منبع پایان نامه ارشد درباره سلطان ولد، عرفان و تصوف، طرح و ساخت

دانلود پایان نامه ارشد

و بزرگ بودند. البته شايد روايتي که در انتساب سلطان العلما به خليفه اول يعني ابوبکر بن ابي قحافه به افواه افتاده و رواج يافته، از آن باشد که نام جد مادري وي”ابوبکر”بوده‌است، و بعدها نام شمس الائمه ابوبکر محمد، با نام ابوبکر – نخستين خليفه راشدين در آميخته باشد. خاندان بهاءولد هم نسبت صديقي و بوبکري داشت و هم نسبت علوي ادعا مي‌کرد.
3-2-3- شمس تبريزي
شاعر پارسي‌گوي مولانا، در ?? سالگي عارف و دانشمند دوران خود بود و مريدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اينکه شمس‌الدين محمد بن ملک داد تبريزي روز شنبه ?? جمادي‌الثاني ??? نزد مولانا رفت و مولانا شيفته او شد. در اين ملاقات کوتاه وي دوره پرشوري را آغاز کرد. در اين ?? سال مولانا آثاري برجاي گذاشت که از عالي‌ترين نتايج انديشه بشري است. و مولانا حال خود را چنين وصف مي‌کند:
زاهد بودم ترانه گويم کردي

سر حلقهي بزم و باده جويم کردي
سجاده نشين با وقاري بودم

بازيچهي کودکان کويم کردي
پيوستن شمس تبريزي به مولانا
روزي مولوي از راه بازار به خانه بازمي‌گشت که عابري ناشناس گستاخانه از او پرسيد: “صراف عالم معني، محمد برتر بود يا بايزيد بسطامي؟” مولانا با لحني آکنده از خشم جواب داد: “محمد (ص) سر حلقه انبياست، بايزيد بسطام را با او چه نسبت؟” درويش تاجرنما بانگ برداشت: “پس چرا آن يک سبحانک ما عرفناک گفت و اين يک سبحاني ما اعظم شأني به زبان راند؟” پس از اين گفتار، بيگانگي آنان به آشنايي تبديل شد. نگاه شمس تبريزي به مولانا گفته بود از راه دور به جستجويت آمده‌ام اما با اين بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله مي‌تواني رسيد؟
و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: “مرا ترک مکن درويش و اين‌بار مزاحم را از شانه‌هايم بردار.”
شمس تبريزي در حدود سال ??? هجري قمري به مولانا پيوست و چنان او را شيفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعري شکوفا شد و به سرودن اشعار پرشور عرفاني پرداخت. کسي نمي‌داند شمس تبريزي به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس تبريزي عالم و جهانديده بود و برخي به خطا گمان کرده‌اند که او از حيث دانش و فن بي‌بهره بوده‌است که نوشته‌هاي او بهترين گواه بر دانش گسترده‌اش در ادبيات، لغت، تفسير قرآن و عرفان است.
غيبت موقت شمس تبريزي
مريدان که مي‌ديدند که مولانا مريد ژنده‌پوشي گمنام شده و توجهي به آنان نمي‌کند، به فتنه‌جويي روي آوردند و به شمس تبريزي ناسزا مي‌گفتند و تحقيرش مي‌کردند. شمس تبريزي از گفتار و رفتار مريدان رنجيد و در روز پنجشنبه ?? شوال ???، هنگامي‌که مولانا ?? سال داشت، از قونيه به دمشق کوچيد. مولانا از غايب بودن شمس تبريزي ناآرام شد. مريدان که ديدند رفتن شمس تبريزي نيز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشيماني از مولانا پوزش‌ها خواستند.
پيش شيخ آمدند لابه‌کنان

که ببخشا مکن دگر هجران
توبهي ما بکن ز لطف قبول

گرچه کرديم جرم‌ها ز فضول
مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعي به دمشق فرستاد تا شمس تبريزي را به قونيه باز گردانند. شمس تبريزي بازگشت و سلطان ولد به شکرانهي اين موهبت يک ماه پياده در رکاب شمس تبريزي راه پيمود تا آنکه به قونيه رسيدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.
غيبت دائم شمس تبريزي
پس از مدتي دوباره حسادت مريدان برانگيخته شد و آزار شمس تبريزي را از سر گرفتند. شمس تبريزي از کردارهايشان رنجيد تاجايي که به سلطان ولد شکايت کرد:
خواهم اين بار آنچنان رفتن

که نداند کسي کجايم من
همه گردند در طلب عاجز

ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گويند اين

که ورا دشمني بکشت يقين
شمس تبريزي سرانجام بي‌خبر از قونيه رفت و ناپديد شد. تاريخ سفر او و چگونگي آن به درستي دانسته نيست.
3-2-4- شيدايي مولانا
مولانا در دوري شمس تبريزي ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.
روز و شب در سماع رقصان شد

بر زمين همچو چرخ گردان شد
مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نيافت و به قونيه بازگشت. او هر چند شمس تبريزي را نيافت؛ ولي حقيقت شمس تبريزي را در خود يافت و دريافت که آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونيه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌اي در آفتاب پر انوار او مي‌گشتند و چرخ مي‌زدند. مولانا سماع را وسيله‌اي براي تمرين رهايي و گريز مي‌ديد. چيزي که به روح کمک مي‌کرد تا در رهايي از آنچه او را مقيد در عالم حس و ماده مي‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نمايد. چندين سال گذشت و باز حال و هواي شمس تبريزي در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبريزي را نيافت و به قونيه بازگشت.
3-2-5- مولانا و صلاح الدين زرکوب
مولانا همچون عارفان و صوفيان بر اين باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالي نمي‌گردد و حق در همهي مظاهر پيدا و ظاهر است و اينک بايد ديد که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامين کرانه سر برون مي‌آورد و از وجود چه کسي نمايان مي‌شود.
روزي مولانا از کنار زرکوبان مي‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ در آمد و شيخ صلاح‌الدين زرکوب به الهام از دکان بيرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پيشين تا نماز ديگر با مولانا در سماع بود. بدين ترتيب مولانا شيفته صلاح‌الدين شد و شيخ صلاح‌الدين زرکوب جاي خالي شمس تبريزي را تا حدودي پر کرد. صلاح‌الدين مردي عامي و درس‌نخوانده از مردم قونيه بود و پيشه? زرکوبي داشت. مولانا زرکوب را جانشين خود کرد و حتي سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت مي‌کرد. هر چند سلطان ولد تسليم سفارش پدرش بود ولي مقام خود را به ويژه در علوم و معارف برتر از زرکوب مي‌دانست؛ اما سرانجام دريافت که دانش و معارف ظاهري چاره‌ساز مشکلات روحي و معنوي نيست. او با اين باور مريد زرکوب شد. صلاح‌الدين زرکوب نيز همانند شمس مورد حسادت مريدان بود اما به هر حال مولانا تا ?? سال با او انس داشت تا اينکه زرکوب بيمار شد و جان باخت و در قونيه دفن شد.
3-2-6- مولانا و حسام الدين چلبي
حسام‌الدين چلبي معروف به اخي ترک از عارفان بزرگ و مريد مولانا بود. مولانا با او نيز ?? سال همنشين بود. مولانا به سفارش حسام الدين مثنوي معنوي را به رشتهي نگارش در آورد و گه گاه در مثنوي نام حسام الدين به چشم مي‌خورد به همين سبب در ابتداي امر نام حسامي نامه را براي مثنوي معنوي بر مي‌گزيند.
3-2-7- مولانا و کانت
روش مکتبي کانت در مقدار ي از اصول بنيادين، شباهتي قابل توجه با طرز تفکر مولانا دارد که ماآنها را مطرح مي کنيم:
1- محدوديت فعاليتهاي عقل نظري که مولانا آن را با عقل جزئي تعبير مي نمايد. در اين مسأله شباهت کانت به مولانا در حد اعلاست. و چنانکه احتمال داده شده است : هگل به ترجم? آثار مولانا دست يافته بود، در اين مورد هم احتمال داده شده است که کانت هم از آثار مولانا اطلاعي داشته است47.

3-2-8- درگذشت مولانا

آرامگاه مولوي در قونيه، ترکيه
مولانا، پس از مدت‌ها بيماري در پي تبي سوزان در غروب يکشنبه ? جمادي الآخر ??? هجري قمري درگذشت.
در آن روز پرسوز، قونيه در يخ‌بندان بود. سيل پرخروش مردم، پير و جوان، مسلمان و گبر، مسيحي و يهودي همگي در اين ماتم شرکت داشتند. افلاکي مي‌گويد: “بسي مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بريدند و ايمان آوردند.” و ?? شبانه روز اين عزا و سوگ بر پا بود:
بعد چل روز سوي خانه شدند

همه مشغول اين فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه اين

که شد آن گنج زير خاک دفين
3-2-9- مثنوي معنوي
“هر دفتر مثنوي مثل يک ايستگاه روحي است که شما در آن تعليم و آموزش مي‌بينيد و آمادهي رفتن به ايستگاه بعد مي‌شويد” (نيکلسون، 1374: 82)
“مثنوي کتابي است تعليمي و درسي در زمينهي عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و … که مولانا بيشتر به دليل همين کتاب شريف، معروف شده است. مثنوي، درياي ژرفي است که در آن مي‌توان غواصي کرد و به انواع گوهرهاي معنوي دست يافت. با اينکه تا آن زمان کتاب‌هاي ارزشمند و گران‌قدري نظير منطق الطير عطار نيشابوري و حديقه‌الحقيقهي سنايي از مهم‌ترين کتب عرفاني و صوفيانه به شمار مي‌رفتند، ولي با ظهور مثنوي مولانا، در مقابل فروغ معارف آن جلوهي کمتري يافتند و در واقع تحت‌الشعاع آن قرار گرفتند” (زماني، 1391: 39 مقدمه).
مثنوي شامل شش دفتر است که هريک مقدمه‌اي کوتاه دارد. مقدمهي دفترهاي اول و دوم و سوم به زبان عربي و دفترهاي چهارم و پنجم و ششم به زبان فارسي است. در هر دفتر پس از مقدمه، ديباچه‌اي منظوم وجودارد؛ ديباچهي دفتر اول 35 بيت، دفتر دوم 111 بيت، دفتر سوم 68 بيت، دفتر چهارم 39 بيت، دفتر پنجم 30 بيت و ديباچهي دفتر ششم 128 بيت است؛ شماره ابيات هر دفتر بر اساس کتاب سرّ ني زرين‌کوب به قرار زير است: دفتر اول 4003 بيت؛ دفتر دوم: 3810 بيت؛ دفتر سوم: 4810 بيت؛ دفتر چهارم: 3855 بيت؛ دفتر پنجم: 4238 بيت و دفتر ششم: 4916 بيت است که بر روي هم کل اثر مشتمل بر 25633 بيت مي‌شود (1390، ج 1، 22-21).
تمام اين شش دفتر که طرز آغاز و انجام آن به هيچ‌گونه اثر عظيم ديگر در تمام ادب عرفاني ايران شباهت ندارد، تفسيرگونه‌اي بر همان هجده بيت (ني‌نامه) است؛ مولوي در هجده بيت ني‌نامه، از زبان حال ني و حکايت و شکايت‌هايي را که ني به زبان رمز از حال خود ترجمان مي‌کند، همان شور و اشتياقي که هر عارف کامل براي بازگشت به مبدأ خويش نشان مي‌دهد، به بيان مي‌آورد (ر.ک: همان: 18).
پورنامداريان مي‌نويسد: “مثنوي، کتابي نيست که معاني و طرح و ساختارش مقدم بر وجودش در ذهن آگاه مولوي انديشيده شده و حضور داشته باشد، بلکه مانند رؤيايي است که وجودش بر تصورش مقدم است و قبل از تحقق نمي‌توان وجودش را پيش‌بيني کرد. رخدادي است که در زبان اتفاق مي‌افتد و اگرچه مقدمه و بسياري از بخش‌هاي آن توأم با آگاهي است، اما به‌زودي مهار آن از دست آگاهي خارج مي‌شود و خود مختار شکل وقوع خويش را رقم مي‌زند. اين وضع شکل‌گيري مثنوي که به سبب مقتضيات حاکم بر پديدآمدن آن، تجربهي وحي را براي مولوي تحقق مي‌بخشد و در غزل‌هايي از مولوي آن را برجسته‌تر مي‌کند، عملاً منجر به پديدآمدن متني مي‌شود که تفاوت بسيار با الگوي متعارف ارتباط مبتني بر گويندهي مخاطب و فهم و تجربه‌هاي مشترک دارد و ازهمين‌روي شباهت‌هايي چند با متن قرآن نيز پيدا مي‌کند” (پورنامداريان، 1388: 324).
“تجربه‌هاي گران‌قدر سنايي و عطار در قلمرو شعر تعليمي و عرفاني پله‌هاي نردباني بودند که مولوي با عروج از آن شعر تعليمي و عرفاني را در قرن هفتم به اوج کمالي دست‌نيافتني رساند. شور و هيجانات عاطفي که در حديقهي سنايي حضوري کم‌رنگ و در مثنوي‌هاي عطار حضوري کم‌وبيش ملموس داشتند، در مثنوي مولوي چنان بالا گرفتند که پهنهي مثنوي را سرشار از تپش و جوشش امواج ناآرام و بي‌قرار خود ساختند” (همان: 255).
“مثنوي معنوي از جهات بسيار با مثنوي‌هاي تعليمي پيش از خود شباهت دارد؛ تقريباً تمام معاني و انديشه‌هايي که در مثنوي مطرح شده‌اند در مثنوي سنايي و عطار نيز آمده‌اند” (همان: 284-283).
“از نظر زبان و بيان نيز حديقه بسيار فصيح‌تر و به‌قاعده‌تر از مثنوي است و ظرافت‌هاي هنري آثار عطار در بسياري از موارد از مثنوي از چشم‌انداز زبان ادبي زيباتر است. با اين همه اقبال خوانندگان از خاص و عام به مثنوي مولوي بسيار بيشتر از توجه آنان به آثار سنايي و عطار بوده است” (همان).
معلومات وسيع مولوي در معارف اسلامي از مختصات سبکي اين کتاب است و مثنوي کتابي تمثيلي با زبان سمبوليک است که شيوهي آن حکايت در حکايت است. با اينکه مولوي ابيات مثنوي را به صورت بديهه مي‌سرود، اين ابيات به طرز عجيبي مشتمل بر صنايع بديع و بيان در شعر هستند و از وسعت فکر مولانا حکايت مي‌کنند.
مولوي در مثنوي مي‌کوشد تا همهي مباني و اصول اوليهي عرفان و تصوف اسلامي را از طلب و عشق گرفته تا مراحل کمال عارف و رسيدن به قرب و معرفت الهي را با تطبيق و تلفيقي از تعليمات شرع و آيات

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره سلطان محمد، سلطان ولد Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره حسن و قبح، سعادت و کمال، ترک فعل