منبع پایان نامه درباره عناصر داستان، داستان کوتاه، رولان بارت، فرهنگ اصطلاحات

دانلود پایان نامه ارشد

داد.
بايد ردهبندي را از مضمون و محتواي قصه به مشخصات صوري و ساختماني آنها منتقل ساخت.” (پراپ، 27،1368)
از نظر “پراپ”، هر قصه داراي يک “وضعيت آغازين” و يک حالت متعادل و ساکن اوليه است که عمل شرارت يا احساس کمبود و نياز، در آن حرکتي ايجاد ميکند که سرانجام به هدف نهايي، يعني دفع شرارت يا دسترسي به مطلوب ميانجامد. دستاوردهاي “پراپ” تأثير عمدهاي بر نظريهي ادبي و روايتشناسي گذاشت. ساختارگرايان فرانسوي همچون “لوي استروس”، “گريما”، “برمون”، “بارت” و “تودورف” در بررسي ساختار روايت، به نوعي از نظريات وي تأثير پذيرفتهاند و راه وي را در پيش گرفتند و برخي نيز به اصطلاح يا تکميل نظريهي او پرداختند.
رولان بارت
“رولان بارت” بر خلاف نظر “پراپ”، که کوچکترين واحد ساختاري روايت را نقش ميداند، معتقد است: “داستان هيچ گاه تنها از تعدادي نقش ساخته نميشود.” (بالايي و کوئيپرس، 272،1378). در نظر “پراپ” در کنار نقشها، در وضعيت اوليه و نهايي نيز وجود دارد، اما “بارت” ميگويد:
“در کنار اين دو واحد که مجموع? نقشها را بر حسب ضرورت دربرميگيرد، اغلب، واحدهاي ديگري شبيه آنها وجود دارند که با نقشها همراهاند، ولي بر خلاف آنها، به يک عمل مکمل يا بعدي منجر نميشوند، بلکه به مفهوم کمابيش پراکندهاي که در عين حال براي داستان ضروري است، اشاره دارند. “بارت” اين واحدها را نشانه (indice) مينامد که “اصالت” واحدهاي معنايي هستند و بر خلاف خود نقشها، بر يک معني دلالت دارند، نه بر رفتاري يا عملي.” (همان، 273)
اهميت نشانههاي داستان مانند اهميت نقشها است، زيرا معني داستان را به دست ميدهند و براي شناخت خصوصيات مربوط به شخصيتها، آگاهي دربار? هويت آنها، توصيف محيط و امثال آنها مفيدند؛ اما در روشن ساختن بافت و ساخت داستان کمتر مفيدند. در قصهها و حکايات فولکلوريک، کاربرد نقش (رخدادهاي روايي پايه) مسلط است و در داستانهاي روانشناختي، کاربرد نشانه (رخدادهاي روايي پيرو). در کتاب دانشنام? نظريههاي ادبي معاصر، در توضيح رخدادهاي پايه و پيرو چنين آمده است: “رخدادهاي پايه به لحاظ منطقي براي پيرنگ ضرورياند و نميتوانند حذف شوند، مگر آنکه در ساختار علّي آن خلائي حادث شود. رخدادهاي پيرو ساختار روايي را پر ميکنند و به بازنمايي دنياي داستاني روشني ميبخشد، اما در پيشبرد پيرنگ نقشي ندارند.” (مکاريک، 152،1383)
تزوتان تودورف
“تودورف” نظر “پراپ” را مبني بر اينکه ساختار داستان شامل توالي و تعداد مشخصي از واحدهاي روايي کوچک غيرقابل تجزيه موسوم به نقش ميباشد، نميپذيرد و معتقد است اين مفهوم حق مطلب را به انداز? کافي ادا نميکند و بايد اين مفهوم را با مفهوم ديگري که همان “تغيير شکل” است کامل کرد. به عقيد? او:
“ربط دادن ساده واقعيات متوالي روايت را شکل نميدهد، يعني همين واقعيات بايد سازماندهي شوند؛ به عبارت ديگر، بايد در اصل داراي عناصر مشترک باشند. با اين حال، اگر هم? عناصر مشترک باشند، ديگر روايتي وجود نخواهد داشت؛ زيرا ديگر چيزي براي بازگويي باقي نميماند. پس گفتار دقيقاً ترکيبي از تفاوتها و شباهتها را نشان ميدهد و دو واقعيت را بدون امکان يکي پنداشتن آنها، با هم مرتبط ميسازد.” (تولان، 17،1386)
“تودورف” نظري? تغيير شکل داستان و تعريف آن را به ما عرضه ميکند. به نظر وي، ميتوان با تجزيه و تحليل روايت، به واحدهايي دست پيدا کرد که با اجزاء کلام دستوري شباهت چشمگيري دارند؛ مثلاً اگر درک کنيم که شخصيت، اسم است و حرکت، فعل؛ روايت را درک خواهيم کرد.
“وي کوچکترين واحد ساختاري روايت را “قضيه” مينامد که همانند جمله در زبانهاي طبيعي است و به طور کلي، سه گونه واحد روايتي را مشخص ميکند: قضيه، پاره و متن. قضيه همانند جمله در زبانهاي طبيعي است. پيوندهاي ميان قضايا ممکن است از طريق نظمهاي گوناگون چون سببيت يا شمول، توالي يا تقارن زماني، تکرار، تقابل و… باشد. قضايا در حلقههايي سازمان مييابند که از يکديگر متمايزند و به آن پاره ميگويند. پاره هنگامي آغاز ميشود که يکي از عناصر سابق گسسته باشد و هنگامي پايان مييابد که عنصر ديگر آن نتيج? بعدي نداشته باشد.” (بالائي و کوييپرس، 272،1378)
معمولاً متن از بيش از يک پاره تشکيل ميشود و اين پارهها به يکي از شيوههاي گوناگون زير سازمان مييابند و به هم ميپيوندند:
1) درونهگيري: آمدن قصهاي درون قصهي ديگر؛
2) پيوند زنجيرهاي: پارهها به صورت حلقههاي زنجير در پي يکديگر ميآيند؛
3) تناوب: راوي دو يا چند داستان را به موازات هم پيش ميبرد و گاه يکي را در جايي قطع ميکند و به ديگري ميپردازد.
کلود برمون
“کلود برمون” دستاوردهاي “پراپ” را اساس پژوهشهاي روايتشناسي خود قرار داد. هرچند وي اهميت زيادي براي نقشها در طرح داستان قائل است، اما براي او شخصيتهاي داستان نيز از اهميت قابل توجه برخوردارند. به نظر وي، اشکال عمد? نقشهاي “پراپ” اين است که شخصيتها در آن از خود ارادهاي ندارند و مجبورند مسيري تکراري و از پيش تعيين شده را طي کنند و به انجام برسانند. وي در باب اهميت شخصيتهاي داستان چنين ميگويد:
“هر پاره (سلسله) ميتواند تا حدودي به پيروزي يا شکست برسد و تکامل روانشناختي يا اخلاقي شخصيت را نمايان کند. بدين سان، قهرمان داستان صرفاً ابزار يا موردي در خدمت کنش نيست. او در عين حال، هم ابزار و هم هدف داستان است.” (ساختار و تأويل متن: 170)
به نظر “برمون” هرگونه روايت با موقعيت پايداري آغاز ميشود، سپس امکان دگرگوني آن پديد ميآيد. اما ممکن است آن موقعيت در پايان دگرگون شود يا نشود. از نظر وي، عنصر اصلي ساختار روايي، “پاره” است و اين مرحل? دگرگوني و گذار، در هر پاره نيز يافتني است؛ يعني هر پاره نيز بر سه پايه يه نقش استوار است:
1) وضعيتي امکان دگرگوني را در خود دارد؛ يا امکان بالقوه؛
2) حادثه يا دگرگوني رخ ميدهد؛ يا فرايند؛
3) وضعيتي که محصول تحقق يا عدم تحقق آن امکان است، پديد ميآيد؛ يا نتيجه.
“برمون” شخصيتهاي داستاني را به دو دست? فاعل يا عامل که کنشي را به انجام ميرسانند و مفعول يا معمول که کنش براي آنها رخ ميدهد، تقسيم ميکند.
چنانکه قبلاً نيز ذکر شد، عناصر موجود در داستان، حکم ستون يک ساختمان را دارد که نبايد جداي از ساختمان در نظر گرفته شود. همان طور که ستون، سبب برپايي و استواري ساختمان ميگردد، مجموعهي عناصر نيز داستان را به وجود ميآورد و سبب استحکام آن ميشود. از اين رو، ضروري است که هريک از عناصر سازندهي آن مورد بررسي قرار گيرد، از اين رو، در صفحات بعدي، ابتدا به ذکر تعاريف اين عناصر از ديدگاه و زبان صاحبنظران و سپس به تحليل و نقد عملي هر يک از آنها در فيلمنامههاي ياد شده ميپردازيم.

“شخصيت: character”
عنصر شخصيت، به عنوان اولين و يکي از مهمترين عناصر داستاني مورد بررسي قرار ميگيرد، زيرا اساساً اين شخصيتها هستند که با حضور خود، داستان را به وجود ميآورند.
در مورد شخصيت و شخصيتپردازي تعاريف گوناگوني ذکر شده است که ما به ذکر دو نظر بسنده ميکنيم. از جمله نظر و گفتهي “جمال ميرصادقي” در کتاب “عناصر داستان” اين چنين است:
“اشخاص ساخته شدهاي (مخلوقي) را که در داستان و نمايشنامه و … ظاهر ميشوند، شخصيت مينامند. شخصيت در اثر روايتي يا نمايشي فردي است که کيفيت رواني و اخلاقي او در عمل او و آنچه ميگويد و ميکند، وجود داشته باشد. خلق چنين شخصيتهايي که براي خواننده در حوزهي داستان تقريباً مثل افراد واقعي عمل ميکند، شخصيتپردازي ميخوانند.” (ميرصادقي، 1376،52-52)
در کتاب “شخصيت و شخصيتپردازي در داستان معاصر” از قول “آبرامز” چنين نقل شده است: “شخصيتها افرادي هستند که در يک نمايشنامه يا اثر روايي داراي ويژگي اخلاقي و آگاهانهي پيششناختهاند. اين ويژگيها در گفتار و عملشان نشان داده ميشود.” (عبداللهيان، 1381،53-52)
شخصيتها را از زواياي گوناگون به انواع مختلفي تقسيم و طبقهبندي کردهاند که از جمله مهمترين و اصليترين آنها طبقهبندي “توماشفسکي” در مورد شخصيتهاست. “رابرت اسکولز” مينويسد که “توماشفسکي” انواع شخصيتها را به دو دسته کلي “ايستا و پويا” و “مثبت و منفي” تقسيم کرده است. (ر.ک: اسکولز، 116،1379)
شخصيتهاي ايستا (Static charecter): شخصيتهايي هستند که رفتار و کردارشان، بدون تغيير يا تأثيرپذيري از محيط و اشخاص ديگر، تا پايان داستان ثابت ميماند. احياناً اگر تغيير و تأثيري بر رفتار آنها ديده شود، اندک و ناپايدار است.
“معمولاً لجاجت، تعصب و حتي عدم تفکر باعث ميشود تا شخصيتي ايستا باشد.” (پارسينژاد، 104،1378)
شخصيت پويا (Dynamic charecter): برعکس شخصيت ايستا است؛ يعني هم حرکت ميکند و هم تأثير ميپذيرد.
در “واژهنامهي هنر داستاننويسي” علاوه بر اين دو نوع، انواع ديگري از شخصيتها نام برده شده است که به اختصار به شرح هريک ميپردازيم:
1- شخصيت اصلي (Protagonist): “فردي را که در محور مرکز داستان کوتاه و رمان يا نمايشنامه و فيلمنامه قرار ميگيرد و نويسنده سعي ميکند که توجه خواننده يا بيننده را به او جلب کند، شخصيت اصلي ميگويند.” (ميرصادقي، جمال و ميمنت، 176،1377)
2- شخصيت تمثيلي (Allegorical charecter): “شخصيت جانشينشونده است، به اين معنا که شخصيتي جانشين فکر و خلق و خو و خصلت و صفتي ميشود و کيفيتي انتزاعي به صورت عيني تصوير ميشود.” (همان، 178)
3- شخصيت تيپيک يا نوعي (Typical character): “نشان دهندهي خصوصيات و اختصاصات گروه يا طبقهاي از مردم است که او را از ديگران متمايز ميکند.” (همان، 182)
4- شخصيت ساده (Flat character): در “فرهنگ اصطلاحات ادبي” آمده است: “شخصيت ساده حول محور خصوصيت واحدي ساخته ميشود. طرحي کلّي است فاقد جزئيات فردي، به طوري که او را در يک جمله ميتوان معرفي کرد. معمولاً اشخاص فرعي و کماهميت داستانها از بين شخصيتهاي ساده انتخاب ميشوند.” (داد، 178،1380)
5- شخصيت جامع (Round character): “شخصيت کامل، به عکس از خلق و خويي پيچيده برخوردار است و با دقّت و ظرافت و با ذکر جزئيات خلق ميشود. او را نميتوان به سادگي شناخت يا توصيف کرد. معمولاً شخصيتهاي اصلي داستانها، از بين شخصيتهاي کامل انتخاب ميشوند.” (داد،178،1380)
6- شخصيت شرير (Villain): “شخصيتي در رمان، داستان کوتاه و نمايشنامه و هر اثر ادبي ديگري است که بدي و شيطانصفتي و پليدي و بدجنسي در وجود او به نمايش گذاشته ميشود و عملش در تقابل با قهرمان اثر قرار بگيرد.” (ميرصادقي، جمال و ميمنت، 179،1377)
7- شخصيت قالبي (Stereo character): “شخصيتي است که نسخه بدل يا کليشهي شخصيت ديگري باشد. شخصيت قالبي از خود هيچ تشخّصي ندارد. ظاهرش آشنا است، صحبتش قابل پيشبيني است، نحوهي عملش مشخص است، زيرا بر طبق الگويي رفتار ميکند که قبلاً با آن آشنا شدهايم.” (همان، 179)
8- شخصيت قراردادي (Stock character): “فرد شناخته شدهاي است که مرتباً در نمايشنامهها و داستانها ظاهر ميشود و خصوصيتي سنّتي و جاافتاده دارد… از اختصاصات شخصيتهاي قراردادي، تازه نبودن خصوصيتهاي آنهاست و به همين دليل، ما از ديرباز با اين نوع شخصيتها آشنا هستيم و رفتار و گفتار آنها را ميتوانيم پيشاپيش حدس بزنيم. در نمايشهاي روحوضي و سياهبازي، “حاج آقا”، “دامادش” و “سياه” شخصيتهاي قراردادي هستند و تماشاگر با گفتار و اعمالي که از آنها سر ميزند، آشناست. شخصيتهاي قراردادي ديگر عبارتند از: عجوزهي پير و مکّار، دهاتي سادهلوح، دوشيزهي جوان درمانده، خسيس پير، فاحشهي فرشتهخو… .” (همان، 180-179)
9- شخصيت مخالف (Antagonist): “حريف و هماورد اصلي شخصيت اصلي در داستان به خصوص در نمايشنامه را شخصيت مخالف ميگويند.” (همان،180)
10- شخصيت مقابل (Foil): “شخصيتي است که در تقابل و مقايسه با شخصيتهاي اصلي يا شخصيتهاي مخالف است تا خصوصيتهاي آنها بهتر يا برجستهتر نشان داده

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره رولان بارت، آداب و رسوم Next Entries منبع پایان نامه درباره عناصر داستان، واژه نامه، ناخودآگاه، داستان کوتاه