منبع پایان نامه ارشد درباره حسن و قبح، سعادت و کمال، ترک فعل

دانلود پایان نامه ارشد

قرآني و احاديث، پيش روي مخاطب قرار دهد. افزون بر اين مولوي در اين کتاب به ذکر اقوال و اعمال منسوب به اهل صوفيه و عرفا و مشايخ بزرگ مي‌پردازد و به همين دليل کتاب مثنوي معنوي مولوي به عنوان يک اثر تعليمي در ميان صوفيان و اهل خانقاه رواج پيدا مي‌کند.
زرين‌کوب در مورد کتاب مثنوي معتقد است که اين کتاب يک کتاب صرف عرفان نظري نيست، بلکه عرفان عملي را نيز مي‌توان در لابه‌لاي آن مشاهده کرد.
“در واقع مثنوي برخلاف آنچه اصحاب شيخ صدرالدين و طالبان عرفان نظري طالب آن بوده‌اند، کتابي که عرفان نظري را با تعميق و تدقيقي شايستهي آثاري چون فصوص و فکوک تعليم کند، نيست؛ حقايق عرفان کشفي و عملي است” (زرين‌کوب، 1378: 18).

3-2-10 اخلاق در نگاه مولانا
مطابق آموزه ها در طبيعت تضادي دائمي و فراگير وجود دارد که لازمهي تطور طبيعي است. نشانه ي اين اصل فراگير،که هستي انساني نيز از آن مستثني نيست، در همه جا آشکار است. وجود شئون و مراتب مختلف در انسان زاده ي همين اصل است و تضاد بين خير وشر که هم در فرد و هم در اجتماع انساني مصداق دارد، از همين واقعيت ناشي ميشود:
اين جهان جنگ است چون بنگري
ذره با ذره چو دين با کافري
آن يکي ذره همي پرد بچپ
و آن دگر سوي يمين اندر طلب
7-36/6
اختلاف احوال آدمي نيز يکي از مصاديق اين تضاد است، اين که انسان بطور طبيعي در درون خود دچار نوعي تنازع احوال، يعني اميال نا سازگار است:
هست احوال خلاف يکديگر
هريکي با هم مخالف در اثر
51/6
همچو مجنون اند و چون ناقه اش يقين
ميکشد آن پيش و اين واپس بکين
1532/4
جان گشايد سوي بالا بال ها
در زده تن در زمين چنگال ها
5-1544/4
وجود اميال متضاد نشان دهنده طبيعت دو سرشتي يا دو حيث وجودي انسان است، که معمولا عقل و نفش خوانده ميشوند. نفس نماينده ي عالم خلق و اصل شر، و عقل يا دل، نماينده ي عالم امر. و اخگر الهي وجود انسان است. گويي دو داعيه ي مخالف در آدمي هست که هر يک او را به سوي خود ميخواند و در انجام ها عمل ناچار يکي از آنها بر ديگري غلبه ميابد.
اين تضاد درونيف زمينه ساز حرکت وجودي انسان ميگردد و وجود دو داعيه ي مخالف، اختيار ذاتي او را رقم ميزند. پس، دست کم در برخي موارد، انسان خود را بر سر دو راهي انجام يا ترک فعل و قادر به اجابت هر يک از تين دو داعي مخالف ميابد:
نور باقي پهلوي دنياي دون
شير صافي پهلوي جوهاي خون
چون درو گامي زني بي احتياط
شير تو خون ميشود از اختلاط
14-13/2
به همين دليل فعل اخلاقي معنا پيدا ميکند. انسان ذاتا هويتي اخلاقي دارد، او را از يافت خوب و بد و درست و نادرست و مواجهه ي با آن ها گريزي نيست، پس اخلاق براي او معنا دار است. او با انتخاب گريز ناپذير ذاتي و دائمي خود به خويش تعين ميبخشد، يعني با هر عمل اختياري از قوه به فعليت گام بر ميدارد و شخصيت واقعي خود را ميسازد:
“بعضي آدميان متابعت عقل چندان کردند که به کلي ملک گشتند و نور محض گشتند،… و بعضي را شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلي حکم حيوان گرفتند و بتعضي در تنازع مانده اند”.
در مثنوي نوعي غايت گرايي اخلاقي به وضوج تاييد ميشود، يعني ابيات بسياري وجود دارد که افعال اخلاقي را براي نيل به نتايج خاصي توصيه ميکنند. در عين اين که مثنوي نسبت به نتايج خارجي و ثانوي اعمال، اعم از فردي يا اجتماعي بي اعتنا نيست، اما نتيجه اي که اولا و بالذايت در توصيه ها يا توصيفات اخلاقي مثنوي مورد نظر قرار گرفته، ماندگارترين و غايي ترين اثر نتيجه ي عملت، يعني اثر آن بر جان آدمي است.
اين نتيجه گاه در صورت سعادت اخروي انسان و گاه به شکل آرمان ها و فضايل اخلاقي چون صدق، صفا، پاکي، حلم و يا آرمان ها ي روحي و رواني چون شادي و راحتي جان مطرح شده اند، اما به هر حال غايت در همه ي آنها کمال روحي و باطني انسان است:
پس رياضت را به جان شو مشتري
چون سپردي تن به خدمت جان بري
3395/3
بدين ترتيب ميتوان چنين ابياتي را مويد اين نظريه دانست که حست اخلاقي متعلق به فعلي است که نتيجه نهايي آن کمال و رشد انسان باشد.
همچنين شواهد مختلفي نشان ميدهد که از نظر مولانا، عمل، به معنايي فراتر از معناي عرفي آن به کار رفته است. عمل انسان، به تنظر مراتب وجودي او، داراي لايه هاي و سطوح مختلفي است که بعد ظاهري و جسماني نازل ترين سطح آن است. جنبه ي فيزيکي عمل فقط نمايان ارين وجه ظهور حقيقتي است که ريشه در درون و حقيقت انسان دارد:
اين گواهي چيست اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل وغير آن
که عرض اظهار سر جوهرست
وصف باقي وين عرض بر معبر ست
7-246/5
به عبارت ديگر توجه مولانا به پرورش فضايل و کسب جمال دل، از توجه او به اعمال جدا نيست. نه غايت گرايي مثنوي، نظريه اي است صرفا ناظر به عمل، به معناي عرفي آن، که توجه به جنبه هاي دروني و وجودي فاعل اخلاقي را در درجه دوم قرار دهد، و نه فضيلت گرايي ان توجه خود را بع منش فاعل اخلاقي چنان معطوف ميکند که عمل و نتايج آن کم اهميت تلقي شود. با در نظر گرفتن اين مطلب، در مثنوي، غايت گرايي و فضيلت گرايي دو نظريه ي بديل و در عرض يکديگر نيستند و به همين دليل ميتوان گفت نوعي غايت گرايي ناظر به فضيلت با فضيلت گرا مورد تاييد مولاناست.
از سوي ديگر، ابياتي وجود دارند که به وضوح مخالف چنين نتيجه اي هستند و به نظر ميرسد که نوعي تکليف گرايي را تاييد ميکنند. يعني فعلي را از نظر اخلاقي درست ميدانند که فارغ از هرگونه توجه به نتيجه و تنها براي انجام تکليف الهي صورت گرفته باشد:
امر حق جانست و ما آن را تبع
او طمع فرمود ذل من طمع
چون طمع خواهد ز من سلطان دين
خاک بر فرق قناعت بعد از اين
او مذلت خواست کي عزت تنم
او گدايي خواست کي ميري کنم
6-2494/5
به اعتقاد مولانا حتي سالکان راه حق، که رنج رياضت و سختي را به جان ميخرد و در راه حق از جان گذشتگي و جستجوي خير و داشتن غايت، هر چه که باشد، بالاخره نوعي بهره جويي است. زيرا تا وقتي انسان خود را ببيند، تالش هاي او هر چند با صدق نيت، رعايت اصول و حفظ اداب صورت گيرد، رونق لازم براي تعالي کامل را ندارد. اين رونق در خلوص کامل است، که لازمه آن رهايي کلي از انانيت است:
گفت معشوق، ايت همه کردي و ليک
گوش بگشا پهن و اندرياب نيک
کانچ اصل اصل عشقست و ولاست
آن نکردي اينچ کردي فرع هاست
گفتنش آن عاشق بگو کان اصل چيست
گفت اصلش مردنست و نيستي ست
4-1752/5
البته از نظر داشتن غرض و غايت، امري که آدمي را از آن گريزي نيست، مگر اين که بلوغ روحي، که نزد مولانا مرتبه اي بس بلند و دور از دسترس استف رسيده باشد، زيرا عقل هرگز نميتواند بدون در نظر گرفتن بهره ي خود دست به کاري بزند. آنچه که اين نحوه سلوک اخلاقي را امکان پذير ميسازد، عشق است:
عقل را نا اميدي کي رود
عشق باشد کان طرف بر سر دود
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد کز آن سودي برد
7-1966/6
زاهد و عارف نماينده ي دو نگرش غايت گرا و تکليف گرا هستند. زاهد در همه ي احوال پايان کار خود را در نظر ميگيرد، اما عارف نگراني و دغدغه اي جز عشق ندارد:
هست زاهد را غم پايان کار
تاچه باشد خال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته هوشمند
از غم و احوال آخر فارغند
7-4066/5
از سوي ديگر رهايي از ما و مني يافتن “خود حقيقي” خويش است، که الهي است:
طوطيي کايد زوحي آواز او
پيش از آغاز وجود آغاز او
اندون تست آن طوطي نهان
عکس او را ديده تو بر اين و آن
1-1720/1
به اعتبار ديگر، يافتن حقيقت خويش، يعني خود الهي، فناي خود بشري و مقام توحيد محض است که در آن بنده غير حق چيزي نميبيند، از اين رو اراده ي او تسليم اراده ي ق است و به گفته ي دقيق تر عين آن است:
عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند
در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقي جمله رفت
شاد باش اي عشق شرکت سوز زفت
90-588/5
بدين ترتيب آن نوع تکليف گرايي که در مثنوي تاييد ميشود، ناظر به انساني است که “جان او از ما و من” رهيده و ه مقام وصل رسيده است، يعني خود محدود و بشري او در خود الهي فاني و اوصاف او به اوصاف الهي مبدل شده است. در اين مقام عمل بنده عين خواست الهي است و هر نوع چسم داشت به نتيجه و در نظر گرفتن سعادت و کمال، براي انساني که به اين ساحت راه يافته است، عملي ضد اخلاقي خواهد بود.
مسئله بسيار مهمي که در اين جا مطرح ميشود اين است که آيا آن نوع تکليف گرايي مه مثنوي مويد آن است همان نظريه حسن و قبح شرعي است؟ اگر چع ظاهر چنين به نظر ميرسد، اما به رغم تصور رابج دلايل محکمي وجود دارد که نشان ميدهد پاسخ سوال منفي است.
همان طور که ذکر که ذکر شد، تکليف، در تکليف گرايي مثنوي، در عين اينکه خواست و فرمان الهي است، جوشش و الزامي دروني و ذاتي است که از عميق ترين با تکليف گرايي مورد نظر در نظريه ي حسن و قبح شرعي تفاوت اساسي دارد، بر اساس نظريه حسن و قبح شرعي، که نظريه امر الهي نيز خوانده ميشود، حسن و قبح فعل تنها از ناحيه وضع شارع تحقق ميابد و با صرف نظر از آن،متصف به هيچ يک از صفات و الزامات اخلاقي نميگردد. مطابق اين نظريه، انجام اعمال (اعم از سلبي و ايجابي و واجب لا مندوب) از ناحيه ي امري خارجي، بعني شارع ضرورت پبدا ميکند و بنابر اين داراي نوعي سختي و مشقت و تکليف به معناي دقيق کلمه است. اما در مثنوي ، کسي که به ساحت تکليف گرايي بار يافته، اعمال خود رذا نه از سر تکليف، که از ير عشق، يعني جاذبه اي دروني و جوششي فرا آگاهانه، انجام ميدهد:
چون قضاي حق رضاي بنده شد
حکم او را بنده اي خواهنده شد
بي تکلف نه پي مزد و ثواب
بلک ظيع او چنين شد مستطلاب
8-906/3
علاوه بر اين، دقت در نظامي که در مثنوي براي آفرينش ترسيم شده و جايگاه انسان در آن و توجه به معناي عمل و نقش آن در تحقق هويت انسان نشان ميدهد که نميتوان مولانا را معتقد به نظريه ي حسن و قبح شرعي ميان افعال و پاداش و ثواب اخروي آن رابطه ذاتي و ضروري قائل نيستند و نميتوانند باشند. اما در مثنوي آخرت انسان ظهور حقيقي است که اعمالش آن را ساخته اند. حتي اگر از ظاهر برخي سخنان وي چنين اعتقادي بر آيد، اما سخناني هم هست که خلاف آن را نشان ميدهد و وقتي در مجموعه ي نظريات وي نگريسته شود، قابل توضيح و در جهت مدعا خواهدبود. البته مقصود اين نيست که مولوي معتقد به نظريه ي بدين،بهني حسن و قبح عقلي، آن گونه که در اصطلاح کلامي کاربرد دارد، بوده است.
در نگاه مولانا حسن و قبح به خير و شر باز ميگردند و خير و شر اموري وجودي ونسبي هستند که معيار و ملاک آن کمال و سعادت انسان است. يعني آنچه باعث کمال و سعادت انسان باشد خير و آنچه که باعث شقاوت او شود، شر است:
پس فلم بنوشت که هر کار را
لايق آن هست تاثير و جزا
کژ روي جف القلم کژ آيدت
راستي آري سعادت زايدت
ظلم آري مدبري جف القلم
عدل آري برخوري جف القلم
4-3132/5
بنابر اين حسن و قبح اموري ذاتي هستند که نسبت به انسان معنا دارند. در ساحت ربوبي حسن و قبح به اين معا مطرح نيست، بلکه آنچه هست عين خير و زيبايي محض است، زيرا جهان جز تجليات جمال و حسن مطلق نيست:
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
3071/6
جمله تصويرات عکس آب جوست
چون بمالي چشم خود، خود جمله اوست
3082/6
از سوي ديگر نظام اخلاقي مثنوي در هيچ مرحله اي از مراحل خود آيين نيست. عقل در مثنوي، همان گونه که قادر بر تشخيص درست و نادرست و حق و باطل است، قادر به تشخيص نقص و نياز خود، و تمييز امر برتر و کامل تر از خود نيز هست و آن گاه که تسليم اين حقيقت نباشد، سزاوار ملامت است. عقل، خود تشخيص ميدهد که راه تعالي انسان آويختن به رسن و حي الهي است:
يوسف حسني و اين عالم چو چاه
وين رسن صبر است بر امر اله
1277/2
در نظام اخلاقي مثنوي، عقل نقشي بي همتا دارد اما اولا، تنها عنصر تعيين کننده اخلاقي انسان، عشق است که سرنوشت ساز است نه عقل. در مراحل ابتدايي و متوسط حيات اخلاقي، طالب و سالک در حرکت وجودي انسان، عقل بشري است. طالب و سالک در

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره سلطان ولد، عرفان و تصوف، طرح و ساخت Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره اشعار مولانا، عالم ماده