منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، خواجه عبدالله انصاری، اسفار اربعه، عالم محسوس

دانلود پایان نامه ارشد

سفر میکند تا اینکه در مساله ی مطلوبش حکم بر وی نتیجه دهد»275.
ابن عربی در تقسیم بندی دیگر نیز سفر را؛ چه سفر قلبی، چه سفر بدنی، چه سفر معنایی، و چه سفر حسی؛ نوعی عمل میداند276.
1-2. صفات عارف
عارف چون از همهی تعلقات بدنی بریده است، از اینرو از قوای پنجگانۀ حسیاش منقطع شده، نه میبیند، نه میشنود، نه بو میکندو …؛ او از نفس و خواستههای نفسانی مبرّا است و دلبستۀ زندگی دنیوی نیست، انس به خدا دارد و بدون فصل و وصل با خداست و غیر خدا را نمیبیند، عارف حق است بدون خلق، مشاهِد قیام خدا بر هر چیزی است، از خود فانی است و با او باقی به او، در سکون سالک است و در سفرش مقیم277.
«علم عین ولایت الهیه است»278، اما نه هر علمی بلکه علم صحیح، یعنی انسان به وسیلۀ علم صحیح به سعادت یعنی به مقام ولایت میرسد زیرا سعادت مرتبط با علم صحیح است279 و مستندترین علم، علمی است که از راه کشف و مشاهده به دست آمدهباشد و این چنین علمی فقط برای عارف است280 ؛ از اینرو عارف به نیابت از خدا راه سعادت را به خلق میرساند همچنان که ماه نایب خورشید است در رسانیدن نور281. و از آن جا که عالمان وارثان انبیا هستند282، پس عالِمان(عارفان)، زبان حقتعالی هستند283.
2-2. انواع سالکان
سالکان انواع متفاوتی دارند و هر سالک بسته به اینکه چه مقدار علم نسبت به حقتعالی داشتهباشد و چه قصدی از سلوک داشتهباشند، چهار نوع میباشد:
سالک به ربّ: سالکی است که حقتعالی او را دوست داشته و چشم و گوش و تمام قوای وی شدهاست چنانکه در حدیث آمده: «… حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ‏ سَمْعَهُ‏ الَّذِي‏ يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا»284 و مقتضای عین ثابت او است، و جمال و زیبایی این سالک گشته پس سالک با چشم خدا میبیند و با گوش او میشنود و به وسیلۀ خدا سلوک میکند285. از اینرو عبد هنگامی که با قرب نوافل286 به خدا تقرب میجوید، سالک به ربّاش است287.
سالک به نفس: کسی است که با انجام فرایض و نوافل به خدا تقرب میجوید و موجب محبت حقتعالی میگردد: «ما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتّی أحبه …»288، اینان در تمام مراتب سلوک به وسیلۀ خود سلوک میکنند289.
سالک به مجموع: «سالکی است ابتدا به خود سلوک کرد و بعد از نائل شدن به مرتبۀ قرب نوافل، بینایی و شنوایی شدن حق بر وی را درک کرد و سالک به رباش شد. از اینرو به علم به این مطلب سالک به مجموع میگردد: «هو السالک بنفسه اولا، و بعد تحققه بقرب النوافل، ذاق کون الحق سمعه وبصره فاضحی سالکا بربه. فکان بالعلم سالکا بالمجموع»290.
سالک لاسالک: «قسم چهارم که سالک لاسالک است او کسی است که خود را میبیند و تا حقتعالی برایش صفتی نباشد توان سلوک ندارد، و صفت به وسیلۀ سلوک پیدا نمیشود تا آن که نفس مکلف موجود بوده و برای آن صفت مانند محل باشد، در آنصورت برایش آشکار میشود که وی سالک به مجموع است و وقتی برایش روشن شد که به وسیلۀ مجموع، سلوک آشکار میگردد، برایش ظاهر میشود که مظهر را عینا وجودی نیست و این ظاهر است که به حکم استعداد مظهر تقیّد پیدا کرده و میبیند که حقتعالی فرموده: «ما رمیت اذ رمیت و لکنّ الله رمی» و همینطور اگر کسی بگوید: او نینداخته درست است، چنانکه در طرف اول درست است، پس هر کس که بر این علم از جانب خودش آگاه شد، خواهد دانست که او سالکی است که سالک نیست»291.
3-2. مراتب سالکان
از نظر ابنعربی سالکان داری مراتب هستند: «سالکی که سلوک میکند از سوی خدا به خدا، سالکی که سلوک میکند از سوی خدا به سوی خدا در خدا، سالکی که سلوک میکند از سوی خدا- به سوی خدا در خدا- به وسیلۀ خدا، سالکی که سلوک میکند از خدا -نه در خدا و نه به سوی خدا-، سالکی که سلوک میکند به سوی خدا- نه از خدا و نه در خدا-، سالکی که سلوک میکند نه از خدا و نه به سوی خدا و نه در خدا در حالی که موصوف به سلوک و سالک میشود، سالکی که سفر نمیکند و سالکی که مسافر است. بنابراین هر مسافری سالک است ولی هر سالکی مسافر نیست… .
سالکی که سلوک میکند از سوی خدا به سوی خدا، از یک تجلی به تجلی دیگر منتقل میشود، سالکی که سلوک میکند از سوی خدا به سوی خدا در خدا، از یک اسم الهی به سوی اسم الهی دیگری -در اسم الهی- سلوک میکند، سالکی که سلوک میکند از خدا به سوی خدا –در خدا به وسیلۀ خدا، سالک از اسمی الهی است از اسمی به اسمی در اسمی، اما سالکی که سلوک میکند از سوی خدا نه در خدا و نه به سوی خدا، کسی است که من عند الله از عالم کون به عالم کون دیگر خارج میشود، اما سالکی که سلوک میکند به سوی خدا نه از خدا و نه در خدا، سالکی است که در عالم کونی از عالم کون به سوی او فرار کرده؛ مانند فرار موسی، اما سالکی که سلوک میکند نه از خدا نه در خدا و نه به سوی خدا، او منتقل در اعمال صالح است از دنیا به آخرت، و آنان زاهدان غیر عارف هستند»292.
3. نقش علم در سیر و سلوک از نظر ابنعربی
علم نوری است که سالک را در مسیر سیر و سلوک از ظلمت و نابودی باز میدارد. نسفی در انسان کامل علوم نظری را به دریای نور و آب حیات تشبیه کرده و گفته: «ملک نام عالم محسوسات است و ملکوت نام عالم معقولات است… ملکوت دریای نور است، و ملک دریای ظلمت است. این دریای نور آب حیات است و در ظلمت است»293. از اینرو ابنعربی علم را شریفترین صفاتی میداند که به وسیلۀ آن نجات و رهایی حاصل میشود294. به باور ابنعربی، علم برای سالک به منزلۀ چشم است در سلوکش در مقامات295.
خواجه عبدالله انصاری علم را در بخش وادیهای سیر و سلوک و معرفت را در بخش نهایات آن قرار میدهد، ابنعربی نیز با تمایز قائل شدن بین علم و معرفت علم را برتر از معرفت میداند، از نظر وی، علم صفت الهی است و معرفت صفتی ربّانی296 است، همچنین وی معرفت را طریق و علم را حجت میداند297. به باور وی، علم بهترین جامهای است که انسان میتواند به آن متلبّس شود298، و چون سالک در سیر الی الله به این لباس مزیّن شد، به کمال خود خواهد رسید؛ زیرا از نظر وی، علم صفتی کمالی است299 و سالک با این صفات به کمال متصف میشود. از نظر برخی میتوان دربارۀ خدا لفظ عالِم را به کار برد ولی نمیتوان لفظ عارف را به کار برد، پس خدا عالِم است نه عارف300؛ از اینرو، ابنعربی عالِم را برتر و کاملتر از عارف میداند.
از نظر ابنعربی علم حقتعالی برترین و شریفترین علم است و یکی از طرقی که میتوان به این علم نایل شد، علوم نظری و عقلی است: «أعلى الطرق إلى العلم بالله علم التجليات و دونها علم النظر و ليس دون النظر علم إلهي…»، «برترین راه برای علم به خدا علم تجلیات و بعد از آن، علم نظری است و غیر از این دو علم، علم الهی دیگری وجود ندارد»301، از اینرو یکی از علومی که پیامبر (ص) طلب زیادت در آن علم را کرد، علم نظری است: «ْرَبِّ زِدْني‏ عِلْما»302.

فصل سوم
علم و سیر و سلوک از نظر ملاصدرا

1. علم و معرفت از دیدگاه ملاصدرا
علم چيست و چه نقشی در رسيدنِ آدمی به کمال دارد؟ چنين سؤالی در مکاتب مختلف فکری، جوابهای گوناگونی میيابد. در آن نوع تفکّری که علم به عنوانِ کيف نفسانی معرفی شده و عارضِ بر ذاتِ آدمی تلقی میگردد، نمیتوان آن را شرطِ لازم و کافی؛ یعنی علّت حقیقی برای رسيدن آدمی به کمال دانست. اما ملاصدرا ـ تحت تأثیر عرفانِ ابنعربی ـ علم را «عرض» ندانسته؛ بلکه آن را حقیقتِ وجود میداند که با ذاتِ عالِم متحد میشود. بر اساس این نظریه و نیز با باور به وحدتِ وجود، آیا میتوان علم را ـ و فقط علم را ـ کمالِ حقیقی برای آدمی دانست؟
در فلسفه و کلام اسلامي پيش از ملاصدرا بحث از علم در مباحث مربوط به عرض که از تقسيمات ثانوي موجود است، مطرح بود علم از نظر ايشان ماهيتي عرضي است که در تحقق خويش به موضوع احتياج دارد. ابن سينا در بحث مقولات عشر در منطق و نيز در الهيات شفا از علم به عنوان کيف نفساني بحث کرده است.
به باور فيلسوفان مشايي نفس انسان داراي قوهاي است که معاني کلي عقلي را از صورتهاي حسي و خيالي اعيان خارجي انتزاع ميکند303 و بدين گونه وصف عالميت براي انسان پديد ميآيد و لذا ادراک يا صورت ذهني، حقيقتي قائم به نفس و کيفيتي نفساني است. بنا بر اين باور، علم به «صورت حاصل از شيء در نزد ذهن»304 تعريف ميشود.
اما ملاصدرا با بيان اينکه علم اصلاً از مقولات ماهوي نيست، تحوّلي در اين بحث ايجاد کرد. از نظر وي علم، وجودي است که از آن، مفهومي غير ماهوي انتزاع ميشود. بر پاية اين تحوّل، تعريف علم نيز تغيير ميکند. ملاصدرا علم را وجودي ميداند که در نزد نفس حاضر است و به تعبيري با نفس متحد است.
فيلسوفان قبل از ملاصدرا، معمولاً در مبحث مقولات عشر، علم را به عنوان کيف نفساني که از اقسام عرض است، مورد بحث قرار داده و آن را موجود به وجود ذهني ميدانند305؛ اما ملاصدرا در اسفار اربعه بحث از علم و وجود ذهني را از يکديگر تفکيک کرد. بحث از وجود ذهني در جلد اول اسفار و بحث علم در جلد سوم آن کتاب آمده است. دليل اين تفکيک تفاوت مهمي است که در حکمت متعاليه بين اين دو، وجود دارد. اين تفاوت که از نکات مهم معرفتشناسي در حکمت متعاليه است، داراي نتايج بسيار با اهميتي در بحث هستيشناسي علم است: مباحثي مانند ماهيت نداشتن علم، اتحاد عالم و معلوم، اتحاد نفس با عقل فعال، چگونگي کسب علم، و حضوري بودن تمام اقسام علم از اين قبيل است.
1-1. خلاقيت نفس
آن عده از متفکران پيش از ملاصدرا که به وجود ذهني باور داشتند، ذهن انسان را منفعل ميپنداشتند که محلي براي ظهور موجود ذهني است. يعني به اعتقاد ايشان ماهيتي که در خارج موجود و داراي آثار خاصي است عيناً در ذهن يا به تعبير ملاصدرا در مدارک عقلي و مشاعر حسي306 حلول ميکند و ديگر آن آثار خارجي را ندارد. اما ملاصدرا نفس انسان را نه جايگاه حلول موجود ذهني بلکه آشکار کنندة موجود ذهني ميداند يعني قيام موجود ذهني به نفس، قيام صدوري است و نه حلولي. بنابراين از نظر ملاصدرا ذهن انسان نسبت به موجود ذهني، فعال است و نه منفعل.
براي تبيين اين مطلب مهم در فلسفة ملاصدرا که داراي نتايج بسياري است، لازم است به مقدماتي که بعضي از آنها از اصول اساسي حکمت متعاليه هستند اشاره شود:
انحاء وجود و ظهور يک ماهيت يا يک مفهوم
در حکمت متعاليه بيان ميشود که هر ماهيت يا مفهومي ميتواند داراي چند نوع ظهور باشد307. دليل اين مطلب منوط به دانستن چند امر است:
الف. ترکيب ممکنات از ماهيت و وجود
اينکه هر ممکنالوجودي مرکب از ماهيت و وجود است، در حکمت متعاليه از قضاياي بديهي اولي محسوب ميشود يعني اگر معاني ممکن، ماهيت، وجود و ترکيب تصور شود؛ اين قضيه تصديق خواهد شد و نيازي به استدلال ندارد308.
ب. تعلق جعل به وجود
ممکنالوجود مفهومي است که ضرورت وجود ندارد همچنانکه ضرورت عدم نيز ندارد و لذا براي موجود شدن نياز به فاعل دارد. اثر فاعل و آنچه اولاً و بالذات از او صادر ميشود، وجود است؛ زيرا در حکمت متعاليه ماهيت امري اعتباري است و امر اعتباري داراي تحقق بالذات نيست که نياز به فاعل داشته باشد309.
ج. تشکيک وجود
وجود داراي مراتب شدت و ضعف است. هرچه مرتبة وجود شديدتر باشد آثار آن بيشتر خواهد بود و در واقع مرتبة شديدتر در اين مراتب، تمام آثار مراتب ضعيف و بيش از آنها را داراست.
نتيجة مطالب فوق اين است که يک ماهيت و يا يک مفهوم ميتواند داراي مراتب مختلفي از وجود باشد که بعضي از آن مراتب شديد و قوي، و برخي ضعيف هستند؛ زيرا وجود، اصيل و مشکّک است و ماهيت چيزي جز نحوة تحقق وجود و يا به تعبير ديگر چيزي جز حدّ وجود نيست. مثالي که ملاصدرا براي اين مطلب بيان مي کند، ماهيت جوهر است. در مرتبهاي جوهر، مجرّد تام و داراي وجود قوي است و در مرتبهاي ديگر مادي و داراي وجودي ضعيف است و در مرتبهاي نيز ضعيفتر از اين دو است

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، رحمت الهی Next Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد عالم ماده، عالم مثال، اسفار اربعه، عالم محسوس