منبع پایان نامه درباره رولان بارت، آداب و رسوم

دانلود پایان نامه ارشد

ريشهي آن را بايد “در آرايي جست که “فردينان دو سوسور” در سپيده دمان سدهي بيستم، هنگامي که رويکرد تاريخي، تسلط بيچون و چرا در تحقيقات زباني داشت، مطرح کرد.” (تودوروف، 1379،7)
در واقع، “فردينان دو سوسور” نخستين کسي است که مباحث پراکنده و مطرح شده در آراي متفکراني چون “هردر”، “هومبلت” و “لايبنيتس” را به شکل منسجم و منظمي مطرح کرده است.
ابتدا لازم است به ذکر معناي واژهي ساختار و ساختارگرايي و سال شکوفايي و تاريخچهي آن بپردازيم.
ساختار به معني نظام است. در هر نظام، تمامي اجزا به هم ربط دارند، به نحوي که کارکرد هر جزء وابسته به کل نظام است. پژوهشگر ساختارگرا پديدههاي گوناگون را در ارتباط با مجموع? پديدههايي که آن پديده جزئي از آنها است، بررسي ميکند. از اين ديدگاه، هر پديده را تنها در درون ساختار کلي ميتوان به طور صحيح و کامل فهميد و همچنين کل يک نظام بدون درک و کارکرد اجزاء، قابل درک نيست.
“ساختار حاصل کليهي روابط عناصر تشکيل دهندهي اثر با يکديگر است؛ يعني ارتباط ذاتي ميان همهي عناصر اثر ادبي و هنري که تماميت و کليت آن اثر را دربرميگيرند و به اثر انسجام و يکپارچگي ميدهند؛ به عبارت ديگر، ساختار پيوندي يکپارچه و منسجم ميان همهي عناصر ادبي و هنري است که شاعر، نويسنده و هنرمند آن را با به کارگيري شگردهاي ادبي و هنري به طرزي هنرمندانه پديد ميآورد.” (علوي مقدم، 186،1377)
“سيروس شميسا” در کتاب “نقدادبي”، ساختارگرايي را اين گونه تعريف ميکند: “ساختارگرايي يک شيوه و روش است و سخن آن اين است که هر جزء يا پديده، در ارتباط با يک کل بررسي ميشود، يعني هر پديده جزئي از يک ساختار کلي است. بدين ترتيب، ساختارگرايي بين مباحث سنتي ادبيات، از قبيل بديع و بيان و عروض و قافيه و يافتههاي جديد زبانشناسي ائتلافي به وجود آورده است.” (شميسا، 1378:177)
“ساختارگرايي ادبي در ده? 1960 شکوفا شد و در آغاز کوششي بود به منظور به کار بستن روشها و دريافتهاي “فردينان دو سوسور”، بنيانگذار زبانشناسي ساختاري نوين در عرصه ادبيات.” (ايگلتون، 1380:132)
ساختارگرايي ادبي را از لحاظ تاريخي به دو مرحلهي مشخص تقسيم ميکنند:
1- جنبش شکلگرايي روس: اين جنبش در نخستين دهههاي سدهي بيستم شکل گرفت و موضوع اصلي پژوهش در آن، شکل اثر ادبي بود. اين جنبش از دو انجمن ادبي زاده شد: اولين به نام “انجمن زبانشناسي مسکو” در سال 1915 به ابتکار چند دانشجو، به رياست “رومن ياکوبسن” تشکيل شد و ديگري در “پتروگراد” به نام “انجمن پژوهش زبان شعري” در سال 1917 با همکاري “ياکوبينسکي”، “ويکتور شکلوفسکي” و “بوريس آيخنباوم” بنيانگذاري شد.
هدف اصلي شکلگرايان، جستجوي روشي بود که به کمک آن آثار ادبي تنها از ديدگاه ادبيات تجزيه و تحليل شود. آنها، خود متن را موضوع اصلي بررسي خود قرار ميدادند و هر گونه چشمانداز بيروني چون زمينههاي تاريخي، اجتماعي و روانشناختيِ پيدايش آن را فرعي و در درجهي دوم اهميت قرار ميدادند. شکلگرايان ادبيات را نوع خاصي از زبان تلقي ميکردند و عقيده داشتند که تقابلي بنيادي ميان زبان ادبي و زبان عادي است. به دليل تأکيد خاصي که شکلگرايان به شکل يا صورت يا فرم متون ادبي داشتند، مخالفين، به استهزاء آنها را فرماليست خواندند. فرماليستها ديگر معني شکل را در ارتباط با محتوا در نظر نميگيرند، درحالي که قبلاً تصور ميشد که شکل قالبي است که محتوايي در آن ريخته شده است. منتقدان اغلب تنها به محتوا توجه ميکردند.
“شکل يا فرم براي فرماليستها به هر عنصر اثر ادبي دلالت ميکند، البته در ارتباط با عناصر ديگري که يک اثر را تشکيل ميدهند. بنابراين فُرم به معني هر عنصر اثر ادبي است به شرط اينکه نقشي(fonction) در کل نظام (systeme) اين اثر ايفا کند.” (بالايي و کوييپرس، 269،1378)
با گذشت زمان، شکل نه تنها در چارچوب يک متن، بلکه در ارتباط با نظامهاي بزرگتري از ادبيات مانند تاريخ ادبيات نيز بررسي شد؛ چنانکه تاريخ ادبيات را نه به عنوان مطالعه زندگينامه و افکار نويسندگان مختلف، بلکه به عنوان تاريخ پيدايش شکلهاي تازه ميدانستند. جنبش شکلگرايي توسط رژيم استاليني که اصول اين مکتب را مغاير با اصول مارکسيسم ميديدند، در سالهاي آخر دههي 1920 از هم پاشيد؛ زيرا مارکسيسم معتقد بود که بايد تمام پديدههاي انساني و فرهنگي را به وسيل? اقتصاد توضيح داد، در حاليکه هدف فرماليستها توضيح ادبيات تنها به وسيل? ادبيات بود. از آن پس کانون مطالعات شکلگرايان به “چک و اسلواکي” منتقل شد و در انجمني به نام “انجمن زبانشناسي پراگ” تداوم يافت. شخصيتهاي برجست? اين انجمن “ياکوبسن”، “يان موکارفسکي” و “رنه ولک” بودند. آثار اين نويسندگان، پلي ميان فرماليسم روسي و ساختارگرايان جديد به شمار ميرود.
2- ساختارگرايي نوين: اين جنبش از ده? 1950 به بعد در فرانسه شکل گرفت و در زمينههاي گوناگون مانند مردمشناسي، فلسفه، روانکاوي و سخن ادبي به کار برده شد. اين مکتب، پژوهش خود را بر اساس الگوي زبانشناسي ساختاري “فردينان دو سوسور” قرار داد. “لوي استروس”، مردمشناس مشهور فرانسوي، از پايهگذاران ساختارگرايي نوين به شمار ميرود.
“ساختارگرايي عمدتاً به واسط? انسانشناسي “کلود لوي استروس” وارد صحن? فکري فرانسه در ده? 1960 شد. کار در زمين? زبانشناسي ساختاريِ پس از “سوسور”، “لوي استروس” را به اين نتيجه رساند که براي نخستين بار يک علم اجتماعي ميتواند روابط ضروري را تدوين کند.” (مکاريک، 1383،175)
او براي نخستين بار، الگوي زبانشناسي ساختاري “سوسور” را در تحليل پديدههاي فرهنگي چون اساطير جوامع بدوي، نظام خويشاوندي و آداب و رسوم غذا خوردن به کار گرفت. از منتقدان و نظريهپردازان برجست? اين مکتب، “رولان بارت”، “ژرار ژنت”، “آ.ژ.گريما”، “کلود برمون” و “تزوتان تودورف” را ميتوان برشمرد.
ساختارگرايي ادبي
ساختارگرايي ادبي در پي کشف و بررسي “نشانههاي اثر ادبي” و ساختارهاي صوري آن است که دلالتهاي اثر ادبي را امکانپذير ميکند. ادبيات با زبان، نشانهها و صورتهاي زباني شکل ميگيرد و آن را به عنوان ابزار خود به کار ميگيرد؛ اما اين به اين معنا نيست که ساختار ادبيات و زبان يکي است. ادبيات در چارچوب زبان محصور نميماند، بلکه از آن فراتر ميرود و زبان ويژ? خود را مييابد و پيام ويژ? خود را از طريق نشانهها و قاعدههايي که خود ميآفريند، بيان ميکند. زبان ادبي از بندهاي دستوري و نحوي و معناشناختي رهايي مييابد و فراتر ميرود. از ديدگاه ساختاري، ويژگيهايي که به زبان ادبي شکل ميدهد و آن را از زبان عادي متمايز ميکنند، عبارتند از:
1) ساختارهاي ثانوي که روي ساختارهاي عادي زبان قرار ميگيرند و به تعبيري، به آن “قاعده افزايي” ميگويند. علوم و فنوني مانند عروض، بديع، بيان و معاني مثالهايي از اين مقولهاند.
2) انحرافهايي که نسبت به ساختار عادي زبان ايجاد ميشود و آن را “هنجار گريزي” نيز ميگويند. اين هنجارگريزي ميتواند در حوز? معنايي يا نحوي زبان انجام شود.
ساختار روايت در متون داستاني از مقول? قاعده افزايي است. روايت و ابعاد آن، نظير داستان، طرح، شخصيتپردازي و… ساختارهاي کلان و فراجملهاي هستند که بر روي ساختارهاي عادي زبان بنا ميشوند و در مناسبات درون متني، فراتر از ساختارهاي واجي، هجايي، واژگاني و نحوي شکل ميگيرند. به دليل اين که نوع متن مورد بررسي در اين پژوهش فيلمنامه است و فيلمنامه نوعي از انواع ادبيات داستاني به شمار ميرود، لازم ميدانيم در اينجا به بحث روايت و روايتشناسي ساختارگرا نيز بپردازيم.
“روايتشناسي ساختارگرا”
بررسي و مطالع? “روايت” و گونههاي آن از قدمتي ديرين برخوردار است. در کتاب “جمهوري افلاطون” مطالبي دربار? شيو? روايت آمده است؛ به ويژه در “رسال? فنّ شعر ارسطو”، که يکي از کهنترين و مهمترين منابع پژوهش در زمين? نقد و نظري? ادبي است، نکات دقيقي دربار? شعر و تفکيک آنها از لحاظ وسايط، موضوع و شيو? تقليد (محاکات) آمده است. براي مثال ارسطو وجه تمايز حماسه از تراژدي و کمدي را در اين مطلب دانسته است که تقليد در حماسه، نه به وسيل? کردار اشخاص، که به واسط? نقل و روايت انجام ميپذيرد.
“ارسطو در فصل سوم “بوطيقا”، ميان بازنمايي يک ابژه (يک “سرگذشت”) توسط راوي و بازنمايي آن توسط شخصيتها تمايزي قائل شد و اين نخستين گام در قلمرو روايتشناسي بود.” (مکاريک، 149،1383)
“روايتشناسي مجموعهاي از احکام کلي دربار? ژانرهاي روايي، نظامهاي حاکم بر روايت (داستانگويي)، و ساختار پيرنگ است.” (همان)
در دهههاي اخير اصول نظري و فنون ادبيات روايي، با عنوان “نظري? ادبيات داستاني” يا “روايتشناسي” مورد توجه و بررسيهاي بسيار گستردهاي قرار گرفته است که مهمترين و پوياترين شاخ? اين مطالعات، سنّت ساختارگرايي ادبي است که شامل دستاوردهاي شکلگرايي اروپايي و ساختارگرايي فرانسوي ميگردد. از چهرههاي برجست? روايتشناسي ساختارگرا ميتوان “ولاديمير پراپ”، “رولان بارت”، “آ.ژ.گريما”، “ژرار ژنتن”، “کلود برمون” و “تزوتان تودورف” را نام برد.
اکنون به ذکر پاره اي از نظريات برخي از اين افراد ميپردازيم:
ولاديمير پراپ
“ولاديمير پراپ” يکي از صورتگرايان روسي بود که ثمر? مطالعات خود را در کتاب “ريختشناسي قصههاي پريان” در سال 1928 منتشر کرد. او پيشرو مطالع? نظاممند پيرنگ بوده است و در تحليل يک متن، دقت علمي فراوان به خرج ميداد؛ اين مطلب از اصطلاح “ريختشناسي” که در عنوان کتابش به کار برده، آشکار است. خود او در پيشگفتار کتابش چنين نوشته است:
“واژ? ريختشناسي (morphology) يعني بررسي و شناخت ريختها. در گياهشناسي اصطلاح ريختشناسي يعني بررسي و شناخت اجزاء تشکيل دهند? گياه و ارتباط آنها با يکديگر و کل گياه و به عبارت ديگر ريختشناسي در اينجا به معني ساختمان گياه است.
اما منظور از ريختشناسي قصه چيست؟ به ندرت کسي به امکان چنين مفهومي انديشيده است.
با وجود اين، امکان دارد که به بررسي ريختهاي قصه پرداخت و اين بررسي همان اندازه دقيق خواهد بود که ريختشناسي شکلِ موجودات آلي.” (پراپ، 17،1368)
“پراپ” در بررسي يک صد قص? عاميانه روسي، در پي کشف ساختار بنيادي اين قصهها بود. روش کار وي عبارت بود از: “توصيف قصهها بر پاي? اجزاي سازاي آنها و همبستگي اين سازهها با يکديگر و با کل قصه.” (همان، 49)
“پراپ” کوچکترين واحد سازند? اين قصهها را “نقش” ناميد و سپس به چگونگي ترکيب اين واحدها پرداخت، و نشان داد که هر قصه، اين واحدها را به گونهاي خاص ترکيب ميکنند، اما همگي از يک الگو و ساختار اصلي پيروي ميکنند و در واقع اين قصهها، “گفتار”هاي گوناگون يک “زبان” (به تعبير سوسوري) هستند. وي نقش را چنين تعريف ميکند:
“خويشکاري يعني عمل شخصيتي از اشخاص قصه، که از نقطه نظر اهميتي که در جريان قصه دارد، تعريف ميشود.” (همان، 53)
از نظر او نقشهاي اشخاص قصه، عناصر ثابت و پايدار را در يک قصه تشکيل ميدهند و از اينکه چه کسي آنها را انجام ميدهد و چگونه انجام ميپذيرد، مستقل هستند. آنها سازههاي بنيادي يک قصه ميباشند.
“در حالي که پيشتر، فولکلورشناسان قصههاي پريان را بر اساس بنمايههاي انضماميشان، قهرمانان، جادوگران، شاهزادهها، طبقهبندي ميکردند، “پروپ” ردهبندياي را پيشنهاد کرد که بر پايهي مفاهيم مجرّدتر نقش و نقشمايه استوار شده بود. نقشهايي نظير “قهرمان”، “شرور”، “ياريگر” و “خواسته” شيوهي مشارکت شخصيتها در پيرنگ را جدا از خصوصيتهاي فردي آنان تعيين ميکنند؛ نقشمايههايي مانند پاداش، مأموريت يا آزمون اهميت راهبردي رخدادها براي کل داستان را جدا از سرشتِ خاص اين رخدادها ثبت ميکنند. انجام يک نقش واحد ميتواند بر عهدهي مثلاً يک قورباغه، يا يک پيرمرد باشد و يک نقشمايهي واحد نيز ممکن است مثلاً از راه تميز کردن اصطبل عملي شود يا از طريق کشتن اژدها.” (مکاريک، 251،1383)
“پراپ” در بررسي و طبقهبندي قصهها، به جاي درونمايه و مضمون، شکل و صورت آنها را مبنا قرار

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره اعتمادالسلطنه Next Entries منبع پایان نامه درباره عناصر داستان، داستان کوتاه، رولان بارت، فرهنگ اصطلاحات