منبع پایان نامه ارشد با موضوع ظلم و ستم

دانلود پایان نامه ارشد

دور از جسمانيت است ، بصر و نظر طبيعي بدان تعلق نمي گيرد126 . علاّمه طباطبايي معتقد است رؤيت در آيه مذکور با توجه به درخواست حضرت موسي ، پيامبر اولوالعزم ، رؤيت جسماني نيست بلکه رؤيت همان علم ضروري خاص که خداوند براي خود حاصل کرده و همان لقاء الهي است که در برخي از آيات مانند : ” يَرجواْ لقاءَ اللهِ127 ” بدان اشاره شده و عبارت ” لن تراني” هم نظر به تحقق آن در دنيا دارد128 .
بنابراين معلوم مي گردد که خداوند در آيه مذکور درمقام مدح خود به نفي کلي رؤيت الهي مي پردازد و اثبات آن نقص براي خداوند متعالي مي باشد ؛ زيرا خداوند از هر نقصي مبرا است ؛ ديدگاه علاّمه طباطبايي در مقام عموم نفي است و الفاظ و عبارات آيه در صدد تنزه ذات از هر گونه نقص و محدوديت و تجسم مي باشد .

فصل سوم : جبر و اختيار
مباحثي كه در اين بخش مطرح مي شود عبارتند از : جبري و اختياري بودن ايمان و كفر ، عدم تفاوت بين فاعل بالجبر و بالقصد، شرور
1- جبر و اختياري بودن ايمان و کفر
جبر و اختيار از افعال انساني است. پيدايش اين افعال که جزئي از پديده هاي جهان آفرينش است، نيازمند علت است. مهمترين فعل انسان که چالشي ترين بحث جبر و اختيار است، ايمان و کفر مي باشد. پرسشي که اينجا مطرح مي گردد اين است که آيا ايمان و کفر که از افعال انساني است، جبري مي باشد يا اختياري ؟
حداقل در دو مورد ، از ظاهر آيات ممکن است برداشت شود که جبري بودن ايمان ، برخاسته از مشيّت خداست : ” ‌وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لاََمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ‏ يَكُونُواْ مُؤْمِنِين129 ‏” و اگر پروردگار تو مي خواست ، قطعاً هر که در زمين است همه آنها يکسر ايمان مي آوردند . پس آيا تو مردم را ناگزير مي کني که بگروند ؟
علاّمه مي گويد :
و اگر پروردگار تو مي خواست ، قطعاً هر که در زمين است ، يکسره ايمان مي آورد ، اما اين مطلب را نخواسته است . پس همة آنان ايمان نياوردند و ايمان نخواهند آورد . پس مشيّت دراين باره ، موکول به خداوند است ،‌ و او ، اين را نخواسته است . پس سزوار نيست که تو در اين مطلب ، طمع کني و براي آن تلاش نمايي ؛ زيرا قدرت بر اکراه ، و اجبار آنان بر ايمان ، نداري ” . ايماني که ما از آنان مي خواهيم ، ايماني است که از حسن اختيار ناشي شود ، نه از اکراه و اجبار ، و به همين دليل پس از آن ، به صورت استفهام انکاري فرموده است : ” پس آيا تو مردم را ناگزير مي کني که بگروند ؟‌” ، يعني بعد از اين که بيان کرديم که امر مشيّت مربوط به خداست و او ايمان همه مردم را نخواسته است ، پس قطعاً به اختيارخود ايمان نمي آورند ، مگر اين که تو آنان را مجبور و وادار به ايمان کني و من اين کار را نمي پذيرم . پس تو توان اين کار را نداري ومن ايماني که چنين باشد را نمي پذيرم130 .
علاّمه ، گرچه مشيّت مطلقه خداوند را از اين آيه استفاده مي کند ، اما اين برداشت ، او را به ورطه جبر، فرو نمي غلطاند ،
بلکه معتقد است، ايماني که خداوند از انسان ها خواسته ، ايمانِ ناشي از حسن اختيار است .
2. “لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ ، إِن نَّشَأْ نُنزَِّلْ عَلَيهِْم مِّنَ السَّمَاءِ ءَايَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لهََا خَاضِعِين”131‏؛ شايد تو از اين که { مشرکان }‌ايمان نمي آورند ، جان خود را تباه سازي . اگر بخواهيم ، معجزه اي از آسمان فرود مي آوريم ، تا در برابر آن ، گردن هايشان خاضع گردد.
علاّمه ، آيه سوم اين سوره را در صدد بيان نپذيرفتن اين گونه تلاش پيامبر دانسته و هدف از اين آيه را تسلا دادن پيامبر بر شمرده است . ايشان ، در بيان معناي آيه چهارم مي گويد :
اگر بخواهيم آيه اي بفرستيم که آنان را به فروتني وا دارد ، و‌ آنها را به ايمان مجبور کند ، چنين آيه اي خواهيم فرستاد تا در برابر آن ،‌ چنان آشکار فروتن گردند که گردن هايشان متمايل گردد132 .
علاّمه در ذيل اين آيه ، به همين ميزان توضيح ، اکتفا نموده است؛ اما در پايان اين بخش ، بحثي عقلي دربارة علم خداوند مطرح کرده است . ايشان ، ابتدا اشکال و جوابي را طرح نموده و سپس خود جواب داده شده را در بوته نقد نهاده است . وي ، اشکال را از روح المعاني نقل کرده که خلاصه آن اين است که ” علم خداوند ، علّت عدم ايمان کافران نيست ؛ زيرا علم تابع معلوم است ، نه بالعکس” . سپس علاّمه جواب اين اشکال را از صاحب روح المعاني نقل کرده و خود مي فرمايد : اين دليل پر کاربرد ، در سخن مُجبرِه ، به ويژه امام رازي در تفسير کبير ، بر اثبات جبر و نفي اختيار است و خلاصه آن اين است که حوادث – که افعال انسان بخشي از آن است – براي خداوند ، در ازل معلوم بوده ، پس ضروري الوقوع است ، و الا علم خداوند ، جهل خواهد بود . خداوند برتر از اين نسبت است . پس انسان ، مجبور بر افعال خويش است و مختار نيست ، و اشکال بر اين استدلال شده که علم ، تابع معلوم است نه بالعکس، و جواب داده شده که علم خداوند در ازل ، تابع ماهيّت معلوم است ، اما معلوم در وجود خود ، تابع علم مي باشد133 .
علاّمه ، هم مقدمات اين جواب را از جهت بنا و مبنا فاسد مي شمارد ، و هم خود ، اين استدلال را مغالطه اي آشکارمي داند. سپس حداقل سه اشکال بر اين استدلال مطرح مي سازد:
فرض شکلي از ثبوت و وجود براي ماهيّت در ازل ، مقتضي تقدم ماهيّت بر وجود است ، در حالي که اين اصالت و تقدم براي ماهيت ، از کجا آمده است ؟!
مبناي اين حجّت ، و اعتراض بر آن و جواب به آن ، مبتني بر آن است که علم خداوند به اشياء ، علم حصولي باشد ، نظير علوم ما که به مفاهيم تعلق مي گيرد ، در حالي که در جاي خود ، بر بطلان آن ، برهان اقامه شده و اين که اشياء معلوم خداوند متعال است ، به علم حضوري و علم او دوتاست ؛ علم حضوري به اشياء ، قبل ازايجاد ، و آن علم ، عين ذات اوست، و علم حضوري به آنها ، بعد از ايجاد ، که در عين وجود اشياء است .
علم ازلي به معلوم ، در ازل فقط در صورتي علم حقيقي است که به شيء‌ تعلق گيرد ، همان گونه که هست ، با همه قيود ،‌ مشخصات و خصوصيات وجودي ، و برخي از خصوصيات وجود فعل ، آن است که فعل ، حرکات ويژه ارادي و اختياري است که از فاعل خاص ، سر مي زند و با بقية حرکات اضطراري قائم به وجود او ، متفاوت است ، و اگر چنين است ، ضرورت لاحق به فعل ، از جهت تعلق علم خداوند به آن ، ويژگي فعل خاص اختياري است از آن جهت که فعلي خاص و اختياري است ، نه ويژگي فعل مطلق ؛ زيرا چنين فعلي وجود ندارد ، يعني ضروري است که فعل ، با اراده و اختيار فاعل ، از او سر زند ، و گرنه معلوم ، از علم تخلف خواهد داشت ، نه اين که علم به فعل اختياري تعلق گيرد . سپس ويژگي اختيار، از متعلق آن ، ازاله شده و ويژگي ضرورت و اجبار، به جاي آن نهاده شود.
پس آشکار شد که در استدلال مذکور،‌ فعل مطلق ، به جاي فعل خاص نشانده و در نتيجه ، ضروري انگاشته شده ، با اين که آنچه ضرورت دارد ، تحقق فعل به وصف اختيار است ، مانند ” ممکن بالذات ، واجب بالغير ” . سپس در اين استدلال با خلط ميان فعل مطلق و فعل مقيد به اختيار مغالطه شده است .
اما تعدادي از‌ آيات، اختيار انسان در پذيرش ايمان يا کفر را بيان ميکند که علاّمه آنها را اين گونه تبيين مي کند
1.” وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِن بَعْدِهِم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَ لَاكِنِ اخْتَلَفُواْ فَمِنهُْم مَّنْ ءَامَنَ وَ مِنهُْم مَّن كَفَرَ وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُواْ وَ لَاكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيد134 ؛ واگر خدا مي خواست ، کساني که پس از آنان بودند ، بعد از آن {همه} دلايل روشن که برايشان آمد ، به کشتار يکديگر نمي پرداختند ، ولي باهم اختلاف کردند . پس بعضي از آنان کساني بودند که ايمان آوردند ، و برخي از آنان کساني بودند که کفر ورزيدند . و اگر خدا مي خواست با يکديگر جنگ نمي کردند، ولي خداوند آنچه را مي خواهد ، انجام مي دهد .
علاّمه نسبت به شبهات آيه و پيرامون آيه معتقد است:
الف – اختلاف در آيه به انسان نسبت داده شده ، نه به خدا ؛ زيرا اختلاف به ايمان و کفر و در بقيه معارف اصيل که در کتاب هاي فرود آمده بر پيامبران خود دارد ، تنها بر اثر ستم انسان حاصل گشته است ، و دامن کبريايي خدا از انتساب به ظلم و ستم ، دور است.
ب – خداوند ، اختلاف جنگ برانگيز را نخواسته است ، اما هر آنچه را بخواهد، انجام مي دهد و او خواسته که در کشاندن انسان ها به جنگ ، بر اساس اسباب طبيعي رفتار کند.
ج – به طور خلاصه ، خداوند براي هدايت بشر ، کتاب ها و پيامبران فرستاده و در نتيجه، انسان ها بايد رو به سوي وحدت آورند ، نه تفرقه ، اما اگر به دليل ستم ، به کافر و مؤمن تقسيم شوند و در بقيه امور زندگي نيز با هم تفاوت پيدا کنند ، اگر خدا مي خواست ، مي توانست ريشه اين اختلاف را بخشکاند ، اما نخواسته و اين کار را مانند بقيه امور ديگر جهان ، در مجراهاي طبيعي خود قرار داده است135 .
2. {يَأَيهَُّا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقّ‏ِ مِن رَّبِّكُمْ فََامِنُواْ خَيرًْا لَّكُمْ وَ إِن تَكْفُرُواْ فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ كاَنَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا 136؛ اي مردم ! آن پيامبر [موعود]، حقيقت را از سوي پروردگارتان براي شما آورده است، پس ايمان بياوريد که براي شما بهتر است و اگر کافر شويد ،[بدانيد که ] آنچه در آسمان ها و زمين است ، از آنِ خداست ، و خدا داناي حکيم است} .
علاّمه ،ابعادي از مضمون آيه را بيان کرده ،‌سپس فرموده:
آيه ،‌عبارات جامعي است که هر چه بيشتر در تدبّر آن امعان نظر کني ، معاني لطيف تري را آشکار مي سازد ،‌ و گستردگي عجيبي در بيان دارد ؛‌ زيرا احاطه ملک خداوند بر اشياء و آثار آنها در زمينه کفر و ايمان و اطاعت و معصيت ، مطالبي لطيف را افاده مي کند . پس بر تو باد بر تدبّر افزون تر137 .
3. {وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لاََمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ‏ يَكُونُواْ مُؤْمِنِين 138 ؛ و اگر پروردگار تو مي خواست ،‌ قطعاً هر که در زمين است ، همة آنها يکسر ايمان مي آوردند. پس آيا تو مردم را ناگزير مي کني که بگروند؟ }
بيان علاّمه در ذيل آيه 100اين سوره ، از سويي ، قدرت مطلق پروردگار را تثبيت ميکند ، و از سوي ديگر ، ايمان و هدايت يابي را اختياري مي شمرد ، و ريشه اضلال خداوند را ، در عملکرد بندگان مي جويد :‌
ايمان اختياري به خدا و راهيابي به سوي او ، امري از اموري است که درتحققش نيازمند سبب ويژه خود است ، و اين سبب، به ايجاد مُسبب آن در جهان ، جز به اذن خداوند سبحان، اثر و تصرّف ندارد ، اما خداوند سبحان ، پليدي و گمراهي را براي اهل عناد و انکار نهاده ، و اذن به ايمان آوردن آنان نمي دهد و اميدي براي خوشبختي آنان نيست ، و اگر خداوند تعالي ، دربارة ايمان آوردن ، به کسي اذن دهد ، به ايمان آوردن غير آن تکذيب کنندگان ، اذن خواهد داد. پس آية ” و ما کان لنفس أن تؤمن الّا باذن الله ” ،‌ حکمي عام و حقيقي است که تملک نفس ها را نسبت به ايمان به اذن خداوند موکول مي سازد ،‌ و ” يجعل الرجس …” ، استعداد حاصل شدن اذن پروردگار را از کساني که تعقل نمي کنند ، سلب مي کند. پس غير آنان باقي مي مانند139 .
4- { وقُل الحقُّ من رَّبّکُم فَمن شاءَ فَليؤمن و مَن شاءَ فليکفُر140 … ؛ و بگو: حق از پروردگارتان [رسيده] است . پس هر که بخواهد ، بگرود و هر که بخواهد ، انکار کند…}.
علاّمه آيه را اين گونه معنا مي کند که ” به کفار بگو: حق از پروردگارتان است ” و بر آن چيزي ميفزاي. پس هر کس که خواهد کافر شود ، پس کافر شود؛ از‌ آن رو که ، نه ايمانشان ما را سودي رساند و نه کفرشان ضرري ، بلکه و زيان و ثواب وعقاب ، به خود انسان باز مي گردد. پس هر چه را خواهند ، اختيار کنند که براي ظالمان ، چنين و چنان و براي صالحان مؤمن ، فلان فراهم ساخته ايم141 .

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع وجود خداوند، واجب الوجود، نظام احسن Next Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع عالم ماده، قضا و قدر