منبع پایان نامه درباره “مادر:، همهي، “محمدابراهيم”، “محمدابراهيم:

دانلود پایان نامه ارشد

اعتقادي محکم است، به اين ويژگي اخلاقي، رهنمون مي شويم.
نمونه هايي از پرواي او از اعمال ناستوده،در نصيحت هايش به “محمدابراهيم” ميبينيم.
* “مادر: خوبه تو رو خواهربرادرات اسم ميذاري؟اين چوب خداست دردت اومد؟به خود بيا،از هر دستي بدي از همون دست مي گيري.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1131)
مادر پس از شرح چگونگي ماجراي تبعيد شوهر و فاش کردن جريان ناپسري اش، چنين ميگويد:
* “مادر: حاصل آن وصلت اين نابرادريست. پسري از شکم زن ديگريست، به خاطر شکوه يک شوهر و عزت زنانهي من، پشت ابر غرور پنهان بود. بارالهي، روا نبود، اين ستم بود، خدايا به حرمت دعوت اين پير پشيمان، خط سفيد رحمت بر سياهي دفتر خطايم بکش و روح پدري را از دلشادي پسر شادمان کن.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1121)
با وجود همهي صفات و کارهاي پسنديدهاي که زيور شخصيت مادر شده است، موضوع کتمان وجود پسر همسرش که نه از روي بدخواهي بلکه از روي ضرورت شرايط، ايجاب مينمود، به صورت دلمشغولياي بزرگ، مانع از سفر و زيستن آسوده خاطر او در سراي جاودان ميشد.
نمونههايي ديگر گواه بر اعتقادات ديني او را که از ميان صحبتهايش معلوم ميشود، در زير ميآوريم:
* “…خرج و مخرج شب هفت رو هم بدين خونه سالمندان. خلعتمم که عزيز از کربلا آورده….” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1142)
چون معتقداست، خرج انسان فوت شده بايد براي انسانهاي مستحق صرف شود تا اجرش به او برسد. همچنين استفاده از خلعتي متبرک شده در کربلا را به عنوان لباس مرگ، شايسته و درخور ميبيند.
* “مادر: ميمونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاک نيست، اين حرمتيه که زنده ها به مرده هاشون ميذارن. اجرشم نزول صلوات و حمد و قلهوالله ست.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1144)
در اين چند عبارت، اعتقاد مادر به زنده بودن روح مردگان و امکان برقراري ارتباط ميان آنها با زندگان را در مييابيم.
نکتهي قابل توجه ديگر در باب شخصيت مادر، نگاه عرفاني او به مرگ است. او مرگ را پايان هستي نميداند، بلکه آغاز ميداند و براي آن مشتاق است. همچون سفري جذاب به مرگ مينگرد. همانگونه که براي رفتن به يک سفر آماده ميشوند، براي مرگ آماده ميشود. گذشته از اين، مرگ را ديدار ميداند، سفري که به ديدار و وصال منجر ميشود. نگاه او به مرگ نگاه مشرقي است و چنين نگاهي طبيعتاً نتيجهي ايمان راسخ او به خدا و معاد است که از اصول دين ميباشند. زيباترين توصيف او از ماجراي مرگ را هنگامي ميشنويم که دلنگرانِ نبودنِ “غلامرضا” است؛ از سويي نگران فرزند و از سويي مشتاق حرکت و اين دل مشغولي او را از حرکت باز ميدارد:
* “مادر: …کجاست بره گمشده اين گوسفند پير صحرا، وقت ذبح نزديکه و قرباني مشتاق و منتظر.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1144)
علاوه بر اين، او بنا بر يک مکاشفهي دروني، زمان مرگش را ميداند و به آن ايمان دارد. بر اثر اين ايمان فرزندانش را گرد خود ميخواند تا روزهاي پاياني زندگياش را با آنها بگذراند و به تربيت و تذکر مجدد آنها بپردازد. در شب مرگش با اطميناني کامل از رفتن خود خبر ميدهد:
* “مادر: موقع بدرقهاس، البته مونده به اومدن قطار. ميگه خوش آن کارواني که شب راه طي کرد. اول صبح به منزل رسيدن، عالمي داره. حال نماز صبح، اميد روز تازه، گفتم که من با قطار شب عازمم، صداي پاي قطار مياد. بانگ جرس، آواي چاوشي، قافله پا به راهه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1149)
اما گذشته از همهي اينها، نکتهاي که سبب ارتباط بيشتر خواننده با شخصيت “مادر” ميشود، عادي بودن شخصيت اوست. گذشته از مکاشفهي درونياي که در روزهاي پاياني زندگياش به او دست ميدهد و گذشته از تمام صفات پسنديدهاي که به او چهرهاي فرشته گونه بخشيده است، او را زني طبيعي و با دلمشغوليهاي عادي و روزمرهي يک زن خانهدار ميبينيم. او راهبهاي نيست که تنها به عبادت و تزکيه نفس مشغول باشد. گرچه از دردسرهاي دنياي شهري? مدرن فارق است، اما با ساخت سنتي محلهي قديمي و مردم آن مأنوس است و روابط حسنهاي با مردم همسايه و آشنا دارد. وجود پينه دوز لال که همواره دم در خانهي مادر به کسب مشغول است و اعتماد مادر در سپردن کليد منزل به دست او نمونهاي از اين رابطهي حسنهي مادر است.
مادر فرزندانش را امر ونهي، نصيحت و حتي سرزنش ميکند. بچه هايش با وجود محبت و علاقهي بيدريغش از او حرف شنوي دارند. حتي “محمدابراهيم” که نافرمان و خشن به نظر ميرسد، در برابر قهر مادر از کوره در ميرود. “ماه طلعت” با شيطنت و ترس و دور از چشم مادر به سراغ وسايل خصوصي او ميرود.
* “ماه طلعت: آلبوم مادرو يواشکي از صندوقخانه برداشتم. بفهمه واويلا. چيز نگه داشتنو آدم بايد از مادر ياد بگيره.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1137)
به خاطر خدشه دار نشدن عزت و غيرت زنانه اش وجود “جمال”، ناپسرياش را از همگان پنهان نگه ميدارد.
در بند حفظ آبرو است و حرفهاي مردم برايش اهميت دارد. نمونهاي از اين آبرومندي و توجه به حفظ شئونات خانوادگي را در حساسيتش نسبت به تدارکات مجلس عزادارياش ميبينيم.
* “صحن حياط خانه مادر.
فرزندان مادر همگي لباس عزاداري برتن کرده و به يک صف ايستاده اند. مادر بر روي صندلي نشسته آنها را نگاه ميکند.
مادر: حالا خيالم از سر و ظاهرتون آسوده شده. رخت و لباستون از هر جهت مناسب و برازنده است. ميمونه تدارکات شام وترتيب چاي و قهوه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1134)
“مادر: سر شام گريه نکنين، غذا رو به مردم زهر نکنين. سماور بزرگ و استکان نعلبکي هم به قدر کفايت داريم، راه نيفتين دوره در و همسايه پي ظرف و ظروف. آبروداري کنين بچه ها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم ميشه، نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ کنين. محمدابراهيم، خيلي ريز نکن مادر، اونوقت ميگن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1143)
به طور کلي شخصيت مادر، شخصيتي همهجانبه و پويا است؛ همهجانبه از اين جهت که نويسنده به شرح ويژگي ها و نکات ريز شخصيتي او پرداخته است و پويا به اين دليل که در زندگي و شخصيت خود با تصميماتش، بسيار تغيير و تحول ايجاد کرده است.
شخصيت هاي فرعي
محمد ابراهيم
از شخصيت هاي فرعي، همهجانبه و پوياي فيلمنامه است. او فرزند ارشد مادر است که به شغل پر درآمد صادرات روده مشغول است. به گفتهي خودش اين شغل و همچنين خصوصيات ژنتيکي خود را از دولتي سرِ داييِ مرحومش به ارث برده است و تا حدي به اين قضيه مفتخر است.
* “محمدابراهيم:…ترنجبين بانو! هل وگلابم ميزائيدي حريف هفت بيجارت نميشد… سهره مهره يه دوجين بچه ميزاد يکيش ميشه بلبل. ننه ما کت سهره رو بست و زاييد گل و بلبل… مام دولتي سر دائيمون شديم روده پاک کن. والّا يه هلههولهاي ميشديم از اين قماش. قره قوروتي، باميهاي، کمپوتممپوت.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1110)
* “محمد ابراهيم: شکر خدا ما يکي خاکشير مزاج در اومديم از آب. اونم از دولتي سر دائي خدا بيامرزمونه. والّا سردي گرمي حاليمون نيست.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1113)
“محمدابراهيم” مردي خشن و عصباني است. به دليل فرزند ارشد بودن، خواهان احترام و حرفشنوي ديگر اعضاي خانواده است. متلکگوئيها و پرحرفيهاي فراوان او را ميتوان نشانهي جلب توجه ديگران به خود و تحقير کردن آنها دانست.
* “محمدابراهيم: زولبيا. تا من سرپام تو اين خونه کسي دست تو جيبش نکنه، عليالخصوص آبليموي دستافشار. کباب برگشم که گوشت شتره؟ا??… کوت کردم اسکناسو گذاشتم لب طاقچه. مشت مشت وردارين، بخرين و بپزين و بلمبونين، فقط حساب شيکم داداشيتونو داشته باشين که اين سيرموني نداره. ناغافل ميزنه روده هاشو ميترکونه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1108)
او همهي افراد خانواده را مورد تمسخر قرار ميدهد و براي آنها نام مستعار ميگذارد و با آن نامها خطابشان ميکند؛ “طلعت” را زولبيا و “اوس مهدي” را باميه لقب ميدهد، “جلال الدين” را آبليمو و “غلامرضا” را سنجد خطاب ميکند و معتقد است اگر آمبولانس “ماه منير” را در خيابان ببيند، جلبش ميکند. حتي اين بياحتراميها، به فضاي خصوصي زندگي خواهر برادرهايش نيز داخل ميشود؛ براي مثال، متلک و تمسخر او به ساحت همسر و ناموس برادرش هم سرايت ميکند:
* “محمدابراهيم: اخوي به اون مادام دکتر جونت بگو قاعده يه بسته زردچوبه ددت خير داداشيت کنه که ديگه تو زلفاي چين چين شکن در شکنش شيپيشا برک نزنن.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1115)
او هيچ پروايي ندارد که وجود و شخصيت مادر را با زبان گزندهاش زير سوال ببرد؛ درمورد وضعيت روزهاي آخر عمر مادر چنين اظهار نظر ميکند:
* “محمد ابراهيم: پرهيز مرهيزش ميدين که چي؟ خورشيد دم غروب، آفتاب صلات ظهر نميشه. مهتابي اضطراريه، دوساعته باطريش سست. بذارين حال کنه اين دماي آخر، حال و وضع تدنجبين بانو عينهو وقت اضلفي بازي فيناله، آجيل مشگل گشاشم پنالتيه. گيرم اينجور وجودا موتورشون رولزرويسه، تخته گازم نرفتن، سربالايي زندگي. دينامشون وصله به برق توکل، اينه که حکمتش پنالتيه، يک شوت سنگين، گله….” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1113)
اما با وجود همهي اين خشونتها و بد زبانيها، خانواده، احترام بزرگي سن وسال او را نگه ميدارند و تا جايي که امکان داشته باشد سکوت ميکنند.
“محمدابراهيم” مردي عصباني و ناآرام است، علت آن نيز چنانکه در فيلمنامه نمايش داده ميشود، مشغوليتهاي فراوان مادي و تلاش و درگيري بسيار او براي تهيه و تدارک خرج و مخارج سنگين خانواده است. وجود زني ناسازگار و خودخواه در محيط خانهاش که تنها به خوش گذراني ميانديشد، حال و روز فرزندانش که به سبب تربيت نادرست مادرشان در زندگي زناشويي شکست خورده اند، بيارج و اعتبارياش نزد همسرش و عدم همدلي اش با وي، همه و همه، دلايل کافي براي به هم خوردن آرامش و تعادل روحي و رواني يک فرد ميتواند باشد. همهي اين مشکلات، او را رفته رفته از پيوندهاي خونياش دور ميکند. بيتوجهي او به خانوادهي پدرياش، همسرش را در احترام نگذاشتن به آنها گستاخ ميکند و اين گستاخي، ارج و احترام آنها را در نزد او از بين ميبرد.
براي تامين مخارج سنگين خانواده اش، مجبور ميشود ارزشهاي اخلاقي را زير پا بگذارد؛ براي مثال، “جلال الدين” را که نمايندگي شرکت در آلمان را برعهده داشت، از کار برکنار ميکند و خودش مسئوليت همهي کارها را بر عهده ميگيرد. اين کار او باعث ميشود که “جلالالدين”، تحصيلش در آلمان را رها کند و مأيوس به تهران بازگردد.
به گفته و اعتراف خودش نزد مادر، علاوه بر زهتابي، براي کسب درآمد، به کارهاي ديگر نيز ميپردازد:
* “محمدابراهيم: اي مادر. زهتابي که کفاف اردوي مفتخورا رو نميده. بسازوبفروش و هزار حلال و حروم ديگه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1130)
و به امر همسرش، “غلامرضا” را که قرار بود نزد او زندگي کند، به آسايشگاه معلولين ميفرستد؛ در جواب انتقاد “جلال الدين” از اينکه چرا “غلامرضا” را به حمام نبرده است، ميگويد:
* “محمدابراهيم: عشقي جون، عيالات متحدهم گفت يا جاي من حوري بلوري يا اين گوريل انگوري. گذاشتمش ديونه خونه. پيش من نبود که تو وان شير قهوه استرليزه اش کنم.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1117)
زبان “محمدابراهيم” زباني تلخ و نيش دار است. گفتگوهاي او دايرهي وسيعي از لغات، اصطلاحات و تکيه کلامهاي رکيک و کوچه بازاري است. کلام او به خوبي مبيّن شخصيت و موقعيت اجتماعي و نوع مشغوليتهاي اوست.
نکتهي قابلتوجه در شخصيت او، ابتلايش به بيماري رواني وسواس در نظافت و شستشو است. اين نکتهي مهم که به دليل ظرافتش از نظرها پنهان ميماند در موارد زير خودنمايي ميکند:
1. نويسنده در سه جا، او را در حال شستشوي دستانش نشان ميدهد.
2. “محمدابراهيم” با دستاني پر از ميوه، پينه دوز را براي باز کردن در به کمک ميطلبد.
* “محمدابراهيم: خداداد، دستت تميزه، دست کن تو جيب من کليتو وردار، درو باز کن، قربونت.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1112)
3. “غلامرضا که مشغول خاراندن سروصورتش است در آستانهي پنجره نشسته است.

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره آرامش خاطر، عزت نفس Next Entries منبع پایان نامه درباره "ماه، ميکند.، طلعت"، "محمدابراهيم"