منبع پایان نامه ارشد درمورد وارث، اينکه، شريفه، نبي

دانلود پایان نامه ارشد

دو ديدگاه خداوند “آدم” و “نوع‏‏‏‏ِانسان” را خليفه خود در زمين ‏قرار‏‏‏‏‏‏‏‏داده، اشاره ‏‏‏کرده است و سپس آيه‏‏‏‏‏ “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى‏الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ..”216 مؤيد تفسير ‏‏‏‏‏اول دانسته‏ است زيرا اگر معناى‏ آيه‏‏‏‏‏ “خليفه بودن نوع‏‏‏‏ِ إنسان” بود، تخصيص داود به خليفه ‏‏قرار‏‏‏‏‏‏‏‏دادن وي در زمين از ميان نوع ‏‏‏‏ِانسان‏ها معنايي نداشت، ديگر اينکه فاء سببية در “فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ” دلالت‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‌کند بر اينکه عطا کردن حق‏‏‏‏‏ حکم در مردم به حضرت داود(ع) به سبب‏‏‏‏‏‏ِ “خليفه ‏‏خدا” بودن وي بوده است. به عبارت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِديگر حق‏‏‏‏‏حکم فرع ‏‏‏‏ِبر خليفه ‏‏بودن اوست لذا در آيات ‏‏‏‏‏‏‏‏‏ديگر تصريح به حق ‏‏‏‏‏حکم به برخي از افراد برگزيده‏‏‏‏‏‏، دليل ‏‏‏‏‏ِبر “خليفه‏‏ خدا” بودن ايشان ‏است ‏‏‏‏‏‏‏‏ِمانند آيات ‏‏‏‏‏‏‏‏‏”إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدى ‏وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا..”217 و “إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ..”218”.219 مؤيد اين‏‏‏‏‏‏ ديدگاه، تصريح محمد تقي مجلسى است‏‏‏‏‏‏‏‏ِ که به استناد احاديث متواتره از ائمه اطهار(ع) مراد از آيه “إِنِّى‏ جاعِلٌ ‏‏ِفِى ‏الْأَرْضِ‏ِ خَلِيفَةً” مطلق ‏‏‏‏‏خليفه از حضرت ‏‏‏‏آدم(ع) تا حضرت ‏‏‏‏صاحب ‏‏‏‏‏‏ِالزمان(ع) است. يعنى مقرر ساخته‌ام كه خليفه از ناحيه من هميشه در زمين باشد و وارد است كه‌ “الخليفة قبل ‏‏‏‏‏ِالخليقة‌” يعنى خداوند، اول خليفه را آفريد، و پس از آن ديگر مخلوقات را آفريد تا آن كه خلق را بر خدا حجتى ‏نباشد كه اگر رسولى مى‌فرستادى ما بر ضلالت نمى‌بوديم و گمراه نمى‏شديم.220
گفتني است خلافت تا روز قيامت باقى ‏است و كسى كه بپندارد خلافت همان نبوّت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاست دچار اشتباه شده است.‏ زيرا خداوند وعده‏ داده‏ كه از اين امت‏‏‏‏‏‏‏‏، خلفاى ‏برحقّى ‏برگزيند، چنانكه فرمود: “وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا منْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى‏الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ..”221 و اگر مقصود از خلافت همان نبوّت باشد لازم ‏‏مى‏آيد خداوند به حكم‏‏‏‏ اين آيه بعد از پيامبر اكرم(ص) پيامبرى بفرستد که اين امر بر خلاف آيه “ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ..”222 خواهد بود. پس روشن ‏‏‏‏‏‏‏‏ِشد كه وعده‏ خداوند ثابت‏‏‏‏‏‏‏‏ِ است و آن غير نبوّت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاست. از سوي ديگر خلافت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاز جهتى غير از نبوّت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاست و گاهى ممكن ‏است خليفه مقام ‏‏‏‏‏‏‏‏‏نبوّت نداشته باشد، امّا هر پيامبرى مقام‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خلافت را داراست.223 بنابر اين مقصود از خلافت در اين‏‏‏‏‏‏ آيه تنها نبوت نيست بلکه امامت را نيز شامل ‏‏‏‏‏ِمى‌شود چرا که اگر مراد تنها نبوت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِباشد عموم‏‏‏‏ آيه ‏‏‏‏‏مذکور با آيه‏‏‏‏‏ “وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ” در تعارض خواهد بود لذا عموم اين ‏‏‏‏‏‏آيه دلالت ‏‏‏‏‏‏‏‏مى‌کند که پس از “خاتَمَ النَّبِيِّينَ” نيز خليفه در زمين باشد که بر اساس ادله ‏‏‏‏‏‏‏‏متعدد خلافت در زمين پس از انبياء(ع) به ائمه ‏اطهار(ع) مى‌رسد.
به نظر مى‌رسد آنجا که خداوند از خلافت درباره حضرت‏‏‏‏آدم(ع) و حضرت داود(ع) و نيز آيه‏‏‏‏‏ “وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا منْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى‏الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ..”224 سخن مى‏گويد ناظر به معناى ‏‏‏‏‏‏‏اصطلاحي مقام ‏‏‏‏‏‏‏‏‏”خليفه‏‏خدا” بودن ايشان است اما آنجا که از عموم‏‏‏‏ مردم تعبير به خلائف کرده225 ناظر به معناى ‏‏‏‏‏‏‏لغوي جانشينى ‏پيشينيان در زمين ‏است. لذا اين‏‏‏‏‏‏ واژه مانند برخى ‏ديگر از واژگان ‏قرآني، افزون بر معناى ‏‏‏‏‏‏‏لغوي، معناى ‏‏‏‏‏‏‏اصطلاحي آن نيز در قرآن بکار رفته‌ است.
در تأييد اين ديدگاه مى‏توان چنين بيان کرد اگر مراد آيه شريفه “..إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً..” اين باشد كه خداوند نوع انسان را در روى زمين خليفه و جانشين خود قرار داده است ديگر براى حضرت داوود(ع) در آيه “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ..” مورد ويژه‏اى براى تشرف او به مقام خلافت باقى نمى‏ماند، زيرا كه او نيز يكى از آحاد مردم است كه خداوند آنان را تا جهان بر قرار است خليفه و جانشين خود بر روى زمين قرار داده است. بنابراين مقصود از آيه شريفه “..إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً..” تنها حضرت آدم(ع) مى‏باشد، يا حضرت آدم(ع) و فرزندان برگزيده او كه امامان و پيشوايان مردم به سوى راه راست مى‏باشند.226 البته با توجه به اينکه مورد اين آيه که در سياق حضرت آدم(ع) ذکر شده نمى‏تواند مخصص عموم خليفة باشد و نيز با توجه به کاربرد قرآني اين واژه در مورد حضرت داود(ع) و حضرت هارون(ع)227 و نيز استناد اهل بيت(ع) به آيه مزبور در ارتباط با ائمه اطهار(ع)228 مى‏توان دريافت که مراد از آيه شريفه عموم خلفاء و حجج معصوم الهي از حضرت آدم(ع) تا حضرت مهدي(ع) مى‏باشد.
از سوي ديگر ‏‏‏”خليفه” و “امام” استعمال ‏‏‏يکساني دارند، اما به لحاظ لغوي تفاوتي ميان اين ‏‏‏‏‏‏دو از اين قرار است که “خليفه” به جاى‏ شخص پيشين خليفه شده و برگرفته از اين ‏‏‏‏‏‏معناست که جانشين ديگرى ‏شده و در مقام ‏‏‏‏او قرار‏‏‏‏‏‏‏‏گرفته ‏است اما “امام” برگرفته از تقدم ‏‏‏‏بوده، لذا امام در آنچه که وجوب ‏‏‏‏اقتداء به وي و اطاعت از او را مى‌طلبد، متقدم ‏‏‏‏است.229
با اين توضيح روشن مي‌شود که همه انبياء الهي و همه ائمه اطهار(ع) “خليفة الله” به معني اخص هستند، لکن از آنجا که دائره خليفة الله به معني اخص اعم از انبياء، رسل، اوصياء و ائمه اطهار(ع) است مي‌توان چنين نتيجه گرفت که هر امامي خليفة الله به معني اخص است اما هر خليفه‏اي لزوماً امام نيست مانند پيامبراني که به مقام امامت نرسيده‏اند.
1-2-3-2- جدا انگاري يا تفاوت مقام “امامت” از “نبوت”
امامت اگرچه ارتباط اساسي با نبوت دارد لکن بررسي‏ها نشان مي‌دهد که مقام امامت مقامي جداي از مقام نبوت است.
شيخ طوسي(د 460ق) در “رسالة فى الفرق بين النّبى و الإمام” مي‌نويسد: “نبيّ” کسي است که بدون واسطه بشري از ناحيه خداوند پيامي را مي‌رساند، و در اين معنا امام، امت و ناقلان از پيامبر قرار ندارند، هرچند که همه آنها از ناحيه خداوند پيامي را بگويند لکن اين به واسطه بشري است که همان نبي است. از معني امام نيز دو مطلب استفاده مي‌شود اول اينکه امام کسي است که مردم به افعال و اقوال او اقتداء مي‌کنند زيرا حقيقت لفظ “امام” در لغت کسي است که به او اقتداء مي‌شود مانند امام جماعت دوم اينکه امام تدبير، سياست و تأديب امت و دفاع از امت و نبرد با دشمنان و نصب واليان و امراء و قضات و اقامه حدود و امور ديگر را به عهده دارد. از جنبه وجه اول امام با نبي در اين معنا يکسان هستند زيرا هيچ پيامبري نيست مگر اينکه بايد به او اقتدا شود و بايد که افعال و اقوال او را پذيرفت. از اين جهت نبي همان امام است. اما از وجه دوم لزوما هر پيامبري عهده دار تدبير امور مردم، نبرد با دشمنان نيست زيرا اين امر ممتنع و محال عقلي نيست که مصلحت اقتضاء کند که پيامبري مبعوث شود و تکليف وي ابلاغ خلق باشد در اموري که به مصلحت ايشان در واجبات باشد، هرچند که تأديب هيچ کسي و محاربه با هيچ دشمني و نصب و تعييين کسي را به عهده داشته باشد. و هر که امور مذکور را در نبي واجب و لازم بداند از حيث اينکه نبي است بى‏ترديد سخني بسيار بعيد گفته و هيچ دليلي بر اين مدعا ندارد.230
اينک به اختصار به سه دليل قرآني از قصص قرآن در ارتباط با تفاوت امامت و نبوت که شيخ طوسي بيان کرده اشاره مى‏کنيم:
أ- با استناد به آيه شريفه “وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ..”231 نبى، غير از ملك است، در غير اين صورت اين آيه معنى نداشت و آن قوم نمى‏گفتند: “نحن أحقّ بالملك” بلكه شايسته بود که بگويند: “أنت أحقّ بالملك” زيرا تو نبي هستي و نبي، ملِک و سلطان است.232
ب- بر اساس آيه شريفه “وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعينَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخيهِ هارُونَ اخْلُفْني‏ في‏ قَوْمي‏ وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ”233 بى‏گمان حضرت هارون(ع) پيامبر بود، لكن عهده‏دار امور امّت نشد، در غير اين صورت نيازى به جانشين نمودن و استخلاف از ناحيه حضرت موسى(ع) نداشت. 234
ج- بر اساس آيه شريفه “وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً..”235 خداوند حضرت ابراهيم(ع) را در حالي که نبيّ بود چنين فرمود که به عنوان پاداش او که همه امتحانهاي الهي را به اتمام رسانده بود، او را به مقامت امامت مى‏رساند. اگر حضرت ابراهيم(ع) در آن حال امام مى‏بود اين سخن خداوند معنايي نداشت. بنا بر اين آيه مذکور بر تفاوت و جدايي مقام امامت از نبوت دلالت مى‏کند. 236
افزون بر اينکه بين اهل سيره و تاريخ، اختلافى در اين نيست كه در ميان بنى اسرائيل، نبوت در قومى بود و ملك و سلطنت در قوم ديگر؛ البته هر دو امر را نيز برخي از انبيا چون حضرت داوود(ع) و سليمان(ع) داشته‏اند. اين واضحترين وجه انفكاك امامت از نبوت است؛ يعنى برخي اولياى خدا، تنها پيامبرند و برخي تنها امامند و برخي ديگر داراى هر دو مقام هستند. بر فرض كه بپذيريم امامت از نبوّت جدا نيست و امامت، همچون عدالت و كمال عقل، از شروط نبوّت است، اما لزومى ندارد كه هر امامى هم نبى باشد، همانطور كه هر نبيى امام است؛ يعنى امامت، اعم از نبوت است و با انتفاى نبوّت، امامت منتفى نمى‏گردد و در اين امر، خلاف و نزاعى نيست.237
1-2-3-3- ائمه وارثان انبياء، اوصياء و حجج الهي(ع)
سومين محور در بررسي ارتباط ائمه با حجج الهي پيشين از حضرت آدم(ع) تا رسول اکرم(ص) اين است که ائمه اطهار(ع) وارث همه خلفاء و حجج الهي پيشين محسوب مى‏شوند.
1-2-3-3-1- معني وارث بودن امام
در ارتباط با وارث بودن امام و معناي آن مى‏توان به آيه شريفه “وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ”238 استناد نمود. توضيح اينکه در اين آيه وارث بودن پس از لفظ “ائمه” آمده است که به نظر مى‏رسد اين همنشيني حکايت از ارتباط اساسي ميان اين دو واژه دارد. گويا وارث بودن به عنوان يکي از ويژگي‏ها‌‏ي جدايي ناپذير امام معرفي شده است.
اما درباره اينکه امامان وارث چه چيزي هستند، به قرينه سياق در آيه بعدي به نظر مي‌رسد که وارث زمين، حکومت و تمکين در زمين هستند که آيه “قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ”239 و آيه “وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ”240 نيز مؤيدي بر اين مطلب است. لکن از اطلاق وارث بودن و نيز به قرينه سياق آيات، مي‌توان استنباط نمود که وارث قدرت و حکومت شدن در زمين يکي از بارزترين مصاديق وارث بودن امام است. بنابر اين لازم است که امام وارث همه لوازم ضروري و مورد نياز به منظور اجراي صحيح حاکميت مشروع الهي در زمين باشد در غير اين صورت بى‏ترديد در اجراي حاکميت الهي در زمين دچار مشکلات بسياري خواهد شد. بنابراين يکي از مهمترين لوازم اجراي حاکميت صحيح الهي و کمالات و شرايط آن، عصمت، علم و معرفت و اتصال به عالم غيب و امکانات و توانمندي‏هاي ديگري است که خداوند به حجج الهي پيشين عطا کرده است با اين توضيح مي‌توان چنين نتيجه

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد علوم قرآن، امام صادق Next Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد امام صادق