منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، دوران کودکی، عنصر زمان، روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

این نمایشنامه بیانگر مشکلات انحراف حاکمان و سلطه بعد از انقلاب 1952 در مصر و تحول نظام دموکراسی به دیکتاتوری و پراکنده شدن ظلم و ستم و بیعدالتی در سراسر کشور است. در این نمایشنامه دو داستان وجود دارد. قصهی اصلی که عبدالصبور در مورد لیلی و سعید بیان میدارد و در حقیقت مقصودش همان مصر و مردمش است و قصهی دیگر بیان همان نمایشنامه «مجنون لیلی» احمد شوقی است.(المسرح فی المسرح).» (مراد محمد، 1990: 269– 267)
عبدالصبور تلاش میکند واقعیت زندگی روشنفکران را در برخورد با سلطه فاسد موجود در مصر به تصویر کشد. هر یک از این روزنامهنگاران نگرانیهای درونی خود را درمورد کشورش دارد که در گفتارها و رفتارهایشان نمایانگر است. استاد تلاش میکند تا آنها را با وجود اختلاف نظرشان به یکدیگر نزدیک کند به همین دلیل پیشنهاد خود را به آنها می گوید.
«استاد» نمایشنامهی «مجنون لیلی» احمد شوقی را انتخاب میکند و هدف او از انتخاب این داستان ایجاد عشق و علاقه میان آن هاست. استاد به سعید نقش قیس و لیلی نقش محبوبه قیس یعنی لیلی را میدهد. لیلی با تمام عشق و علاقه به سوی سعید میرود اما در نزد او چیزی جز اندوه، خرابی نفس و خاطرات سیاه دوران کودکی نمییابد.
«حسام» یکی دیگر از روزنامه نگاران است که بخاطر همکاری با سلطه در زمینهی جاسوسی دوستان انقلابی خود در زندان بود و به لیلی علاقهی زیادی داشت. زمانی که خبر آزادی او به حسان و سعید می رسد، حسان روانه خانه حسام میشود تا او را در خانه اش بکشد. سعید و زیاد نیز به دنبال او میروند. گفتگوی تندی میان حسان و حسام در میگیرد و به دنبال آن حسان گلولهای شلیک میکند و حسان زخمی میشود اما فرار میکند. سعید به سوی حسان میرود تا مانع کار او شود در این لحظه لیلی را میبیند که با لباسهای خانه از اتاق حسام خارج میشود.
لیلی قبلاً بارها با سعید ملاقات کرده بود و قرار بود با هم ازدواج کنند؛ اما ناگهان سعید این ازدواج را رد میکند به همین دلیل از سعید روی بر میگرداند و به سوی حسام میرود. کسی که حتی با وجود بی توجهیها و بی میلیهای لیلی با مهربانی با او رفتار میکند. حسام باز می گردد تا به لیلی خبر دهد قبل از آمدن حسان به جای امنی رود. به ناگاه با سعید روبه رو میشود. سعید به سوی او حمله میبرد تا او را بکشد و به خاطر این درگیری او نیز روانه زندان میشود. استاد به زندان میرود تا به سعید خبر دهد ضربهاش حسام را نکشته است.
استاد در هدف خود که جمع کردن شاگردان و ایجاد علاقه و محبت میان آنها بود، شکست میخورد؛ زیرا حسام روانه بیمارستان میشود، حسان و سعید به زندان میروند، سلوی به دیر(کلیسا) میرود و زیاد و حنان در کودکستان کار میکنند. بنابراین این روزنامهنگاران پراکنده میشوند و هر یک به دنبال راه خود میروند بعد از آن که خود را تسلیم عجز و نا امیدی کردند.
داستان «لیلی و المجنون» تصویری از عشق صادق میان دو طرف را بیان میدارد اما توانایی انجام کاری را ندارند و نمیتوانند آیندهای زیبا را محقق سازند زیرا سعید در دفاع از لیلی ناتوان است همان گونه که مردم جامعه در دفاع از وطنشان ناتوانند بنابراین در هر دو هیچ چیز محقق نمیشود. از جمله نکات مهمی که در رابطه با این نمایشنامه بر ما آشکار میشود این است که یک نمایشنامه متناسب با همهی دورانهاست. مضمون آن در مورد اختلاف میان استبداد و سلطه با روشنفکران و قضایای آزادی و فقری که بر مردم مصر با وجود حکومت مستبد رایج شده، سخن میگوید.
با وجود اختلاف در برخی از چیزهای شکلی میان آن روزگاران و مصر معاصر مثلاً در نوع شاه مستبد و استعمار فاسد که امروزه در قالب رئیس جمهور و همراهانش ادعای اعمال قانون خدا را دارند، مثلاً جامعهی امروز پر از جوانان شجاع و کسانی است که تاریخ را خواندهاند و میدانند که پایان ظلم نابودی است و پناه بردن به شرع الهی و دوری از استبداد همان راه درست است. در حقیقت عبدالصبور با این نمایشنامه خواسته پیام خود را به حاکمان مستبد برساند که حکومت فاسدان هیچ گاه پابرجا نخواهد ماند.

3-2-3-1- شخصیتهای برجستهی نمایشنامه لیلی و المجنون:
– سعید:
سعید یک قهرمان سرکش است که عشق و آزادی در وجودش موج میزند. او عاشق است ولی هم چون مجنون برای رسیدن به معشوقش تلاش نمیکند بلکه تلاش در پنهان نمودن آن میکند و به همین دلیل از رسیدن به عشقش ناتوان است و این بخاطر نداشتن ایمان کافی برای دستیابی به معشوق است. او فردی است که خواهان دستیابی به آزادی ، عدالت و اصلاح جامعه است اما ترس در وجودش رخنه کرده و سلطه بر او مسلط شده است و این چنین است که به سادگی سرزمین و عشقش را از دست می دهد. وی از مجموعه افراد ملتی است که تصمیم گرفتند با ظلم و استبداد مبارزه کنند اما با یکدیگر متحد نیستند به همین دلیل سلطه به آسانی بر آنها چیره گشته و وطنشان از دستشان میرود.
– لیلی:
لیلی یک دختر روزنامه نگار روشنفکر است. دیدگاه او نسبت به آیندهی سرزمین و مردمش با دیدگاه دیگر همکارانش متفاوت است. او به فکر قتل، کشتار و سلاح نیست؛ بلکه به فکر ساختن آیندهای درخشان به شیوهای دیگر است؛ زیرا قبل از هر چیز او یک زن است. در حقیقت لیلی همان وطن است. او یک زن تنهاست که با احساسات و عواطف خود میاندیشد و خواستار دستیابی به عدالت است. لیلی سرزمین مصر است که سالها طعم انقلابهای گوناگون را چشیده است، انقلابهایی که هیچ گاه به نتیجهای معین و ثابت نرسیدند. سرزمینی که هویتش معلوم نیست و فرزندانش نمیدانند که آیا در سرزمین خود آزاد هستند یا برده. سرزمینی که از داشتن عاشقان واقعی که دوستش داشته باشند و خواهان درخشش آن باشند، محروم است و این گونه است که مصر بین فقر، بدبختی، بیعدالتی و ستم ظالمان دست و پنجه نرم میکند.
– استاد:
استاد تنها کسی است که در داستان برایش نام مشخصی تعیین نشده است؛ زیرا او در حقیقت تاریخ است که وقایع را روایت می کند. وی تلاش میکند تا شاگردانش را با عشق و علاقه دور هم جمع کند تا بتوانند به سرزمین خود خدمت کنند زیرا عشق و علاقه بهترین سلاح برای با هم بودن و مقابله با مشکلات است.

– زیاد:
شخصیتی است که با عقل خود میاندیشد و معتقد است راه صحیح انقلاب این است که همهی مردم باید با یکدیگر برای آزادی و رسیدن به پیروزی تلاش کنند. از نظر او انقلاب به تنهایی هیچ سودی ندارد و نتیجهاش شکست است.
– حسان:
فردی که معتقد است مردمی که گرسنه، خسته، ناتوان و ستمدیده هستند و زندان، خواری و بیعدالتی درموردشان انجام شده، ممکن نیست کار مفیدی انجام دهند. وی به خوبی میداند تنها راه رسیدن به آزادی و پیروزی همان انقلاب مسلحانه است؛ اما با این وجود در یک جیب قلم و در جیب دیگر شمشیر با خود حمل میکند.
3-2-4- الأمیرة تتنظر(1973):
این نمایشنامه از جمله نمایشنامههای موفق عبدالصبور محسوب میشود. نویسنده در این نمایشنامه به عالم اسطوره و رمز و فضای داستان هزار و یکشب پناه میبرد. داستان دارای معانی پیچیده و متعددی است که در چهارچوب یک فصل قرار گرفته است. داستان با بیان حضور یک شاهزاده خانم و سه خدمتگزارش که در کلبهای دور افتاده و کوچک در یک جنگل زندگی میکنند، آغاز میشود. شاهزاده خانم در قصر پدرش زندگی میکرد. با یکی از نگهبانان قصر پدرش به نام سمندل آشنا میشود. نگهبان شنیده بود پادشاه قبل از این که صاحب جانشینی برای تخت پادشاهی اش شود، میمیرد. پس به سوی شاهزاده خانم میرود تا توجه او را به خود جلب کند. در نهایت با یکدیگر ازدواج میکنند. با کشته شدن پادشاه به دست سمندل و به قدرت رسیدن وی، شاهزاده خانم با سه خدمتگزارش به آن کلبه کوچک در جنگل میرود و در انتظار فردی نجات دهنده روزها را پشت سر مینهد. شاهزاده و سه خدمتگزارش هر شب این ماجرا را برای خود به تصویر میکشند. خدمتگزار دوم همچون شهرزاد قصهگو هرشب حکایتهایی برای شاهزاده بیان میکند. به عنوان مثال حکایت «الریک المسحور» که در این حکایت امیری بود که به هنگام سپیده دم صاحب تاج و تخت میشد و به هنگام غروب کشاورز و در پایان هر حکایت ترنمهایی دروصف زیبایی شاهزاده خانم برایش میخواندند.
در این حال مردی غریبه با لباسهایی کهنه و پاره برآنها وارد میشود و خود را قرندل معرفی میکند و میگوید برای آسیب رساندن به آنها نیامده است. آن مرد راهش را به سوی این کلبه گم نکرده بود بلکه مقصدش همین جا بود. او صدایی شنیده بود که او را فرا میخواند تا این که با دنبال کردن آن صدا خود را به این کلبه رسانده بود و با خبر شده بود که چهار زن در این کلبه منتظر دیدار او هستند.
شاهزاده خانم (الأمیرة) در این نمایشنامه رمزی برای شهر، قرندل نماد شخصی قوی و نیکوکار و سمندل مردی دروغگو و شرور است و نتیجه این داستان پیروزی خیر بر شر است. همچنین عبدالصبور تلاش نموده در قالب رمز به شرایط سیاسی موجود نیز اشاره کند. مثلا از عنصر زمان به شکلهای گوناگون همچون؛ «الأعوام، الخریف، الأیام، اللحظات، اللیل، النهار، الفجر، الغمد، المساء و …» و واژگانی که دارای رابطهی محکمی با عنصر زمان هستند مانند «اخیرا، الشمس، ماضیها، الظلام، الظلمات، انتظار، الضوء، العمر، سیجیء، هل یأتی و…» بهره برده است. همهی این واژگان به نحوی بیانگر اوضاع نابهسامان سیاسی موجود در روزگار عبدالصبور است. تا جایی که شاهزاده خانم و خدمتگزارانش زمان را با فصل پاییز میشمارند نه با واژه(الأعوام) که خود بیانگر یک رمز است؛ زیرا سالها را با فصل بهار برمیشمارند در حالیکه نویسنده در اینجا از فصل پاییز که بیانگر خشکی، عدم حاصلخیزی و شکوفایی است، استفاده میکند.
عبدالصبور در حقیقت در کل نمایشنامه تلاش میکند به شکلهای گوناگون به جو نامساعد سیاسی حاکم بر جامعه و مردم اشاره کند. مثلا وقتی در جای دیگر خدمتگزار اول میپرسد الآن چند وقت است که در این کلبه هستیم، خدمتگزار دوم در پاسخ میگوید هفده تاریکی نه هفده سال! این جمله اشاره به شرایط نا بهسامان سیاسی از انقلاب 1952 تا سال 1969 در مصر دارد که هم زمان با زمان نگارش این نمایشنامه نیز است.
سمندل زمانی که توانست توجه شاهزاده خانم را به خود جلب کند و قدرت و رهبری کشور را به دست گیرد قادر به انجام هر کاری بود؛ اما از آن جا که در عشق خود صادق نبود و عشقش عشقی فریبکارانه و دروغین بود، نتوانست برای آبادی سرزمین کاری انجام دهد و سبب ویرانی مملکت شد و بعد از پانزده سال دوباره رو به سوی شاهزاده آورد تا بار دیگر با کلماتش او را بفریبد؛ اما شاهزاده خانم قبول نمیکند.
در این نمایشنامه سخن از عشق و محبت زیاد مطرح شده است؛ اما عشقی فریبکارانه که مانع از ساختن آیندهای زیبا میشود. شاهزاده خانم که نماد شهر است به خاطر فریب محبوبش سست و بی رمق میشود و از او چیزی جز بیوفایی، خواری و ذلت بر جای نمیماند همانگونه که شهر بدون حمایت مردمش به سرسبزی و آبادانی نمیرسد؛ بلکه به دست استبداد و متجاوز ویران و نابود میگردد.
3-2-4-1- شخصیتهای برجستهی نمایشنامه الأمیرة تنتظر:
– شاهزاده خانم:
نماد وطن است. وی در دوران کودکی و جوانیاش بسیار ساده بود و احساسانه تصمیم میگیرد اما وقتی بزرگتر میشود قدرت تفکر و تصمیم گیریاش بیشتر میشود. او از آغاز نمایشنامه در انتظار کسی بود که بیاید و از او دفاع کند (وطن منتظر حمایت مردمش است).
– قرندل:
قرندل انسانی قوی است که تلاش میکند شری را که بر سر راه شاهزاده خانم قرار دارد، نابود کند. او صادقانه از شاهزاده خانم حمایت میکند.
– سمندل:
ناتوان در دستیابی به عشق و حاصلخیزی به رغم توانایی انجام کار است. او فردی است که فقط به دنبال رسیدن به قدرت است و در این راه هر چه که باشد نابود میشود. سخن او از عشق و علاقه تنها راهی برای رسیدن به خواستههای خودش است.

3-2-5- مسافر لیل(1973):
این نمایشنامه از یک فصل تشکیل شده و آن هم مرگ است. از آغاز تا پایان یک حادثه را بیان میکند و آن رویارویی مسافر(نماد ملت)با بلیط فروش ستمگر(نماد سلطه حاکم) است. در داستان

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، ظلم و ستم، روشنفکران، شفیعی کدکنی Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، ادبیات معاصر، شخصیت پردازی، آثار ادبی