منبع پایان نامه درباره “ماه، “غلامرضا”، “جلال، منير:

دانلود پایان نامه ارشد

بيا جلو، مادر ببينه که پاکيزه شدي، ماشاالله، ماشاالله، هزار ماشاالله. بشکنه دستش خير نبينه، کي صورتتو سياه و کبود کرده.
محمدابراهيم: من، عوضش سر و تنشم شستم. ديگه نميدونستم دستمزد دلاکي ناله و نفرينه. نميرفت زير آب داغ. زدمش.
غلامرضا: نه نزد که، خودم خوردم زمين. صابونو قورت دادم ليز خوردم، چشمم رفت تو دوش. به خدا.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1129-1128)
و از اين طريق، سعي ميکند برادرش در معرض سرزنش قرار نگيرد.
مادر نيز مهر و محبت فراوان خود را نثار او ميکند. محبتي که نثار “غلامرضا” ميکند، با آنچه به ديگر فرزندان نثار ميکند، متفاوت است؛ نوعي حس ترحم و دلنگراني نسبت به حال وآيندهي “غلامرضا” در محبتش به او مشاهده ميشود؛ اوج اين احساس محبت و دلواپسي نسبت به او را در جريان پنهان شدن او پس از ديدن صحنهي قرباني ميبينيم:
* “مادر: …برين پسرا پي برادرتون، خدا پشت وپناهتون. کجاست برهي گمشدهي اين گوسفند پير صحرا، وقت ذبح نزديکه و قرباني مشتاق و منتظر. برّک پروار من. غلامرضا.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1144)
“غلامرضا” از روحيهاي حساس و شکننده برخوردار است. در صحنهي قرباني گوسفند، اين ويژگي شخصيتي او نمود پيدا ميکند. هرچند “محمدابراهيم” او را به بهانهي بازي قائم باشک به پاشير زير زمين ميبرد تا صحنهي قرباني را نبيند، ولي او با شنيدن صداي گوسفند به بالا آمده و با صحنهي گوسفند بيسر مواجه ميشود و حالش دگرگون ميشود.
دگرگوني شخصيت “غلامرضا” سطحي و کوتاهمدت است. اين دگرگوني در حد يک سفر خيالي و زنده شدن خاطرات گذشته و پارهاي آرزوهاي بربادرفته است. اين سفر خيالي فرصتي به “غلامرضا” و “ماه منير” ميدهد تا خاطرات گذشته را زنده کنند و با آب و رنگ آرزوهاي خود، آنها را به دلخواه خود تغيير دهند.
* “ماه منير: وقتي رسيديم به گذر من ميدوم تو کوچه در ميزنم.
غلامرضا: نه دخترم کوچه تاريکه ميترسي.
ماه منير: شما که سر کوچه باشين نميترسم، ميخوام داد بزنم مادر، مادر، آقاجونو آوردم از تبعيد.
غلامرضا: اگه عمرم به تهرون نرسيد چي؟ اگه نعشمو قطار آورد تهرون چي؟
ماه منير: خاکت کجاست، به ماها که نشون ندادن.
غلامرضا: خودتو و غلامرضا رو نيارين سر خاک، بفرستينشون سينما بخندن، از بسکه گريه براشون بده، ناخوش ميشن سر قبر. به محمدابراهيم بگو مراقب خواهر برادراش باشه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1147)
اين دگرگوني و صحبتهايي که در سفر خيالي ميان او و “ماه منير” رد و بدل ميشود، مبيّن ويژگي ديگري از شخصيت “غلامرضا” است و آن، درک قوي نسبت به وقايع و جريانات زندگي و مسائل و ويژگيهاي هريک از اعضاي خانوادهاش است؛ گرچه به دليل معلوليت ذهني و پريشاني حواس، جايگاه خود را در نقش پدر?”ماه منير” يا همسر??? “سارا” فراموش ميکند و دچار اشتباه ميشود.
به طور کلي، “غلامرضا” از شخصيتهاي همهجانبه و ايستاي فيلمنامه است؛ همه جانبه از اين جهت که در داستان به شرح وجوه مختلف شخصيتي او پرداخته شده است و ايستا، به اين دليل که تا پايان داستان بدون تحول و دگرگوني باقي ميماند.
جلال الدين
از شخصيتهاي فرعي، پويا و همهجانبهي فيلمنامه است که حضور و نقش چشمگيري در داستان دارد. او پسر سوم و فرزند چهارم مادر است. مدتي به عنوان نمايندهي تامالاختيار شرکت?صادرات برادرش و به قصد تحصيل طب، در آلمان به سر ميبرد ولي پس از مدتي، “محمدابراهيم” او را عزل ميکند و بهتنهايي مسئوليت کارها را برعهده ميگيرد. او مأيوس و مغبون همراه با کدورت وکينهاي که از برادر به دل دارد، به تهران باز ميگردد. به عنوان کارمند سادهي بانک به کار مشغول ميشود و به جاي زندگي خوب و مرفّهي که ميتوانست با حقوق نمايندگي شرکت و شغل طبابت ترتيب دهد، مجبور ميشود همراه همسرش، شبانه روز، براي کسب درآمد تلاش کند.
او و همسرش زندگي زناشويي رضايتبخشي ندارند و به نحو تأسف باري، جدا از هم به سر ميبرند و تنها با ضبط صدايشان بر روي نوار کاست، با هم ارتباط کلامي برقرار ميکنند.
وي اهل مطالعه است. اين مطلب را علاوه بر جملات نغزي که بنابر مقتضاي حال بر زبان ميآورد، از صداي ضبط شدهي “مهين” نيز متوجه ميشويم:
* “مهين: … بالأخره نگفتي آخر کليدر چي شد… باز در شکردون رو درست نبستي، خونه شد دنياي مورچگان موريس مترلينگ…” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1103)
از روحيهاي حساس و شاعرانه برخوردار است و نگاه او به زندگي و جرياناتش، عرفاني است. اين نوع نگاه را از سخنان او متوجه ميشويم:
* “جلال الدين: آدم برهنه به دنيا مياد. برهنه هم از دنيا ميره. هرچه سبکبارتر بهتر. دنيا حکم دريا رو داره، زندگي، زورق. آب در کشتي هلاک کشتي است. بحري بي جامه، اميد نجاتش بيشتره تا مسافر با اثاث.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1116)
* “جلال الدين: تلخي با قند شيرين نميشه. شبو بايد بيچراغ روشن کرد.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1109)
همچنين، سرشار از احساسات است و روح لطيفي دارد. نمونهاي از اين احساسات و عاطفهي سرشار را در ارتباطش با “غلامرضا” ميبينيم. او با “غلامرضا” هماتاق ميشود و با حوصلهي تمام، او را تحمل ميکند. “غلامرضا” نيز بر اثر محبت او اغلب نزد او به سر ميبرد. او “غلامرضا” را “تنبور محبت” و”تن پاکباطن” مينامد که مبيّن نوع نگاه عارفانهي او نيز ميباشد.
باوجود احساسات سرشاري که نسبت به خانوادهاش دارد، کينهاي قديمي از “محمدابراهيم” به دل دارد و اين کينه باعث ميشود که مترصّد فرصتي باشد تا با او به مخالفت بپردازد؛ چنانکه “غلامرضا” را سوژهي بحث و جدل با برادرش قرارميدهد تا حرفها وانتقادات خود را به او بگويد.
* “محمد ابراهيم: …والله آدم لخت و عور از دنيا بره بعض اينه که تو اين ماتمسرا بشينه، يکه بشنوه از اين گرهگوريا.
جلال الدين: آدم برهنه به دنيا مياد. برهنه هم از دنيا ميره. هرچه سبکبارتر بهتر. دنيا حکم دريا رو داره، زندگي، زورق. آب در کشتي هلاک کشتي است. بحري بيجامه، اميد نجاتش بيشتره تا مسافر با اثاث.
محمدابراهيم: پس شمام بسم الله هرباترپلو، تارزان خان افلاطون. ضرب زورخونه رفت آقا مرشد بفرما کنسرت بده، ارکستر فينالمونيک وي اي(فيلارمونيک وين)
جلال الدين: سالک نه جاي کسي رو تنگ ميکنه، نه کسي جاشو تنگ. ميشد به جاي سيلي آبدار يک مشت آب زد به صورت اين مصفّا.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1117)
چنانکه قبلا اشاره کرديم، “جلال الدين” شخصيتي پويا است؛ از آن جهت که دچار تحول در فکر و رفتار ميشود و آن تحول در نحوهي برخوردش با برادر و کنار گذاشتن کينهي چند سالهاش از اوست. اما اين تحول بر خلاف آنچه در”محمدابراهيم”رخ ميدهد، تحولي يکباره و غير منتظره است؛ “محمد ابراهيم”، “غلامرضا” را به حمام ميبرد و دربرابر نافرماني او از رفتن به زير آب داغ، او را ميزند. “جلال الدين” با ديدن سياهي زير چشم “غلامرضا” ناراحت ميشود و به سراغ “محمدابراهيم” ميرود تا درباره رفتار زشتش با او صحبت کند، ولي کار به مشاجره ميکشد. “محمدابراهيم” کمربند خود را کشيده، با او درگير ميشود، به زمين ميافتد و درست در اين لحظه “جمال” به داد او ميرسد و دربرابر “محمد ابراهيم” ميايستد. شبهنگام که “جمال” به اتاق “جلال الدين” و “غلامرضا” ميرود، “جلال الدين” به او ميگويد:
* “تو پير خاموشي، پيرچراغ اين شب تيره. همه راز اين خاندان رو مادر به تو نگفته بود. تو خود واقفي به اسرار.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1130)
و “جمال” چنين پاسخ ميدهد:
* “جمال: نه نيستم، اُم شما گفت جلال الدين اهل عرفانه و محمدابراهيم گمراه. حيرت کردم وقتي ديدم اهلي با وحشي همان ميکند که وحشي با اهلي.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1130)
و “جلالالدين” به شرح ماجراي پيدايش اختلاف با برادرش ميپردازد.
* “جلال الدين: مأيوس برگشتم تهران. پيري پيدا شد، ناپيدا. يأس به رضايت رسيد تا اين که برادري آمد قادر و کينهکش.
جمال: اين اخوان از لطف خانه مادري حالا صفاي طفوليت دارند. اطفال اخلاق محبت از مادر کسب کنند احسن، تا سر عشق از پيران.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1132)
از اين گفتگوها در مييابيم که “جلال الدين” با آموختن رموز عشق از پير ناپيدا، نتوانسته بود سياهي کينه را از دل خود بزدايد و تنها نااميدي خود را به رضايت بدل کردهبود. “جلال الدين?” عارف، با “وحشي” همان رفتار را ميکرد که وحشي با او ميکرد و عيب اين رفتار نسنجيده را هرگز در سير و سلوکهاي عرفاني کشف نکرده بود تا اينکه در جريان آن دعوا، به تحولي که ميبايست، دست يافت.
* “جلال الدين: تازيانه آن دعوا، مجازات کينه جاهلانه بود. درد شلاق، شرم گناه رو شست. تنبيه خطاکار، رحمته. امشب، شب رحمته که من بيکينه ميخوابم به اميد صبح.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1132)
نکتهي قابل توجه در باب هوشياري او اين است که، نحوهي تحولش نيز ما را به ياد تحول و دگرگونيهايي که در شخصيت برخي از عرفا و بزرگان حکمت رخ داده است، مي اندازد؛ ماجراي دگرگونيهاي يکبارهاي که بر اثر ديدن يک خواب يا يک شخص برايمان ذکر کرده اند، مانند آنچه که در شخصيت بزرگاني چون”مولانا”، “عطار”، “ناصرخسرو” و ديگران رخ داده است.
ماه منير
از ديگر شخصيتهاي فرعي، همهجانبه و ايستاي فيلمنامه است او دختر بزرگ و فرزند سوم خانواده است. پس از تبعيد پدر، مادر به همراه فرزندانش به نزد او ميروند ولي به خاطر ضعف بنيهي “ماه منير”، مجبور به بازگشت ميشود و اين بازگشت و جدايي? اعضاي خانواده از يکديگر، عواقب زيادي براي آنها داشته است. اين موضوع بر روحيهي حساس “ماه منير” تأثير ميگذارد و خود را به خاطر اين پيشامد مقصر ميداند.
“ماه منير” به خاطر روحيهي عاطفي شکننده و آسيب پذيرش، از مشکلات روحي فراواني رنج ميبرد. نمونههاي زير، دلايلي بر اين مدعا هستند:
او خود را سبب ساز مرگ پدر و تنهايي مادر ميداند. هرچند که او در آن زماني که والدينش تصميم به جدايي از يکديگر را گرفتند، طفلي نوپا و بياراده بوده و ديگران به خاطر او تصميم ميگيرند و جايي براي سرزنش او باقي نميماند، ولي دليل همهي دردسرهاي پيش آمده را طالع نحس خود ميپندارد و خود را به تصور شوم بودنش سرزنش ميکند. نمونهي درگيري ذهنياش را در سفر خيالي او و “غلامرضا” ميبينيم.
* “ماه منير: اگه بندر درياي آتيش باشه و کشتي به ساحل برف نشسته، پا به اسکله نميذارم. آقاجون. ديگه ماه منير ديوار جدايي بين شما و مادر نيست….
اگه باز چشمام بيمار حصبهاس، کور ميشم تا نبينم مرگ پدري رو از درد تنهايي مردن. آقاجون. باباي غريب.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1146)
* “ماه منير: وقتي رسيديم به گذر من ميدوم تو کوچه در ميزنم.
غلامرضا: نه دخترم کوچه تاريکه ميترسي.
ماه منير: شما که سر کوچه باشين نميترسم، ميخوام داد بزنم مادر، مادر، آقاجونو آوردم از تبعيد.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1147)
او در روابط زناشويي و آگاهي از اصول زندگي مشترک ناتوان و بي اطلاع است. او دوبار ازدواج ناموفق را تجربه ميکند. همسر اولش يک بازاري متمول به نام “حاج آقا زاويه” بود که عاشق “ماه منير” بود و براي آسايش و راحتي او هر کاري ميکرد. با اين حال “ماه منير” از زندگي با او دلشاد نبود. “ماه منير” با حسرت آرزو ميکند:
* “ماه منير: کاش مادر ماهارم مث عکسهاي تو آلبومش حفظ ميکرد….کاش هنوز تو قاب بچگي بوديم”
و در جواب “ماه طلعت” که از او ميپرسد، کي باعث جدايي او و “حاج آقا زاويه” شد، ميگويد:
* “ماه منير: ماه منير، زني که بايد دختر خونه ميموند. نه همسر.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1138)
* “ماه طلعت: مادر ميگه ميخواستي هرشب کار به قهر بکشه.
ماه منير: اومدن شوهر به خونه، شروع زندگي زناشويي بود. وقت شکستن لاله و شمعدون. زاويه وجودش تجربه و تحمل بود.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1138)
و به خاطر آسايش خودش درخواست غيرمنتظرهاي از همسرش ميکند:
* “ماه منير: ازش خواستم زن بگيره. قبول نکرد، عاشق بود، به سلامت من بيشتر فکر ميکرد تا راحتي خودش.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1138)
پس از جدايي، “زاويه” او را به خرج خودش، براي مداوا به فرنگ ميفرستد و بهترين آسايشگاه را براي درمان او انتخاب

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره "ماه، ميکند.، طلعت"، "محمدابراهيم" Next Entries منبع پایان نامه درباره ابراز وجود