منبع پایان نامه درباره عاشق و معشوق، امام رضا (ع)، جنس مخالف

دانلود پایان نامه ارشد

چنين ميگويد:
* “يک بار با چند تا عزباي فاميل فرستادم بردنش ناحيه، وقتي فهميد اون زنا چيکارهان، دست بهشون نزد و حالش يه چند وقتي شدت گرفت.” (مرکز:586)
حساسيت او بر سر اين موضوع تا به حدي است که وقتي از واقعيت گذشتهي همسر محبوبش “اقدس” مطلع ميشود، چنان منقلب و دچار آشفتگي روحي ميشود که منجر به از دست دادن زندگياش ميشود.
7. عشق: ويژگي قابل توجهي که در شخصيت “مجيد” مشاهده ميشود، وجود احساسات و عشق است؛ اين ويژگي که تا حدي برخلاف انتظار خواننده و ديگر شخصيتها مينمايد، در جاي جاي فيلمنامه مشاهده ميشود. “مجيد” يک بار عاشق تصوير دختري در پشت ويترين يک عکاسي ميشود. مدت کوتاهي هم عاشق زن بليط فروش سينما ميشود و به بهانهي او چندين بار به سينما مي-رود تا او را ببيند. زن بليط فروش هم از علاقه و توجه او باخبر ميشود. “مجيد” حتي به فکر تهيهي هديه و لباس براي او ميافتد.
در قسمتي از فيلمنامه ميخوانيم که “مجيد” با بستهاي در زير بغل، سرزده وارد خياط خانهي “فروغالزمان” ميشود، زني نيز مشغول لباس عوض کردن است.” (مرکز:583)
“فروغ الزمان” در برابر اعتراض زن مشتري چنين ميگويد: “اون محرمه، کاکاي حبيب آقاس، دله ديوونهس، زن و مردي نميدونه …” (مرکز:583)
در حالي که “مجيد”، با آوردن پارچهي پيرهني و توصيف زن مورد علاقهاش، سخن و باور “فروغالزمان” را نقض ميکند.
زنان توجه “مجيد” را به خود جلب ميکنند و اين حکايت از ميل فطري و طبيعي او به جنس مخالف براي رسيدن به آرامش و کمال است. اين نياز از جانب “دکتر دوافروش”، يار موافق “حبيب آقا” درک شد و به توصيهي او قرار بر اين شد که “حبيب آقا” زني را هفتهاي يک بار شبهاي جمعه، به بهانهي مراقبت از خانه به منزل بياورد؛ زماني که زنهاي خانه به روضه ميروند و “مجيد” در خانه تنهاست. به اين ترتيب، “اقدس” وارد زندگي “مجيد” ميشود و ارمغان اين ورود براي “مجيد”، عشقي پاک و کودکانه است. “اقدس” که پيش از اين زندگاني متفاوت و ناپسندي داشته، به اين عشق “مجيد” جواب مثبت ميدهد و با او وارد اين بازي عشق ميشود و ناپاکي پيشين را فداي دنيا و تفکر “مجيد” ميکند.
اين بار “مجيد” برخلاف دفعات قبل عشق واقعي را تجربه ميکند؛ عشقي با سرانجامي نيک که منجر به ازدواج و وصال ميشود. قدرت عشق به او زندگي ميبخشد و سرانجام مرگ را اهدا ميکند تا او را رهايي بخشد از رنجهاي حال وآيندهاي که با آگاهي از گذشتهي ناپسند همسر محبوبش به سراغش ميآمد.
او به خوبي ميداند که سد راه ازدواج برادرش و مانع رسيدن دو نفر به وصال هم است؛ به همين خاطر، وقتي سر و سامان ميگيرد، به سراغ “فروغالزمان” که قصد ترک شهر و عزيمت به “مشهد” را دارد، ميرود و ميگويد:
* “من ديگه خار راه نيستم، خودم زن گرفتم، يه زن گرفتم که به حضرت عباس حظ کني …” (مرکز:606)
و اين چنين ميخواهد دو عاشق و معشوق را از موهبت وصال، طعمي که خود آن را چشيده است، بهرهمند نمايد.
2. حبيب:
ديگر شخصيت اصلي داستان “حبيب”، برادر بزرگ “مجيد” است.
“حبيب آقا ظروفچي” فرزند ارشد حاجي ظروفچي که پس از پدر شغل او را اختيار کرده و به همراه برادرانش مغازهي پدر را ميگرداند.
“حبيب آقا” با “مجيد” نسبت برادري ناتني دارد و زندگي خود را وقف نگهداري از وي کرده است؛ تا جايي که تن به ازدواج با دختر مورد علاقهاش “فروغالزمان” نميدهد و از خواستهي قلبي خود به خاطر برادرش ميگذرد. اين دلسوزي و دلواپسي مثال زدني را در گفتگوي “حبيب” و “فروغالزمان”، وقتي “فروغالزمان” شکايت و ناخرسندي خود را از شرايط عشق و زندگياش بازگو ميکند، به وضوح درمييابيم.
* “فروغالزمان: ميگن پس چرا پا پيش نميگذاره.
حبيب: بگو يه برادر عليل داره، همه رفتن سي زندگي خودشون، بگو ميمونه حبيب، حبيب هم بايد قوم و خويش و يار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بيکسه.
فروغالزمان: اگه تو بخواي، من به خوبي تو و بدي اون ميسازم، تر و خشکش ميکنم، اگه بخواد سرشم ميجورم، تو که يار بيکسوني، حبيب عالم، من از همه بيکسترم.
حبيب: تنهايي تو و اون توفير داره، مثل تنهايي من و خدا، خدام تنهاست.” (مرکز:580-581)
او به علايق “مجيد” احترام ميگذارد، به حرفهاي او با صبوري گوش ميدهد و تقريبا نااميدانه براي آسايش و بهبودي او هر کاري ميکند؛ او را به منظور شفا يافتن به ” امامزاده داوود” ميبرد، حتي توصيهي دکتر دوافروش نسبت به آوردن زن در خانهي “مجيد” را انجام ميدهد.
در قسمتي از فيلمنامه، “حبيب” در برابر پراکندهگوييهاي “مجيد” اين گونه اظهار ناتواني ميکند:
* “داداشت ديگه پشم پيليش ريخته، اينقد که دل بسته به معجزه.” (مرکز:585)
نکتهاي ديگر از زواياي شخصيتي “حبيب” که تنها در يک پاراگراف، آن هم از زبان “دواچي” بيان ميشود، فعاليت سياسي او در گذشته است.
* “… کجايي يار موافق، شلاقخور پوست کلفت بند باسواتا، يار موافق کمپيدايي. آخيش، اگه کلات باد نداشت، سال سرهنگيت بود امسال، بعد از اون تو دهني که خورديم همهمون، طبورها کردم.” (مرکز:586)
اما به غير از اين اشاره، توضيح ديگري در مورد نحوه و گروه اين فعاليت سياسي، از زبان نويسنده يا ديگر شخصيتهاي فيلمنامه داده نشده است. آنچه واضح است حکايت تو دهنياي است که باعث کنارهگيري “حبيب” از سياست و فعاليتهاي دولتي و اختيار نمودن شغل کرايهي ظروف مجالس شده است.
“حبيب” پس از درگذشت پدرش، مسئول خانواده و اعضاي آن ميشود و به عنوان مرد خانواده، زمام امور آن را بر عهده ميگيرد؛ ولي به دلايلي نامعلوم موفق نميشود. شايد حبس ناشي از فعاليت سياسياش را بتوان از دلايل مهم اين ناکامي دانست.
در قسمتي از فيلمنامه که “حبيب” به همراه “فروغالزمان” در حال قدم زدن و ياد خاطرات گذشته است، چنين ميگويد:
* “پيرمرد قوز کرده بود تو پوستينش، نون ريز ميکرد براي گنجيشکا، يه مشت استخون بود، اما سر نخ همهمون دست او بود. من ميخواستم جاي باباههرو بگيرم، ميخواستم مرد خونه باشم، هه، همهرو خونه خراب کردم، هي، هي، هي… ميخواستم اينجارو واسه خودمون درست کنم، واسه تو.” (مرکز:605)
و براي جبران اين ناکامي و عدم موفقيت، مسئوليت دشوار تيمارداري “مجيد” را بر عهده ميگيرد و خود را از لذتهاي طبيعي زندگياش محروم ميکند.
در جايي ديگر، از خلال سخنهاي “مجيد”، “حبيب” را مردي خويشتندار و تودار و در عين حال احساساتي درمييابيم؛
* “… داداش حبيب اهل روضه نيست، فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش، ميزد تو پيشونيش… شب چهلم، عينک زده بود چشاشو کسي نبينه گريه کرده، بعد آقام نشست پاي روضهي منو غم منو خورد، من بدبخت سرسخت …” (مرکز:588)
از نظر نوع شخصيتي، “حبيب” شخصيتي “ايستا” و “همه جانبه” است؛ “ايستا” از اين بابت که در طول داستان، شخصيتش دچار تغيير و تحول قابل توجهي نميشود و “همه جانبه” به اين دليل که در شخصيت و اعمال او دشواري و پيچيدگي ديده ميشود.
شخصيتهاي فرعي
1. فروغالزمان
“فروغالزمان” يکي از شخصيتهاي اصلي درجه اول داستان است که حضورش در داستان، از اهميت ويژهاي برخوردار است.
او که در جواني براي آموزش دورهي خياطي از شيراز به تهران آمده است، دچار عشق “حبيب آقا” ميشود و اين عشق او را سالها در در اين شهر پايبند خود ميکند. در مقابل، “حبيب” هم که در آن زمان جواني نظامي بوده، به او علاقمند ميشود؛ اما فوت پدر خانواده، اميد “فروغالزمان” را به وصالي که در راه بود، از بين ميبرد. “حبيب” ميخواهد جاي پدر بنشيند و مسند پدرسالاري خانواده را در دست بگيرد، ولي به دلايلي به اين خواسته نميرسد و خانواده به گونهاي از هم ميپاشد. “حبيب” براي جبران اين ناکامي و سرشکستگي، تيمارداري از “مجيد” را بهانه ميکند و خود را از همه-ي علايق شخصي محروم ميکند و “فروغالزمان” قسمت عمدهاي از علايق و وابستگيهاي “حبيب” است. “فروغالزمان” به اميد بهتر شدن وضعيت، به مدت ده، چهارده سال در خانهي “حبيب آقا” به عنوان مستأجر ماندگار ميشود؛ همراه با انتظاري جانکاه و آزاردهنده.
از نظر ويژگيهاي شخصيتي “فروغالزمان”، ميتوان به نکات زير اشاره کرد:
1. او زني معتقد است و شايد بتوان گفت صبر و اميدواري چند سالهاش از نور ايمان و اعتقاد قلبياش به خدا و ائمهي معصومين دوام يافته است. اعتقادي که او را آرام نگه داشته و در کل داستان، حتي در هنگام درددلهايش با “حبيب آقا”، او را انساني غمگين نمييابيم. گويي به برکت همين ايمان است که عشق او با خويشتنداري همراه ميشود و خاصيت ويرانگري و عصيانخواهي طبيعي آن، در نزد او به دلخوشي و تسکين بدل شده است. با علاقه و اشتياق فراوان به پاي منبر سخنراني عالمان ديني و روضهي ائمهي معصومين ميرود. براي مثال، در صفحاتي عجله و اضطراب او را از به موقع نرسيدن به منبر “سيد آقا جمال” و روضهي “موسي بن جعفر (ع)” ميبينيم. حتي در نهايت که از وصال نااميد ميشود ، مجاورت حرم امام رضا (ع) را به عنوان ملجا و پناهگاه روح آسيب ديدهاش برميگزيند.
2. “فروغالزمان” زني است پر از احساس و عاطفه که از ابراز اين احساسات هيچ واهمهاي ندارد؛ در خلوتهايش با “حبيب” که خودش فراهم ميکند، با بيپروايي از احساسات و ضعفها و بد اقباليهايش ميگويد و سعي ميکند براي رسيدن به مقصود، جملههايي که احساسات “حبيب” را تحريک کند، به کار برد. حتي براي رسيدن به وصال، در برابر معشوقش به خواهش ميافتد و همهي اين کارها از نظر او هيچ خفتي براي او ندارد. او کاملا زني ابرازگر و صادق است.
* “فروغ: مراد که خودتونيد، حبيب عالم. جاتون راحته، سر شب که ميام جاتونو پهن کنم، درارو ميبندم، پردهها رو ميندازم، ميام زير لحافتون، اما تنهايي جونوم يخ ميکنه، جون زنا تابستونام خنکه، اما جون مردا زمستونام داغه. کوچيک که بودم، دم صبح ميرفتم تو جاي آقام، ميسريدم زير لحافشون، جاشون انگار سربينهي حموم، آتيش ميباريد. حالا نه تنها دم صبح، از سر شب، سرما سرمام ميشه.” (مرکز:578)
* “فروغ: …از شيراز امدم تهرون دورهي خياطي ببينم، خانوم خياط شدم، خياط خونه واکردم، شهر و ديار و کس و کارم از يادم رفت، مهمون چند روزه، چند ساله شد، بابا ننهم که جواب کاغذامو نميدن، دورم انداختن، از خدا قايم نبود، از خلق خدام قايم نکردم، ميگن ميخوادت، ميگم من بايد بخوام که ميخوام، خواستن او ديگه حکايت خودشه و دلش.
حبيب: دل من پيش توئه.
فروغالزمان: ميگن پس چرا پا پيش نميگذاره
حبيب: بگو يه برادر عليل داره، همه رفتن سي زندگي خودشون، بگو ميمونه حبيب، حبيب هم بايد قوم و خويش و يار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بيکسه.
فروغالزمان: اگه تو بخواي، من به خوبي تو و بدي اون ميسازم، تر و خشکش ميکنم، اگه بخواد سرشم ميجورم، تو که يار بيکسوني، حبيب عالم، من از همه بيکسترم.
حبيب: تنهايي تو و اون توفير داره، مثل تنهايي من و خدا، خدام تنهاست.” (مرکز:580-581)
* “فروغالزمان و حبيب در حياط مشغول قدم زدن و صحبت هستند.
فروغ: خواستم تو خونه ببريمون گردش، بيحجاب، شونه به شونه، انگار زن و شوهرا، آخرين مد جورناله، براي شما برم کردم، …” (مرکز:604)
3. “فروغالزمان” شخصيتي است صبور، آنقدر که به اميد ازدواج با “حبيب” ده، چهارده سال در آن خانه مقيم ميشود؛ “مهمان چند روزه، چند ساله شد.”
4. او در برابر سرنوشت تسليم است؛ اين را علاوه بر اميد و انتظار چندين سالهاش به وصال، از انس و اعتقاد فراوانش به تفال زدن از ديوان خواجهي شيراز درمييابيم. او مانند همهي انسانهاي نااميد و بيدستاويز، از سر ناچاري به تفال پناه ميبرد و به دنبال سخني درخور و دلخواه از زبان “حافظ”، کتاب را ميگشايد:
* “فروغ: قسم ميدم، گذشتههامون که گذشته، طالع حالمونو بنما.” (مرکز:578)
و مانند همهي انسانهاي ناتوان در تصميمگيري، که براي انجام يا عدم انجام کاري يا تصميمي، نظر “عالم غيب” را شرط ميدانند، رفتار ميکند.
* “فروغ: …امروز که پا شدم، دست کردم حافظو از سر بخاري ورداشتم، فال گرفتم، اين غزل

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره امام رضا (ع) Next Entries منبع پایان نامه درباره مشهد مقدس