منبع پایان نامه درباره مشهد مقدس

دانلود پایان نامه ارشد

اومد:
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش/ بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
حافظ دروغوم نميگه، همشهريمه، همدردومه، از وقتي قدوم به سر طاقچه رسيد، سر طاقچه يه قرآن ديدم، يه حافظ…” (مرکز:605)
از نکات قابل اهميت در مورد اين شخصيت، که سبب شده آن را در ردهي شخصيتهاي فرعي درجه اول به شمار آوريم، اين است که با کمک آن، به شناخت کاملتر و بهتر شخصيت اصلي داستان، “حبيب” نائل ميشويم. ما از گفتگوهاي ميان “حبيب” و “فروغالزمان” به نکاتي در مورد گذشتهي “حبيب” پي ميبريم و از احساسات گذشته و حال او آگاه ميشويم. هنگامي که “فروغالزمان” در مقابل “حبيب” قرار ميگيرد، مدام برايش از احساسات خود و اعتراف به داشتن احساسات قوي او ميگويد و جملاتي را که احساسات “حبيب” را تحريک کند، ادا ميکند:
* “اتاق حبيب.
حبيب در رختخواب خود دراز کشيده. فروغالزمان با يک سيني پارچ و آب و ليوان وارد اتاق ميشود و به سوي حبيب ميرود.
حبيب: آب نطلبيده مراده.
فروغ: مراد که خودتونيد حبيب عالم. جاتون راحته، سر شب که ميام جاتونو پهن کنم، درارو ميبندم، پردهها رو ميندازم، ميام زير لحافتون، اما تنهايي جونوم يخ ميکنه، جون زنا تابستونام خنکه، اما جون مردا زمستونام داغه. کوچيک که بودم، دم صبح ميرفتم تو جاي آقام، ميسريدم زير لحافشون، جاشون انگار سربينهي حموم، آتيش ميباريد. حالا نه تنها دم صبح، از سر شب، سرما سرمام ميشه. (مرکز:578)
ولي در مقابل، نه تنها احساسات “حبيب” تحريک نميشود، بلکه در برابر جملات احساسي “فروغالزمان”، پاسخي منطقي تحويل ميدهد:
* “حبيب: هوا سرده، يه چيزي تنت کن.”
پي بردن به شخصيت منطقي و محکم “حبيب” و ايمان آوردن به اينکه او به خاطر تمايلات عاطفي شخصي و لذات طبيعي از تعهد و مسئوليتي که پذيرفته، يعني سرپرستي “مجيد” شانه خالي نميکند، از طريق شخصيت “فروغالزمان” و ديالوگهايش به حصول ميپيوندد. پس نويسنده از طريق قرار دادن شخصيتي احساسي در برابر شخصيت “حبيب”، قصد دارد او را فردي متعهد و مسئوليتپذير معرفي نمايد؛ اين شيوه، همان معرفي يک ضد توسط ضدش است.
اهميت ديگر شخصيت “فروغالزمان” در حادثهسازي او است. هنگامي که قصد عزيمت به مشهد مقدس را دارد، “مجيد” از سر علاقه و همدردي با او به دنبالش ميرود و براي منصرف کردن او از رفتن، مجبور ميشود راز ازدواج خود را به او بگويد تا خيال او را از اين بابت که ديگر “خار راه” وصال او و “حبيب” نميشود، آسوده گرداند.
“فروغالزمان” خبر ازدواج “مجيد” را به “حبيب” ميدهد و به دليل حدس اشتباه او مبني بر اينکه همسر “مجيد” “دختر سرايدار گاوداريه”، “حبيب” از اقدام برادرش استقبال ميکند:
* “حبيب: بهبه، شاه داماد، شکر، آرزو به دل نشدي، اگه ديدي نميخواستم اقدسو بگيري، اما اين دختره که گرفتي، حقيقتا عقل کردي، يه دختر چشم و گوش بسته، اهل خونه، ولي اقدس، حکايتش چيز ديگهاي بود.
مجيد حالش منقلب ميشود؛
يه زنه، مثل اونا که تو ناحيهان، با پول با اين و اون ميرن.” (مجموعه آثار علي حاتمي:608)
به اين ترتيب، “حبيب” بر اساس حدس بيپايهي “فروغالزمان” ناخواسته راز گذشتهي “اقدس” را براي برادرش فاش ميکند.
از لحاظ نوع شخصيت، “فروغالزمان” را ميتوان شخصيتي ساده و همچنين ايستا معرفي کرد. ساده به اين دليل که پبچيدگي و دشواري قابل توجهي در شخصيت و اعمال او ديده نميشود و ايستا به اين دليل که در شخصيتش تحول و تغيير قابل توجهي حاصل نميشود و حتي تصميم به ترک تهران و عزيمتش به مشهد را نميتوان دليلي بر پويايي شخصيتي او دانست، زيرا اين تصميم همان رضايت به داده و تسليم در برابر سرنوشت است که از ويژگيهاي ايستاي شخصيتي او به شمار ميرود.
2. اقدس
“اقدس”، همسر “مجيد”، از شخصيتهاي فرعي است که به دليل حضور و نقش عمدهاش در داستان، در ردهي شخصيتهاي فرعي درجه يک قرار ميگيرد.
زندگي “اقدس” را ميتوان از دو منظر مورد بررسي قرار داد:
1. زمان پيش از آشنايياش با “مجيد”: در اين زمان، “اقدس” با انجام کارهاي ناشايست روزگار ميگذراند و از جملهي زناني به شمار ميرود که باجخوري موسوم به “دکتر”، به منظور دلالي و امرار معاش به نزد مردان ميفرستد. “اقدس” در اين زمان، زندگي مادياش از موقعيت خوب و رضايتبخشي بر خوردار است، زيرا به دليل زيبايي و جوانياش، همواره مورد علاقه و طلب قرار ميگيرد. ولي با اين اوصاف، “اقدس” هيچ گونه مالکيتي نسبت به لوازم آسايش و رفاه خود ندارد و همهي آنها عاريتي و به شرط همکاري مسالمتآميز او با “دکتر” است.
2. زمان پس از آشنايي با “مجيد”: در اين زمان “اقدس” از کردار پيشينش دلزده و پشيمان است و براي جبران گذشتهي ناپسندش، ازدواج و زندگي کردن با “مجيد”، جوان ناقص عقل و تيمارداري از او را انتخاب ميکند تا با سختي اين زندگي، رفاه ناپاک پيشين را از وجودش بزدايد و پاکي اين رابطه را جايگزين ناپاکي فريبندهي گذشتهاش کند.
از نظر شخصيتي نيز، شخصيت “اقدس” در جريان اين انقلاب به کلي تغيير ميکند. ما در داستان ميبينيم که از زبان آرام و خونسرد، با آن عشوهگريهاي کودکانه و اشتياقش به همکاري با “مجيد” در کودکي نمودن، چگونه در برخورد با “دکتر” کلمات رکيک و لوندانه جاري ميشود. “اقدس” در مقابل “مجيد” همچون دخترکي مطيع و بازيگوش است.
* “مجيد: اق… اق… اق… اقدس، تو قصهي، تو قصهي دختر زرگر و پسر پادشاهو بلتي، دختر زرگر، ستارههاي آسمون چندينه؟
اقدس: پسر پادشاه، برگ درختون چندينه؟ ستارههاي آسمونم همچينه.
مجيد: چند سالته؟
اقدس:دور و بر بيست
مجيد: شوهر داري؟
اقدس: نه
مجيد: شوهر کردي؟
اقدس: نه
مجيد: شوهر ميکني؟
اقدس: آره
مجيد: زن من ميشي؟
اقدس: نه، اگه زنت بشم، منو با چي ميزني؟
مجيد: با دم نرم و نازکم، گرمم.” (مرکز:591)
ولي در مقابل “دکتر”، زني لجوج، بدقلق و يکدنده و پرافاده است و با ورود به زندگي “مجيد”، نافرماني نيز به اين ويژگيهاي شخصيتي اضافه ميشود و سخنان او مجموعهاي از کلمات و اصطلاحات کوچه و خياباني رکيک است.
نکتهي قابل توجه، رضايت و خوگرفتن “اقدس” به شرايط جديد و بسيار متفاوت زندگي کنونياش نسبت به گذشته است. او با ازدواج با “مجيد”، زني وفادار و سازگار ميشود، آن چنان که در بدترين شرايط زندگي، با او همخانه ميشود و همچون يک زن خانهدار وفادار در منزل، به انتظار بازگشت شوهرش ميماند.
پويايي ويژگي شخصيتي مورد توجه در “اقدس” است. او تنها شخصيت در فيلمنامه است که داراي اين ويژگي شخصيتي است و اين ويژگي را به دليل انقلابي که در نحوهي زندگياش به وجود آورده، به او نسبت ميدهيم. همچنين، شخصيتي همهجانبه است، زيرا به وجوه مختلف شخصيتي او در داستان اشاره شده است.
شخصيت مقابل و مخالف “اقدس”، “دکتر” است؛ مقابل از آن جهت که به وسيله ي اين شخصيت و گفتگوهايي که ميان آن دو مطرح ميشود، به شناخت بيشتري از “اقدس” نائل ميشويم و به نکات بيشتري در مورد نحوهي زندگي او پي ميبريم؛ و مخالف است، زيرا اوست که “اقدس” را در زندگي ناشايستش ياري ميکند و لوازم آسايش او را به خاطر آن گونه زيستن فراهم ميکند و در هنگام تصميمگيري “اقدس” در مورد تطهير و تغيير زندگياش به صورت وسوسه و نمادي از هواهاي نفساني در مقابلش ظاهر ميشود و قصد دارد او را از تحول باز دارد.
3. دکتر
يکي ديگر از شخصيتهاي فرعي و سادهي داستان است که حضوري موثر در داستان دارد. “دکتر” تنها شخصيت منفي داستان است. او از طريق باجخوري و دلالي ميان انسانها امرار معاش ميکند. حضور او در داستان حادثهاي نميآفريند، ولي از اين جهت که شخصيت مخالف “اقدس” به شمار ميرود، قابل اهميت است. در برابر اقدسي قرار ميگيرد که در کشاکش يک تصميمگيري مهم قرار دارد و همچون نفس هماره، با وجدان بيدار شدهي “اقدس” به جدال ميپردازد.
اهميت ديگر اين شخصيت اين است که شخصيت مقابل “اقدس” است و نويسنده از طريق ديالوگهاي ميان آن دو، “اقدس” را بيشتر به خواننده معرفي ميکند.
هرچند از ديدگاه مثبت يا منفي بودن شخصيتها، او در زمرهي شخصيتهاي منفي قرار ميگيرد، ولي نويسنده به او فرصتهايي ميدهد تا از اين گونه بودن خود دفاع کند و منفي بودنش را با محکوم سرنوشت بودنش توجيه کند.
* “دکتر: من که تو عزب خونه افتادم رو خشت، مث تو شوهر ننهام توخرپشته يقه مو نگرفت. هيفده سالگي پام وا شد تو ناحيه …” (مرکز:592)
و يا در لحظهي خداحافظي “اقدس”، با اداي چنين صحبتهايي ادعاي داشتن احساسات ميکند:
* “دکتر: وقتي زن طلاشو بده خيلي حرفه، عقل کردي. کلام خداست، خدا ميگه بهترين زينت واسهي زن نجابته، دکتر که دکتر شيطان نيست، حالا اگه يه روز ايشاالله به شادي، بچه بغل، با شوهرت تو خيابون دکتررو ديدي، هول نکن، دکتر آشنايي نميده، دکتر دستش خيلي سبکه، خيليهارو فرستاده خونه شوهر، تو اولي نيستي، دلمون واست تنگ ميشه، بهت عادت کرديم، به اخم تخمات، الدرم بلدرمات، سگ سولگيات، اما گور پدر دل ما، دل تو شاد.” (مرکز:598)
4. دواچي
يکي ديگر از شخصيتهاي فرعي درجه دو داستان، که حضوري کوتاه اما بسيار موثر دارد. او رفيق قديمي “حبيب آقا” است و به خاطر فعاليتهاي سياسي که در جواني داشتهاند، از همبندان يکديگر بودهاند. از گفتگوهاي ميان “دواچي” و “حبيب”، به نکاتي از زندگي “حبيب” پي ميبريم؛ اين که “حبيب” به خاطر فعاليتهاي سياسي، مدتي در حبس بوده است:
* “… کجايي يار موافق، شلاقخور پوست کلفت بند باسواتا، يار موافق، کمپيدايي. آخيش، اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگيت بود امسال، بعد از اون تودهني که خورديم همه مون، طبو رها کردم.” (مرکز:586)
و اين نکته که آن دو بعد از حبس از ادامهي فعاليتهاي سياسي و حتي دولتي محروم شده و گوشهاي در انزوا و سکوتي آزاردهنده به زندگي ادامه ميدهند:
* “شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچي، اما تو اين دواخونه هيچ مسکني نبود برام، الا دواي اون طبيب ارمني، ذکاووس عرق فروش، شبانهروزيش کرديم، خاکه رو خاکه، که مستيم از گل نيفته، مثل تو که غم برادر تو کردي بهانه.” (مرکز:586)
اهميت ويژهي اين شخصيت، حضور موثرش در آفرينش حادثهي اصلي داستان است. او درد “مجيد” را نيازش به زن ميداند و “حبيب” را به آوردن زن براي او توصيه ميکند:
* “دواچي:… سنت شب جمعهاش چي؟ يه وقت ديدي يکي از همون گلاي پلاسيدهي باغچهي وليخان يار موافقشه و برادري مثل تو، يار و غار، نه.
حبيب: يک بار با چند تا عزباي فاميل فرستادم بردنش ناحيه، وقتي فهميد اون زنا چيکارهان، دست بهشون نزد و حالش يه چند وقتي شدت گرفت.
دواچي: مرگ آدميزاد از فهميدنه، لازم نيست بفهمه زنک کيه، با، با يکيشون وعده کن هفتهاي يه دفعه بياد خونه، مثل قضاي حاجت، شباي جمعه که آقازاده خانومو زناي خونه ميرن خونه خواهرت روضه.
حبيب: به مجيد بگم زنکو استالين از طياره انداخت پايين؟
دواچي: بگو شباي جمعه مياد خونهرو بپاد، مجيدم با اهل خونه حرف نميزنه که حکايت آشکار شه. دواش اينه، زن، نسخهي دواچي، يه واسطهرو ميشناسم که چيزاي خوبي تو دست و بالشه، واسه بالا مالاها ميبره. خبرش ميکنم، ميبيني کار ما تو اين ملک به کجا کشيد آخر، پااندازي.” (مرکز:586)

5. کريم
از شخصيتهاي فرعي، ساده و ايستاي داستان است که حضور و نقشش در فيلمنامه، کاملا احساس ميشود.
“کريم”، برادر “حبيب” و “مجيد” است که با همسرش “زينت”، به اتفاق ديگر افراد خانواده در منزل پدري زندگي ميکند. او علاقهي زيادي به پرنده و شکار آن دارد؛ علاقهي فراوان او به پرندهي “کرک”، حتي بر علاقهاش به همسرش اولويت دارد؛ طوري که مشغوليتش به شکار و نگهداري اين پرنده، او را از همسرش و نيازهاي عاطفي او غافل ميکند.
* “اتاق کريم، برادر مجيد.
کريم مشغول تعمير لوازم و وسايل شکار پرنده است.
زينت: صداش مثل وق وق صاحابه.
کريم: اين صداي حيوون مادهاس که حيوون نرو جلب ميکنه.
زن وسيلهاي را که صداي حيوان ماده را تقليد

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره عاشق و معشوق، امام رضا (ع)، جنس مخالف Next Entries منبع پایان نامه درباره يه، "کريم"، "زينت"، "سوته