منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، رحمت الهی

دانلود پایان نامه ارشد

کشف برای قوای معنوی است. پس شنیدنِ سالک برای فهمیدن است. وقتی سالک با ادراک صورتهای حسی، تجلیّات حق را فهمید، این فهم، امانت خداوند نزدِ سالک است. این امانت، اهلی دارد و سزاوار نیست به غیرِ اهلش داده شود…بنابراین آنچه حواس پنجگانه درمییابند، حظّ مشاهده است و آنچه از دریافتهای حواس، فهمیده میشود، حظّ کشف است241.
2. مکاشفۀ حال، تحقیقِ زیادتِ حال است. توضیح اینکه هر کسی، در هر زمانی، به هر صفتی متصف باشد، آن صفت، در زمان اتصاف، حالِ اوست. حال، فقط بعد از اتمامِ کلام آورده میشود، یعنی اگر حال، بیان نشود، کلام بدون آن، مفیدِ فایده است. اگر مقصودِ متکلم از سخنش، بیانِ حال باشد، کلام نسبت به قصدِ گوینده، کامل نیست. مثلاً اگر بگویی: رأیتُ زیداً، کلامِ کامل و تامّی است. سپس به این کلام «راکباً» را اضافه کنی و بگویی «رأیتُ زیداً راکباً»؛ یعنی در حالت سواره، زید را دیدم. اگر مقصودت بیانِ دیدنِ زید در حالت سواره باشد، سخنِ «رأیتُ زیداً» به این اعتبار، تام نیست؛ یعنی مقصودت را حاصل نمیکند. اما در عین حال، فی الجمله، مفیدِ این فایده است که زید را دیدهای، اما ذکر نشده که در چه حالتی. بنابراین معنای «تحقیقِ زیادتِ حال» در تعریفِ این نوع از مکاشفه این است که زائد بودنِ حال بر آنچه که بطور مطلق و بدون نظر به قصد، مفید فایده است، تحقق یابد. این نوع از مکاشفه به نوع اول؛ یعنی تحقیق امانت با فهم، باز میگردد. مثلاً اگر کسی بپرسد: «آیا زید را دیدهای؟» و در جواب بگویی: «او را دیدم» و سپس حالی را به جوابِ خود اضافه کنی که موردِ سؤال نبود، مثلاً «مسافراً»(در حالی که مسافر بود)، سؤال کننده با سؤالِ خود، میخواست بداند که آیا زید در شهر است تا به ملاقات او برود. با حالی که به جواب اضافه شد، فهمید که نمیتواند به دیدار او برود. این مثالِ زیادتِ حال بود. اما در تصوف، زیادتِ حال و «مکاشفۀ حال» آن است که ذاتی را در حالتی شهود کنی و از آن حال، بر آنچه که نتیجهاش است، آگاه شوی. مثلاً ذاتی را بر حالِ حرکت یا سکون یا صفتی ملائم یا غیر ملائم با طبعِ ناظر مشاهده کنی، و از آن حالت، امرِ جدیدی بفهمی که مثلاً آن حال، منجر به حبّ یا بغض یا کراهت برای مدرِکِ خود میشود. در این صورت «زیادتِ حال» به تو عطا شده و این نوع از مکاشفه حاصل شده است242.
3. مکاشفۀ وجد، تحقیقِ اشاره است؛ یعنی اشارۀ مجلسِ خداوند را به طورِ قطع دریافتن، نه اشارهای که ندا از دوردست است. توضیح اینکه مجلسِ حق بر دو نوع است: نوعِ اول که اشاره در آن واقع نمیشود، خلوت با خداوند است؛ و آن، هنگامی است که بر مبنای علمِ ذاتی ِخداوند، جلیس خداوند من حیث هو، باشی. نوعِ دوم، مشارکت در مجلس است. و آن، هنگامی است که خداوند بر بندۀ خود در صورتی تجلی کند که امکانِ حضورِ جماعتی، کم یا زیاد، باشد. اشاره در چنین مجلسی واقع میشود. هیچ یک از مجلسیان نمیتواند با دیگری باشد و اگر از حالِ دیگری خبردار شود او را انکار و تکفیر کرده، میگوید که شیطان است. پس در این حضرت و در این مجلس، خداوند با اشاره، و نه تصریح، به هر یک از مجلسیان تجلی میکند و هر کسی از این اشاره، آنچه را در وسعش است میفهمد. کلمۀ خداوند واحد است، اما همان کلمۀ واحد، نسبت به مجلسیان، کلمات کثیری است. هر یک از مجلسیان بدانچه درک کرده، راضی است و گمان میکند اخصّ از دیگران است. خداوند بندگانی دارد که به ایشان چنان فهم و وسعت قلبی عطا کرده است که در این مجالس، تمامِ اشارات را درمییابند243.
بنابراین ابنعربی مشاهده و کشف را در این امر مشترک میداند که هر دوطریقِ معرفتاند. اما مشاهده طریقِ علم است و کشف، غایتِ آن طریق؛ یعنی حصولِ علم در نفس آدمی است244. اختلاف مشاهده با کشف در این است که مشاهده به ذوات اختصاص دارد، در حالی که کشف، مختص معانی و اسرار است245. نکتۀ دیگر اینکه از نظر ابنعربی، کشف، اتمّ از مشاهده است: «مکاشفه نزد ما تامّتر و برتر از مشاهده است، مگر اينکه مشاهدۀ ذات خداوند ممکن باشد، آنگاه مشاهده تامّتر و برتر خواهد بود، اما چنین چیزی ممکن نیست»246.
ابنعربی سه دلیل بر برتری مکاشفه بر مشاهده آورده است: 1. مکاشفه مختصِ معانی است و لذا کثیف را لطیف میکند؛ اما مشاهده به ذوات اختصاص دارد و از اینرو لطیف را کثیف میکند. 2. از آنجا که مکاشفه ادراکی معنوی است و لذا در آن علم به دو معلوم حاصل میشود؛ مثلاً اگر متحرکی مشاهده شود، به واسطۀ کشف، درک میکنیم محرّکی دارد؛ اما با چشم که وسیلۀ مشاهده است، یک معلوم شهود میشود. و لذا کشف، چیزی را درک میکند که قابلِ مشاهده نیست. 3. آنچه در شهود، مجمل است، در کشف، مفصلاً درک میشود»247.
ابنعربی در فقرهای از فتوحات مکیّه248 یکی از راههای حصولِ مشاهده را روزه میداند. وی با مقارنۀ حدیثِ پیامبر(ص) که به شخصی فرمود: «عليك بالصوم فإنه لامثل له» با آیۀ «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ»، نتیجه میگیرد که روزه، صفتی صمدانی(الهی) است؛ زیرا روزه گرفتن، جدا شدن از حقیقتِ مخلوق، یعنی تغذیه، است. آدمی وقتی اراده کند که به چیزی که از حقیقتش نیست، متصف شود و این اتصاف نیز به دلیلِ آیۀ «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ من قَبْلِكُمْ»249 شرعی است، لذا خداوند فرمود: «روزه برای من است نه برای تو؛ یعنی برای من سزاوار نیست که بخورم و بیاشامم، و از آنجا که سببِ دخولِ تو در روزه این است که من آن را تشریع کردم، پس من پاداش آن را میدهم». مثلِ اینکه خداوند میگوید: «من پاداش آن هستم؛ زیرا صفتِ تنزّه از طعام و شراب، مختص من است و تو به آن متلبس شدی، در حالی که حقیقتِ تو و خاصِ تو نیست و تو در حالِ روزه بدان متصف شدی و صفتِ مرا یافتی». بنابراین روزه از نماز برتر است؛ زیرا نتیجۀ روزه مشاهده و لقاء خداوند است، اما نماز مناجاتی بدون مشاهده، و همراه با حجاب است250.
2. سیر و سلوک از نظر ابن عربی
از نظر ابنعربی سیر و سلوک نوعی سفر است و سالک مسافری است که سیر الیالله کرده251، در این نوع سفر، سالک به واسطۀ حالش یعنی با عمل و ریاضت و مجاهده بر مقامات طیِ طریق میکند؛ نه به واسطۀ علمش؛ بلکه علم سالک، در این سفر به مثابۀ چشم اوست یعنی وی با علمش حقایق را میبیند و با حالش در این مقامات گام مینهد252. در این سفر قلب سالک به حقتعالی توجه میکند؛ زیرا این نوع معرفت (معرفت حق تعالی) بر قلب عارف تجلی میکند نه بر عقلش253؛زیرا دل جایگاه بزرگی و عظمت الهی است: «قلبه وسع جلال الله و عظمته»254. به همین دلیل است که خدا فرموده: «إِنَّ في‏ ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْب»255؛ بنابراین قلبِ عارف به خدا، خدا را نیز فرا میگیرد، چنانکه فرموده: «لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِن‏»256؛ زیرا «قلب عارف فراخ تر از رحمت الهی است… از اینرو قلب بندۀۀ عارف، حق را و رحمتی که همه چیز را فراگرفته، فراگرفته است»257.
همچنین ابنعربی سیر و سلوک را نوعی انتقال صوری، معنایی و عِلمی بر مقامات و سالک را منتقلکنندهای میداند که با زهد و ریاضت به تهذیب اخلاق پرداخته است. چنانکه در فتوحات آمده:
«سلوک انتقال از منزل عبادت و پرستش به منزل عبادت و پرستش دیگر از جهت معنی میباشد، و انتقال به صورت از عمل مشروع برای نزدیکی به خدا به عمل مشروع دیگری برای قرب به حق-به فعل یا ترک-است، پس از فعل به فعل ، یا از ترک به ترک و یا از فعل به ترک، و یا از ترک به فعل بوده و برای وی صورت، پنجمی وجود ندارد؛ و انتقال به علم است از مقام به مقام، و از اسم به اسم، و از تجلی به تجلی، و از نفس به نفس، و سالک درواقع منتقلکنندهای است که صاحب مجاهدات بدنی و ریاضات نفسانی است تا نفس خود را به تهذیب اخلاق وادارد و بر طبیعتش حکم به مقدار غذایی که قوام مزاج و اعتدال آن برپا بماند کرده و توجه به راحتی و گرسنگی نمیکند. زیرا خداوند متعال فرموده: «لایکلّف الله نفسا الّا وسعها»258.
سالکانی که در طریق الی الله سیر میکنند، عارفانی هستند که خداوند معلم آنهاست259، «یعنی خدا از نور خودش بر وی علمی الهی را افاضه و بخشش میکند و آگاهش میسازد که خدا از راه مشاهده و تجلی شناخته میشود»260، از اینرو عارف، به اخلاق الهی آراسته میشود چون ظرف آب هر چه رنگی که باشد، آب نیز همان رنگ را میگیرد؛ چنان که ابنعربی در فتوحات گفته: «از جنید از معرفت و عارف پرسش شد، گفت: رنگ آب رنگ ظرفش میباشد، یعنی او متخلق به اخلاق الهی است، گویی اوست و او، او نیست، و او، اوست؛ پس عارف نزد جماعت کسی است که نفساش را هیبت و سکینه و عدم علاقۀ صارفه از آن فراگرفته باشد و اولِ معرفت را برای خدا و آخرش را نامتناهی قرار دهد، و در قلبش نه حق و نه باطل داخل نشود و برایش غایب شدن از نفساش، به جهت استیلای ذکر حقتعالی، لازم آمده باشد، پس غیر خدا را نمیبیند و به غیر او باز میگردد، پس او به پروردگارش زنده است نه به قلبش، یعنی اگر معرفت به قلب داخل شود احوالی را که بر آنهاست تباه میسازد، چون آنها را به او تعالی دگرگونی میبخشد نه اینکه نابودشان میسازد»261. به باور ابنعربی عارف پس از تحصیل معرفت به خدا، قائم به حق شده و در وجود اثر میگذارد262، زیرا علوم عارف، ذوقی است یعنی آنها را با کشف و شهود دریافت کرده نه با فکر و نظر263 و این است که عارفان را از دیگر خلایق متمایز میسازد264، به تعبیری، وی خدا را به وسیلۀ خود شناخته است. به باور ابنعربی عارف، خزاین علوم را در دست دارد و کلیدهایش را نیز در اختیار دارد265.
عارفان سرور تمام رجال الهی هستند و کسانی هستند که خدا گوش و چشم و زبانشان شده است به این معنا که «اهلالله را دیدگانی است که بدانها می بینند و گوشهایی است که بدانها میشنوند و دلهایی است که بدانها تعقل میکنند و زبانهایی است که بدانها سخن میگویند، غیر این دیدگان و گوشها و دلها و زبانها که صورتهای مخصوص خودشان را دارند، لذا بدان دیدگان مشاهده میکنند و بدان گوشها میشنوند و بدان دلها تعقل میکنند و بدان زبانها سخن میگویند»266، به تعبیری دیگر، خداوند سپر اینان شده و اینان تحت حمایت خدایتعالی واقع شده اند اما حقتعالی سپر بنده نمیشود مگر اینکه بنده به او تلبّس یابد همانطور که سپرگیرنده به سپر تلبّس مییابد. پس عارفان به این وسیله که خدا چشم و گوش و زبان آنان شده است، به خدا تلبّس یافتهاند و به این صورت عارفان یکسره نور شدهاند267.
گفتیم که سیر و سلوک نوعی سفر است؛ لازم است بگوییم که سفر «سیر قلب در توجهش به حقتعالی همراه با ذکر»268 است؛ به تعبیری دیگر «سفر حال مسافر است و طریق، چیزی است که مسافر در آن راه میرود و آن راه را با معاملات و احوال و معارف درمینوردد، زیرا در معارف و احوال اسفاری است از اخلاق مسافران و مراتب عالم و منازل اسماء و حقایق، از اینرو این لقب را درخور شد»269 و مسافر کسی است که «سلوک او برایش از اموری که مقصود او و غیر مقصود اوست پرده برمیدارد، و او مسافر به فکر و عمل و اعتقاد میباشد»؛ مسافر در طریق الهی دو نوع است:
«مسافری که به فکرش در معقولات و اعتبارات سفر میکند و مسافری که با اعمالش فکر میکند و اینان صاحبان عملاند. پس هر کس که طریق او برایش از چیزی پرده برداشت، او مسافر است… و هر کس که طریق او از چیزی برایش پرده برنداشت، او سالکی است که در راههای شهر خود و خیابانهای خود گذر میکند و غیرمسافر است»270.
پس سفر نوعی تجارت است271، یعنی قصد مسافر در طریقی که در آن سیر میکند وصول به مقصود –یعنی حقتعالی- است چون خدا غایتِ هر سفری میباشد272. از اینرو انسان نیاز به هموارکنندۀ راه دارد که برایش راه سلوک را هموار سازد تا بر آن گذر کند و در آن سفر نماید و شگفتیها ببیند و علوم و اسراری فراگیرد273. در تقسیمبندی دیگر مسافر به دو نوع سفر در طریق الهی سیر میکند: سفر صوفی و سفر عامه. در سفر صوفی سالک «از منزل گفتنش به منزل شنیدنش سفر میکند تا آنچه را که حقتعالی در پاسخ او فرموده بشنود»274 و در سفر عامّه، «مسافر صاحب نظر در دلیل است، پس وی در منازل مقدمات سفر و طریق ترتیب مقدمات با فکرش

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد علوم عقلی، ظاهر و باطن، خواجه عبدالله انصاری، عرفان اسلامی Next Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، خواجه عبدالله انصاری، اسفار اربعه، عالم محسوس