منبع پایان نامه ارشد درمورد علوم عقلی، ظاهر و باطن، خواجه عبدالله انصاری، عرفان اسلامی

دانلود پایان نامه ارشد

از اینجا تفاوت عارفان و عالمان مشخص میشود. عارفان موحّد هستند؛ امّا عالِمان ـ گرچه از جهت عارف بودن موحّدند ـ دارای «علم نِسَب»اند؛ یعنی تنها عالِماناند که علمِ احدیّت کثرت و احدیّت تمییز دارند.
4-1. تقابل علم عقلي و علم لدنّی
شکي نيست که در تصوف اسلامي علوم عقلي با اهميت تلقي ميشوند؛ زيرا در تکامل انسان و به عنوان مقدمهاي ضروري براي رسيدن به حق، نقش اساسي دارند. در متون عرفاني غالباً عقل با جبرئيل پيوند خورده است. در داستان معراج، جبرئيل راهنماي پيامبر(ص) بود؛ اما تا سدرة المنتهي ـ يعني مرز دنياي مخلوق ـ فراتر نميتوانست رفت. سالک إلي الله نيز به راهنمايي عقل محتاج است اما اين راهنما بيش از مرزهاي اين جهان نميتواند ببرد و در آنجاست که سالک به معرفتي ديگر نياز دارد؛ معرفتي که تنها با دل حاصل ميشود و نتيجۀ آن عشق است.
عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست عشق گويد راه هست و رفتهام من بارها217
علوم عقلی و براهین فلسفی، گرچه در جایگاه خود لازم و مفیدند، اما اگر در مقابل کشف و شهود باشند، نه تنها ارزشی ندارند؛ بلکه موجبِ زیان صاحبان خود نیز خواهند شد. ابنعربی در تأویلِ آیۀ کریمۀ «قَالَ نُوحٌ رَّبّ‏ِ إِنهَُّمْ عَصَوْنىِ وَ اتَّبَعُواْ مَن لَّمْ يَزِدْهُ مَالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلَّا خَسَارًا»، «نوح گفت پروردگارا! قوم من فرمان مرا نبردند و در پی کسی رفتند که مال و فرزندش جز زیان برای او بار نیاورد»، میگوید که مقصود از فرزند در اینجا نتایج فکریِ اهلِ فلسفه است؛یعنی نوح گفت: خدایا! قوم من فرمان من نبردند و راه کشف و شهود را که من در پیش پایشان گذاشتم نرفتند و پیروی از عقل و استدلال خود کردند و لاجرم زیان بردند، چنان که در جایی دیگر از قرآن ـ آیۀ 16، سورۀ بقره ـ آمده است که «فَما رَبِحَت تِجارَتُهُم»«تجارتشان سود نکرد و از این معامله بهره نبردند»218.
خوارزمی به زیبایی این معنی را توضیح داده است:
«نوح- عليه السلام- فرمود: «رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي» پروردگارا قوم بر من عاصى شدند، و آن چه موجب مشاهده و عيان است از من قبول نساختند و به اتباع عقول و نظر فكرى خويش پرداختند، لا جرم مال او كه علوم عقليه است، و ولدش، كه نتايج حاصله است از تركيب قياسات عقليه، ايشان را جز سبب زيادتى خسران نگشت، و غير از واسطه ضياع رأس المال عمر و استعداد نيامد… زيرا كه مقام، مقام مشاهده است، و آن بالاتر از طور عقل است، و عقل منكر اوست، و نظر عقلى را امكان وصول به سراپرده جلالت اين مقام نى. پس هر كه تصرف كند به عقل خويش در آن چه انبيا آورده‏اند، يا اعتقاد كند كه حكما و عقلا مستغنى‏اند از انبيا، به سمت «فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً» موسوم، و به علامت «فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً» معلوم باشد»219.
از نظر ابنعربی، ادراک آدمی با تجلیِ خداوندی است که ظاهر و باطن است؛ یعنی ماسویالله، بدونِ تجلیِ خداوند، قدرتِ درک چیزی را ندارند. نفس آدمی نیز دارای ظاهر و باطن است. با ظاهر، اموری که عين نامیده میشوند، و با باطن، اموری که علم نامیده میشوند، درک میکند. هنگامی که خداوند با فضلِ خود بر ظاهرِ نفس آدمی تجلی کند، ادراک حسی در آن نفس ظاهر میشود. اگر فقیه باشد، این تجلی در علم احکام خواهد بود، اگر منطقی باشد، در علم منطق، و اگر نحوی باشد در علمِ میزان کلام. و همچنین صاحبِ هر علمی با تجلی حقتعالی علمش افزون میشود و اگر خداوند بر باطنِ نفس آدمی تجلی کند، ادراک با بصیرت در عالم حقایق و معانیِ مجرد از ماده واقع میشود. ابنعربی این نوع ادراک را «نص» مینامد که هیچ نوع اشکال و احتمال خطایی در آن واقع نمیشود220.
«نص» همان علمِ یقینی و مبتني بر الهام است؛ يعني نوري است که خداوند به واسطة تجلّي خويش در قلب عارفان قرار ميدهد. بر اين اساس هنگاميکه ابنعربي با آياتي از قرآن يا احاديثي از پيامبر(ص) مواجه ميشود براي فهم آن به کتب لغت، معاني، بيان و بديع مراجعه نميکند؛ بلکه قلب خود را متوجه خداوند کرده، منتظر ميماند تا علم را از او دريافت کند. تأويل آيات و احاديث از مواهب الهي است که بر قلب عارف وارد ميشود و آنگاه که ابنعربي به بحثهاي لغوي و استدلالهاي عقلاني ميپردازد؛ در واقع به دنبال شاهد و مؤيدي براي تأويلات خويش است.
«عدهاي از عارفان بر اين باورند که در فهم آيات قرآن بايد قلب را از انديشه و نظر خالي کرد و بر طريق ادب همراه با ذکر، مراقبه و حضور در مقابل خداوند واقع شد تا او علم را به انسان افاضه کند. زيرا خود فرموده است: «وَ اتَّقُوا الله وَ يُعَلِّمُكُمُ الله» و «إِنْ تَتَّقُوا الله يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً» و «قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً» و «عَلَّمْناهُ من لَدُنَّا عِلْماً»… بدين ترتيب وقتي خداوند معلم اين عارفان شد، معاني اين اخبار و کلمات را به آنها القا ميکند»221.
ابنعربی با بيان آيات فوق توضيح میدهد که عارفان دلِ خويش را از فکر و نظر خالی کرده، بر بساط ادب و مراقبه، همراه با ذکر به مجلس الهی وارد شده و آمادۀ قبول وارداتِ الهی میشوند. در این هنگام که قلوب آنها پاک و فارغ از دعاوی بحث عقلی و استدلال است، خداوند بر ایشان تجلی کرده و معلمشان میشود. این معرفت، «علم لدنّی» است. علمِ لدنّی یا «علم موهوب» علمی است که خواطرِ انسانی در آن نقشی ندارند؛ یعنی نوعی از تجلی الهی است که بدون واسطههایی مانند روح و جسم و عقل که مواد امکانیاند، بر آدمی وارد میشود، و یقیناً برتر از تجلیات الهی در مواد امکانی است222.
بنابراین علم لدنی که از طرفِ خداوند بر دلی که با ریاضت و مجاهده، پاک گشته، وارد میشود، از تأثیرِ طبیعت و مزاجِ آدمیان در امان است. اما علم عقلی، از آنجا که مبتنی بر مزاج شخص متفکر است، همواره با تغییر همراه است؛ زیرا براهینِ علوم عقلی، بر پایۀ موادِ محسوسیاند که در خیالِ آدمی موجود میشود، و لذا غالباً گفتههای چند متفکر در یک موضوع، مختلف است، و حتی یک متفکر در زمانهای گوناگون راجع به یک موضوع، اقوال متعددی دارد. و این امری بدیهی است؛ زیرا طبیعت و مزاجِ اشخاص و نیز نوع دید و برداشت آنها از موادِ عقلی و اصولی که براهینشان بر آن مبتنی است، متفاوت است. ابنعربی علمِ لدنی را به آبِ بارانی تشبیه میکند که در نهایت پاکی و خلوص است و با کثافات زمینی آمیخته نشده است. با این تشبیه، علوم عقلی مانند آبِ چاه یا چشمههایی میماند که طعم و مزۀ آن بستگی به محلی دارد که از آنجا میجوشد؛ بعضی شیرین و بعضی شور، بعضی زلال و بعضی کدر223.
البته در تعبیری دقیق، علمِ لدنّی غیر از الهام است. ابنعربی چند تفاوت میان این دو، بیان میکند: 1. الهام، عرضی است که زوال میپذیرد، اما علم لدنّی، ثابت است. 2. علمِ لدنّی ، بر خلافِ الهام، رحمتی الهی و نتیجۀ اعمال صالح است. همچنانکه در مورد خضر(ع) میفرماید: «آتَيْناهُ رَحْمَةً من عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ من لَدُنَّا عِلْماً»224 ابنعربي اين آية کريمه را چنين معني ميکند: «آتيناه رحمة علما من عندنا و علمناه من لدنا»225. 3. در علمِ لدنّی وجود مادهای مانند نفس یا روح لازم نیست، اما الهام تنها در مواد تحقق مییابد. 4. علمِ لدنّی، قطعاً صادق است، اما الهام گاهی صحیح و گاهی خطاست؛ و لذا هنگامی که خطا باشد، به آن تنها الهام میتوان گفت و نه علمِ الهام226.
5-1. کشف و شهود
در عرفان اسلامی کشف و شهود (یا مکاشفه و مشاهده)، نوعی از معرفت به حساب میآید. این دو اصطلاح معمولاً به یک معنی به کار میروند. وقتی سالک با تزکیه و تهذیبِ نفس، به جایی رسید که با دلِ خود، حقایق را مشاهده کرد، به معرفتی دست یافته که از طریقِ حواس ظاهری یا اندیشه و استدلال، قابلِ دسترسی نیست. چنین سالکی حقایق عرفانی را کشف کرده، یعنی با لطف الهی حجاب از آن حقایق برداشته میشود و سالک با دلِ خود آن حقایق را شهود میکند. تلمساني در دو فقره از شرح منازل السائرين به صراحت ميگويد: «الکشف هو الشهود»227.
اما در اصطلاحِ خاصِ عدهای از عارفان، کشف و شهود، هم در معنی و هم در حقیقت، متفاوتند. خواجه عبدالله انصاری در صد میدان در معنای مکاشفه میگوید: «دیدارِ دل است با حق تعالی»228 و در تعریف مشاهده میگوید: «مشاهده برخاستن عوایق است میان رهی(سالک، بنده) و میان حق»229. بنابراین تعاریف، مشاهده برتر از مکاشفه است. با مشاهده است که سالک از درجۀ علم به درجۀ حکمت و از درجۀ معرفت به درجۀ حقیقت میرسد230. خواجه عبدالله در منازل السائرين تصریح میکند که مشاهده برتر از مکاشفه است؛ زیرا مکاشفه به صفات الهی تعلق مییابد و مشاهده به ذات الهی. «المشاهدة سقوط الحجاب، و هي فوق المكاشفة، لأنّ المكاشفة ولاية النّعت، و فيها شي‏ء من بقاء الرّسم، و المشاهدة ولاية العين و الذّات»، «مشاهده بر افتادن حجاب است، به کلی. و آن برتر است از مکاشفه؛ زيرا مکاشفه، از جملۀ نعتهاست، و در آن چیزی از رسم باقی باشد»231.
البته در اینجا، مشاهده با لازمۀ خود یعنی بر افتادن حجاب، تعریف شده است232.
سهروردی در عوارفالمعارف میگوید:
«از جملۀ اشارات، محاضره است و مکاشفه و مشاهده. و محاضره، اهل تلوین را باشد. و مشاهده ارباب تمکین را باشد. و مکاشفه، آنچه میان این هر دو باشد تا آنگاه که مشاهده قرار گیرد. و بعضی گفتهاند: محاضره اهل علم راست و مکاشفه اهل عین را و مشاهده اهل حق را»233.
6-1. مشاهده از دیدگاه ابنعربی
ابنعربی در الفتوحات234 بيان میکند که مشاهده ـ نزد صوفيان ـ سه معنی دارد: 1. مشاهدة خلق در حق: رؤیتِ اشیاست به دلایلِ توحید؛ یعنی احدیتِ هر موجودی، عینِ دلیل بر احدیتِ حق تعالی است. دلیلِ بر احدیتِ حق است و نه دلیل بر ذات او. 2. مشاهدۀ حق در خلق: رؤیتِ حق در اشیاست؛ یعنی رؤیتِ وجهی که خداوند در هر شیئی دارد. 3. مشاهدۀ حق بدونِ خلق: که بدون شک، حقیقتِ یقین است. مانندِ تجلیِ الهی در روزِ قیامت، که منکران نیز بدان اقرار کرده و یقین میآورند.
ابنعربی خود، در تعریف مشاهده میگوید: «إنها شهود الشاهد الذي في القلب من الحق»، «مشاهده شهودِ شاهدی از حق در قلب است»235. مقصود از شاهد، اثری است که مشاهده در دلِ شخصِ مشاهدهکننده میگذارد؛ یعنی همان صورتی که دل از رؤیتِ مشهود، ضبط کرده است: «فإن قلت و ما الشاهد قلنا ما تعطيه المشاهدة من الأثر فيقلب المشاهد و هو على صورة ما يضبطه القلب من رؤية»236. بنابراین شاهد، همان صورتِ مشهود در قلبِ مشاهدهکننده است و نعمتی برای اوست237. تفاوت مشاهده با رؤیت در همین وجودِ شاهد در مشاهده است که در رؤیت نیست.
«و چون شاهد، حصول صورتِ مشهود در نفس به هنگام شهود است، پس شهود غیر از رؤیت است؛ زیرا رؤیت، مسبوق به علمِ به مرئی نیست، در حالی که در شهود، علمِ به مشهود، قبلاً وجود دارد؛ علمی که به آن «عقاید» گویند. و لذا در شهود، هم اقرار و هم انکار وجود دارد، اما در رؤیت، فقط اقرار است و انکاری نیست. وجه تسمیه شاهد آن است که به صحتِ اعتقاد، شهادت میدهد. بنابراین هر مشاهدهای رؤیت است اما هر رؤیتی مشاهده نیست»238.
تفاوت دیگر رؤیت و مشاهده این است که به واسطۀ رؤیت، علم و نیز لذّت افزایش مییابد؛ اما مشاهده موجبِ فنای مشاهدهکننده است و لذا در آن نه علمی هست و نه لذّتی. علم و لذّت، بعد از مشاهده و به واسطۀ شاهد است:
«هر لذّتی که حاصل میشود، به واسطۀ شاهد است، که حصولِ آن شاهد، از حق است؛ شاهدی که مانندِ خودِ مشاهِد، حادث است. هنگام مشاهده، امکان لذّت بردن از آن وجود ندارد؛ زیرا مشاهده فانی شدن(در حق) است و در فنا، لذّتی متصوّر نیست»239.
7-1. مکاشفه از دیدگاه ابنعربی
مکاشفه نیز دارای سه معنی است240: مکاشفۀ به علم، مکاشفۀ به حال و مکاشفۀ به وجد.
1. مکاشفۀ علم، تحقیق امانت با فهم است؛ یعنی سالک، مقصود از تجلیای را که بر او وارد شده و او شهود کرده، بفهمد؛ زیرا تجلی برای این است که آنچه را سالک ندارد، دریابد. بنابراین مشاهده، طریقی برای علم است و غایتِ آن طریق، کشف؛ یعنی حصولِ علم در نفس، است. و نیز وقتی بر سالک خطابی شد و او آن را با سمع، شهود کرد، در این حال، مشاهده برای قوای حسی است، و

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد وحدت وجود، علم حقیقی، زبان عربی، قرآن کریم Next Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، رحمت الهی