منبع پایان نامه ارشد درباره فلسفه اخلاق، فلسفه عمل، سرچشمه ها، حسن و قبح

دانلود پایان نامه ارشد

امساک در بذل و بخشش و کمک به ديگران) دليل به اين است که يک ريشه دروني و باطني در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مي نامند.
اينجاست که “ابن مسکويه” در کتاب “تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق”، مي گويد: “خلق همان حالت نفساني است که انسان را به انجام کارهايي دعوت مي کند بي آن که نياز به تفکر و انديشه داشته باشد. “21
همين معني را مرحوم فيض کاشاني در کتاب “حقايق” آورده است، آنجا که مي گويد: “بدان که خوي عبارت است از هيئتي استوار با نفس که افعال به آساني و بدون نياز به فکر و انديشه از آن صادر مي شود.”22
و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مي کنند: “ملکاتي که سرچشمه پديدآمدن کارهاي نيکو است و اخلاق خوب و ملکات فضيله ناميده مي شود، و آنها که منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملکات رذيله مي گويند.
و نيز از همين جا مي توان علم اخلاق را چنين تعريف کرد: “اخلاق علمي است که از ملکات و صفات خوب و بد و ريشه ها و آثار آن سخن مي گويد” و به تعبير ديگر، “سرچشمه هاي اکتساب اين صفات نيک و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يک را در فرد و جامعه مورد بررسي قرار مي دهد” .
البته همانطور که گفته شد، گاه به آثار عملي و افعال ناشي از اين صفات نيز واژه “اخلاق” اطلاق مي شود؛ مثلا، اگر کسي پيوسته آثار خشم و عصبانيت نشان مي دهد به او مي گويند: اين اخلاق بدي است، و بعکس هنگامي که بذل و بخشش مي کند مي گويند: اين اخلاق خوبي است که فلان کس دارد؛ در واقع اين دو، علت و معلول يکديگرند که نام يکي بر ديگري اطلاق مي شود.
بعضي از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف کردهاند که از نظر نتيجه با تعريفهايي که ما
ميکنيم يکسان است، از جمله در کتاب “فلسفه اخلاق” از يکي از فلاسفه غرب به نام “ژکس”

ميخوانيم که ميگويد: “علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمي به آن گونه که بايد باشد. “23
در حالي که بعضي ديگر که بينشهاي متفاوتي دارند (مانند فولکيه) در تعريف علم اخلاق مي گويد: “مجموع قوانين رفتار که انسان به واسطه مراعات آن مي تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است. “24
اين سخن کساني است که براي ارزشهاي والاي انساني اهميت خاصي قائل نيستند بلکه از نظر آنان رسيدن به هدف (هر چه باشد) مطرح است؛ و اخلاق از نظر آنها چيزي جز اسباب وصول به هدف نيست!
2-7- رابطه اخلاق و فلسفه
فلسفه در يک مفهوم کلي به معني آگاهي بر تمام جهان هستي است به مقدار توان انساني؛ و به همين دليل، تمام علوم مي تواند در اين مفهوم کلي و جامع داخل باشد؛ و روي همين جهت، در اعصار گذشته که علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مي کرد، و فيلسوف کسي بود که در رشته هاي مختلف علمي آگاهي داشت.
در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مي کردند:
الف – اموري که از قدرت و اختيار انسان بيرون است که شامل تمام جهان هستي بجز افعال انسان، مي شود.
ب – اموري که در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد؛ يعني، افعال انسان.
بخش اول را حکمت نظري مي ناميدند، و آن را به سه شاخه تقسيم مي کردند.
1- فلسفه اولي يا حکمت الهي که درباره احکام کلي وجود و موجود و مبدا و معاد صحبت مي کرد.
2- طبيعيات که آن هم رشته هاي فراواني داشت.
3- رياضيات که آن هم شاخه هاي متعددي را در بر مي گرفت.
اما قسمتي که مربوط به افعال انسان است، آن را حکمت عملي مي دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مي شد.
1- اخلاق و افعالي که مايه سعادت يا بدبختي انسان مي شود و همچنين ريشه هاي آن در درون نفس آدمي.
2- تدبير منزل است که مربوط است به اداره امور خانوادگي و آنچه تحت اين عنوان مي گنجد.
3- سياست و تدبير مدن که درباره روشهاي اداره جوامع بشري سخن مي گويد.
و به اين ترتيب آنها به اخلاق شکل فردي داده، آن را در برابر “تدبير منزل” و “سياست مدن” قرار مي دادند.
بنابراين “علم اخلاق” شاخه اي از “فلسفه عملي” يا “حکمت عملي” است.
ولي امروز که علوم شاخه هاي بسيار فراواني پيدا کرده و به همين دليل از هم جدا شده است، فلسفه و حکمت غالبا به همان معني حکمت نظري و آن هم شاخه اول آن، يعني امور کلي مربوط به جهان هستي، و همچنين مبدا و معاد اطلاق مي شود.
در اين که حکمت نظري با ارزشتر است يا حکمت عملي، در ميان فلاسفه گفتگو است، گروهي اولي را با ارزشتر مي دانستند و گروهي دومي را، و اگر ما از زاويه هاي مختلف نگاه کنيم حرف هر دو گروه صحيح است که فعلا جاي بحث آن نيست.
درباره رابطه “فلسفه” و “اخلاق” باز هم به مناسبتهاي ديگر به خواست خدا سخن خواهيم گفت.
2-8- رابطه اخلاق و عرفان
اما در مورد رابطه “اخلاق” و “عرفان” و اخلاق و “سير و سلوک الي الله” نيز ميتوان گفت: “عرفان” بيشتر به معارف الهي مي نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلکه از طريق شهود باطني و دروني، يعني قلب انسان آنچنان نوراني و صاف گردد و ديده حقيقت بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد که با چشم دل ذات پاک خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.
بديهي است علم اخلاق چون مي تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقي که حجابهايي است در برابر چشم دل، کمک کند؛ يکي از پايه هاي عرفان الهي و مقدمات آن خواهد بود.
و اما “سير و سلوک الي الله” که هدف نهايي آن، رسيدن به “معرفة الله” و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه اي از “عرفان” و “اخلاق” است. سير و سلوک دروني، نوعي عرفان است که انسان را روز به روز به ذات پاک او نزديکتر مي کند، حجابها را کنار مي زند، و راه را براي وصول به حق هموار مي سازد؛ و سير و سلوک بروني همان اخلاق است، منتها اخلاقي که هدفش را تهذيب نفوس تشکيل مي دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادي.
2-9- رابطه “علم” و “اخلاق”
در آيات قرآن مجيد کرارا تعليم کتاب و حکمت را در کنار تزکيه و پاکسازي اخلاقي قرار مي دهد؛ گاه “تزکيه” را بر “تعليم” مقدم مي دارد، و گاه “تعليم” و بر “تزکيه” ؛ و اين نشان مي دهد که ميان اين دو رابطه عميقي است.
يعني هنگامي که انسان از خوبي و بدي اعمال و صفات اخلاقي آگاه گردد و آثار و پيامدهاي هر يک از صفات “فضيلت” و “رذيلت” را بداند، بي شک در تربيت و پرورش او مؤثر است؛ بطوري که مي توان گفت بسياري از زشتيهاي عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مي گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهي جاي جهل و ناداني را بگيرد، و به تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسياري از زشتيها جاي خود را به زيبائيها، و بسياري از مفاسد اخلاقي جاي خود را به محاسن اخلاقي مي دهد؛ ولي بايد توجه داشت اين مساله کليت ندارد.
و متاسفانه گاه در اين مساله مبالغه شده، گروهي راه افراط را پيش گرفته، و گروهي راه تفريط را.
گروهي به پيروي از گفتار معروف سقراط، فيلسوف يوناني، که معتقد بود علم و کمت سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقي معلول جهل و ناداني است، عقيده دارند که تنها راه براي مبارزه با رذائل اخلاق و پيدايش فضائل اخلاقي گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افکار جامعه است، و به اين ترتيب “فضيلت” مساوي با “معرفت” مي شود.
آنها ميگويند هيچ کس آگاهانه به دنبال بدي و شر نمي رود، و اگر خوبي را تشخيص دهد آن را رها نميسازد، پس وظيفه ما آن است که هم براي خود و هم ديگران کسب آگاهي کنيم، و نتايج خير و شر، و بد و نيکو را بدانيم، تا جوانه هاي فضائل اخلاقي بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!
در مقابل شايد کساني هستند که مايلند رابطه اين دو را بکلي نفي کنند، و بگويند که دانش و هوشياري در افراد آلوده، سبب مي شود که جنايات را هوشيارانه تر انجام دهند، و طبق مثل معروف: “دزداني که با چراغ مي آيند، کالاهاي گزيده تر مي برند! “
ولي انصاف اين است که رابطه علم و اخلاق را نه مي توان بکلي انکار کرد و نه مي توان بطور کامل، اخلاق را معلول علم دانست.
شاهد اين سخن تجارب زندهاي است که از جامعه کسب کردهايم؛ افراد آلودهاي بودند که وقتي آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه کردهايم، و به نتايج سوء اعمال و افعال بد آشنا شدهاند، دست از کار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا کرده اند، حتي در خودمان نيز اين تجربه را داشتهايم.
در مقابل افرادي را ميشناسيم که آگاهي کافي به نيک و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولي همچنان به بدي ادامه مي دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاکم است.
اينها همه به خاطر آن است که انسان موجودي است دو بعدي، يک بعد وجود او را علم و ادراک و آگاهي تشکيل مي دهد، و يک بعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات؛ به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بعد اول را ترجيح مي دهد و گاه دوم را.
از اينجا روشن مي شود، آنها که يکي از دو قول بالا را پذيرفته اند انسان را يک بعدي فرض کرده، و توجه به بعد ديگر وجود انسان نداشته اند.
از آيات ديگر قرآن نيز بخوبي مي توان آنچه را که گفتيم استفاده کرد.
قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه اي ميان جهل و اعمال سوء اشاره کرده است؛ مثلا، مي فرمايد: ” أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ؛ هر کس از شما کار بدي از روي ناداني انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است. ” (سوره انعام، آيه 54)
شبيه همين معني در سوره نساء، آيه 17 و سوره نحل، آيه 119 نيز آمده است.
بديهي است منظور در اينجا جهل مطلق نيست که با توبه سازگار نباشد بلکه مرتبه اي از مراتب جهل است که اگر بر طرف گردد انسان به راه حق روي مي آورد.
در جلد اول از دوره اول پيام قرآن در آنجا که بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسياري نقل کرده ايم که از آنها استفاده مي شد، جهل سرچشمه کفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصب و لجاجت، بهانه جويي، تقليد کورکورانه، اختلاف و پراکندگي، سوءظن و بدبيني، جسارت و بي ادبي و در يک جمله جهل مايه دگرگون شدن بسياري از ارزشها است.25
از سوي ديگر، در بعضي از آيات صريحا مي گويد: “کساني هستند که با علم و آگاهي، راه غلط را مي پيمايند؛ مثلا، درباره آل فرعون مي فرمايد: ” وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَيْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ؛ آنها آيات ما را از روي ظلم و سرکشي انکار کردند در حالي که در دل به آن يقين داشتند. ” (سوره نمل، آيه 14) و درباره گروهي از اهل کتاب مي فرمايد: ” وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ؛ آنها بر خدا دروغ مي بندند در حالي که مي دانند. ” (سوره آل عمران، آيه 75). شبيه همين معني در چند آيه بعد از آن نيز آمده است (سوره آل عمران، آيه 78).
علم و آگاهي در اين آيه ممکن است اشاره به آگاهي بر موضوع دروغ باشد، ولي باز هم شاهد مدعاي ما است، چرا که حکم عقل و شرع درباره دروغ و زشتي آن، چيزي نيست که بر کسي مکتوم باشد.
تجربيات روزمره نيز اين واقعيت را نشان مي دهد که آگاهي بر زيانهاي اخلاق رذيله در بسياري از موارد مي تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادي هم ديده مي شود که افراد آگاه، دست به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براي خود ترجيح مي دهند. و به اين ترتيب، مکتب واسطه در اينجا با واقعيتها منطبق تر است.
2-10- اخلاق و نسبيت
آيا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد؛ يعنى، مثلا شجاعت و فداکارى و تسلط بر نفس در هر زمان و هر مکان بدون استثنا خوب است، يا خوبى و بدى اين صفات نسبى است، در پاره‏اى از جوامع و بعضى از زمانها و مکانها خوب در حالى که در جامعه يا زمان و مکان ديگر، بد است؟
آنها که اخلاق را نسبى مى‏دانند دو گروهند:
گروه اول: کسانى هستند که نسبيت را در تمام هستى قائل هستند؛ هنگامى که وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبيت خواهد بود.
گروه دوم: کسانى هستند که کارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلکه معتقدند معيار شناخت اخلاق خوب و بد، پذيرش و عدم پذيرش جامعه است. بنابراين، ممکن است صفتى مانند شجاعت در جامعه‏اى مقبول و در جامعه و زمان و

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره سوره بقره، زبان قرآن، اسوه حسنه Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره حسن و قبح، حسن و قبح افعال، نهج البلاغه، ظلم و ستم