منبع پایان نامه با موضوع زاینده رود، تصویر سازی، سنگ نوشته

دانلود پایان نامه ارشد

ارمغــان، ایــرج افشــار فرستــاده مــرا
زان دو آن گـونه فنـون ادب آمـوخته ام که به یک عمر کسی درس ادب داده مـرا
با همـه تلخی غم زین دو کتـاب شیرین کس نداند که چه شوری به سر افتاده مرا
اثر خــامه چنــان لــذت مستی دهـدم کــه نبخشد اثر،این گــونه خم بـاده مرا
نه عجب باشد اگر جلب کند ذوق سلیم ز رخ ساده ، فــزون تر سخن سـاده مرا
دکتر افشار که نام است و صفاتش محمـود کـرده مرهون خـود از منت ننهــاده مـرا
تا بداند که چو من کس نشناسـد ثمنش گـویـد از طبع اگـر دُرّ ثمیـن زاده مـرا
بنده را حیف نداده است ملاقاتش دست تا کـه در عـرض ادب بنگرد آمـاده مرا
همـه چون ایـرج افشـار ز من یاد کننـد بشنـاسنــــد اگــر مــردم آزاده مــرا
موارد دیگر عبارت است از :
نامـه ی مطایبـه آمیز او به حبیب یغمـایی وقتی در چند شماره ی متوالی یغما مطالبی از خور نشر می شد،شعری به همین سبب سروده برای وی می فرستد. (دیوان : 151 )،نامه به مجله ی ادبی گـوهر ،زمانی که دیگر چند شماره از آن به دستش نرسیده بــود. (دیوان : 149 )؛ نامه ای به گلچین معـانی زمانی که در سال 1349 شمسی در مشهد به دیـدارش می رود و دیدار میسر نمی شود. (دیوان : 154-153 )
4-1-5- بثّ الشّکوی :
« بثّ الشّکوی عنوانی برای اشعاری که مضمون و محتوای آن شکوه و شکایت از دردها و رنج هـایی است که شـاعر متحمّل شـده است.«بثّ» در لغت به معنی آشکار کردن راز و اندوه و نیز پراکنده ساختن است و بثّ الشّکوی به معنی بیان شکایت ،شکایت برداشتن و شکایت بردن است.(ده.)»
از نظر محتوا شکوائیه های بقایی را می توان به چهار دسته تقسیم کرد : شخصی،اجتماعی، سیاسی و فلسفی.
4-1-5-1- شکوائیّه های شخصی :
بقایی در دیوان خود هم شکوائیّه های طبیعی و مادی دارد هم معنوی و روحی.
4-1-5-1-1- شکوائیّه های طبیعی و مادی:
این دسته از شکوائیّـه های شخصی از مصایب و آلام مادی و طبیعی سرچشمه می گیرد . مانند شکـوه و شکایت از پیری، ناتوانی و بیماری. وی مانند همه ی انسان ها و خصوصا شاعران،از پیـری و شکستگی خود نیز نالان است.در این خصوص نیز بـه کمک تمثیل به خوبی از عهده ی بیان برمی آید.
مغلوب هر بلیّــه و منکوب هـر بلاست آن کس که سست و لاغر و رنجور و پیر شد
چون رشته شد ضعیف به دست عجوز هم در تنگنــای چشمــه ی سـوزن اسیر شد
از نگاه شاعر ،رشته ی نخ تا ضعیف و نازک نباشد،پیرزن نمی تواند در سوزن گرفتارش کند.لذا هرکس ضعیف شود هلاک می شود و در نظام طبیعت ،ضعیف پایمال است.
وی در قطعـه ی” پایان زندگی ” (دیوان : 183) نیز از پیـری و روزگار و ضعف جسمـانی خود شکوه می کند.این قطعـه از زیباترین منظومه های شاعر است که وی با هنرمندی هرچـه تمام ضعف و ناتوانی یکایک قوای سمعی ، بصری ،چشایی ،گوارشی ، لامسه و…را.بیان کـرده است.در این شعـر به پایان رسیـدن زندگی خـود را با تحیر فلسفی از مبهم بـودن سرنوشت انسان درهم می آمیزد و درنهایت به آزادگی و آزاد منشی خود افتخار می کند.
بقایی این شعر خو را از سایر اشعارش بیشتر می پسندیده است.(ر.ک.آثار بقایی)
چو شد فـراز شباب و نشیب شیب رسید دگر حیـات تـوان داشت با کدام امیـد؟
رسد چو فصل زمستان فسرده خواهد شد هر آن گلی که بهاران به بوستان رویید…
به راستی که این شعر علاوه بر آن که تأثیر گذار است، بسیار هنرمندانه بیان شده و قدرت شاعر را در تصویر سازی های بـدیع و انتخاب وزن مناسب او می تـوان دید.پیونـد میان طبیعت و انسان در این شعـر چیزی است کـه تصـویر های او را زنده و پـویا کرده است.
چو من نماند در این گلشن خیال بسی که گل نچیـده به پایش هـزار خـار خلیـد
مرا دو سلک گهر بود در خزانه ی کام که دست جـور طبیعت یکان یکان دزدیـد
دو گـوهر دگـرم دیـدگان روشن بـود که در صدف چو خزف شد ز آب مروارید
جهان پیر مگر با تنم خصومت داشت؟ که همچو شیشه ی حجام،خون آن بمکید
مگر بـه دست ستم،آسمان نیلـی رنگ مرا به دیده ی روشن ز نیل میل کشید؟…
او در این شعر به دیـده ی تحقیق و تعجب و حیرت در فلسفـه ی مرگ و حیات و اسرار خلقت نگاه می کند.
نه زندگی است متاعی که باز بتوان یافت نه گوهری است که از کس توان دوباره خرید
سرای مرگ خدایا چه جای مرموزی است کـه کس بـرای در بستـه اش نیـافت کلید
مرا چه تلخ و چه شیرین،زمان عمر گذشت بهــار زنـدگیــم را خــزان مــرگ رسید
ولی خوشم که بقایی به عمر خویش ز کس نــه آستین بگــرفت و نــه آستان بوسید
شاعـر با وجـود همــه ی دلتنگی که از روزگار دارد،فلسفـه ی حیات را به خـوبی درک می کند.او حقیقت مرگ را با منطقی استوار پذیرا است.وی با دیدن نشانه های طبیعت مثل ریزش برگ ها و آمدن خـزان درس بیـداری به خواننـدگان می دهـد؛ هشداری برای دور شدن از تن پروری و آماده ی سفر شدن.(دیوان :67‌)
ای که مویت ز سر همی ریـزد عمـر را فصل برگ ریـزان شد
تـا بـه کی تن،عـزیـز می داری وقت تــودیع با عـزیـزان شـد
وی در شعـر”فتیلـه ی بی روغن “(دیوان : 119 )،از پیــری می نالـد.تن را فتیلــه ای می دانـد که از نیروی جوانی روغن می گیرد.
از من نبـود قـدرت کار از شباب بـود آن سال هــا که کاستن تـن در آن نبـود
اکنون چراغ ظاهر تن رو به خامشی است خود سوخت آن فتیله که روغن در آن نبود
شکستگی جسمی و روحی،به عبارت دیگر بی بهـره بودن از لـذت دنیا و تحمل رنج روز افزون نوعی بدبینی را برای شـاعر به بار می آورد. شاعر در اشعـارش به تفـاوت اقلیمی و جغرافیایی و تأثیر آن در پرورش موجودات اشاره می کند .وی حیوانات منطقه ی کویری را با ناحیه ی حاصلخیز مقایسه می کند.حیوانات کویری موجوداتی پربهره ،زحمت کش و قانع هستند اما حیوانات منطقه ی حاصلخیز ، پروار هستند و بی مایه.
ما چه دیدیم از جهان غیر از غم بسیار خوردن با امیـد زنـده ماندن ،از فشار کار مردن
همچو گاو اردکان هم شیر دادن هم سواری هم زمین را شخم کردن هم به زحمت بار بردن
بره ی مازندرانست این جهان و دنبه اش دم کی تواند لقمه ی چرب از چنین پروار خوردن
4-1-5-1-2- شکوائیّه های معنوی و روحی :
شکوائیّه هایی است که ناشی از رنج های درونی و روحی است.ازجمله شکایت هایی که شـاعر در خلال اشعارش بارها عنـوان نموده ،شکایت از زادگاهش ، نایین است.از نایین می نالد و خود را با مسعود سعد و ناصرخسرو مقایسه می کند.(نای و نایین.ص25 )اگر یکی از آن ها به یمگان تبعیـد شد و دیگری سال هـا به زندان رفت، او نیز به نایین تبعید و در آن محبوس شد.وی با هنرمنـدی،همـاهنگی لفظی بین نای و نایین را از نظر دور نمی دارد . شاعر تبعید و حبس را سهم آزادگان از رسم زمانه می داند.
ناصــرخسرو ار بــه یمگان رفت از جفای زمــانـــه در سجّیــن
من و مسـعود سعـد هـم رفتیــم او بــه زنـدان نای و من ناییــن
زین جهــان بـا گــواهـی تـاریخ سهـم آزادگان نبــود جــز ایـن
این روش بوده است و خواهد بود اختلاف است در شهـور و سنین
شکوه ی وی از این است که کسی در مـولدش، قـدر و مقـام او را درک نکرده است؛وی مانند بینوایان در وطن،غریب زندگی میکند؛با وجـود آن که در کشور،مقـام ادبی او را ارج می نهند اما در وطن،کسی افکار بلنـد و گوهر ادبی او را درک نمی کند؛کسی را هم فکر و هم سخن و هم پایه ی خود نمی داند تا حدأقل هم صحبت او باشد.(دیوان:120-١١۹ )
گرفتم این که ادیبم جز این چه گشته نصیبم به شهر خویش غریبم میان جــمّ غفیری
همی خزم چو خراطین به خاک خطّه ی نایین بدون راحت و تأمین چو جرم کرده اسیری
زادگاهش به واسطـه ی بی امکاناتی و نبـودن مراکز علمی و فرهنگی بالطّبع مردمی سخت کوش و زحمت کش دارد.مردمی که بـه جز غم فرزنـد و نان و جامه و قوت نمی تواننـد دغدغه ای داشته باشند. بدین جهت هرکه از این شهر کوچ کند پیشرفت خواهد کرد.مراکز علمی ـ فـرهنگی نیز ندارند تا از مقـام شاعر تجلیل کنند و به مـردم آگاهی بدهنـد. وی از خوار بودن هنر شعر در میان مردم گلایه دارد :
اگر رسـد بـه بلنـدی مقـام بـه شعـری نمی خرند در این شهر شاعری به شعیری
نباشم از چه مکدر مرا چـو نیست میسّر نه درک حسن جوانی نه فیض خدمت پـیری
به لب رسیده مرا جان از این که مردم نادان نظـر کنند به یکسان به بعـره ای و بعیری
چگونه رایحه بخشد ستاره اش بدرخشد گلی کـه سـر زد و پژمرد در کنار کویری
با وجود شکوه از قـدرناشناسی مردم ،از گوهر مناعت طبع خود سخن می گوید و صراحتا از آن دفاع می کند:
من آن کسم ز مناعت که در پناه قنــاعت نه زیر بار وزیرم نه ریزه خوار امیری
اگرچه خویش ستایی بد است و جلوه نمایی قلم به دست بقایی همی رود چو دبیری
شـاعر در قطعـه ی” نی زن گورستـان” (دیوان : 46) نیز به صـورت تمثیـلی آزردگی خـود را از زادگاهش بیان می کنـد.این قطعه ی بسیار هنری ،داستان گـونه ای است که در آن شـاعر گشت و گذاری به گورستان دارد و در آن جا پیرمرد نی زنی را مشاهده می کند.
نـوا از نـای پیــر نی زنی بـود که شـد آوای نایش شور و سازم
فلسفه ی کارش را چنین بیان می کند :
چو بیـن زندگان اهل دلی نیست بـرای مــردگان نـی می نــوازم
سپس با تمثیلی خود را پیـر نایی تصور می کند که در گـورستان نایین ،هنر خود را برای مردگان عرضه می دارد.
من آن پیـرم بـه گـورستـان ناییـن کـه چـون آن پیـر نـایی پاکبـازم
شـاعر در قطعـه ی ” من کیستم ” (دیوان : 67) به نوعی نومیـدی و دل شکستگی و سرخـوردگی خود را از حیات ابراز می کنـد.وی در زمان حیاتش در مورد این منظومه گفت که در یک دوره، شاعران دل نوشتـه های خود را با عنـوان “کیستم” منتشر می کردند و شعر او هم از این مقوله است.
من کیستم بـه کنج قفس بال بستــه ای غمدیده ای فلک زده ای دل شکسته ای
هنرمندان و بیـداردلان جامعه به خاطر افق بـاز فکری و روحی که دارنـد قابل درک برای عامـه ی مـردم نیستند.عامـه ی مردم آن هـا را فروتر از خـود می یابنـد و دیـوانه شـان می پندارند :
دیوانـه ای فکنده سری پابرهنه ای وز دست عـاقلان جهان زار و خستـه ای
تنها منم مقیـد پامـال جـور چرخ ؟ یا عالمی است دستخوش و نیست رستـه ای
یک غم نهان نشد ز بقایی و ازقضا دست قـدر گماشت بر او بـاز دستـه ای
این شکــوه و شکایت در شعـرهای دیگر بقــایی نیز بازگــو شده است.نظیر: سنگلاخ فتنه(ص15)، مردم دنیا مرده (26ص)،تلقین مرده (33ص) ،تمدن غربی(ص32) ،همسایه ی دیوار به دیوار (ص59 ) ، دامن زاینده رود (ص62) ،زلزله ی شهر لار(ص158 ) و نوکری(ص79 ).
اگر بخواهیم بیـوگرافی رمانتیکی را از شاعر معرفی کنیم،آن قطعه ی”افسانه ی ناپایدار” (دیوان : 65 ) است.بقایی در آن ،خود را به سنگ نوشته ای کهن تشبیه کرده است و از گمنامی و خاموشی خود سخن گفته است.
من آن افسـانــه ی نـاپایـدارم که زود از یـاد یـاران محو گـردد
بدان سان یاد من از لوح دل ها بــه دور روزگـاران محو گــردد
که نام کنــده بر لـوح مــزاری ز بـرف و بـاد و باران محو گردد
شاعر گاهــی از روزگار می نالــد و شکوه دارد :
بیزارم از جهان به طریقی که گوئیا دشنام می دهنـد زمین و زمان مرا
بر من فراخنای جهان،تنگ می شود تسلیم اگر کننـد کران تا کران مرا
وی در منظومـه ی دیگری با عنوان

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه با موضوع بلایای طبیعی Next Entries منبع پایان نامه با موضوع اجتماعی و سیاسی، رادیو و تلویزیون، مجلس شورای ملی، آشفتگی اجتماعی