منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، ساختار زبان، تداعی معانی، سبک نوشتاری

دانلود پایان نامه ارشد

زبانشناسی،1390).
بیضایی با شناختی که از اشکال کلاسیک، سنّتی، ادبی، شفاهی و[…] دارد ایدههایش را از آئینهای گوناگون، مراسم و خرده نمایشهای میدانی گرفته و به نوعی خاص آنها را وارد عرصه درام مدرن کرده مثلاً: “برای نوشتن نمایشنامهی هشتمین سفر سندباد از تکنیک درامِ تعزیه، برای جنگنامهی غلامان و سلطانمار از تکنیکِ روحوضی، در غروب در دیار غریب و قصّه ماه پنهان، از تکنیک نمایش عروسکی و برای فتحنامه کلات از تکنیک سنّت خُنیاگری یا چریکه خوانی بهره برده آنچه که در نمایشنامههای او بیش از همه خودنمایی میکند بهرهگیری و استفاده از امکانات و داشتههای ادب و فرهنگ ایرانی است که به گونهای نو در چارچوب آثارش قرار دارند. آدمهای بیضایی دغدغهی سیاسی ندارند، آنها با مسائل عمیقتری از جمله هویّت حقیقیشان دستو پنجه نرم میکنند.
این که از کجا آمدهاند!؟ چرا و چگونه آمدهاند!؟ و اصلاً برای چه آمدهاند!؟ در حقیقت آنها خود را جستوجو میکنند. مثلاً شاه و گدا همگی با حال و گذشته و آیندهی خود درگیرند و آن را میجویند. اگر دغدغهی بیضایی را جستوجوی اصل گُمشدهی خویش یا آنکه بهتر بگویم اصل فراموش شدهی انسانی بدانیم این دغدغه از اوّلین اثر او که در دوران دبیرستان نوشته تا آخرینشان یکی بودهاَند، در این چهلو اَندی؛ تنها ابعاد این جستوجو، عمیقتر و گسرتردهتر شدهاند. او به همهی پرسوناژهایش فرصت داده تا یک به یک راوی بخشهایی از نمایشیاَش باشند، امّا این به معنای استفاده از شیوهی “فاصله گذاری” به معنای برشتی نیست، بلکه منظور وی ارائهی گزارش، القاء و اعلام آسیبپذیری زن در جامعه است، بدینسبب شاید بتوان نمایشنامهها و فیلمنامههای او را از نظر محتوایی به 3 دستهی کلّی تقسیم نمود:
نخست؛ نوشتههایی که (فردوسیوار) در آن به باز اندیشی و باز آفرینی اسطورهها و تاریخ و فرهنگ باستانی ایرانزمین میپردازد.
دوّم؛ روایتگری سرنوشت تراژیک زنان ایران زمین.
و سوّم این که او به دنبال نوآوری در زبانی بود که معناسازی کرده و نگاه انسان را نسبت به زندگی دگرگون کند، در حقیقت نقدهای او جنبهی آموزشی داشت. (کیانیان، 1386: 89).
شیوه‌ی بیضایی در اکثر آثاریکه از تاریخ‌ و اسطوره الهام گرفتهاند پرداختن به اصل داستان و بهره گیری از جزءجزء داستان نیست چرا که در بسیاری از مواقع نمایش در سطح مَتل یا قصّه باقی میماند و دراماتیزه نمی‌شود، بلکه او از جایی که نمایش‌ قابلیّت بسط داشته باشد، ماجرایش را شکل داده و با ایجاد ضرورت‌هایی آثارش را دراماتیزه میکند. بیان نمایشیِ او اغلب شاعرانه و آمیخته با طنزی عمیق است. برخی دیالوگهای وی، زیرِ طیفی قرار دارد که به مقدمهخوانیِ تعزیهها یا خیمهشب بازیها شبیه است که تکمیل کننده و سازندهی بافتی آهنگین است. این امکانات، همراه با صحنهسازی و حرکاتی نمادین، نوعی نمایش آیینی را تجسّم می‌بخشد که زبان وی را، از قالب مکالمات عامیانه و محاوره‌های روزمره خارج و در هر دوره‌ای رنگ و بویی خاص می‌بخشد.
“سی سال است قصّه میگویم امّا هیچوقت، هیچوقت فکر نکرده بودم که ممکن است، خودِ من دیو باشم”. (غروب در دیاری غریب،1343).
بیضایی با مطالعاتی که در تئاتر مشرق زمین و نمایشهای ایرانی دارد حقیقت مورد نظرش را از آثارش استخراج می‌کند. زبان وی زبانی نیست که فقط برگرفته از تاریخ و سبک نوشتاری آثار تاریخی باشد بلکه زبانی است خلاّق که خود بدان رسیده، یکی از کارکردهای زبان او انتقال حس زمان تاریخی است و این حس به خوبی در آثار وی حضوری چشمگیر دارد. ما شیوهی رایج گفتگوهای کهن را در دست نداریم و متن‌های کتابی هم نمی‌توانند عیناً بر صحنه برده شوند و آماده کردنش نیز برای صحنه آشنایی دقیق و عمیقی با اصلِ لازم و شناخت کاملِ نیازهای صحنهای را میطلبد، یعنی ممکن است در عین قابل فهم و صحنه‌ای بودنش آنقدر با زبان معاصر فاصله بگیرد، که ما حس نکنیم که” زبانِ” همه زمانها یکسان است. “زبانِ نگاه به تاریخ” در آثار بیضایی، از عناصری تشکیل شده که از طریق آن می‌توان آثار او را از دیگر نویسندگان باز شناخت. عنصرِ زبان در نوشتههای بیضایی به مرتبهای از محوریّت و مرکزیّت رسیده که دیگر عناصر” درام” به کمک آن نمود یافته و بر اهمیّت درک آن صحّه میگذارند.
شاید بتوان گفت که انسجام در نوشتههای بیضایی در رو ساخت از راه زبان، صورت گرفته و ارتباط تنگاتنگی با زیر ساخت و ساختار درونی آثارش دارد، صورتهای خیال (تشبیهات، استعارات و کنایات) در آثار او در عین سادگی بسیار پیچیده‌اند، طوری که هر جملهاَش، بر دهها اندیشهی مختلف و تداعی معانی متفاوت دلالت می‌کنند تا جائی که برای فهم زبان وی، ناچار به تأویل و تفسیر نشانه‌های به کار رفته در آثارش میشویم این مسئله از نامگذاری بر شخصیّتهایش شروع شده و تا آخرین واژهاَش، نیز ادامه مییابد. شاید به خاطر همین ویژگی است که بیضایی بهعنوان”درامنویس و محقّق” برجستهتر از دیگران مطرح میشود. واقعیت این است که” زبان” در آثار بیضایی، گذشته از کارکرد اصلی خود که همانا برقراری ارتباط میان شخصیّت‌های وی میباشد، واجد معانی تمثیلی بسیار دیگری نیز میباشد. (باقری، 1383، تقابل اسطوره و تاریخ).
درواقع بیضایی از کهن واژهگانِ استعاری وکنایی، جهت تزیین آرایههای متن خود استفاده نمیکند که پیام و مفهوم ساختهایش، در ارتباط با تماشاگرانش دچار مشکل و تردید شود، بلکه او در چینش واژهگانهایش تحت تأثیر محورهای (جانشینی و همنشینی) به گونهای عمل میکند که علاوه بر ایجاد فضای باستانی، به سهولت با مخاطب ارتباط برقرار کند. بیضایی میکوشد علاوه بر ایجاد ساختار زبانی مُنسجم از نظر معنا و محتوا به محملی برای بیان تجلّی اندیشههای فلسفیاَش دست یابد چرا که او بر این امر واقف است که هر چه زبان شعارگونهتر و کم محتواتر، و از نظر ساختاری، تکراری و گسیختهتر باشد، نشانهی ضعف اثر است، ولیکن اگر اثر دارای انسجام و ساختاری استدلالی و تعقّلی باشد نشانهی قدرت و کمال آن خواهد بود. در واقع وی به جای بهرهگیری مستقیم از جملات و عبارات؛ از کنایهها، مجازها و استعارات آنچنان خلاّقانه بهره میبرد که جانمایهی آفرینشِ چنین نغز گویهها و گزینگویه هایی میشود و همچنین باعث صلابت و استحکام آثارش از نظر فُرم و محتوا نیز خواد بود. نثر بیضایی نثری است که برپایه‌ی ایجاز شکل گرفته باشد تا مخاطب را در دیگر سوی پروسهی‌ ارتباطی قرار داده و با او به تعامل نشسته تا وی را به گرداب هول‌و ولا و فعالیّتهای ذهنی بکشاند.
“این کدام جاده‌ی باریک است، که در آن پسک، ژنده مردی تنها، بیهوده مانده است؟”
او سرا پا داغ، با چهرهاش که بر آن شبنما است می‌رود و کمانش گوژ، تیرش راست، او لختی پیش جامه‌های سنگین را از خود دور کرده و خود، پس از آن دور رفته است. اینک بانگی می‌شنود، در این بالایی، می‌ماند و در راه می‌نگرد. از این پشته‌ای که هست مردی بیرون آمده سخت اندام، می‌آید. این چشم‌ها تیز می‌کند، لختی درنگ، ولی نمی‌ماند و این کشواد است که اینک بر او راه را می‌بندد.
کشواد: بمان آرش!” (روایت آرش،1372: 48).
گرایش بیضایی به زبان” آرکائیک” و دستاوردهای نمایشی که از برخوانی”اژدهاک” شروع و پس از گذر از” آرش” به نقطه‌ی طلایی خود یعنی”مرگ یزد گرد” و در نهایت به” کارنامهی بُندار بیدخش” می‌رسد. مسیری که تحوّلی عجیب در سبک و سیاق آثارش ایجاد میکند وی از منابع مختلفی چون: ” جهان گشای جوینی گرفته تا اوستای زرتشت، از اوّلین حماسه بشری یعنی گیل گمش تا ارداویراف نامه، قصّههای عامیانه و فولکور تا تاریخ بیهقی” خلاصه منابعی که به نوعی به تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم گره خورده الهام گرفته و آنها را دستمایهی خود برای خلق آثاری بدیع شگرف قرار داده البته هر چند منابع وی از طیفهای مختلف ادبی گزینش شدهاند، امّا در پروسهی تولید آثارش از فیلتر حساس و موشکافانه‌اش عبور کرده و به سبک و سیاق او نگارش یافته‌اند. در واقع بیضایی از دل قصّه‌های کهن قصّهی خود را روایت می‌کند و این زاویه‌ی دید او به قصّهها و افسانهها است که بر داشتههای پیشین، خط بطلان کشیده و افقی تازه در پیش روی ما میگشاید افقی عجین شده با نوعی زبانِ نمایشیِ پویا، جاندار، پُر رمزو راز و پُر از ظرافتهای کلامی همراه با طنزی گزنده و بازیهایی غافلگیرکننده که همه و همه در چهارچوبی مُستحکم و استوار و قالبی پرداخت شده و به سامان.
بیضایی اگر داستانی را بر اساس مستندات تاریخی شکل می‌دهد، گَرته برداری یا گزارش گونه عمل نمی‌کند، بلکه آن را از صافی ذهن خلاّقانهی خود می‌گذارند که شاید این خلاقیّت، چنان تأثیر گذار و غلیظ باشد که نسخهی بدل و باز آفریدهاش نه تنها شباهتی به اصل آن نداشته، بلکه درست در تقابل و استحاله شده و موتاسیونی آن باشد. مانند” اژدهاک” که شالودهشکنی را تا جایی پیش می‌برد که از شخصیّت منفور و آنتاگونیستِ افسانهای ضحّاک، شخصیّتی پارا سمپاتیک، دوست داشتنی و حماسی و در عینحال پروتاگونیست اژدهاک را خلق می‌کند یا شالودهشکنیای که در خاطرات هنرپیشه‌ی نقش دوّم ایجاد میکند و از بلقیسِ هر جایی، زنی انقلابی میسازد یا در نمایشنامهی ندبه با خلق شخصیّت زینب، ذهن مخاطب را به چالش وا میدارد. زبان کهن(آرکائیک) به علت ویژگیها و مؤلفههای متعدد، آثار بیضایی را چنان غنا و تعمّقِ کلامی ویژهای بخشیده که او را سرآمد تمام نمایشنامهنویسان عصرِ حاضر و نیز الگویی برای علاقهمندان عرصهی نمایش قرار داده؛ این زبان، صناعات ادبیِ ایجاز، استعاره، مجاز، ایهام و کنایه را در خود یکجا دارد. البته مهمترین ابزاری که وی را به هدفش نزدیکتر میکند زبان و کارکردهای آن در انتقالِ حسِ تاریخی است. او در باستانگرایی از طریق واژههای غریب، چنان واژههای مورد نظرش را در جایگاه خودش استفاده میکند که مخاطب حتّی اگر معنای دقیق جمله را متوجّه نشود با حدس و گمان به مفهوم استعاری و کنایه‎ایِ ساختها، دست مییابد. (شمیسا، 1376: 279- 280).
“و هم چگونه فغان و فوژان انبوه شیونیان ناشنیده ماند. آری آرش آنان روزگاری، ما را پست خواندند. بل اینک روزگار ما باشد. هان که تو آخرین تیر ترکش منی”. (روایت آرش).
تقدیر ارادی نیست بلکه خود سپُرده به دستانِ بخت است و رودیدادها مهار ناپذیر، چنانکه خودِ عروسکگردان میگوید:
“من تماشاگرم، تماشاگرِ قصّهی مرگ و حیات. بازی را من شروع میکنم، امّا پایانِ بازی بر هیچکس معلوم نیست”. (غروب در دیاری غریب).
در شکل بخشیدن به درونمایهها تحت این شیوه، ” شخصیّتها” صورتی سَبک پردازانه و غیر واقع گرایانه مییابند. آنها عنصری از جادو و رمز و راز را، به نمایشنامهها میبخشند. از جانب بیضایی هیچ تلاشی برای باز آفرینیِ واقع نمایانهی زندگی صورت نمیگیرد، بلکه وی همواره به تماشاچیان یادآوری میکند که شخصیّتها و نمایشنامههایش تخیّلیاَند، عروسک گردان به تماشاچیان خوش آمد گفته و اشخاص نمایش و پیرنگ را معرفی میکند بعد پیاپی بازی را قطع کرده تا در این تمهیدِ فاصلهگذاری، به تماشاچیان یادآوری کند که آنها در حال تماشای یک نمایشاَند و هر توهُّمِ ممکنی از واقعیّت را از بین میبرد، اظهار نظرهای عروسک گردان، غالباً تأثیراتی دلهرهآور دارند، اغلب فاجعهای قریبالوقوع را اعلام، و بر فضای غیر واقعی تأکید میکنند.
“مرشد: سیاه چی میخواد بگه؟ حرفای اون رنگ به چهرهی دخترک نگذاشته” (غروب در دیاری غریب).
“… و مرد میگوید: ای آرش! این رهایی جاودانه نیست، هر پیمانی روزی شکسته میشود و تو آن روز کجا خواهی بود؟ ای آرش تنگناها در پیش است، اگر تو آنها را برهانی امید خواهی شد؛ اینست. سترگ و سهم آور! امیدی که در هر گدار سخت مردی خواهد آمد، انبوه را تن آسان میپرورد. و در هر تنگی ایشان چشم میگردانند تا برگزیده کیست، و خود بر جای نشسته!
آرش میغرد: سخنانت در این ایاز به تبری میماند که به ریشه میزنند.
مرد میگوید: تیر تو ایشان را یکبار رها خواهد کرد ور که تا همیشه به بند خواهد کشید
آرش میشکوهد، و میشنود: تو تخمی نمیپراکنی که در همه سر بر آورد، تو خود خواهی رست، چونان درخت که در زمستان میمیرد و

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، بهرام بیضایی، مفاهیم زبانی، مراسم مذهبی Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، بهرام بیضایی، ایثار و آزادگی، سلطان محمد