منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، بهرام بیضایی، ایران باستان، شرق باستان

دانلود پایان نامه ارشد

مشقهای خود بَدل کردهایم. توجّه کنیم به علاقهی وی به شکلهای نمایشی ایرانی که تا مدّتها بهجز در آثار خود او نمود دیگری نداشت تا این که پس از سالها شاگردانی چون: (محمّد رحمانیان و حمید امجد) گوشهای از آن را در آثار خود به کار گرفتند تا توجّهی دوباره به آنها معطوف شود، ما خودمان را از او محروم کردهایم. شاید جملهی معروف محمّد رحمانیان بهترین گواه باشد که نوشت:
“ما هیچوقت شاگرد بهرام بیضایی بزرگ نبودهایم”.
باید اذعان داشت که در حقیقت متن نمایشنامههای او بهگونهای ماهرانه و در قالب (بازی در بازی) شکل میپذیرند و با همین ترفند استکه ذهن مخاطب را به پرسشهائی فرامی‌خواند که تا قبل از آن بدینگونه بدان پرداخته نشده بود، در نتیجه با این تکنیک(یعنی: زبانِنمایشی خاص بیضایی و تکنیک بازی در بازی او) ایهامی در ذهن مخاطب، نقش میبندد که به وی یاری می‌رساند تا تصویری دگرگونه از تاریخ را بازشناسد که در نهایت برشناخت او از جهان و آفرینش خواهد افزود. او در نمایشنامههایش تمام ساختارهای اسطوره را میشکند زیرا شخص برگزیده هیچ نسبت و شباهتی با قهرمانانِاسطورهای ندارد هر چند شرایط موجود آمادهی خلق قهرمان باشد. مثلاً: سرزمینی به تاراج رفته، ملّتی اسیر شده و دشمن همه جا را به ویرانی کشانده است.
” خورشید گریخت، که ماه پنهان شد، که کوهها جنبیدند، که دشتها تنگ، که آسمان به پایین شد و زمین راست بالا رفت”.
من اژدهاکش، من سر بلند، که مار سه پوزه خشکی را سر افگندم و از چشمهای بسته جویها روان کردم، آن روز که یامای پادشاه، پا به زمین ما گذاشت فراموشم باد!
آن روز که پدر مرزبانم بادهی سرخ به او پیشکش کرد و یامای باده نوشیده بسیار نوشیده، او را دو پاره کرد تا بنگرد خون او سرختر است یا باده. و مرا که به او گفتم: اندوه بر تو، که خانههای ما را به اندوه آکندی. گفت تا تازیانه زنند و تازیانه را پیش روی مردم کویها و برزن زنند.
“… تو باید تا آخر عمر این سنگینی را به دوش بکشی، حالا دیگه درِ همهی دروازهها به روت بازه، راهِ همهی بیابونها برات درازه. تو باید بری و بری و بری، زیر داغِ آفتاب با داغی که تو سینهَتِه. (بخشی از نمایشنامهی روایت آرش).

” فصل چهارم
” ویژگیهای زبانِ نمایش”

4- 1- زبان مرگ یزدگرد و نشانههایش
چنانکه مشخص شد مسئلهی زبان، یکی از دل مشغولیها و دغدغههای اصلی بیضایی بود و همین عنصر یعنی زبان، از آغاز کار، او را به عنوان نویسنده و درامنویس، با تفاوتی فاحش نسبت به دیگران، برجسته کرد و توانایی وی را در خلق آثاری فاخر بیش از پیش آشکار ساخت. البته از همان ابتدا نیز چنین موضوعی موجب بحثو گفتوگوهای بسیاری شد. امّا واقعیّت این است که زبانِ بیضایی، گذشته از کارکرد اصلی خود که همانا برقراری ارتباط بین شخصیّتهایش است واجد معانیِ تمثیلی بسیاری نیز میباشد به دیگر سخن؛ زبان او، از نشانههای ملفوظِ بیشماری برخوردار است که در عین سادگی، پیچیدگیهای خاصِ خودش را دارد تا جایی که برای فهم زبان او نیاز به تأویل و تفسیر نشانههای به کار رفته در آثار وی خواهیم شد.
به عنوان مثال استفاده از واژههایی نظیر توفان و باد که به کرّات در نمایشنامهی”مرگ یزدگرد” به کار رفته یادآور استفادهی ویلیام شکسپیر از این واژه است در آثارش، امّا بیضایی از طریق همین واژه؛ وخامت، آشفتگی، نابسامانی و درهَم پیچیدگی اوضاع را با زبانی بسیار پُر معنا، جذّاب همراه با استتیک و سویهای شاعرانه به تصویر میکشد، در واقع کلامِ بیضایی کلامی تصویری و ایماژ گونه است. بادِ بهجا و اندازه، عنصری فرحبخش و نشاطآور است، لیکن چنانچه بیش از حَد بوزد، دیگر نه تنها مایهی سَر خوشی و آرامش نیست بلکه دیگر عنصری مُخرِّب، خطرناک و خانمان برانداز خواهد شد. چنان که در نمایشنامه اینگونه است، شخصیّتها از باد بیرون سخن میگویند بادی که هر لحظه بَر شدّت آن افزوده میشود و همه چیز را نابود میسازد، بدینسان بیضایی به صورت موازی نیروی باد را با نیروی تازیان یکی نموده و بار معنایی زیادی از آن میگیرد باد نشانهی نیرویی است که به سرعت پیش آمده و سَر راه خود همه چیز را دست خوش تغییر میکند.
اشخاص درون آسیاب نیز از بادِ بیرون در هراسند، لازم است اینجا به ریتم بیرونی زبان، و تبو تاب درونی آن نیز اشارهای شود، بدینمعنا که از نظر موسیقایی، زبان حالت یک کِرشندو را دارد که هر چه بر باد و شدّت آن افزوده میشود” کلام” نیز سوار بر بال آن شده همراه او از طریق تحلیل شرایطی که منجر به کُشته شدن پادشاه میشود، پیش میرود و همزمان با کُشته شدن او، به اوج خود میرسد. در همین حال در دنیایی که آسیاب (مکان نمایش) نشانه و تمثیلی؛ از این جهان است سپاهِ سواران تازی به سرعت پیش آمده و در سَر راه خود همه چیز را نابود میسازند. از جانب دیگر دولتمردانِ قدرتِ رو به اضمحلالِ داخلِ آسیاب (امپراطوری یزدگرد شاه) از باد بیرون در هراسند، چرا که دیگر اعتمادی بر اقتدار خویش نداشته و نیک میدانند با کوچکترین حرکتی از جای کَنده خواهند شد و رو به نابودی خواهند گرائید. به مقدمهی این نمایشنامه توجّه کنید:
“پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی درآمد. آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت”
داستان با این مقدمهی کوتاه شروع شده و با حضور “سردار، سرکرده و موبد” که در پی شاهِ ایران، و با تنی چند از سربازان که تنها یکیشان در صحنه حضور مییابد، به آسیاب در آمده، و با تن بیجان شاه مواجه شدهاند، ادامه مییابد. آنچه در ظاهر مینماید؛ آسیابان، شاه را به طمعِ زر و مالش کُشته، و آنان نیز آسیابان را به همراه خانوادهاَش به مرگ محکوم میکنند. امّا خانوادهی آسیابان، قبل از اعدام در گفتههای خود مواردی را مطرح میکنند که سردار و همراهانش را به شک وا میدارد، طبق گفتهی آنان یزدگرد با نقشهای از پیش طراحی شده، خود برای مُردن به این آسیا در آمده بود و برای سندیّت حرفهای خود هر یک لحظهای خویش را جای شاه گذاشته و ماوقع را شرح میدهند.
آنان میگویند او دروغزنی بود ژندهپوش، که خود را شاه جلوه میداد تا نان و جای خوابِ رایگان به چنگ آورد. امّا هنگامی که دانستند وی بهراستی شاهِ ایران است، گِلهی روزگار بر او بُرده که تو سالها خراج از ما ستاندهای امّا اکنون که دشمنان از راه میرسند، قصد داری ما را کَت بسته به ایشان سپُرده و خود نیز بگریزی!؟
“موبد: …این سخنی است بیبرگشت و ما سوگند خوردهایم
که خانمان تو بر باد خواهد رفت.
آسیابان: و باد اینک خود در راه است.
اینک در میان این توفان، آنان طنابِ دار مرا میبافند.
زن: …اینک دشمنان از همه سو میتازند، چون هشتگونه بادی که از کوه و دامنه.
آسیابان: آرام باش تا بخوابد. بیرون از اینجا همهجا توفان است.”
یزدگرد که خود شاهی شکسته و گریزان است و چارهای جز مُردن ندارد، از آنان میخواهد، کمکش کرده و او را به قتل برسانند آنسان که نداند کِی؛ آنان ابتدا از این کار سر باز میزنند. امّا شاه با نیرنگ و حیلهای دیگر میکوشد تا خشم ایشان را برانگیخته تا شاید اینگونه آنان دست بر تیغ برند. بههمین خاطر دست بر آسیابان بلند کرده و او را خوار و خفیف مینماید، به دخترش دست درازی میکند و با دروغهایی همسرش را میفریبد. در اینجا گرچه آسیابان، در اندیشهاَش، بارها و بارها شاه را میکُشد، امّا به واقع چنین عمل نمیکند. در ادامه، دختر نیز که به دیوانگان میماند، خود را بر پیکرهی بیجان خُفته در میانهی آسیاب انداخته و اذعان میدارد، مُردار آسیابان است و آسیابان شاه…
تکنیک”بازی در بازی” که هر لحظه مخاطب را با جنبههای پنهان ماجرا آشنا میسازد نیز شیوهای است برای عینیسازی تضادهای درونی”درام” به تعبیر دیگر سیر استحالهی شخصیّت از طریق نمایش پرسوناژهایی که خود نقشِ ایشان را بازی میکنند، در واقع وجوه پنهان شخصیّتها را آشکار میکنند. البته پیش از این نیز چنین عملی در سنّت نقّالی به کار برده میشد. آنجا که هر دم نقّال خود را جای پهلوانان و یلان گذاشته و سلوک آنان را روایت میکند. تکنیکی که به آیینهای نمایشی شرق باستان باز میگردد که در آن (همه بازیگرند و جهان صحنهی بازی)؛ از اینرو در این روش “همذات پنداری” (Identification) به مفهوم غربی آن، جایی ندارد زیرا شخصیّت هر لحظه ممکن است باشد و لحظهای بعد نباشد، گاه “خود” است و گاه “دیگری” که از خود، یاد میکند در مرگ یزدگرد نمیدانیم که این جسد خُفته بر صحنه، شاه است یا خیال، آیا حقیقت چنان است که حکّام نوشتهاند، یا چنانکه مردمان میگویند در واقع اینجا تماشاگر نه با آسیابان و خانوادهاَش که با نقشهای آنان همذاتپنداری میکند و هر لحظه از “خود” به “ناخودهای”متعدّد حرکتی جادویی را طی میکنند. از اینروست که جاذبهی بازیگری در نمایشهای شرقی، گاه از جاذبهی شخصیّتهایی که بازی میکنند، بیشتر میشود.
“زن آسیابان: نیک خود را شاه خواندم و شما را فریفتم، نیک شما را ریشخند کردم، نیک بازی دادمتان به بازیگری”
این تکنیک و”زبانِ خاصِ بیضایی” است که در این نمایشوارهها، آسیابان و اعضای خانوادهاش را وا میدارد تا هر یک به نوبت، در نقشِ شاه ایران (یزدگرد) ظاهر شده و در این اثنا از هیچ قاعده و نظمی پیروی نمیکنند از اینرو میتوان طبقِ زبانشناسی”سوسوری” نمایشوارههای ایشان را به طور خاص و کلیّت نمایشنامه را به صورت عام، عرصهی کشاکشِ بیوقفهی نشانههای حاضر در “متن” دانست از نظر “سوسور”هر کلمه یا نشانه از دو جزء “دالّ و مدلول” تشکیل شده که دالّ همان صورتِ نوشتاری یا گفتاری نشانه است، و به تنهایی عاری از هر گونه معنایی است در حالی که مدلول، معنا و مفهومی دارد که در ذهن وجود داشته و به واسطهی”دال” ابراز گردیده یا به ذهن متبادر میشود. ارتباطِ میان “دالّ و مدلول” قراردادی است و دریافت معنا صرفاً از طریق ارجاعِ زنجیروار، به سایر دالها و مدلولها میسّر است، بدینترتیب هر مدلولی خود شامل دالّ و مدلولی دیگر و آن نیز شامل دالّ و مدلولی دیگر، خواهد بود.
این ساختارِ زنجیرهای برای حصولِ معنا به مرکزی نیاز دارد که در زمرهی مدلولهای متعالی باشند که در پایان ضمانتی برای حضور و حصول معنا به شمار روند، چنین مرکزی لزوماً باید مستقل از سایر نشانهها و ادراکات بوده همچنین از خصوصیّات ویژهای نیز، برخوردار باشند. بر این اساس هر شخصیّت را میتوان نشانهای قلمداد کرد به عنوان مثال:” نشانهی آسیابان در متن حاصلِ پیوندِ صورتِ نوشتاری آن است ولیکن در حین اجرای نمایش، با صورتِ دیداری آن همراه است. بنابر این” دالِّ آسیابان” با مفهومی همراه است که رفتار و گفتار او را در ذهن تداعی کند. مدلول وی نیز، در مورد زن و دخترش صادق است که هر یک در مقام نشانه، شامل “دالّ و مدلول” خاصِّ خویش است. باید توجّه داشت که طبق این رویکردِ نشانه شناختی، درکِ مفهومِ رفتار آسیابان و خانوادهاش نیز، نیازمند مرکزی است که در پایانِ مسیرِ زنجیرهای” دالها و مدلولها” معنایی غایی را به دست دهد.
در “مرگ یزد گرد” این مرگ اوست که هم کلیّتِ نمایش و هم نمایشوارههای آن، حولِ این محور چرخیده و بدون آن تمام ماجرا، تهی و بدونمعنا خواهد بود. از اینرو “یزدگرد” بهعنوان مرکز ساختار نمایش معرفی میگردد که البته بر اساس باور ایرانیان باستان، چندان هم دور از ذهن نمینماید. در ایران باستان” اهورامزدا ” مظهر نیکیها، در جایگاهِ مدلولِ متعالی قرار گرفته و پشتوانهی معنایی تمام فرآیندهای معنایی به شمار میرود. از سوی دیگر به گواه تاریخ، شاهان نیز با منتسب کردن خود به او، مشروعیّت خویش را القاء میکردند. ایشان سایهی اهورا مزدا بَرروی زمین و یا تجلّی زمینیِ وی بودند. بدینترتیب رفتهرفته جانشین او میگشتند. بنابر این شاه مبدّل به ” مدلولی متعالی” گشته که معنا و مرتبهی وجودی هر موقعیّت و ساختاری را بر حسب رجوع به آن تعیین میکردند.
از اینرو در تفسیر چنین دنیایی (اشیاء، افراد و مفاهیم انتزاعی) همهوهمه فقط زمانی معنا خواهند یافت که متّکی به حضور وی باشند در غیر این صورت روند زنجیرهایِ نشانهها، پوچ و باطل خواهد بود

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، بهرام بیضایی، سینمای ایران، ضرب آهنگی Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، انقلاب اسلامی، روایت تاریخی، انقلاب اسلامی ایران