منبع پایان نامه ارشد درباره اشعار مولانا، عالم ماده

دانلود پایان نامه ارشد

حرکت وجودي انسان، عقل بشري است. عقل نقص و نياز خود را تشخيص ميدهد و خود را تسليم امر برتر، يعني وحي، عقل کل يا عقل صافي ميکند و بدين ترتيب به جوششي دروني تقويت ميگردد. به واسطه ي عشق خود بيني ذاتي عقل ميگردد. به واسطه ي عشق خود بيني ذاتي عقل مبدل ميگردد و انسان چيزي جز حق نميبيند. به همين دليل الزام در اين نظريه، در عين اين که ناشي از خود الهي و جوشش عشق است، بعينه خواست الهي و تکليف شخص نيز هست و همين امر را مجاز ميدارد که آن را تکليف گرايي مناميم.
باعقل، بلکه مرحله اي برتر است که عقل، در عالي ترين مراحل صعود، هنگامي که موفق به فايق آمدن بر دو بيني ذاتيش گردد، به آن ميرسد. آن جا که عقل مورد مذمت قرار ميگيرد، عقلي است که دو بيني ذاتيش باعث محدوديت و مانع صعود او گشته و يا اصلا همت خود را صرف امور اين جهاني کرده و مغلوب نفس و دچار و هم شده است.
بدين ترتيب بررسي مثنوي نشان ميدهد که غايت گرايي، فضيلت گرايي و تکليف گرايي هر يک به نوعي نظريات مختلفي که در اخلاق مثنوي بيانگر حرکت وجودي انسان است که آگاهانه و به طور مستمر، سعي در شکستن محدوديت وجودي خود دارد و چون وجود در هر مرتبه اي احکامي متناسب با همان مرتبه دارد، اخلاق ساحات مختلفي ميابد. بنابر اين اخلاق، دراين نظام بر خلاف ساير نظام هاي اخلاقي، امري وجودي است نه ماهوي، و پوياست نه ايستا، يعني منطبق بر حرکت وجودي انسان، اخلاق قواعد و اصولي متناسب با آن دارد.
البته اين که همه ساحات اين ساحات اخلاقي در مثنوي به نوعي مورد تاييد قرار گرفته، اما تنها ساحت آخر است که به طور نهايي توصيه ميگردد، زيرا از نظر مولانا تنها چيزي که ارزش دارد تا مطلوب نهايي انسان واقع شود، عشق است، اما شگفت اين که عشق، مطلوبي است که انسان هرپز آن را فرانچنگ نميآورد. اما طلب عشق، ممکن است زمينه اي گردد تا انسان به چنگ عشق در ايد. به عبارت ديگر، خواست عشق، انسان را عاشق نميکند، عاشق حقيقي آن است که هر نوع غرض و تدبير رسيدن به غايت و غرض را رها خواهد کرد: او چنان خواهد کرد که عشق به او فرمان دهد.
بدين ترتيب زندگي اخلاقي به معناي دقيق خود نوعي سلوک است، يعني حرکتي که انسان بطور آگاهانه و ارادي در مبارزه دائم با هستي محدود خويش آغاز ميکند و ميکوشد تا به طور مستمر بر محدوديت بشري خود غلبه يافته و هستي خود را گسترش دهد. مفاهيم گوناگون اخلاقي مانند ديگر خواهي، محبت، احسان، تواضع، استقامت، تقوا، صدق و مانند آن در همين حرکت جوهري و وجودي معنا ميابند. هر چند در انجام عمل انسان از دايره تنگ خود و اميال و متعلقات خود فراتر رود، عمل او بالنده تر و داراي ارزش بيشتري خواهد بود:
چيست توحيد خدا اموختن
خويشتن را پيش واحد سوختن
گرهمي خواهي که مفروزي چو روز
هستي همچون شب خود را بسوز
هستيت در هست آن هستي نواز
همچو مس در کيميا اندر گداز
درمن و ما سخت کردستي دو دست
هست اين جمله خرابي از دو هست
7-3014/1
توقف و دل وش داشتن به آنچه که هست، آنچه که در هر مرحله به دست مي آيد، هرچند بسيار متعالي، توقف در هستي مجازي، نقض غرض و رهزن است:

3-2-11- نسبيت در مثنوي
عيب شد نسبت به مخلوق جهول ني به نسبت با خداوند قبول
(بيت 1996 ، دفتر 1 )
عيب ها و زشتي ها فقط از ديدگاه مردم نادان، عيب و زشت است، ولي همين معايب از نظر مقام شامخ خداوندي، عيبي محسوب نمي شود. (دفتر اول، ص 533)

کفر هم نسبت به خالق حکمت است چون به ما نسبت کني، کفر، آفت است
(بيت 1997 ، دفتر 1 )
حتي کفر هم نسبت به خالق، حکمت است و کفر محسوب نمي شود ولي همان کفر هنگمي که در بشر جلوه مي کند يکسره افت و مفرت است.(دفتر اول، ص 533)

ور يکي عيبي بود با صد حيات بر مثال چوب باشددر بنات
(بيت 1998 ، دفتر 1 )
واگر يک عيب در ميان چند حسنه و صفت خوب موجود باشد، عيب اندک در مقابل نيکوييهاي فراوان، چندان مهم نيست و آن عيب بر مثال چوبي است که در ميان نبات جاي مي گيرد.( چوب نبات، همان رشته چوبي است که قنادها آن را درشکر گداخته فرو مي برند و ازآن شاخ نبات درست مي شود. حاج ملا هادي سبزواري عقيده داردکه همين چوب فاقد شيريني و عطر، بر اثر مصاحبت و همنشيني با نبات، رنگ و بو و مزه آن را به خود مي گيرد. (ر.ک. شرح اسرار، ص62)(دفتر اول، ص534)

در ترازو هردو را يکسان کشند ز آنکه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
(بيت 1999 ، دفتر 1 )
در ترازو، هم چوب و نبات را با هم يکسان مي کشند؛ زيرا آن دو مانند جسم و جان سر خوش اند.( در چند بيت فوق، بحث بر سر اين است که خير و شر، امري نسبي است، زيرا حکما ميگويند که شر از لوازم عالم ماده و کون و فساد است.ولي در جهان ماورا ماده شري وجود ندارد.زيرا عالم کون و فساد، منشا تضاد و اختلاف است و همين تضاد موجب افاضه ي خير و تعاقب وجود بر مواد مي گردد و در نتيجه صورتي زائل مي گردد و صورتي ديگر وجود مي پذيرد و از اينجا دو نسبت حاصل مي شود؛ يکي نسبت به صورت زائل و ديگر نسبت به صورت قابل پس خير و شر امري نسبي است

.به عقيده ي متکلمين، کفر هم نسبتي به آفريننده و خالق دارد و آن خلق و ايجاد است و نسبتي به کافر دارد به اعتبار آن که محل کفر است. پس از جهت نخستين دليل قدرت خداست بر خلق و آفرينش اضداد و به لحاظ دوم عيب وآفت و سبب محرومي از بهشت جاوداني است.(ر.ک. شرح مثنوي شريف، ج3،ص822-821)(دفتر اول، ص534)
نفي آن يک چيز و، اثباتش رواست چون جهت شد مختلف، نسبت دوتاست
(بيت 3658 ، دفتر 3 )
مولانا به اين مساله مي پردازد که اعتبارات مختلف عقلي و ملحوظ داشتن نسبت هاي ذهني مي تواند نفي و اثبات و يا سلب و ايجاب را در يک موضوع جمع کند: توضيح آنکه طبق اصل مسلم و بديهي منطقي دو قضيه در صورتي متقابل است که در موضوع و محمول ولو حق آن (اضافه، قوه، فعل، جزء، کل، زمان و مکان) متحد باشند و در سلب و ايجاب، مختلف. ( ر.ک اساس الاقتباس، ص97).
مثلا اگر بگوييم: زيد شاعر است. زيد، شاعر نيست. اين دو قضيه، متناقض است، يعني داراي تقابل منطقي است زيرا موضوع(زيد) در اين دو قضيه، شخص واحدي است، اما سلب و ايجاب، مختلف. و عقلا يکي از دو قضيه مذکور، صادق و ديگري کاذب است؛ زيرا نمي شود که زيد، هم شاعر باشد و هم شاعر نباشد، اکنون اگر عامل نسبت را اعتبار کنيم مي توانيم اين دو قضيه را از بن بست تناقض بيرون آوريم. بدين ترتيب که بگوييم: زيد، شاعر است نسبت به شاعران مبتدي: اما زيد، شاعر نيست نسبت به شاعران توانا. از اينرو با اعتبار نسبت مي توانيم سلب و ايجاب و يا نفي و اثبات را در موضوعي واحد جمع کنيم؛ چه گفته اند: لو لا الاعتبار بطل الاحکام.
يعني اگر اعتبارات مختلف نباشد و ملاحظه جهات و جنبههاي گوناگون در ميان نيايد احکام عقلي و منطقي باطل ميشود. مولانا اين نکته را باز ميکند که تعدد جهت و اعتبارات مختلف عقلي ميتواند نفي و اثبات و يا سلب و ايجاب را در يک موضوع واحد جمع کند.
معني بيت يک چيز ميتوان هم نفي کرد و هم اثبات کرد؛ زيرا وقتي يک چيز، جهات مختلف داشته باشد، نسبتها نيز مختلف ميشود.
ما رميت اذ رميت، از نسبت است نفي و اثبات است و هر دو مثبت است.
(دفتر3 ص932) (ر.ک. مولوي نامه، ج1، ص28-26)
به عنوان مثال آيه شريفه ما رميت اذ رميت جنبه نسبي دارد. چه نفي و اثبات هر دو در يک موضوع جمع شده است. اين دو نسبت چون جهات مختلف دارد از نظر عقلي امري مقبول و صحيح است. يعني به اعتباري چون حضرت رسول اکرم(صلي الله و عليه و آله) در جنگ بدر يک مشت سنگ ريزه به سوي مشرکان افکند و موجب شکست آنان شد ميگوييم اين شکست بر اثر پرتاب آن يک مشت سنگريزه بود و اين مطلب در جاي خود امري مسلم و قطعي است و در تواريخ معتبر نقل شده است. اما به يک اعتبار اين کار از آن حضرت نبود چه اين قدرت الهي بود که موجب آن فعل پيامبر و مشرکان را دچار شکست کرد.

آن تو افگندي، چو بردست تو بود

تو نه افکندي، که قوت حق نمود

زور آد ميزاد را حدي بود

مشت خاک اشکست لشگر کي شود؟

مشت، مشت توست و افکندن ز ماست

زين دو نسبت، نفي و اثباتش رواست

(ابيات 3660،3661،3662دفتر3، ص933)
پس بد مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد، اين را هم بدان

(بيت 65، دفتر4، ص40)
نتيجه ميگيريم که در اين دنيا، شر مطلق وجود ندارد، بلکه شر، نسبي است (نسبي بودن شرور دراين جهان است.) حکيم سبزواري نکته دقيقي را باز مي کند که مضمون کلي آن اين است. برخي ممکن است بر اين کلام مولانا خدشه آورند و بگويند اگر قرار باشد که هم شر نسبي باشد و هم خير، پس نتيجه اين مي شود که هم شر، وجودي اعتباري دارد و هم خير؛ زيرا “نسبت” درعلوم عقلي، امري اعتباري است نه حقيقي. اما در جواب بايدگفت که مولانا مي خواهد بدبيني مطلق عامه را تصحيح و تعديل کند، چه اينان برخي از موجودات و پديده ها را شر مطلق ميدانند، يعني آنها را از جمع جهات بد ميشمرد و اين پندار مسلما ناصواب است. چه، وقتي که نسبت بدي و خوبي در موجودي تعارض پيدا ميکند نسبت ها ساقط ميشود و گوهر اصلي “وجود” نمايان ميگردد. زيرا طبق قائده النسبتان اذا تعارضتا تساقطتا، رجوع به اصل وجود شي ميکنيم و ميبينيم که وجود شي چون دافع حجاب عدم است و عدم، شر محض است و پي ميگيريم که “وجود” قطع نظر ازنسبت ها و اعتبارات، خير محض است. (ر.ک شرح اسرار، ص261)
در زمانه هيچ زهر و قند نيست

که يکي را پاد گر را بند نيست

(بيت 66، دفتر 4 )
در اين روزگار هيچ زهر و قندي پيدا نميشود که براي کسي پا و براي ديگري زنجير پا نباشد. (يعني هر پديده اي در اين دنيا به يک اعتبار خيراست و به اعتبار ديگر شر محسوب ميشود. ممکن است يک پديده و يا حادثه براي کسي چون قند، شيرين و گوارا باشد و سبب حرکت و پويايي او گردد اما همان چيز نسبت به ديگري مانعي بازدارنده و پريشان کننده باشد.)
هر يکي را پا، دگر را پاي بند

مر يک را زهر و، بر ديگر چو قند

زهر مار، آن مار را باشد حيات

نسبتش به آدمي باشد ممات

خلقِ آبي را، بود دريا چو باغ

خلقِ خاکي را بود، آن مرگ و داغ

(بيت 66، دفتر 4، صص 41 و 42)
نيست باطل هر چه يزدان آفريد

از غضب، و ز حلم، و ز نُصح و مکيد.

(بيت 2597، دفتر6،ص681)
هر چه خداوند بيافريند از قبيل خشم و بردباري و اندرز و نيرنگ باطل نيست. (چنانکه در آيه 27 سوره ص آمده است: و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما و باطلا…… “و آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است عبث نيافريديم ……” آنچه از طرف خالق است منتهي شرور از نسبت امور حادث شود.
خير مطلق نيست زينها هيچ چيز

شر مطلق نيست زينها هيچ چيز.

نه هيچ يک ازاين امور، خير مطلق است و نه شر مطلق (بيت2598،دفتر6)

اي بسا زجري که بر مسکين رود

در ثواب از نان و حلوا به بود.

(بيت2600،دفتر6)
مثلا چه بسا کيفري درباره شخصي بينوا اجرا ميگردد، ثوابش گواراتر از نان و حلوا باشد. (اگر کسي دچار سختي شد اين سختي چه بسا بهتر از شيريني آسايش است.)
تحليل
آنچه از اشعار مولانا دريافت ميگردد نسبي بودن امور دنيوي است حتي خير و شر البته ما آنها را تقسيم بندي کردهايم چنانکه خداوند در آيه 27 سوره ص ميفرمايد ما آسمانها و زمين را و آنچه ميان آن است بيهوده نيافريدهايم. پس آفرينش الهي خير مطلق است چه انسان را از خاک آفريده و چه شيطان را که از جنس آتش و فرشته بود و شش هزار سال خداوند را عبادت کرده بود. چون به انسان سجده نکرد، آن را شر ميدانيم ودر حاليکه آن فرشته هم آفرينش خداوند ميباشد. هم انسان و هم شيطان از جايگاه خير رانده شدند اما به آنها مهلت داده شد هم

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد درباره حسن و قبح، سعادت و کمال، ترک فعل Next Entries منبع پایان نامه ارشد درباره نهج البلاغه، عالم برزخ