منبع پایان نامه ارشد درمورد سیر و سلوک، وحدت وجود، سلوک عرفانی، مفهوم وجود

دانلود پایان نامه ارشد

خدا و ملائکهاش میباشد163 ، از اینرو هر کسی که عارف تر باشد، عالِم تر است اما عارف علم خود را نه با فکر و اندیشه بلکه با کشف و ذوق فرا می گیرد؛ پس علمِ عارف، نه علوم ظاهری بلکه «انکشاف حالات قیّومیّت و کبریا و ربوبیّت و ترتیب نظام وجود و عالم ملکوت و اسرار مخفی در آسمان و زمین است»164.
شیخاشراق معتقد است که در هر مرتبه از سیر و سلوک، نوری بر سالک ظاهر میشود، مراد وی از این نور علم است. مثلا برای مبتدیان در سیر و سلوک نور بارق افاضه میشود که سریعالزوال است و در مرحلۀ دوم سیر و سلوک نیز نوری بارق همراه با نوعی صدا افاضه میشود و در مرحلۀ سوم نیز این نور مانند آب گرمی است كه بر سر ريخته ‏شده. در مرحلۀ چهارم این نور روشنتر است و به مدّت زیادی بر سالک افاضه میشود، در مرحلۀ پنجم روشنایی این نور شبیه نور برق نیست بلکه روشناییاش بیشتر است، در مرحلۀ ششم، نوری بر سالک ساطع میشود که حرارت زیاد دارد و موجب افزایش حرارت بدن سالک میشود و بعضی مواقع نیز همراه با صدای آواز است. در مرحلۀ هفتم نوری بر سالک افاضه میشود که بسیار روشن و بزرگ است، در مرحلۀ هشتم نوری که بر سالک افاضه میشود که سالک احساس میکند که چیزی به مدت زیادی به سرش چسبیده است …. از اینرو به نظر شیخ، در هر مرحله از سیر و سلوک علم جدیدی بر سالک عارض میشود، به بیانی دیگر، هر مرحله از سیر و سلوک با نوع خاصی از علم مشخص میشود165.
سیر و سلوک وسیلهای برای رسیدن به حق است، از نظر شیخاشراق، عارف زمانی کامل است که هم در عرفان عملی و هم در دانشهای نظری نیز به کمال رسیده باشد و بین عرفان و برهان جمع حاصل کند166. وی در کتاب مطارحات بیان کرده که همانگونه که حکیمی تنها با مطالعۀ کتاب و بدون سیر و سلوک عارفانه و مشاهدۀ انوار نورانی، حکیمی ناقص است، یک عارف نیز اگر فاقد قوۀ بحثی و نیروی تفکر تحلیلی باشد، عارفی ناقص و حقیر است167.

فصل دوم
علم و سیر و سلوک از نظر ابنعربی

در این فصل و فصل سوم به دیدگاه ابنعربی و ملاصدرا در باب علم میپردازیم. در پیشینۀ علم چنانچه بیان شد عارفان و نيز فیلسوفان، گرچه برای علم ارزش زیادی قائلاند؛ اما همواره آن را وسيلهای برای رسيدن به سعادت دانستهاند؛ هدفی که هر عارفی بنابر دیدگاه خاصِ خویش نامی ـ مانند بهشت، فنا یا رؤیت حق ـ بر آن نهاده است. اما ابنعربی که در آثارِ متعدّد خود بر «وحدتِ وجود» تأکيد کرده است، فهمی متفاوت از عارفان پیشین در مورد حقیقتِ علم دارد؛ فهمی که در ملاصدرا و تبیینِ وی از علم و نیز ديدگاه وی در مورد کمال حقیقی آدمی، تأثیری عميق داشته است. هدف ما در این فصل و فصل سوم بررسی دیدگاه ابن عربی و ملاصدرا در حقیقتِ علم و نقشِ آن در کمال آدمی است، و فرضیۀ پژوهش این است که بنابر مبانی فکری این دو اندیشمند، کمال حقیقی آدمی، که تعبیراتِ مختلفی از آن بیان شده، چیزی جز علم نیست و در واقع، علم خود، هدف است و نه وسیله.
1. علم و معرفت از دیدگاه ابن عربی
در تفکر اسلامی «علم» و «معرفت» اگر بدون قرینه بهکار روند، معمولاً معنایی واحد دارند. اما صوفیان در اصطلاح خاص خود، تفاوتهایی بین آنها بیان کردهاند. به گفتۀ هجویری: مشایخِ طریقت، «علمی را که مقرون معاملت و حال باشد و عالم آن عبارت از احوال خود کند آن را معرفت خوانند و مر عالم آن را عارف و علمي را که از معني مجرد بود و از معاملت خالي، آن را علم خوانند و مر عالم آن را عالم»168. خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین علم را در بخش وادیهای سیر و سلوک، و معرفت را در بخش نهایات آن قرار داده است. وادیهای سیر و سلوک با سعی و اجتهاد دست یافتنی است، عقل در آنها دخالت دارد، و شیطان میتواند در آنها تصرف کند. اما نهایات امور و مقاماتی است که بعد از سیر و سلوک حاصل میشوند. به باور خواجه عبدالله نتیجۀ علم، عمل است و نتیجۀ معرفت، حال است. اگر حکمی از احکام علم به حالی از احوال عرفانی عارض شود، آن حال، یا ناقص است و یا اصلاً حال نیست. حال، روحِ عمل است؛ چنانکه معرفت، روحِ علم است. صاحب حال به مقتضای معرفتش طالبِ عین و حقیقت است. اما اهلِ علم را اثر یک شیء حاصل میشود و نه حقیقت آن169.
ابنعربی اما، متفکری است که هستی را بر مبنای وحدت وجود تبیین میکند که نتیجۀ آن، اختلاف با صوفیان پیشین در تعریف و توضیح بسیاری از اصطلاحات عرفانی است؛ چنانکه مثلاً قول به فنا ـ که از نظر صوفیان غایت سیر و سلوک عرفانی است ـ بر مبنای وحدت وجود، شرک تلقی میشود و فنای از فنا نیز شرک بعد از شرک؛ زیرا غیرِ خدا، عدم محض و لاشیء است و «لاشیء را وجودی نیست و آنچه وجودی ندارد، فنایی نخواهد داشت»170.
در نظام وحدتِ وجود که حقیقتی جز حقتعالی تحقق ندارد، علم به چه معناست؟ و تفاوت آن با معرفت در چیست؟ اقسام علم کدام است؟ و چه رابطهای بین علم عقلی و علم لدنّی وجود دارد؟ کشف و شهود (دو مرتبۀ علم حقیقی) چه تفاوتی با یکدیگر دارند؟ هدف از این فصل بررسی و تحلیل پاسخهای ابنعربی به سؤالات فوق است که غالباً با دیدگاه صوفیان پیش از وی تفاوت دارد.
1-1. تعریف علم
1-1-1. در تصوف پیش از ابنعربی
در آثار صوفيان تعاريف متعددی از علم نقل شده است که هر يک از آنها بيانگر صفتی از علم است؛ اما آيا حقيقتِ علم قابلِ تعریف است؟ عدهای علم را غير قابل تعريف دانستهاند؛ زيرا از آنجا که علم، دانستن هستي خداوند است، آن را حدي نيست: «شيخ الاسلام گفت که: علم چيست؟ دانستن هستي او. يافت او چون بُوَد که تو خود در شناخت عاجزي؟»171. بنابر این مبنا، چیزی غیر از دانستنِ هستی خداوند، علم محسوب نمیشود. گروهی دیگر از صوفیان بر این باورند که علم واجب و علم ممکن را نميتوان در يک تعريف گنجاند:
«بدان که علم دو است: يکي علم خداوند ـ تعالي ـ و ديگر علم خلق. و علم بنده اندر جَنب علم خداوند تعالي متلاشي بود؛ زيرا که علمِ وي صفت وي است و بدو قائم، و اوصاف وي را نهايت نيست؛ و علم ما صفت ماست و به ما قائم، و اوصاف ما متناهي باشد؛ لقوله تعالي: «وَمااُوتيتُم مِنَ الْعِلْمِ إلّا قَليلاً»… علم او يک علم است که بدان هميداند جملۀ موجودات و معدومات را، و خلق را با وي مشارکت نيست»172.
2-1-1. از دیدگاه ابنعربی
ابنعربی نيز علم را غیر قابل تعریف میداند و دلیلِ هجويری را با بیانی فلسفیتر تقریر میکند. از نظر وی، هم حقتعالی و هم ممکنات به علم متّصف میشوند و از آنجا که محال است ذات خداوند با ممکنات در صفتی مشترک باشند، حدّ علم و نیز حقیقت آن، مشترک لفظی است173؛ همچنانکه مفهوم وجود مشترک لفظی است؛ یعنی اگر وجود را به ممکنات اطلاق کنیم، به معنای وجودی نیست که بر خداوند اطلاق میکنیم. وجود، واحد است و آن، خداست و غیر خدا، عدم محض است؛ کائنات غیرِ او نیستند، بلکه جلوههای مختلفِ آن وجود واحدند. به این دلیل است که سید حیدر آملی معتقد است مطلقِ علم قابل تعریف نیست؛ زیرا مطلق علم، شاملِ علم واجبتعالی و علمِ ممکن میشود. تعریف علم واجب، غیر از تعریف علم ممکن است. علم خداوند، فعلی و ذاتی و حقیقی و ازلی است؛ اما علم ممکن، انفعالی و عارضی و مجازی و کسبی است174.
فیلسوفان مشایی در اسلام علم را به «صورت حاصل از شیء نزد عقل»175 تعریف کردهاند. ابنعربی با بهرهگیری از آیۀ کریمۀ «بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» بر این تعریف چنین اشکال کرده است که ابداع به معنای آفرینش بدون صورت و مثال سابق است. بنابراین اگر تعریف مذکور از علم صحیح باشد، آفریدههای خداوند، ابداعی نخواهند بود؛ زیرا در این صورت، تصاویر و مثالهایی در ذات خداوند باید باشد که این آفریدهها مطابق آن مثالها ایجاد شوند. این صورتهای در ذات حق ـ بنا بر تعریف مذکور از علم ـ دائماً در ذات خداوند بودهاند، پس ابداعی نیستند. و نیز این صورتها در خارج موجود نمیشوند مگر مطابق با مثالِ آنچه که در ذات خداوند بودهاند. این اقوال باطل است؛ زیرا از آنجا که خداوند بدیع است، در ذاتش صورتی نیست که مبدِعِ آن باشد یا آن را تصور کند176. بر این اساس است که ابنعربی علم را تابع معلوم میداند: «علم هنگامي علم است كه متعلقش همان معلوم باشد؛ زیرا معلوم است که ذاتاً موجبِ علم است»177. و لذا از تعلق علم به معلوم، حصول معلوم یا مثالِ آن در نفس عالِم لازم نمیآید178.
ابنعربی در فقرهای از فتوحات، علم را مقابل جهل میداند و از آنجا که جهل دارای دو معنی است، علم نیز دو معنی دارد. اگر جهل را به معنای نفیِ علم به چیزی از محلِ آن ـ که ذاتِ مجرد است ـ بدانیم، تمام ماسویالله جاهلاند؛ یعنی جهل لازمۀ ذات آنهاست؛ زیرا غیر خداوند، احاطه به معلومات ندارد. در این صورت، علم به معنای احاطۀ به معلومات است. به این دلیل است که در قرآن کریم به رسولِ خدا که انسان کامل است امر شده که طالبِ زیادت در علم باشد. امّا اگر جهل به معنای اعتقادِ خلاف واقع به چیزی باشد، خداوند اولیای خود را از این ظلمتِ جهل خارج کرده است. در این صورت، علم چیزی است که تنها نصیب اولیای الهی میشود179.
پیروان ابنعربی نیز عموماً معتقدند كه هيچ چيزآشکارتر و روشنتر از مفهوم علم نيست تا به واسطۀ آن بتوان علم را تعریف کرد. علم همان وجود است؛ حقیقتش مانند وجود در نهایت خِفا و مفهومش چون وجود بدیهی است. قونوی در النفحاتالالهية بیان میکند که وجود و علم بدیهی هستند به این اعتبار که هر انسانی میداند که آنها شیئی هستند؛ یعنی اموری عدمی نیستند؛ با این اعتبار است که به خاطر غایت وضوح، تعریف آنها یا اقامۀ برهان بر وجود آنها متعذّر است. امّا به اعتبار حقیقت؛ حقیقتی که آنها را ذاتاً از غیر خود متمایز کند، وجود و علم در نهایت خفا هستند و لذا آرای متفکران در بارۀ وجود و علم مختلف است و در این موارد دچار حیرتاند. پس اگر قول کسانی که معتقدند معرفت وجود و علم، بدیهی است، صادق باشد؛ حیرتی واقع نمیشد و نزاعی به وجود نمیآمد. بنابراین قطعاً شناخت علم نیز ـ همانند شناخت وجود ـ بدیهی نیست180.
با اين حال، ابنعربی و پیروانش در آثارِ خود تعاریفی برای علم ذکر کردهاند که میتوان آنها را تعریفِ لفظی و یا تعریف با خصوصیات؛ یعنی تعریفِ رسمی دانست.
الف. «علم درک مدرَکات است همانگونه که هستند»181. البته ابنعربی تأکید میکند که این تعریفِ علم، در موضوعاتی است که قابل درکاند، اما آنچه قابل درک نیست، تعریف علم در آن، عدم درک آن است، چنانکه گفتهاند: «العجز عن درک الادراک ادراک».. بنابراین علم به خداوند، عدم درک اوست182.
ب. «علم ادراكِ ذات مطلوب في‌ حد ذاته است، خواه وجود باشد و خواه عدم، نفي باشد يا اثبات، امتناع باشد يا امكان و يا وجوب»183. این تعریف شبیه تعریفِ مشهور باقلانی ـ متفکر بزرگ اشعری ـ است که علم را به «معرفة المعلوم علی ما هو به» تعریف کرده است184؛ تعریفی که صوفیان دیگری مانند عین القضاة آن را پذیرفتهاند185. اشکالی که فخررازی بر تعریف باقلانی گرفته مبنی بر اینکه این تعریف مشتمل بر دور است186، بر تعریف ابنعربی وارد نیست.
پ. «علم عبارت است از تحصیلِ قلب امری را بدانگونه که در نفس الامر است، خواه آن امر معدوم باشد یا موجود، پس علم صفتی است که موجبِ تحصیلِ قلب میشود؛ و عالم، قلب است و معلوم، آن امر تحصیل شده»187.
2-1. بعضی از خصوصیات علم
الف. علم، یادآوری است: ابنعربی همانند عدهای از صوفیان به «نظریۀ یادآوری» باور دارد؛ به این معنی که خداوند علم همه چیز را در انسان به ودیعت نهاده است»188؛ سپس آدمی در عالم ماده، علوم خود را فراموش کرده، چنانکه شهادت به ربوبیت را در روز ألَست فراموش کرده است. بنابراین علم آدمی، اکتسابی نیست؛ بلکه يادآوری است. در واقع این باور یکی از نتایجِ وحدت وجود و نظریۀ «تجلی اسماء و صفات الهی» در عرفان نظری است: «خداوند علم و عالم و معلوم است و در هستی جز واحد کثیر تحقق ندارد»189؛ یعنی خداوند از جهت ذاتش واحد است و از جهت اسمایش کثیر:
«أن الله من حيث نفسه له أحدية الأحد و من حيث أسماؤه له أحدية الكثرة»، «خدا از حیث نفساش احدیت احدی دارد و از حیث اسماءاش

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ مقاله حقوق بشر، آموزش و پرورش Next Entries منبع پایان نامه ارشد درمورد وحدت وجود، علم حقیقی، زبان عربی، قرآن کریم