منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، فرهنگ و تمدن

دانلود پایان نامه ارشد

“ميرزا محمود خان مترجم” و کشته شدن سرخپوست، همه و همه سبب ميشوند تا وي در حالتي سرسامي، به نفي همهي آن چيزهايي برسد که در آغاز سفر به آنها اعتقاد داشته است. اين دگرگوني “حاجي”، نتيجهي کشمکشي است که او با پرسش دربارهي فرهنگ و تمدن کهن يا کهنهي ايران در آغاز استقرارش در واشنگتن مطرح ميکند. بعدها به خاطر تعارضي که در ذهنش ميان تصورش از شهري چون بهشت با تصوير واقعي آن به وجود ميآيد، به پاسخهاي واقعي دست مييابد.
کشمکش دروني “حاجي واشنگتن” که اصلي-ترين کشمکش داستان است، ساير کشمکشهاي موجود در فيلمنامه را به وجود ميآورد که در زير به آنها اشاره ميکنيم:
1. کشمکش ميان حاجي و وزير امور خارجه آمريکا
2. کشمکش ميان “حاجي” و ديلماج
3. کشمکشي که ديلماج به خاطر مخالفت حاجي با خواستهي دولت آمريکا با آن مواجه ميشود و آن به خطر افتادن موقعيتش در مدرسهي طب است.
4. کشمکش بدني سرخپوست با ديلماج
5. کشمکش “حاجي” با دربار آمريکا
6. کشمکش پنهاني “حاجي” با دربار ايران
7. کشمکش ميان سرخپوست با وزير امور خارجه؛ آنجا که سرخپوست با تير و کمان وزير امور خارجه را که درحال ترک سفارتخانه است، نشانه ميگيرد و تيرش به کالسکهي او اصابت ميکند.
ساير کشمکشهايي که در داستان به چشم ميخورد:
1. کشمکش سرخپوست و ساير همنژادانش با دولت آمريکا
2. کشمکش ديلماج با آداب و سنن اصيل کشورش پس از مواجهه با فرهنگ و تمدن غرب
3. کشمکش روحي “مهرالنسا” که به سبب دوري از پدر دچارش ميشود
4. کشمکش “مهرالنسا” با دايهاش که دلتنگيها و بيقراريهاي او را درک نميکرد.
5. کشمکشي که فقراي شهر واشنگتن با وجود موقعيت قدرتمند کشورشان با آن مواجه بودند.
6. وضعيت اسفباري که مردم ايران در عهد قاجار با آن گلاويز بودند.
3. تعليق و هول و ولا: پناه دادن “حاجي” به سرخپوست فرارياي که تحت تعقيب دولت آمريکا بوده است، خواننده را تا مشاهدهي واکنش آن دولت در برابر رفتار غيرقانوني “حاجي” در حالت هول و و لا نگه ميدارد.
4. بحران: هنگامي که وزير امور خارجه، شخصاً براي مطالبهي مرد سرخپوست به نزد “حاجي” ميرود و “حاجي” در برابر درخواست او ايستادگي ميکند، عنصر بحران داستان شکل ميگيرد.
5. بزنگاه يا نقطهي اوج: با ايستادگي “حاجي” در برابر تحويل دادن سرخپوست به دولت آمريکا، ديلماج موقعيت خود را در مدرسهي طب در خطر ميبيند، از اين رو به نزد “حاجي” ميرود تا او را از تصميم خود منصرف کند. اين ملاقات سبب مشاجرهي لفظي ميان آن دو ميشود و ديلماج که از لحاظ منصب زيردست “حاجي” محسوب ميشد، سيلي محکمي به صورت “حاجي” ميزند. سرخپوست با ديدن اين صحنه، در بالکن را باز ميکند و ديلماج را از آنجا به پائين پرتاب ميکند. اين حوادث بحران را به نقطهي اوج ميرسانند، زيرا ديلماج که کينهي “حاجي” را به دل گرفته است و از طرفي موقعيت خود را در خطر ميبيند، به فکر تلافي ميافتد و نامهي احضار “حاجي” به تهران و خاتمهي مأموريت او را از دربار ميگيرد.
6. گرهگشايي: بازگشت نااميدانهي “حاجي” همراه با ناکامي و درماندگي، عنصر گرهگشايي داستان به شمار ميرود.

“شخصيتپردازي”
از ميان نامهاي فراواني که در فيلمنامهي “حاجي واشنگتن” ذکر شده است، تنها هفت تن از آنها جزو شخصيتهاي اصلي و فرعي داستان به شمار ميروند. از مجموع شخصيتهاي اصلي و فرعي فيلمنامه، يک تن، “حاج حسينقليخان صدرالسلطنه”، به عنوان شخصيت اصلي داستان ايفاي نقش ميکند. شخصيتهاي فرعي داستان به دو گروه تقسيم ميشوند:
1. شخصيتهاي فرعي درجه يک: شخصيتهايي که در حوادث حضور و نقش چشمگير دارند. اين افراد اينهايند: ديلماج، پرزيدنت، وزير امور خارجه و سرخپوست.
2. شخصيتهاي فرعي درجه دو: شخصيتهايي که نسبت به شخصيتهاي فرعي گروه اول، نقشي کمرنگتر دارند، ولي حضورشان در روند حوادث داستان تاثير دارد. “مهرالنسا” و “دايه” از اين گروه هستند.
باقي اسامي ياد شده را با توجه به تعريف شخصيت در داستان نميتوان شخصيت به شمار آورد. اين اسامي يا توسط شخصيتهاي اصلي و فرعي تنها نامي ازشان در داستان آورده شده، مانند: “قبلهي عالم (ناصرالدين شاه)”، اميرکبير، ميرزا آقاخان نوري، ميرزا رضاي کرماني، مهد عليا و… .
يا به عنوان سياهي لشکر در داستان حضور پيدا کردهاند، افرادي مانند خدمه، جارچي، شهرفرنگي، نامه رسان، درشکه چي، کاسبان و رهگذران و… .
دربارهي شخصيتها و شيوهي شخصيتپردازي در فيلمنامهي “حاجي واشنگتن”، نکات زير قابل توجه ميباشند:
1. در داستان هم شخصيت ساده وجود دارد و هم شخصيت همه جانبه يا پيچيده. “حاج حسينقلي” تنها شخصيت همه جانبهي داستان است و باقي شخصيتها، شخصيتهاي ساده به شمار ميروند.
2. اکثر شخصيتهاي داستان، شخصيتهاي ايستا هستند. “حاج حسينقلي” به دليل تحول درونياي که در پايان داستان به او دست ميدهد، تنها شخصيت پوياي داستان محسوب ميشود.
3. وجود شخصيتهاي مثبت نسبت به شخصيتهاي منفي غلبه دارد. “ميرزا محمودخان” به سبب وادادگي فرهنگي در برابر غرب و عدم انجام مسئوليت واقعياش، يعني در خدمت بودن به عنوان مترجم، سودجويي و نان به نرخ روز خورياش، شخصيتي منفور جلوه کرده است.
وزير امور خارجه هم به سبب در نظر گرفتن منافع خود و رسيدن به آنها به هر طريقي، اجبار يا خواهش، شخصيتي منفي به شمار ميآيد.
4. شيوهي معرفي شخصيتها در داستان به صورت غيرمستقيم انجام گرفته شده است. به اين صورت که نويسنده، هيچ جا به طور مستقيم، به توصيف ويژگيهاي شخصيتي اشخاص فيلمنامهاش نپرداخته و آنها را از طريق گفتگوهاي موجود در داستان معرفي کرده است؛ اين گفتگوها يا به صورت تک گوييهاي دروني مطرح ميشود، مانند صحبتهاي “حاجي” با خودش و يا ميان شخصيتهاي مختلف شکل ميگيرد.
5. شيوهي گفتگو که در معرفي و شناخت شخصيتها نقش مهمي دارد، در اين فيلمنامه، تقريبا در همهي موارد، متناسب با موقعيت اجتماعي و فرهنگي اشخاص پرداخته شده است. شخصيتها مرتکب پرگوييهاي زايد و ملالآور نميشوند، مگر بنا بر اقتضاي حال. براي مثال، آن گونه که در خطابهها و نامهها و درد دلهاي “حاجي” شاهد هستيم. سخنان او در اين موارد، هرچند به طول ميانجامد، ولي ملالآور نيستتند.
6. نويسنده هيچ جا به طور مستقيم چهرهاي براي شخصيتهايش ترسيم نکرده است. تنها در چند جا، به گونهي غيرمستقيم، به برخي ويژگيهاي صوري اشخاص اشاراتي گذرا کرده است.
در جايي خطاب به گوسفندي که قصد قرباني کردنش را دارد، چنين ميگويد:
* “چه شبيهه چشمهاي تو به چشمهاي دخترم، مهرالنسا، ذبح تو سخته براي من.” (مرکز:748)
يا همانجا در درد دلهايش براي گوسفند ميگويد:
* “… صرفه در نوکري قبلهي عالم بود. گربه هم باشي،گربهي دربار. حاجي برورويي نداشت، کوره سوادي لازم بود آموختيم، جلب نظر کرديم شديم باب ميل.” (مرکز:748)
و در توصيف سرخپوستي که به سفارتخانه پناهنده شده بود، چنين ميگويد:
* “حاجي: معرکهاي بر پا شد حسينقليخاني، از ميون گرد و خاک، سرخپوستي بر اسب سفيد، مثل خون نشسته بر برف ظاهر شد …
حتي ميتوانم بگويم شخصا اين غول بياباني را از بياباهاي ينگه دنيا شکار کردهام… عاقبت بخت “حاجي” واشد، به يمن اين ابوالهول مسي.” (مرکز:758)
در اين چند عبارت، به شيوهي غيرمستقيم به رنگ و هيکل، که از خصوصيات ظاهري مرد بومي است، اشاره شده است.
7. بسياري حضور شخصيتهاي مرد در فيلمنامه چشمگير است. “مهرالنسا”، “دايه” و دو زن رهگذر، تنها زنان موجود در داستانند و “مهرالنسا” تنها زني است که نسبت به زنان ديگر حضوري با اهميت دارد؛ آن هم به دليل اينکه مورد عشق و علاقهي شديد شخصيت اصلي داستان، “حاج حسينقلي”، قرار ميگيرد.
8. نکتهي قابل توجه، توجه نويسنده به زنان، روحيات و ارزش آنها با وجود قالب کمحجم فيلمنامه و کمي وجود اين جنس در داستان است.
“حاجي” براي “مهرالنسا” دلتنگ و براي ديدنش بيقرار ميشود، گاه و بيگاه به يادش ميافتد و به او ميانديشد. چنين اشتياقي از جانب “حاجي” به تنها اولادش و پايبندي عاطفي نسبت به او بيان کنندهي ارزشي است که او براي مقام زن قائل است.
نکتهي مهم ديگر، تفاوت و دوري شخصيتهاي زن فيلمنامه نسبت به يکديگر است. دختري که براي جناب سفير تا آن حد محبوب و ارزشمند است، توسط زنان رهگذر به راحتي مورد انتقاد قرار ميگيرد:
* “زن رهگذر اول: کي هست که انقدر القاب داره؟
زن رهگذر دوم: آقاي صدرالسلطنه است، ميگن همدونيه، غش ميکنه.
زن رهگذر اول: همه شون خل و چلن، دخترشون که ديگه نگو و نپرس.” (مرکز:728)
دايه نيز به عنوان نزديکترين زن به “مهري”، او را درک نميکند. در برابر دلتنگيهاي دختر، بيطاقت ميشود و مرهم مناسبي براي تسکين دردش به کار نميبرد. او را از خانهي پدري و هر آنچه بوي پدر را دارد، جدا ميکند، به خيال اينکه با اين کار دختر، پدر را فراموش ميکند.
* “دختر: …از بس حاجي بابا کردم، بيبي طاقتش طاق شد، آوردم خونه خاله. بيبي ديوونگي کرد، حالا حالم بد اندر بدتره، دلم واسه جاي خاليت تنگه حاجي بابا، برميگردم خونه خودمون تو اتاق زاويه، رختخواباتو پهن ميکنم،گوله ميشم تو جات.” (مرکز:744)
شخصيت اصلي
حاج حسينقليخان:
“حاج حسينقليخان صدرالسلطنه” پسر هفتم ميرزا آقا خان نوري، سفير کبير ناصرالدين شاه در ينگه دنيا”. پدرش به جرم اختلاس با خانوده به کاشان تبعيد شد و “حسينقلي” در تبعيد زاده شد. در عهد ناصرالدين شاه به وساطت “مهدعليا” بار ديگر به دربار خوانده شد و به سمت صدر اعظمي منسوب شد، ولي چندي بعد به جرم دستياري در قتل “امير کبير” مورد غضب شاه قرار گرفت و از صدارت عزل و تبعيد شد.
* “حاج حسينقلي ميرزا” نيز چنان که خود ميگويد، بنا بر مصلحت وقت، خدمت در دربار را ادامه ميدهد:
* “حاجي: …حاجي ديد يا بايد رعيت باشد بنده خدا، دعاگوي قبله عالم، جان خرکي بکند براي يک لقمه نان بخور و نمير ويا نوکر قبله عالم باشد و آقاي رعيت. صرفه در نوکري قبله عالم بود.گربه هم باشي، گربه دربار. حاجي برورويي نداشت، کوره سوادي لازم بود آموختيم، جلب نظر کرديم شديم باب ميل” (مرکز:748)
يک بار با سمت “جنرال قنسول” به هندوستان اعزام ميشود.
* “حاجي: …در هندوستان اينقدر خواب آشفته ديدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوار گرفت، خون قي ميکردم دائم، هر شب خواب وحشت بود، طبق طبق سرهاي بريده، قدح قدح چشمهاي تازه از حدقه درآمده، تپان مثل ماهي ليز.” (مرکز:749)
پس از بازگشت از هندوستان، با عنوان “سفير کبير” يا “ايلچي مخصوص دربار ناصري” به “ينگه دنيا” اعزام ميشود. در شهر واشنگتن “سفارت عليهي ايران” را تاسيس ميکند، ولي در اين سفر، شاهد تبديل شدن همهي اميدهايش به يأس و خوشباوريهايش به ناباوري ميشود.
ويژگيهاي شخصيتي او را ميتوان در دورهي قبل و بعد از سفر به “ممالک اتازوني” مورد بررسي قرار داد.
1: قبل از سفر به واشنگتن و روزهاي آغازين استقرار در سفارتخانه:
او در اين دوره، فردي درباري و وفادار به مرکزحکومت و شاه است و ويژگيهاي کامل يک خدمتگذار مخلص را دارد. چنان که به يک اشاره از طرف دربار، عزيمت به واشنگتن را با همهي دوري و مشقت راه، با وجود بيمارياي که دچارش بود، ميپذيرد.
* “حاجي: قربانت شوم، به حمدالله در اقبال مصون از زوال همايوني، به واشنگتن رسيدم. خدا شاهد است، بنده حظي از مسافرت فرنگ نبردم، لذتي نداشت، تمام هوشم جمع خدمتگذاري. …” (مرکز:740)
او درباري است و توجه به تشريفات و ظواهر امور از خصوصيات ناگزير شخصيت اوست. در روزهاي آغازين اقامت در واشنگتن، خطاب به ديلماج خود ميگويد:
* “حاجي: بايد سفارتخانهي آبرومندي درست کنيم، شما از اين ساعت مأموريد، عمارت مناسبي با مبل و اثاث نقره اجاره کنيد، با کالسکه و کالسکهچي و آشپز و دربان.” (مرکز:738)
و در نامهاش به دربار شاهنشاهي چنين مينويسد:

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، ارباب رجوع Next Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، آداب و رسوم