منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، آداب و رسوم

دانلود پایان نامه ارشد

* “حاجي: …عليالعجاله، خانهي بسيار اعلا گرفته، با شوکت و جلال مخصوص راه ميروم، منتظر فرصت و بروز خيالات قبلهي عالم هستم. نقطهي مأموريت بنده از تمام سفرا دورتر، به تمدن و تربيت نزديکتر، اهل اين مملکت به تمام اهالي اروپا، خصوص روس و انگليس، استهزا مينمايند. دولت علّيه به افتخار تمام ميتواند بگويد در آمريکا وزير مختار مرا قبول و به او احترام کردند.” (مرکز:740)
همچنين تحت تربيت دربارياي که شده است، آشنا به آداب سخنوري است و از اين هنر، در جهت به کار بردن لفاظيها و تملقگوييهاي دربار پسند سود ميجويد. در قسمتي از خطابهاي که در برابر رئيس جمهور آمريکا ايراد ميکند، اين مهارت در سخن گفتن را مشاهده ميکنيم:
* “حاجي: …فرخنده باد، فرخنده باد عهد مودت ميان ما، گسترده باد، گسترده باد کسب و تجارت ميان ما، پارسال رياستت چهل باشد، دشمن از روي تو خجل باشد، پطر و ناپلئون و خود بيسمارک، همه شرمندهاند به اين درگاه. …” (مرکز:735)
و يا هنگامي که پرزيدنت در پايان خطابهي “حاجي” شروع به صحبت ميکند، “حاجي” در ذهن خود، جملات را براي شاهنشاه ايران ترجمه ميکند.
* “حضرت رئيس جمهوري، امپراتور بيتاج، چهره در چهرهي حاجي نشسته، حکيمانه سخنان پرسوز ميگفتند و از جدايي برادر تاجدارشان، آب در چشم ميآوردند، صورت نطق حضرتشان، کلمه به کلمه توسط ميزمحمودخان ترجمه و ضميمهي راپورت شد، اما در يک عبارت هرچه بود، صحبت وفا بود، گويي تاسيس سفارتخانهي شاه ايران در واشنگتن، حکم عروسي مجدد را داشت براي مستر پرزيدنت.” (مرکز:736)
گذشته از اين سخنان اديبانه، که بنابر مصلحت زمان و مکان ايراد ميکند و حالتي کاملاً رسمي دارد، در سخناني که خلوتها بر زبان ميراند نيز، آثار فضل و کمال ادبي کاملاً مشاهده ميشود.
در روز عيد قربان، قصد ذبح گوسفندي را دارد. گوسفند از دست او ميگريزد:
* “حاجي: آهو نميشوي به اين جست و خيز گوسفند! آئين چراغ خاموشي نيست، قرباني خوف مرگ ندارد، مقدر است. بيهوده پروار شدي، کمتر چريده بودي بيشتر ميماندي، چه پاکيزه است کفنت، اين پوستين سفيد حنا بسته، قرباني، عيد قربان مبارک. …” (مرکز:748)
او در همه حال، جانب دربار و دولت ايران را نگه ميدارد و همواره توجه دارد که ذرهاي از حيثيت و اعتبار دولت کاسته نشود. در خطابهاي که در نزد رئيس جمهور ايراد ميکند، اين توجه کاملاً مشاهده ميشود:
* “حاجي: السلام اي رئيسالروسا، راس رياست، نظري کن ز وفا سوي شه شرق، اعليحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبلهي عالم، شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد کامل، شيخ واصل، صفتش حضرت ظلاللهي، ناصر دين خدا، روحي ارواح فدا، شاه آلمانشکن و روس بر باد ده و لندن و پاريس بر انگشت مبارک به جولان، تخت بر تخت به ايوان، مطبق فزون گشته ز کيوان، شاه ما کرده ميل شاهانه، که سفيري به طرف آمريکا برود چون صبا، فرح افزا، که ببندد به صفا عقد مودت. …” (مرکز:735)
گذشته از اين خطابهي کاملاً رسمي، در صحبتهاي غيررسمي هم اين توجه و وفاداري عيان است.
در ملاقات با وزير امور خارجه:
* “ديلماج: جناب سفير! وزير خارجه ميفرمايند وقت ملاقات شما با مستر پرزيدنت راس ساعت يازدهه.
حاجي: تشکر کن، ولي بروز نده خيلي خوشحاليم، يه اسمي هم از قبلهي عالم ببر.” (مرکز:733)
* “ديلماج: بعله ميگن اين شرفيابي سريع، شانس دولت ايران است، سفير عثماني بيشتر از چهار ماه پشت در منتظر موند.
حاجي: چه سعادتي، ولي اينو نگو، بگو اين خوش اقبالي دوجانبه است.” (همان)
و يا در هتل “پارادايز” مشغول خوردن کوفته است، از لاي کوفته، قطعهاي طلا در ميآورد و به دندان ميزند، ميگويد:
* “حاجي: مرغ درباري تخم طلا ميکند، ولايت غربت در بماني، يک سکه کف دستت نميگذارند به راه خدا، ما مردمي آبرومنديم.” (مرکز:730)
حتي هنگامي که خدمهي سفارتخانه را به دليل نرسيدن مواجب، از دربار مرخص ميکند، با وجود نارضايتي قلبي، همچنان به دربار و قبلهي عالم وفادار است؛ وقتي در مسابقهي تيراندازي پارک شرکت ميکند و جليقهي ضدگلوله را برنده ميشود، چنين ميگويد:
* “حاجي: حالا که وسعمون نميرسد براي لشکر توپ و تفنگ و ساز و برگ بخريم به جهت حراست مملکت، اين زره نوظهور جان ولينعمتمان را از گلولهي آتشزا در امان ميدارد. نفوس نباشد، مباشد، قبلهي عالم که باشد نفوس هم پيدا ميشود، همهي عالم فداي يک تار موي قبلهي عالم. از بخت بد ما هيچ کس نيست، اين همه جان نثاري را به عرض برساند، ما عاقبت به خير بشيم آخر عمري.” (مرکز:748)
او يک ايراني تمامعيار است و براي ايراني بودن و ماندن، شرف و ارزش زيادي قائل است. در نامه به دربار که شرح سفرش را گزارش ميدهد، چنين مينويسد:
* “حاجي: …عجيب آنکه در تمام راه عبور، هرگز ايراني با لباس ايراني نديده بودند، ما را که ميديدند، متحيرانه ميپرسيدند: اهل چه مملکتي هستيد، بسيار جاي تاسف، ملت ايران که اقدم تمام ملل دنياست، با اينکه در پايتخت تمام اين ممالکي که عبور کرديم، سفير هم دارد، مردم ايران را نميشناسند، گويا مسافران ايراني از مامور دولت، مسافر و غير و وقت عبور از اين نقاط، همگي به لباس فرنگي در آمدند، مخصوصا به ميزمحمودخان مترجم سفارش کرده، هر کس از شما جويا شد، بگوئيد اهل ايرانيم، مامور به ينگه دنيا.” (مرکز:729)
پايبندي به آداب و رسوم ايرانياش تا به حدي است که در ملاقات با سران کشور امريکا، مشتي پسته به آنها ميدهد تا بنابر اعتقاد ايرانياش، آنها را نمکگير کند. مهمان نوازي مفصلش از رئيس جمهور هم نمايشي کامل از اين اعتقاد ايراني است که “مهمان حبيب خداست”.
او انساني خوشبين و بسيار اميدوار است؛ به نحوي که ميتوان به جاي واژهي خوشبيني، ساده لوحي را صفت او قرار داد. در حقيقت خوشبيني فراوان، کاملاً او را تبديل به انساني ساده لوح و زودباور نموده است.
در ملاقات با رئيس جمهور، سخنان رسمي او را براي شاه در ذهن خود اين گونه بيان ميکند:
* “حاجي: …وقتي عرض سلام و تهنيت داشتند و اسم مبارکتان به زبانشان آمد، يک باره منقلب شده و چارستون بدنشان به لرزه افتاد، حالي که ندانستم از خوف بود يا از فرط سرور، ترس اگر بود ترس کوچک از بزرگتر بود، به رمل و اسطرلاب هم نميآمد که امير ينگه دنيا، دلباخته و سوخته و رسواي شهريار ايران شود و ملک و مملکتش را وادارد يار وفادار و هم عهد دائم سلطان صاحب قران باشد.” (مرکز:736)
و پس از آن ملاقات، “حاجي” با لباس سفيد منزل بر روي صندلي نشسته و با ديلماج به آرامي حرف ميزند.
* “حاجي: وه، چه ملال دلچسبي دارد خستگي بعد از فتح، امروز هر ايراني ميتواند بگويد من هم سري دارم در سرها. …” (مرکز:738)
اعتقادات مذهبي و پايبندي به آنها نقش مهمي در زندگي او دارد، ولي آنچه مسلم است اين است که اعتقاد او طبيعتاً اعتقاد به ظواهر شريعت و پايبندي به پارهاي آداب و رسوم آن است. او به نوعي، ايماني کاسبکارانه دارد. او سفارتخانه را با گفتن “بسم الله الرحمن الرحيم” افتتاح ميکند، به اميد اينکه رونق کسب و کار و تجارت را در آن مشاهده کند، نامهاي که براي نخستين بار به سفارتخانه رسيده، به همين اميد، با نام خدا ميگشايد. با گرفتن وضو به بستر ميرود. ولي اين ظواهر، ايمان قلبي او را به خدا نفي نميکند. او در باطن، ايماني نسبتاً بيچون و چرا نسبت به خداوند دارد که پرداختن به ظواهر امر مانع بروز آشکار آن ميشود. در ابتداي اقامت در واشنگتن در هتل پارادايز، هنگامي که نظارهگر منظرهي شهر واشنگتن است، خطاب به ديلماج خود ميگويد:
* “حاجي: الله اکبر؛ نعوذ بالله، خود بهشت، آميز محمودخان مترجم، الله اکبر.
ديلماج: بفرمائيد God is Great
حاجي: ديلماج من و خدا نباش، خدا به هر سري داناست. …” (مرکز:730)
و اگر چنين ايماني نبود، چه چيزي ميتوانست “حاجي” را وادار کند تا با آن حالت سرخوردگي و نااميدي، گوسفندي را قرباني کند و گوشت آن را به فقرا ببخشد؟!
اين تقابل موجود بين پرداختن ظواهر شريعت و ايمان قلبي را که در شخصيت “حاجي واشنگتن” به صورت يک تناقض آشکار مشاهده ميشود، در صحنهي قرباني به وضوح ميبينيم؛ پس از درد دلهايش با گوسفند و شکايتهايي که از دربار در نزد خود ميکند، چنين ميگويد:
* “حاجي: …من حاج حسينقلي، بنده درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکري، اميدوار به الطاف همايوني، حاجي رو ضايع کردند الحق،از اين دست شديم: سخت،دودل، بزدل، مردد، مريض، مفسد، رسوا، دورو، دغل، متملق، حاجي به شوق کدام کعبه قربان کردي؟” (مرکز:749)
ايمان واقعي و پايبندي به آن، مجموعهاي از فضايل اخلاقي را صفت انسانها ميکند که اين صفات فضيله، وجود رذايل اخلاقي و صفات ذميمه را در انسانها برنميتابند و اين از آموزههاي اصلي مذهب در زندگي و شخصيت انسانهاست. در اينجا، داشتن ايمان واقعي و صفاتي که “حاجي” براي خود برميشمرد، ناقض يکديگرند. صفاتي که “حاجي” براي خود برشمرده، صفتهايي هستند که انسان را براي بهره بردن از زندگي زميني بهتر و راحتتر کمک ميکند؛ صفاتي آبادگر اين جهان و مخرب دنياي جاويدان که در برابر کعبه قرار ميگيرند؛ کعبهي جان، کعبهي معنويت.
“حاجي” مردي احساساتي است. ترحم آوردن بر کودک فقيري که در خيابان او را به جاي کشيش گرفته بود و متاثر شدنش از سخن آن کودک که “در اين کشور، ما فقرا پيش مسيح هم بريم، ميگه من کشيش نيستم.” پناه دادن به سرخپوست فراري و دلسوزياش به حال گوسفند، نمونههايي از احساسات او هستند.
احساسات فراوان و بيقراريها و دلتنگيهايش براي تنها اولادش، “مهرالنسا”، نمونهي آشکار وجود احساسات پر قليانش است. “حاجي” بسيار براي او دلتنگ ميشود و گاه و بيگاه به ياد او ميافتد، تا جايي که سعي ميکند جاي خالي او را با عروسکي پر کند و با آن صحبت کند. نکتهي جالب اين است که وقتي سرخپوست را محو تماشاي تصوير دخترش ميبيند، چنان که از يک ايراني ناموسپرست انتظار ميرود، با او برخورد ميکند.
* “حاجي: يه دفعهي ديگه پاتو بذاري تو اين اتاق، قلم پاتو ميشکونم، پسرهي چشم ناپاک.” (مرکز:760)
ولي کمي بعد قاب عکس را برميدارد و دوباره به او ميدهد. ميتوان اين برخورد “حاجي” را با آرزوي قلبي پدرانهاش، يعني گزينش دامادي شايسته براي تنها دخترش، توجيه نمود؛ آرزويي که به دليل شرايط زماني و مکاني، آن را تا حدي دور و يا غيرقابل حصول ميبيند.
گرچه “حاجي” درباري آدابدان، با عنواني سياسي مامور به فعاليتهاي سياسي ميشود، ولي فاقد هر گونه هوش سياسي و تدابير ديپلماتيک است. بيتدبيري او را از همان قسمتهاي آغازين ماجرا متوجه ميشويم.
* “حاجي: …فردا صبح بايد بريم خدمت وزير خارجه، دست به کار شو، ترجمهي صورت نطق شرفيابي رو حاضر کن.
ديلماج: جسارت است جناب سفير، شما که هنوز صورت نطق را تهيه نکردهايد، نامهي ننوشته را که نميشود ترجمه کرد.
حاجي:مرحبا، اول بايد نامه را نوشت.” (مرکز:732)
چنين بيتوجهياي از چنين مقام سياسي، کاملاً غيرمنتظره است.
و يا در جايي که در صدد تدبير انديشي برميآيد، در مشورت با ديلماج خود ميگويد:
* “حاجي: ما کارهاي زيادي در پيش داريم. اول از همه بايد اطلاعات جمعآوري کرد.
ديلماج: اگر نيت شما کسب اطلاع است، نقلي نيست، کعب الاخبار ميشويم، منتها اين اطلاعات را بايد از خارج از سفارتخانه بدست آورد.
حاجي: يقيناً و بسيار آشکار، نه از راه استراق سمع و زير زبان کشي، بايد در اجتماعاتشون راه پيدا کرد.
ديلماج:That`s enough
حاجي: حتي در محافل خصوصي هم دندانشون شد و متقابلاً مراقب بود خبري از داخل سفارت به خارج درز نکنه.
ديلماج: نقداً پيشنهاد بنده اين است اجازه بفرمائيد بنده به بهانه آموختن علم طبابت داخل شوم به مدرسه طب.” (مرکز:742)
و “حاجي” موافقت ميکند. در حقيقت، نتيجهي اين تدبير انديشي و هم انديشياش با ديلماج، انتخاب شيوهاي قديمي و از رواج افتاده در ديپلماسي، براي کسب اطلاعات و به حصول

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه، فرهنگ و تمدن Next Entries منبع پایان نامه درباره سفارتخانه