منبع پایان نامه درباره جنس مخالف

دانلود پایان نامه ارشد

کشمکشها عبارتند از:
2-1- کشمکش ميان فرزندان: در ضمير همهي فرزندان کدورت خاطري وجود دارد که آنها را از مراوده با يکديگر منع ميکند. در اين ميان، کشمکش ميان “جلاال الدين” و “محمد ابراهيم” نمود بيشتر و کاملتري دارد. هرچند کشمکش آنها در جريان کسب و کار به وقوع پيوست، اما ميتوان جدال “جلال الدين”، با آن روح لطيف و شاعرانه و گرايش و نگاه عرفاني و نحوهي حرف زدن اصيل را با “محمد ابراهيم”ِ تند مزاج و لوده، که همهي فکر و ذکرش سود است و بازار و جملاتش سرشار از اصطلاحات کوچهبازاري رايج زمان است، نمادي از کشمکش اصلي داستان يعني کشمکش ميان سنّت و تجدد بهشمار آورد.
2-2- کشمکش روحي “ماهمنير” با خود.
2-3- کشمکش “غلامرضا” با محيط پيرامون خود: “غلامرضا” به دليل معلوليت ذهنياي که دچارش است، با وجود وابستگي شديد به اعضاي خانواده، مجبور است در آسايشگاه معلولين ذهني به سر ببرد.
2-4- کشمکش “جلال الدين” و همسرش با مشکلات اقتصادي.
2-5- کشمکش “محمد ابراهيم” با همسرش.
3. گره گشايي: هنگاميکه مادر، فرزندان خود را در خانهي کودکيهايشان جمع مي کند، آيين آشناسازي را ميان فرزنداني که با هم غريبه شدهاند، اجرا ميکند. او با رجعت به گذشته و يادي از پدري که ديگر نيست، فرزندان را باري ديگر در موضع همدلي قرار ميدهد و با خيالي راحت از مسئوليتي که انجام دادهاست، ميميرد. مرگ مادر عنصر گرهگشايندهي فيلمنامه است زيرا اين واقعه، نه همچون فاجعهاي دردناک بلکه به عنوان عامل وحدت بخش ميان خواهران و برادران بيگانه از هم، نشان داده ميشود.

“شخصيت و شخصيت پردازي”
از ميان نامهاي ذکر شده در فيلمنامهي “مادر” تنها دوازده تن جز شخصيتهاي اصلي و فرعي داستان بهشمار ميروند. از ميان اين افراد، “مادر”، شخصيت اصلي داستان است و ديگران شخصيتهاي فرعي فيلمنامه را تشکيل ميدهند.
شخصيتهاي فرعي داستان به گونهي زير تقسيمبندي ميشوند:
1. شخصيتهاي فرعي درجهي يک: شخصيتهايي هستند که حضورشان در داستان نقشي مهم و چشمگير دارد .فرزندان مادر و همسرانشان در اين گروه ميگنجند.
2. شخصيتهاي فرعي درجهي دو: شخصيتهايي که نسبت به گروه اول نقشي کمرنگتر دارند اما حضورشان در روند حوادث داستان، تأثيرگذار است.
“مامور”، “زني از طايفهي بدو”، “حاج آقا زاويه”، “دکتر” و “پدر” جزو اين گروهند. اين افراد در داستان حضور فيزيکي ندارند و توسط ديگر شخصيتها، ياد و معرفي ميشوند و از اين طريق، اهميت حضورشان در گذشته و تأثير آنها در حال، حس ميشود.
3. شخصيتهاي فرعي درجهي سه: اين افراد کساني هستند که حضور و عدم حضورشان در داستان چندان تفاوتي ندارد. حادثهاي نميآفرينند و نقش قابل توجهي نيز ندارند ولي بودنشان بهتر از نبودنشان است زيرا دست افزارهايي هستند که نويسندهي فيلمساز را در انجام شايستهتر رسالت فيلمسازياش ياري ميدهند. حضور اين اشخاص اگرچه در فيلمنامه و داستان نوشتاري، زايد و بي ارزش مينمايد، ولي حضورشان در صحنهي بصري سينما کارا است، زيرا چشمان تنوعطلب بيننده را از يکنواختي? ملالآور رهايي ميبخشد و به خود مشغول ميکنند. “پينه دوز”، “قصاب”، “علي “، “محمود” و همبازيهاي “غلامرضا” از اين گونه افرادند.
همچنين نامهاي افرادي که بر زبان شخصيتهاي داستان، من باب مقايسه يا ياد خاطره، جاري ميشوند نيز جزو اين دسته بهشمار ميروند؛ نامهايي مانند “بانو”، “وجيه”، “فرشته نباتي”، “رفيعه”، دخترها، دامادها و نوههاي “محمدابراهيم” که اساساً طبق تعريفي که از شخصيت داريم، شخصيت به شمار نميآيند.
ويژگي هاي شخصيت پردازي:
1. در فيلمنامه هم شخصيهاي همهجانبه وجود دارد و هم شخصيت هاي ساده. “مادر”، “محمد ابراهيم”، “جلال الدين” و “غلامرضا” از شخصيتهاي همهجانبه هستند زيرا نويسنده به معرفي ويژگيهاي مختلف شخصيتي آنها پرداخته است. باقي شخصيتها، شخصيتهاي سادهي داستان بهشمار ميروند.
2. داستان هم از شخصيتهاي ايستا برخوردار است ، هم از شخصيتهاي پويا. “مادر”، “محمد ابراهيم”، “جلال الدين”، “مهين” و “اوس مهدي” به دليل تغييري که در نحوهي رفتار خود ايجاد ميکنند، شخصيتهاي پوياي داستان محسوب ميشوند. شخصيتهاي “ماه منير”، “ماه طلعت” و “توبا” از آن جهت که تا پايان داستان بيتغيير باقي ميمانند، شخصيتهاي ايستاي فيلمنامه بهشمار ميروند.
3. نکتهي قابلتوجه در داستان، عدم حضور شخصيت منفي است؛ حتي “محمد ابراهيم” به دليل داشتن زبان گزنده و زورگويي نسبت به خواهر و برادرهايش، شخصيت منفي به شمار نميآيد. نويسنده در روند داستان فرصتهايي فراهم ميکند تا از نحوهي برخورد او دفاع به عمل آورد و به نوعي خلق و خوي تند او را زائيدهي شرايط نابسامان زندگياش اعلام کند و حس ترحم خواننده را نسبت به او برانگيزد.
4. شيوهي معرفي شخصيتها به گونهي غيرمستقيم و از طريق گفتگوي ميان شخصيتها به حصول ميپيوندد. نويسنده هيچجا به طور مستقيم و به شيوهي روايتگرانه به معرفي شخصيتها نپرداخته است.
5. گفتگوهايي که ميان اشخاص ردوبدل ميگردد در شناخت و معرفي شخصيتها اهميت دارد. همچنين زبان و نحوهي بيان گفتارها، خواننده را به شناخت بهتر شخصيتها نائل ميکند. اين شيوهي مهم در شخصيت پردازي، يعني تناسب گفتگوها با موقعيت اجتماعي، فرهنگي و روحي اشخاص، در فيلمنامه رعايت شده است. تنها مورد قابلتوجه و ترديد، ادبيات موجود در گفتگوي همهي شخصيت ها است. رعايت اين نکته چه در گفتارهاي “محمد ابراهيمِ” جاهلمسلک و چه در سخنان “غلامرضا”ي کندذهن مشاهده ميشود. اين ويژگي را در اسم گذاريها و تشبيهاتي مشاهده مي کنيم که “محمدابراهيم” در مورد خواهر و برادرهايش انجام ميدهد؛ “محمد ابراهيم” خطاب به “مادر”:
* “محمد ابراهيم: آبليموي حالبرت رفت پيشواز بهارنارنج کيجا، آبجي خانوم مربّاش. ترنجبين بانو! هل و گلابم ميزائيدي حريف هفت بيجارت نميشد…سهره مهره يه دو جين بچه ميزاد يکيش ميشه بلبل. ننه ما کت سهره رو بست و زاييد گل و بلبل، …آخ زو. به به چه تخم و ترکه اي، ترنجبين بانو. مام دولتي سر دائيمون شديم روده پاک کن. والّا يه هله هولهاي ميشديم از اين قماش. قره قروتي، باميه اي، کمپوت ممپوت.” (مجموعه آثار علي حاتمي:1110)
همچنين حاضر جوابيهاي اديبانهي “غلامرضا”؛ براي مثال پس از حمام کردنش:
* “ماه طلعت: وايسا ببينم داداشي. واي شدي يه دسته گل.
غلامرضا: گل بودم تو آب بودم گلاب شدم.” (مجموعه آثار علي حاتمي:1128)
و اين جاي شگفتي دارد؛ مگر آنکه براي اين روحيهي اديبانه و استعداد آنها در بازي با کلمات دليل يا علتي آشکار و نه چندان دور بيابيم؛ وجود مادري اهل فضل و ادب و تربيت کودکان در دامان چنين مادري، خود ميتواند دليلي بر تأثيرپذيري آگاهانه يا ناآگاهانهي فرزندان از چنين روح و فضاي اديبانه باشد. بهرمندي مادر از چنين صفاتي را علاوه بر متن پيش نويس اعلاميهي مرگ او که توسط پسر بزرگش تنظيم ميشود و در آنجا صبيهي پدري “اهل فضل و هنر” خوانده ميشود و اين خود ميتواند دليلي بر آشنايي و تربيتپذيري او از فضايي ادبي باشد، از سخن گفتنهاي او نيز بهخوبي متوجه ميشويم.
* “مادر: پدر تبعيد شد. من و بچهها شديم اهل آن شهر تا تبعيدگاه وطن باشد براي پدر، نه غربت. اما تدبير ما مغلوب تقدير شد. ماه منير، نوپا بود. نازکتن مثل پنبه و آسمان بندر آتش ميباريد. تاوان وصل ما، تلف طفلم بود و نجات فرزند، سبب ساز مرگ شوهر. مرد بيسامان همسري گرفت به خواست من، زني از طايفهي بدو. حاصل آن وصلت اين نابرادريست. پسري که از شکم زن ديگريست، به خاطر شکوه يک شوهر و عزت زنانهي من، پشت ابر غرور پنهان بود.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1121)
6. نويسنده هيچجا به طور مستقيم به توصيف چهرهي اشخاص نپرداخته است. از ميان گفتگوهاي شخصيتها به پارهاي از خصوصيات ظاهري آنها پي ميبريم.
براي مثال در مورد “غلامرضا”، از ميان صحبهاي خودش پي ميبريم که او فردي فربه است.
* “غلامرضا: داداش طياره زخميا رو ميبريم مريضخونه زنت مهين خانم عملشون کنه ميفرستيمشون دوباره تو آسمون با هم بجنگن.
جلال ادين: بيمارستان مهين زايشگاست.
غلامرضا: منو راه ميدن از بسکي شکمم گنده اس. ميگن زائو آوردن…” (مجموعه آثار علي حاتمي:1129)
*”غلامرضا: داداشم رفت آلمان از بسکه درس بخونه دکتر بشه، حال من و ماماني رو خوب کنه، آبجي منيرم بشه گنده، اونوقت من بشم لاغر و ترکه.” (مجموعه آثار علي حاتمي:1130)
اينکه “محمد ابراهيم”، “غلامرضا” را سنجد خطاب ميکند، مبين وجود وجهشبه چاقي و کوتاهي ميان او و سنجد است.
همچنين، زيباترين توصيف در مورد او را از زبان مادر ميشنويم:
* “…کجاست بره گمشده اين گوسفند پير صحرا،…برک پروار من. غلامرضا.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1144)
از صحبتهاي “محمد ابراهيم” به پارهاي از خصوصيات ظاهري خود و همسرش پي ميبريم.
* “محمد ابراهيم: اي، انقدر از گرده ما بار کشيدن تا شديم بوفالو. خود بوقلتونشو با ماساژ و سونا داره ميکنه پرنسس آن. هرچي چرب و چيلي و آت آشغال بود خورد ما داد، کردمون خمره. خودشو بست به آب گريپ فوروت و تره فرنگي و هزار لاغرکن ديگه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1131)
و يا از ميان صحبت هاي “مهين” متوجه ميشويم که از جمال چهره برخوردار است:
* “مهين: دختر تنبلاي دانشگاه رفتن پي پسر بازاريا ما که يه آبورنگي داشتيم و خط وربطي، خواستيم هگلمون بره بالا شديم همصحبت آقا.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1136)
و از متلکهاي “محمد ابراهيم” در مورد “ماه منير” پي به نحيفي و ضعف جسماني او ميبريم.
* “محمد ابراهيم: ارواي امواتت از اين جنازه مردهشوري بر ميومد زابراش کردين واسه يه نعش کشي…..آمبولانس تو خيابون ببينتش جلبش ميکنه.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1110)
7. نکتهي بسيار قابلتوجه، تفاوت شخصيتهاي داستان و دوري آنها از يکديگر است. در فيلمنامه هم شخصيتهاي مرد حضور دارند و هم شخصيتهاي زن. اين تفاوتهاي آشکار نه تنها ميان اين دو جنس مخالف بلکه ميان گروه همجنسان نيز کاملا عيان و مشهود است.
واضحترين تفاوتي که به چشم ميرسد، تفاوت ميان شخصيت، موقعيت اجتماعي و روحيات فرزندان مادر است، فرزنداني که با وجود پيوند نزديک خوني و خانوادگي، بسيار از هم دورند.
“جلال الدين” مردي حساس با روحيهاي شاعرانه و عارفانه است که بنا بر ضرورت، با حقوق کارمندي روزگار ميگذراند، حال آنکه “محمد ابراهيم” مردي خشن و جاهل است که کار پردرآمد صادرات روده را براي روزگار گذراندن انتخاب کرده است. ميتوان تفاوت روحيات اين دو برادر را در گفتگوهايي که ميانشان اتفاق ميافتد، کاملا درک نمود.
* “غلامرضا که مشغول خاراندن سر و صورتش است در آستانه پنجره نشسته است. محمد ابراهيم به سراغ او ميرود.
محمد ابراهيم: نريز اون کبرهها رو کف اتاق، نکبت. زندگيمونو مرض و ميکروب ورداشت. چه پاک تراشم ميکنه عنتر. يه بارکي بگو قابت کنيم بزنيمت به ديفال. سنجد خيلي ام چهل و هفت يازده اس، نشسته دم باد تو درگاه، سمبل شده لب پنجره. هه هه هه.
جلال الدين: تن کثيف مايهاش شستنه، يه تشت آب کافيه. درياست که دلشوره داره از پليدي دل.
محمد ابراهيم: اخوي به اون مادام دکتر جونت بگو قاعده يه بسته زردچوبه ددت خير داداشيت کنه که ديگه تو زلفاي چين چين شکن در شکنش شيپيشا برک نزنن.
جلال الدين: فردا ميبرمش حموم. گرمابه گلستان ميشه از صفاي اين تن پاکباطن.
محمد ابراهيم: تن پاک باطن.
غلامرضا: آب داغ نه. آب جوش نه. سماور حموم قل ميزنه گر ميگيره. کله ام. آي…
محمد ابراهيم: آژيرو قطع کن نسناس، والا با کمربند ميافتم به جونت.
جلال الدين: اين تنبور محبت زخمهاش نوازشه نه سيلي.” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1115)
“ماه طلعت” زني خانه دار، آشنا به وظايف شوهرداري و بچهداري، قانع و مطيع است. اما “ماه منير” به گفتهي خودش، “زني که بايد دختر خونه مي موند، نه همسر” ( مجموعه آثار علي حاتمي:1138) تفاوت ميان اين دو خواهر نيز از ميان گفتگوهاي آن دو عيان ميشود:
* “ماه منير: با شروع دورهي بارداري حالت عصبي من عود کرد. تحمل موجود ديگهاي رو تو خودم نداشتم، با اون همه توهم و

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره آرامش خاطر، عناصر داستان Next Entries منبع پایان نامه درباره آرامش خاطر، عزت نفس