منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، ارباب رجوع

دانلود پایان نامه ارشد

بسيار آزار ميدهد. شبي رئيس جمهور آمريکا سرزده به سفارتخانهي او وارد ميشود؛ “حاجي” با اشتياق و هيجان فراوان، پذيرايي مفصلي از او به عمل ميآورد و گزارش لحظه به لحظهي آن را به تهران ميفرستد و دست آخر متوجه ميشود رئيس جمهور مدتهاست که در انتخابات بازنده شده و تنها در پي گرفتن پسته به سراغ او رفته است. اين اتفاق تاثير بسيار بدي در روحيهي حاجي ميگذارد و در پي اين احساس سرخوردگي، همهي نگرش مثبت و وفاداريهايش به دربار ايران دچار تزلزل ميگردد تا اينکه شبي، سرخپوستي که تحت تعقيب پليس بود، به خانهي او پناه ميبرد. “حاجي” سرخپوست را پناه ميدهد و از تحويل او به پليس خودداري ميکند. تلاش و پادرمياني وزير امور خارجهي آمريکا نيز کارگر نميافتد. “ميرزا محمودخان” جهت نصيحت “حاجي” به نزد او ميرود، ولي کار به جدال ميکشد و “ميرزا محمود” سيلي محکمي به صورت حاجي ميزند. سرخپوست به جانبداري از “حاجي”، ديلماج را از بالکن به پائين پرتاب ميکند و “حاجي” دچار حملهي صرع ميشود. مرد سرخپوست، براي آوردن کمک، به سوي اسبش ميرود، ولي به دليل باران و لغزندگي، به زمين ميخورد و ميميرد.
غم دوري از ولايت و عشق به دختر و موفق نبودن در وظايفي که بر او محول گشته بود، همه و همه او را در هم ميپيچد و درمانده و بازنده به ميهن باز ميگردد.
حال به بررسي جداگانهي عناصر ساختاري اثر ميپردازيم:
1. گره افکني: اولين و اصليترين گرهاي که در داستان به وجود ميآيد، اعزام “حاجي حسينقلي خان” به واشنگتن است. اين سفر موجب پديد آمدن اصليترين کشمکش داستان، يعني کشمکش دروني “حاجي” با خودش ميشود. اين کشمکش دروني آن چنان مهم و جدي است که منجر به ساير کشمکشهاي موجود در داستان ميشود. “حاجي” در اين سفر، غم غربت و دلتنگي فراوان براي تنها اولادش، “مهرالنسا” را متحمل ميشود. اين دو اندوه بزرگ، رفته رفته با گره دوم داستان، يعني بيمراجعه ماندن سفارتخانه عجين ميگردد و احساس بيهودگي به اندوه تنهايي و دلتنگي “حاجي” افزوده ميشود. اگر “حاجي” دچار رنج غربت و دلتنگي براي “مهرالنسا” نميشد، بلامراجعه ماندن سفارتخانه برايش امري کماهميت ميشد و در نتيجهي آن، احساس بيمصرفي و بيهودگي به او دست نميداد تا ساير کشمکشهاي داستان را رقم بزند.
2. کشمکش: اولين کشمکشي که در داستان به چشم ميخورد، کشمکش عاطفياي است که “حاجي” با آن درگير است. “حاجي” در تمام طول سفر از غم غربت و به ويژه دوري از فرزندش رنج ميبرد. او که غريبي و تنهايي را به خاطر مصالح دربار، جان نثارانه تحمل ميکند، مشاهده ميکند عظمتي که از دولت ايران در تصور خود داشته است، در برابر دول قدرتمند خارجي، ناشناخته و بيقدر است. “حاجي” که خود از اندوه غربت و دلتنگي رنج ميبرد، با مشاهدهي واقعيات تلخ دربارهي درباري که همواره به آن وفادار و خوشبين بوده، دچار ترديد و بدبيني ميشود. از اين رو، اصليترين و مهمترين کشمکش موجود در داستان به وقوع ميپيوندد و آن، کشمکش و درگيري دروني “حاجي” با خود است که آيا نسبت به دربار همچنان وفادار و خوشبين باقي بماند يا خير. نمونههايي دال بر اين کشمکش دروني و جدال ميان خوشباوري و باورداشت حقيقت را در زير ميآوريم:
پس از تأسيس سفارتخانه، بر خلاف آنچه که “حاجي” انتظار داشت، هيچ ارباب رجوعي براي انجام کاري نزد او نرفت و اوقات او با بطالت و کسالت، همراه با کمبود مواجب سپري ميشد؛ به طوري که پس از مدتي، خدمهي سفارتخانه را مرخص ميکند و خود در توجيه عملش چنين ميگويد:
“حاجي: چه ميشه کرد، خرج سفارت سنگين بود، مواجبم که از تهران نميرسه، مداخلم که نداريم، بايد يه جوري دست به سرشون ميکردم.، (مجموعه آثار علي حاتمي: 746)
اما با وجود اين عدم حمايت دربار، همچنان خدمتگزار وفادار آن باقي ميماند و به خدمتگزاري ناکارآمد خود ادامه ميدهد و سعي ميکند نهايت تلاش خود را در اين امر مبذول دارد. براي مثال، روزي که به قصد تفرج در پارک قدم ميزده، به يک مسابقهي تير اندازي برميخورد که جايزهي آن جليقهي ضدگلوله بوده است. “حاجي” در مسابقه شرکت ميکند و جليقه را برنده ميشود و با خود به سفارتخانه ميبرد.
* “حاجي: حالا که وسعمون نميرسد براي لشکر توپ و تفنگ و ساز و برگ بخريم، به جهت حراست مملکت، اين زره نوظهور، جان ولي نعمتمان را از گلولهي آتشزا در امان ميدارد. نفوس نباشد، مباشد، قبلهي عالم که باشد، نفوس هم پيدا ميشود، همهي عالم فداي يک تار موي قبلهي عالم. از بخت بد ما هيچ کس نيست، اين همه جان نثاري را به عرض برساند، ما عاقبت به خير بشيم آخر عمري.” (مجموعه آثار علي حاتمي:747)
در صحنه اي ديگر، که صحنهي قرباني کردن گوسفند در روز عيد قربان است، “حاجي” با به خاطر آوردن گذشتهي نا خوشايند خود و کارهايي که به خاطر دربار انجام داده است، آزرده خاطر ميشود و بناي گلهمندي ميگذارد:
* “حاجي: در تبعيد به دنيا آمدهام، تبعيدي هم از دنيا ميروم، پدرم به جرم اختلاس تبعيد بود با اهل بيت به کاشان، کاش مادر نميزادم. عهد اين شاه، به وساطت مهد عليا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدراعظم، شباب “حاجي” بود که به جرم دستياري در قتل اميرکبير، مغضوب قبله عالم شد. بنده مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعيد. به عمرم حتي از آدمهاي خانه، عبارت خدا پدرت را بيامرزد، نشنيدم. يک همچو رذلي بود باباي گور به گور افتاده حاجي. حاجي بر و رويي نداشت، کوره سوادي لازم بود آموختيم، جلب نظر کرديم شديم باب ميل. نوکرمآب شاهپسند، از کتابداري تا… رختخوابداري، تا جنرال قنسول شديم به هندوستان. در هندوستان اينقدر خواب آشفته ديدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوّار گرفت، خون قي ميکردم دائم… مرده زنده آمديم دارالخلافه تهران، که صحبت سفر ينگه دنيا شد. کي کمعقلتر از “حاجي”. شاه، وزير، ياران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند پي يک سفر پر زحمت بيمداخل. دريغ از يک دلار که “حاجي” دشت کرده باشد. …” (مجموعه آثار علي حاتمي: 749-748)
واقعيات تلخ دربارهي عملکرد دربار ايران در آن احساس نارضايتي و آزردگي خاطر، در برابر چشمان حاجي رخ مينمايند و او جسورانه به آنها اقرار ميکند:
* “حاجي: …فکر و ذکرمان شد آبرو، چه آبرويي، مملکت را تعطيل کنيد، دارالايتام داير کنيد درستتره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه ميآيد، قحطي است، دوا نيست، مرض بيداد ميکند، نفوس حقالنفس مي دهند، باران رحمت از دولتي سر قبلهي عالم است و سيل و زلزله از معصيت مردم. ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني… . چه انتظاري از اين دودمان. با آن سرسلسلهي اخته. خلق خدا به چه روزي افتادند از تدبير ما، دلال، فاحشه، لوطي، لَلِه، قاپباز، کفزن، رمال، معرکهگير، گدايي که خودش شغلي ست، مملکت عنقريب قطعه قطعه ميشود… .” (مجموعه آثار علي حاتمي: 749)
اما بعد، در صحنه اي که رئيس جمهور آمريکا سرزده وارد سفارتخانه ميشود، “حاجي” باري ديگر، تمام نيرو و هنر خود را صرف پذيرايي شايان از وي ميکند تا از طريق اين خوشخدمتي، رضايت خاطر رئيس جمهور را فراهم آورد و در ايجاد روابط حسنه ميان آمريکا و ايران خدمتي مفيد به جاي آورده باشد و در نهايت، موفق به جلب عنايت ملوکانهي پادشاه وقت به خود گردد.
* “حاجي: راپرت صحيح ساعت به ساعت، از ضيافت سفارتخانه اعلي شاهنشاه ايران در واشنگتن، به مناسبت نزول اجلال ناگهاني موکب همايون حضرت رياست جمهور ممالک مشترکه آمريکا، مستر پرزيدنت کليولند، دامه شوکتها، توسط بنده درگاه حاجي.
دست تنها هستم، تنها، توکل به خدا، زيارت شمايل مبارک قبله عالم، قوّت قلب “حاجي” ست. حضرت مستر پرزيدنت سواره آمدند، بيمحافظ، بيخبر، بيتشريفات، با البسه مبدّل، به طرز مردم عادي، با کالسکه رو باز که خود ميراندند. بعد از سلام و خوشآمد و احوالجويي، قدري استراحت کردند. تعارف به چاي شد، ميل کردند، حظ تمام بردند، شربت نوشيدند، شُششان حال آمد، جگرشان تازه شد، قليان کشيدند، قلندروار، حال نشئه دست داد، پسنديدند تنباکوي ما را، عرق دو آتشه، يکي دو استکان پر و خالي شد. به لسان ينگه دنيايي فرمودند سلامتي اعليحضرت، نيابتاً عرض شد نوشجان. (مجموعه آثار علي حاتمي: 754)
* “حاجي: مخلص کلام، يک دوربين فتوگراف کم بود که عکس بگيرد. گرچه حاجت به عکس نيست، در و ديوار و اثاث خانه شاهدند، و به حمدالله تا اين ساعت حاجي سلامت عقل دارد. نم نمک قصد رفتن دارند. بعد از مشايعت ايشان مينشينم به شرح توديع مهمان شفيق قبله عالم، انشا الله. گرچه از شدّت زحمت، چيزي نمانده ضعف کنم، سقط هم شدم، فداي سر قبله عالم، يک عمر مواجب گرفتهايم، يک شب توفيق نوکري داريم.” (مجموعه آثار علي حاتمي: 756)
اما در پايان، اين ملاقات متوجه ميشود که مهمان عاليقدري که تا آن حد در پذيرايي و بزرگداشت او تکلف به خرج داده بود، چهار ماه است از منصب رياست جمهوري برکنار شده است. اين حادثه حاجي را در بهت و نااميدي فرو ميبرد.
در صحنهاي ديگر که سرخپوستي در حين گريز از دست مامورين دولتي به سفارتخانه وارد ميشود، “حاجي” به او پناه ميدهد و طمع ميکند آن را به عنوان پيشکش به دربار ايران تقديم دارد.
* “حاجي: معرکهاي برپا شد حسينقليخاني، از ميون گرد و خاک، سرخپوستي بر اسب سفيد، مثل خون نشسته بر برف ظاهر شد. عرض پناهندگي داشت. در ظلّ درب خانه مبارکه بندگان همايون پناهش داديم، تا غلام خاصّه باشد، نامش را گذارديم، گليخان. تحفهاي است پيشکش به پادشاه کل ممالک محروسه ايران، سلطان قدر قدرت، سرخ پوستي از مردم بومي ينگه دنيا که به خاک پاي مبارک جواهر آسا از جانب بنده درگاه، حسينقلي، ايلچي دولت عليه ايران تقديم ميشود.
سرخ پوست بر روي تخت خواب خوابيده است. “حاجي” بر بالاي سر او ايستاده و با خود حرف ميزند. سپس “حاجي” مهر سفارتخانه را برداشته، تمامي بدن سرخ پوست را مهر ميزند.
حتي ميتوانم بگويم شخصا اين غول بياباني را از بيابانهاي ينگه دنيا شکار کردهام. بعيد هم نيست قبله عالم بگويد حقيقتاَ شکار اين پدرسوخته سرخ پوست ناز شست ميخواهد. اگر هم عمرش به دنيا نبود و عمرش به سفر نرسيد، شکمش را ميدرم و از گند روده خالي ميکنم و با کاه پر و پاکيزه. عاقبت بخت حاجي واشد، به يمن اين ابوالهول مسي.” (مجموعه آثار علي حاتمي: 758)
ماجراي ورود سرخپوست به سفارتخانه، بهترين نمونه براي نمايش ترديد و کشمکش دروني “حاجي”، ميان وفاداري سادهلوحانه و پذيرش واقعيات است. هنگامي که “حاجي” در برابر درخواست دولت آمريکا مبني بر تحويل سرخپوست مقاومت ميکند و حتي دست رد به سينهي وزير امور خارجه ميزند که شخصاً براي اين منظور به نزدش رفته بود، در تيرگي روابط دو دولت تأثير ميگذارد.اين رفتار و تصميم او مغاير با تصميم اوليهاش است که ميخواست سرخپوست را به عنوان غلام به دربار ايران پيشکش کند. مخالفت با درخواست دولت آمريکا، نافرماني از دولت ايران به شمار ميرود زيرا کشور ايران، ضعيف و محتاج حمايت آمريکاي قدرتمند است واين چنين، حاجي، ابزاري را که ابتدا براي جلب رضايت ملوکانه در نظر گرفته بود به عنوان وسيلهاي براي مخالفت و عصيان از دربار مرکزي به کار ميگيرد. در صحنهي پاياني فيلم مشاهده ميکنيم که:
* “حاجي با حالي زار و خسته، بقچه حامل زره تنپوشي را که براي اعليحضرت پادشاه در نظر گرفته بود، باز ميکند و آن را به رودخانه مياندازد.” (مجموعه آثار علي حاتمي:762)
چنان که ميدانيم “حاجي” زره را براي حفظ جان اعليحضرت در نظر گرفته بود و اينک آن را به دور مياندازد تا با اين کار، شاه را در برابر سوءقصد احتمالي، گلولهي ميرزا رضا کرماني، حفظ نکرده باشد.
خوشبيني و وفاداري ابتدايي “حاجي” نسبت به دربار ايران و نظر نيکوي او دربارهي واشنگتني که بهشت ميخواند و شهري که روشن است و مردمش همواره پاکيزهاند و رخت نو به تن دارند و گدا و عمارت گلي در آن نيست، با قرار گرفتنش در محيط بيروح و سرد سفارتخانه، ماجراي پذيرايياش از پرزيدنت سابق، پناه دادن به سرخپوست، سيلي خوردن از زير دستش،

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، ارباب رجوع Next Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، فرهنگ و تمدن