منبع پایان نامه درباره “ماه، ميکند.، طلعت”، “محمدابراهيم”

دانلود پایان نامه ارشد

محمدابراهيم به سراغ او ميرود.
محمدابراهيم: نريز اون کبرهها رو کف اتاق، نکبت. زندگيمونو مرض و ميکروب ورداشت….” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1115)
4. همچنين در حمام بردن “غلامرضا”، به خاطر کثيفي زياد او از کوره در ميرود و به زور و خشونت زياد او را با خود ميبرد.
* “غلامرضا که از رفتن به حمام خودداري ميکند چندين بار به زمين ميخورد اما محمدابراهيم او را کشانکشان به طرف حمام ميبرد…
محمدابراهيم: بلند شو ببينم. نکبت. چند ساله حموم نکردي؟ چارتا صابون بيار ببينم.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1127)
و در برابر مقاومت شديد “غلامرضا” ميگويد:
* “محمدابراهيم: پاشو، پاشو. من نذر دارم چهارچوب رو ول کن.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1128)
اين جملهي “محمدابراهيم” حجتي آشکار بر وجود اين ويژگي شخصيتي ذکرشده ميشود، وقتي حمام بردن برادرش را بهاي انجام نذرش قرار ميدهد، دليل محکمي بر وسواس و انزجار او از انجام اين کار دشوار و ناخوشايند است.
گذشته از اين موارد ذکر شده در فيلمنامه، صحنهاي ديگر هم در خود فيلم وجود دارد که دليلي بر اين مدعاي ما ميشود؛ در صحنههاي آغازين فيلم، وقتي “محمدابراهيم” و “غلامرضا” زودتر از بقيه در خانهي مادر حاضر ميشوند، “محمدابراهيم” پارچهي سفيد و تميزي را بر روي پله پهن ميکند، مينشيند و مشغول نوشتن متن اعلاميهي مرگ مادر ميشود. اين رفتار در متن فيلمنامه آورده نشده است.
ازآنجايي که او در محيط خصوصي خانوادهاش مردي رام و مطيع در برابر خواستههاي همسرش است، سعي ميکند براي جبران اين نقيصه مردي و مردسالاري را در خانهي مادري برپا کند؛ چنانکه خود، در جواب انتقاد مادر از مانع شدن او از ديدار “اوس مهدي” و “ماه طلعت”، ميگويد:
* “محمدابراهيم: تو خونه خودمون که زنذليليم، اينجام توسريخور داماد؟ آبجيکوچيکه مونه، ميتونيم بزنيم تو سرش. حالا ما آقايي ميکنيم و دست بزن نداريم امريست جداگونه، والله.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1141)
نکتهي بسيار قابل ملاحظه در باب شخصيت “محمدابراهيم”، کنش و واکنش او در برابر مادر است. نمونهي آن را در صحنهاي که همهي اعضاي خانه در حياط گرد هم جمع شدهاند مشاهده ميکنيم؛ او سعي ميکند با طعنه و کنايه و تحقيرِ مادر، او را برنجاند و به حرف بياورد ولي همواره با سکوت او مواجه ميشود. اين سکوت، تنبيه آزاردهندهاي برايش است ولي او کودک سازگاري نيست که با اين تنبيه ادب شود بلکه بيشتر بر سر لج ميآيد و گستاخي و پرحرفيهايش را بيشتر ميکند. همچنان به اين کار ادامه ميدهد تا اينکه به اذيت و آزار خواهر و برادرهايش متوسل ميشود؛ اينجاست که مادر?ِمدافع حق، دربرابرش ميايستد و او را مورد عتاب قرار ميدهد. او به هدفش يعني جلبتوجه مادر و رنجاندن او از خود ميرسد ولي خشم او را طاقت نميآورد و در برابر سرزنش مادر با غروري کودکانه همجوابي ميکند:
* “محمدابراهيم: انقدر ديگه ما رو عاق والدين نکن از اون بالا. ما يه سر خاک و فاتحه باهاس بيايم که خب اونم ميايم. جخ فاتحهاشام ميشه از همين راه دور پيشکي حواله کرد، فاتحه….” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1114)
اما با اين حال، عتاب مادر کار خود را ميکند، “محمد ابراهيم” از کوره در ميرود، به خواهرش تشر ميرود، به “غلامرضا” ناسزا ميگويد، با “جلال الدين” جروبحث ميکند و در نهايت، با کلافگي تمام، قصد ترک خانه را ميکند.
اگرچه او فرزندي ناسازگارولجوج است اما در برابر توجه، محبت و احترام، کاملاً رام و ضعيف است. پس از درگيريهاي لفظي که بين او و مادر صورت ميگيرد و درگيريهاي ديگرش با “جلال الدين” و “جمال” که منجر به شکستهشدن غرورش ميشود، در اتاق خودش بر روي تخت دراز کشيده است که مادر به بهان? دادن قوارهي چادري، که به همسرش بدهد ولي در اصل به قصد نزديک شدن به او، به سراغش ميرود. با اين بزرگواري مادر در ايجاد ارتباط، فرصتي مييابد تا صحبت کند و از دردهايش براي مادر بگويد. پس از اين ارتباط محبتآميز مادر، “محمدابراهيم?” عاصي و نافرمان، رام ميشود، گويي همهي لجاجت کودکانهي او به خاطر اين بود که احساس ميکرد مادر او را از مهر و محبت خود محروم کرده است و به خاطر اين احساس بود که به مقابلهي منفي با او ميپرداخت. دليل ديگر بر وجود اين ويژگي شخصيتي ذکر شده، برخورد او با “ماه طلعت” است؛ چنانکه در داستان ميبينيم، رفتار”محمدابراهيم” نسبت به او خوشايندتر از برخوردش با ساير خواهر، برادرهايش است. دليل اين تفاوت، در تفاوت رفتار “ماه طلعت” است. “ماه طلعت” به خوبي نقطهضعف عاطفي برادرش را دريافته است؛ روي حرف او حرف نميزند، در برابر او مطيع است، براي دلبري از برادرش شيرينزباني ميکند و احترام و محبت خود را نسبت به او کاملاً ابراز ميکند. در اوايل داستان که اعضاي خانواده کم کم در خانه جمع ميشوند، “محمدابراهيم”، ناراضي از آمدن “جلال الدين”، به “ماه طلعت” ميگويد:
* “محمدابراهيم:…داش آبيته پيژامتم که تشريفات فرمودن آبليمويحالبر. مار از پونه بدش مياد…
ماه طلعت: سلطان مار هم وقتي از جلدش در ميومد عاشق عطر پونه بود.
محمدابراهيم: صد رحمت به پونه. زبون درازي آبجي کوچيکه ديگه از بو گند گلاب هم گندتره.
ماه طلعت: غلط کرده آبجي کوچيکه بخواد زبون درازي بکنه.
محمدابراهيم: خوبه، خوبه، شيرين نشو. زولبيا. روت واشه. برو رد کارت.
ماه طلعت:چشم خان داداش.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1107)
وکمي بعد که همه در اتاقهايشان ساکن شده اند، “ماه طلعت” براي آنها چاي ميبرد؛
* “محمدابراهيم: چايي کمرنگه مال داداش خوش آب و رنگه اس؟
ماه طلعت: همه چي سرگلش مال خان داداشه.
محمدابراهيم: قند نشو قندون هس. برو ردّکارت.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1109)
“محمدابراهيم” توسط مادري معتقد و باايمان تربيت شده است و اين تربيت، تأثير خود را در شخصيت او گذاشته است. چنانکه آشنايي و اعتقاد به اصطلاحاتي نظير “عاق والدين”، “توکل”، “مشغول الذمه”، “نذر”، “حلال و حرام” و…را از لابه لاي گفتههايش درمييابيم. اما اين آشنايي و اعتقادات در جريان زندگي، رنگ و اهميت خود را از دست ميدهند. به خاطر تأمين نيازهاي مادي اهل خانهاش و راضي نگه داشتن آنها، مجبور ميشود ارزشهاي اخلاقي را زير پا بگذارد و مخالف اعتقادات خود عمل کند. براي مثال، حق “جلال الدين” را زيرپا ميگذارد و “غلامرضا”ي وابسته و احساساتي را به آسايشگاه معلولين ذهني ميفرستد.
* “حکايت غلامرضا رو گفتم که مشغولذمّه از دار دنيا نرم. ارواي خيکت ما که تو دنيا بز آورديم. حساب آخرتمونم که حکما يازده،يازدهست. هردوسو سوختيم.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1117)
اين عبارت، نشاندهندهي دلمشغولي “محمدابراهيم” نسبت به اعتقاداتش و احساس گناهي است که به خاطر زير پا گذاشتن آنها گريبانگيرش شده است.
“محمدابراهيم”، شخصيتي پويا دارد و اين پويايي به خاطر تحولي است که در شخصيت و عملکرد او رخ ميدهد. اما اين تحول چنانکه انتظار ميرود، يکباره و ناگهاني نيست و انگيزهها و دلايلي زمينهي پيدايش آن را فراهم ميکند. هنگامي که رفتار خانوادهي مادرياش را مشاهده و آن را با رفتار شريک زندگي اش مقايسه ميکند، به نکات مهمي دست مييابد که زمينهي تحول و تغيير رويه را در او فراهم ميکند. رفتار صادقانه و بدون چشمداشت? اطرافيانِ خود را با توقعات فراوان همسر و خانوادهاش ميسنجد. براي مثال، در برابر توجهات غير منتظره و بيرياي “ماه طلعت” متعجب ميشود و با بيتوجهيهاي بيباکانهي همسرش مقايسه ميکند.
* “محمدابراهيم: …طلعت. اون کت صاب مرده ما رو بده بريم پي زندگي نکبتيمون.
ماه طلعت با سيني چاي به سوي محمدابراهيم ميرود.
ماه طلعت: چشم. تا خان داداش چاييشو بخوره، آبجي کوچيکه کتشو آورده. زير بغلش شيکافته بود. دوختم.
محمدابراهيم: اگه شيکم ما رو کارد سلاخم بشکافه، عيالمون دستش به سوزن نخ نميره، جراح خانوم. اما تا دلت بخواد ووگ و بوردا ميخره، الگو ور ميداره واسه رخت تو خونه توله هاش.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1117)
در برابر محبت خالصانه و بيدريغ مادر تسليم ميشود و به اين گفتهي او ايمان ميآورد:
* “مادر: همه نميشن مادر. هرکي آدمو واسه وجود خودش ميخواد. رفيق آدم، زن، اولاد، همه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1131)
و اينچنين، محمدابراهيمي که در آغاز فيلمنامه، نسبت به قضيهي مرگ مادر کاملاً بيتفاوت مينمود و خود را براي مواجهه با اين امر?عادي، آماده ميکرد، چنان از محبت مادر سرشار ميشود که از فرط خواستنش، به خاطر تعريف “ماه طلعت” از وضع سلامتي مادر، به او پرخاش ميکند.
* “ماه طلعت: امروز که سرحالتر از ديروزين.
محمدابراهيم: بگو ماشاالله زولبيا. امان از چشم بد. جخ چشم خودي بيشتر کارگره. البت از زور خواستن.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1142)
غلامرضا
فرزند دوم مادر است که مبتلا به نارسايي ذهني است. پس از رفتن مادر به آسايشگاه سالمندان، مسئوليت نگهدارياش به برادر بزرگش، “محمدابراهيم”، سپرده ميشود، اما به دليل مخالفت همسرش، او را به آسايشگاه معلولين ذهني ميسپارد.
معلوليت ذهني او را همچنان، کودک نگه داشته است؛کودکي بزرگسال که کودکانه به حوادث و پديدههاي جهان اطراف خود مينگرد. بازيگوش و علاقمند به بازي با دستگاه “کمودور” و بچههاي محل است. پرخور و عاشق خوراکيهاي خوشمزه است و به خاطر وحشتش از آب داغ به حمام نميرود.
اما گذشته از اين ويژگيهاي ظاهري شخصيتياش، خصوصيات روحي قابلتوجهي نيز دارد؛ او از مهرباني و لطف ذاتي فراواني برخوردار است. حس علاقه و وابستگي فراوانش نسبت به مادر از همان اوايل داستان، هنگامي که مادر و “ماه طلعت” وارد خانه ميشوند، مشاهده ميشود.
* “غلامرضا به عادت زمان کودکيش در را باز ميکند و پشت در پنهان ميشود. مادر و ماه طلعت وارد ميشوند. غلامرضا دنباله چادر مادر را گرفته ميبوسد.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1107)
او کودکانه به مادر عشق ميورزد و به داشتن او احساس نياز ميکند؛ اين نياز را در گفتگويش با “جمال” به خوبي درک ميکنيم:
* “جمال: غواصهاي پير نقل ميکنند در قعر بحر يک پيرزن نشسته فوق بناتات بحري گهواره ميجنباند. هر غواصي حوالي طفلش نگردد يک مقدار صدف صيد ميکند.
غلامرضا: خوبه، منو با کشتيت ببر ته دريا، ميخوام بخوابم تو گهواره ننه دريا. مادر ميخواد بميره.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1134)
اين کودکي و نارسايي ذهني، در ديدگاهش نسبت به مرگ نمود کاملي پيدا ميکند. در باور او انساني که ميميرد، همچنان زنده است و گذر سالها بر عمر و وضعيت جسمي او تأثير ميگذارد. مرگ براي او پايان زندگي و رشد و نمو نيست بلکه تنها مفهومي از جدايي و دير برگشتن است؛ همچون رفتن به يک سفر دور و دراز همراه با اميدي کمرنگ به بازگشت. “غلامرضا” مرگ پدرش را سفر ميپندارد و هنگاميکه “جمال” از درب پشتي خانه را به صدا در ميآورد، ميگويد:
* “غلامرضا: ا? آقام اومد. آقامه. فقط آقام از اين در مياد، با چکمه و شمشير و عصا. بيچاره پير شده از بسکه مرده.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1117)
چنانگه گويي آمدن پدر، در نزد او، امري ممکن و باورپذير است.
او فردي احساساتي است و افراد، با مهر و محبت خود، او را کاملاً به خود جذب ميکنند؛ به خاطر محبت و توجه “جلال الدين”، همواره سعي ميکند که بيشتر با او و در کنار او باشد تا با “محمد ابراهيم”. با آمدن “ماه منير”، به وجد ميآيد، به پيشبازش ميرود، چمدانش را بر روي سرش گذاشته و به داخل خانه ميبرد. “ماه منير” او را محبت، کمک و درک ميکند، به او ديکته ميگويد و همبازي او در سفر خيالياش ميشود؛ به همين خاطر، “غلامرضا” با او احساس نزديکي ميکند. “ماهطلعت” و”جمال” هم با او رفتاري دوستانه دارند. تنها “محمدابراهيم” است که او را مورد ظلم قرار ميدهد؛ به او دشنام ميدهد، مسخرهاش ميکند، زور ميگويد و حتي کتک ميزند. با اين همه، احساسات و مهرباني پاک و بيريايش را از “محمدابراهيم” نيز دريغ نميکند؛ پس از آنکه “محمدابراهيم”، او را به زور و خشونت به حمام ميبرد، و به خانه بر ميگردند،
* “غلامرضا به طرف تخت مادر ميرود و در کنار مادر مينشيند.
مادر:

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره "مادر:، همهي، "محمدابراهيم"، "محمدابراهيم: Next Entries منبع پایان نامه درباره "ماه، "غلامرضا"، "جلال، منير: