منبع پایان نامه درباره سفارتخانه

دانلود پایان نامه ارشد

انجاميدن ترفند ديلماج براي رسيدن به خواستهاش، تحصيل طب بود و بس.
نمونهي کامل بيصلاحيتي سياسي او در اين است که با وجود گذشت چهار ماه از برگزاري انتخابات رئيس جمهوري، از اين جريان کاملاً بياطلاع و از برکناري رئيس جمهور سابق از سمت خود بيخبر مانده بود.
“حاجي” در همان لحظات آغازين استقرارش در کشور آمريکا، متوجه تفاوت آن با کشورش ميشود و با همهي وفاداري و جانبداريهايش از دربار و کشورش، به اين موضوع اقرار ميکند:
* “حاجي: شب روشن، شهر تابان، چراغان است انگار هر شب اينجا، عيد است همهي اوقات، مردم تازه از حمام درآمده، پاکيزه، رخت نو بر تن، واشنگتن شهر سور و نور وسرور، اينجا جاي دگر است، زندگاني ديگر، گدا هيچ نيست، عمارت گلي هيچ نيست، چراغ، همه برق است. استامبول که جاي خود دارد، پاريس و وينه، ابرقو هستند پيش واشنگتن.” (مرکز:732)
اين مقايسهي پاياني در عبارت، نهايت کوچکي و غيرمتمدن بودن مملکتش را نشان ميدهد، وقتي “ابرقو” مشبه به ضعف “پاريس” و “وين” در برابر “واشنگتن” ميشود و اين چنين شهري از سرزمينش را به عنوان نماد دور بودن از تمدن مطرح ميکند، خود اعترافي است به واقعيت انکارناپذير عقب ماندگي ايران.
گذشته از اين “حاجي”، خود، گهگاهي در برابر اين همه تفاوتهاي غير قابل مقايسه دچار ترديد ميشود، ولي همچنان به رسم يک درباري متملق از واقعيات ميگذرد و به آب و رنگ ميپردازد. نمونهاي از اين ترديد و دودلي را پس از ملاقات عادي و رسمياش با رئيس جمهور، در گفتگويش با ديلماج ميبينيم:
* “حاجي: وه، چه ملال دلچسبي دارد خستگي بعد از فتح، امروز هر ايراني ميتواند بگويد من هم سري دارم در سرها، حقيقتاً ما تمدني کهن داريم يا کهنه؟
ديلماج: که،کهنه، کهنه.
حاجي: بايد سفارتخانهي آبرومندي درست کنيم، شما از اين ساعت ماموريد، عمارت مناسبي با مبل و اثاث نقره اجاره کنيد، با کالسکه و کالسکهچي و آشپز و دربان.” (مرکز:738)
ضعفهاي مملکتش همچون نکات نقضي بر پيکر باورهاي اجباري و محافظه کارانهاش خدشه وارد ميآورند و به صورت ترديد و دودلي چهره مينمايد. هنگامي که اين ترديدها، با نارضايتي و کسالت او از ماموريتي که بنا بود به گونهاي بهتر از اين باشد، پيوند ميخورد، زمان تحول شخصيت او فرا ميرسد.
روز عيد قربان، “حاجي” با گوسفندي که قصد ذبح او را دارد، به گفتگو مينشيند.
* “حاجي: …قرباني، عيد قربان مبارک، دلم سخت گرفته، دريغ از يک گوش مطمئن، به تو اعتماد ميکنم همصحبت.” (مرکز:747)
در اين فرصت، “حاجي” محافظه کار محتاط، مجالي پيدا ميکند تا احساسات دروني خود را براي جانداري که شنوندهاي بيزبان است، ابراز کند. نکات خصوصي زندگياش را فاش ميکند و به دليل يادآوري موضوعات اندوهبار گذشته و زندگياش، حالتي بحراني و عصبي به او دست ميدهد؛ اين بحران، فرصت تحول را فراهم ميکند.
* “حاجي: …شاه، وزير، ياران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند پي يک سفر پرزحمت بيمداخل. دريغ از يک دلار که حاجي دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد آبرو، چه آبرويي، مملکت را تعطيل کنيد، دارالايتام داير کنيد درستتره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه ميآيد، قحطي است، دوا نيست، مرض بيداد ميکند، نفوس حقالنفس ميدهند، باران رحمت از دولتي سر قبلهي عالم است و سيل و زلزله از معصيت مردم. مير غضب بيشتر داريم تا سلماني… . چه انتظاري از اين دودمان. با آن سرسلسلهي اخته. خلق خدا به چه روزي افتادند از تدبير ما، دلال، فاحشه، لوطي، لَلِه، قاپ باز، کفزن، رمال، معرکه گير، گدايي که خودش شغلي ست، مملکت عنقريب قطعه قطعه ميشود. …” (مرکز:749)
اين تحول، چنان که از يک “نوکرمآب شاهپسند” انتظار ميرود، نميتواند تحولي همه جانبه باشد. او که “بزدلي”، “دودلي” و “تملق” را از صفات خود بيان ميکند، نميتواند به يکباره انقلابي کلي در شخصيت و شيوهي خود ايجاد کند. چنانچه در صحنهي پذيرايي از پرزيدنت سابق، چنين تملقها و چرب زبانيهاي معمول را نسبت به او و همچنين در “راپورت”هايش به شاه مجدداً ميبينيم. ولي با مطلع شدن از اين واقعيت که مهمان او “ديگر رئيس جمهور نيست”، دچار سرخوردگي مجدد ميشود و اين بار مخالفت خود را در قالب پناه دادن به بومي فراري آمريکايي اظهار ميکند؛ در حاليکه ميتوانست با تحويل آن سرخپوست به ايالت، حسن نظر دولتين را نسبت به خود برانگيزد و نقطهي عطفي در روابط دو کشور ايجاد کند. تحول اصلي شخصيت او، در قالب همين عمل به ظهور ميانجامد. او ميداند که با اين عصيان، موقعيت سياسي و اجتماعياش نابود ميشود، ولي با اين حال، به مصلحتهاي دنيوياش بيباکانه پشت پا ميزند.
به طور کلي، شخصيت “حاج حسينقلي خان” شخصيتي پويا و همه جانبه است؛ پويا از آن جهت که در داستان دچار تحول و دگرگوني ميشود و همه جانبه از آن جهت که نويسنده به شرح و توصيف جزئيات رفتاري و روحي او پرداخته است.
مهرالنسا
تنها فرزند “حاج حسينقليخان صدرالسلطنه” که بنا بر شواهد موجود در متن، از داشتن مادر محروم است و توسط دايه پرورش يافته است. حضور اين شخصيت، در روند پيشرفت داستان و آفرينش حوادث نقشي ندارد و اهميت آن تنها به خاطر معرفي پارهاي از ويژگيهاي شخصيتي شخصيت اصلي داستان است.
“مهرالنسا” سخت به پدر وابسته است. او تنها است وتنهايي و علاقهي او را هيچ کس غير از پدر درک نميکند. حتي دايه به عنوان زني شبيه به مادر، احساسات او را نميفهمد و در برابر دلتنگيهاي فراوان او چاره انديشيها ي نادرست ميکند.
* “دختر: …از بس حاجي بابا کردم، بيبي طاقتش طاق شد، آوردم خونه خاله. بيبي ديوونگي کرد، حالا حالم بد اندر بدتره، دلم واسه جاي خاليت تنگه حاجي بابا، برميگردم خونه خودمون تو اتاق زاويه، رختخواباتو پهن ميکنم، گوله ميشم تو جات.
دختر در کوچهها دوان است. دايه و همسرش او را ميگيرند و کشان کشان با خود ميبرند.
دختر: ميخوام برم خونه خودمون بيبي، تو اتاق زاويه، تو رختخواب بابام، تو رختاي بابام، اگه جلوگيرم بشين، به مرگ حاجي بابا، خودمو هلاک ميکنم عاقبت.” (مرکز:744)
اين وابستگي عاطفي دو جانبه است و بيقراريهاي دختر با بيقراريهاي “حاجي” کاملاً پاسخ داده ميشود.
ايستايي و سادگي از ويژگيهاي شخصيتي “مهرالنسا” است.
ديلماج
“ميرزا محمودخان” به عنوان مترجم به همراه “حاج حسينقليخان” راهي سفر “ينگه دنيا” ميشود. در همان ابتداي استقرار آنها در “واشنگتن”، بر خلاف انتظار متوجه ميشويم که تسلط چنداني به زبان انگليسي ندارد؛ وقتي حاجي مشغول نوشتن نامهي شرفيابي است، ميگويد:
* “ديلماج: عرض ميشود نامهاي باشد که حقير بضاعتش را داشته باشد به جهت ترجمه.
حاجي: پس شما با همان عباراتي که ميدانيد، نامه را بنويسيد، بعد ترجمه کنيد به فارسي، فارسياش را من ميگويم، رئيس جمهوري هم که فارسي نميداند.
ديلماج: بنده تسلط چنداني بر زبان انگليسي ندارم، صورت نطق سفير عثماني را از جايي بدست آوردهام، ميشود کلمهي عثماني را با ايران عوض کرد، ملت ترک ميشود ملت فارس، شاه هم که ترک و فارس ندارد.” (مرکز:732)
او فردي سودجو و فرصت طلب است؛ به بهانهي مترجمي، ولي در حقيقت با آرزوي تحصيل طب با حاجي همراه ميشود و تا رسيدن به مقصود مورد نظر خود، به عنوان يک خدمتکار گوش به فرمان، “حاجي” را همراهي ميکند تا اينکه در موقع مناسب، خواستهي خود را بيان ميکند.
او بر خلاف حاجي خوش باور که ساده لوحانه اميدوار است، فردي منطقي و واقعگرا است.
* “حاجي و ديلماج بر سر ميز ناهار با يکديگر گفتگو ميکنند.
حاجي: روز سختي بود، کسل کننده، ملالآور.
ديلماج: و فردا بدتر. کسي به ما مراجعه نخواهد کرد، حتي يک ايراني اينجا نيست که محض رضاي خدا به کاراش برسيم، آمريکاييهام که قصد سفر به ايران را ندارند تا براشون اجازه ورود صادر کنيم.” (مرکز:742-741)
وقتي “حاجي” براي بهتر شدن اوضاع به تدبير انديشي ميپردازد و مصلحت وقت را در کسب اطلاعات، آن هم با حضور در اجتماعات آمريکاييها ميداند، “ديلماج” ميگويد:
* “ديلماج: نقدا پيشنهاد بنده اين است اجازه بفرمائيد بنده به بهانه آموختن علم طبابت داخل شوم به مدرسه طب.
حاجي: در حقيقت، شما از تهران هم به همين قصد آمديد، بيشتر آمديد طب بخوانيد، تا ديلماج من باشيد. اجازه ميدم.
ديلماج از جايش بلند ميشود و دست حاجي را چند بار ميبوسد.” (مرکز:742)
و در تمام مدتهاي تنهايي و نااميدي، “حاجي” را تنها ميگذارد و تنها وقتي پيدايش ميشود که موقعيت خود را در امريکا، به خاطر پناه دادن “حاجي” به سرخپوست، در خطر ميبيند.
* “ديلماج: چرا اين مرتيکهي لختي را راهش دادي؟ پناه دادي به مجرم که چي بشه، روابط دولتين رو تيره بکني؟
حاجي: منو مواخذه ميکني؟
ديلماج: مواخذه؟ تو دهنت هم ميزنم مرتيکه مخبط.
حاجي: خير نميبيني جوون، تو رفتي علم بياموزي، حياتم فروختي.
ديلماج: اگه اين غول بيابوني رو نندازي بيرون، آمريکائيها از مدرسه اخراجم ميکنند.” (مرکز:761)
او که به خاطر مصلحت انديشيهايش گوش به فرمان “حاجي” بوده است، در اين مشاجره سيلي محکمي به صورت “حاجي” ميزند. سرخپوست هم به جانبداري از “حاجي”، او را از بالکن به پايين پرتاب ميکند. ديلماج به خاطر اين آزردگي و از آن مهمتر، موقعيتش در آمريکا، تلاش ميکند برگهي خاتمهي ماموريت “حاجي” را از تهران بگيرد و موفق ميشود.
او يک ايراني غرب زده است؛ بر خلاف “حاجي” که در همهي احوال، سنتهاي ايراني و اسلامي را اجرا ميکند، مثلا “حاجي” طبق سنت ايراني، بر روي زمين غذا ميخورد، ولي او پشت ميز ناهارخوري. گذشته از اين اشارات جزئي، در صحنهي وداع او با “حاجي”، از ميان سخناني که بر زبان ميآورد، به واقعيات شخصيتي او و “حاجي” و تفاوت آنها با هم پي ميبريم.
* “ديلماج: …فرصت بود تو دل امريکائيها خودتو جا کني، جيب قبلهي عالم را پر، راه منو هموار و هفت پشتت رو سير که نکردي، حتي نفعي هم به رعيت نرسيد. ميشود گفت کمتر خيانت کردهاي، اينم از کمدليت بود، نه جسارت. نه خوبي، نه بد، کمي، تو از اين به بعد يک رجل يائسهاي، مصدر پستهاي پست… . عذر بخت نيست شور بختي، تقدير بهانهي دست بدبختهاست. ولله ما با هم آمديم، اصلا تو چرا آمدي، سرنگون؟ تو برميگردي از يک سفر پرزحمت، بيحاصل، من ماندني هستم با رجعتي نامعلوم، هروقت مصلحت بود برميگردم. شايد با نام آمريکائيام دکتر مايکل يا در جامعه رهبانان، با اولين هيات مذهبي که عازم است ايران. مردان خدا ميروند براي ما مدرسه و مريض خانه بسازند،حتي در ميان راهبهها، ماما هم داريم، هرچه آمريکائها سخت مصرند ما راحت زائيده شويم که بميريم به ذلت. به من چه، من فقط ميخواهم، بار خود را به منزل برسانم، تو هم ماموري شراب شاه را از مارسي برساني تهران، تا اينجا حمال شرابي، همسنگ طاووس خانم يهودي. البته در تهران صحبتهايي ست که حضرتتان وزير فوايد عامه باشيد. بيچاره رعيت، چه فايده از تو و امثال تو، کلام آخر، شمشير رجال آلت بار و ضيافت است، نه تيغ کارزار، شمشير اخته در غلاف داماد سربلندي است، گودباي حاجي.” (مرکز:762)
او به دليل داشتن ويژگيهايي چون چاپلوسي و نان به نرخ روز خوري، سودجويي، غرب زدگي و از خود بي خود شدنش در برابر پيشرفتهاي غرب، شخصيت منفي داستان و شخصيت مخالف شخصيت اصلي به شمار ميرود.
ايستايي و سادگي از ويژگيهاي شخصيتي اين شخصيت است.
دايه
از شخصيتهاي ساده و ايستاي داستان، که حضور پررنگي در داستان و حوادث آن ندارد. اهميت او تنها به خاطر توصيف شرايط زندگي و نحوهي گذران روزهاي تنهايي “مهرالنسا” است، زيرا تنها به عنوان يک نگهبان وظيفهشناس، از “مهري” مراقبت ميکند؛ بي آنکه همدردياي از جانب او سر بزند و يا با ترفندهاي اميدوار کننده، تحمل روزهاي هجران پدر را برايش آسانتر نمايد. براي مثال در برابر دلتنگيهاي دختر از فراق پدر، مصلحت را در اين ميبيند که دختر را از منزل پدري دور کند تا با ديدن اسباب و اساسيهي پدر، کمتر ياد او را بکند، در حاليکه اين تصميم، بيقراري دختر را که

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، آداب و رسوم Next Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، عنصر زمان، عناصر داستان، نفس اماره