درباره خودآگاهی، خودپنداره، فیزیولوژی، ماهیت انسان