منبع پایان نامه ارشد با موضوع خودآگاهی، ناخودآگاه، روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

بادبادکی را که هوا کرده بودی، تماشا کنم
اولین شاعری بودی که پای «بادبادک»را به شعر باز کردی
« فروغ» نیز کنار پنجره ایستاده بود
او هم دید که بادبادک بال درآورده است و می‌رود
متوسط‌ها ندیدند،که صفای جنون، چشم تماشا می‌خواست
عینکت را بردار، اسماعیل عزیزم تا ببینی که راست می‌گویم…».
(شعر بلند اسماعیل)

در اینجا پنجره نماد ایدهها، افکار و دنیای شاعرانه است که رو به فضای تازه و نو باز می‌شود. شاعر خلاقیت، نوپردازی‌های جسورانه را که وارد شعر معاصر فارسی شده است، توصیف می‌کند.
«این چشم‌های من از چشم‌های شما آخر چه سودی بردند؟
از باغ‌های مرده صداهای گریه باز می‌آمد
و بعد گریه فروکش کرد، سردم شد
وقتی که پنجره را بستم، برگشتم؛
اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه، باز برم گرداند
از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم
دو مرد بودند که با شکلک و اشارۀ دست می‌گفتند پنجره را باز کن!
وقتی که باز کردم و دیدم جنازۀ سنگینی را بر روی آستانه نهادند،
رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمی‌آید از باغها
آخر جنازۀ خودم است».
(پنجره را باز کن، دفتر خطاب به پروانهها)

در اینجا پنجره دریچهای است میان جهانِ خودآگاهی و ناخودآگاهی، پنجره رو به جهانِ خودآگاهی باز است و پشت شیشه‌های بستۀ آن جهانِ ناخودآگاهی رازآلود و ناشناخته قرار دارد.
جنازه به عنوان نشانهای از جهان خودآگاهی و مادی می‌خواهد به جهان مبهم ناخودآگاهی نفوذ کند.

7-3-3. جانوران
حیواناتی نظیر جغد، شغال، کلاغ (زاغ)، لاشخور، کفتار، موش، کرکس، سگ، گربه، کبوتر، خروس، چلچله و در کل «پرنده» در شعر براهنی همان کارکردی را دارند که در فرهنگ عامیانه و یا اشعار شاعران سنّتی و حتّی اکثر شاعران معاصر در مورد صبغۀ نمادین این جانوران مطرح است؛ گروهی نمادی از شرارت، بدی، پلیدی، شومی، حرص، مرگ و ویرانی هستند وگروهی نماد پاکی، صلح، آزادی، معصومیت، خیر و برکت، زیبایی و غیره. البته در شعر معاصر این نمادها بیشتر جنبۀ سیاسی _ اجتماعی دارند:
«روزگاری بود می‌دیدم که سگ‌های سیاهِ هار
قلب‌ها را درخیابان پاره می‌کردند».
(جنگل و شهر، دفتر جنگل و شهر)
سگ‌های سیاه هار؛ عاملانِ حکومت هستندکه مردم مبارز، انقلابی و آزادیخواه را سرکوب می‌کنند.
«دو کرکس بلند بودند که
لاشه‌های جوان پیدا کرده بودند و
منقار خود را بایستی در آنها فرو می‌کردند
سگ‌های میدان قدمهاشان را با
ضرب بلند سرود نظامی هماهنگ می‌کردند و
گربه‌های هار کف می‌زدند…».
(حماسۀ معکوس، دفترظلالله)
کرکس، سگ و گربه نماد افرادی پست، حریص و ظالم هستند که برای به قدرت رسیدنِ سرانِ ظلم دست به هر کاری می‌زنند.
«آفتاب شد تشییع
و بر مدار کلاغان سکوت حاکم شد…».
(در مدار شب، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
در اینجا کلاغ نماد مرگ است و پیامآور غم، بدیمنی و سیاهی.

«راستی ظلمِ بزرگی نیست…
به دستور وزیر قرن
تحت عنوان شرایط
و تقاضای زمان
عطف به حکم فلان و بهمان
هر شب و روز به نام صدها و صدها و هزاران زاغ
جغد و جانی و شغال و چنگال
برگ مأموریت
یا که احکام صلاحیت صادر بکنند؟…».
(مصیبت سلسۀ گل، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
در اینجا این جانوران افراد طماع و غارتگر هستند که صلاحیت ندارند. نماد حیلهگران و طراحان نقشه‌های شوم، در کل دستاندرکاران سیاست که با نقشه‌های شوم خود و به دستور حکومت به جان و ناموس مردم دستدرازی می‌کنند.
«در نقب شوم یک شب ظلمانی
دیدم:
تاریخ
مثل کتیبه‌های جذامی بود
با صورتی که نیمی از آن را
کفتارهای فربه امروزی بلعیده بودند…».
(پیامی از شب کهن، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
کفتار نماد افراد حکومت ظلم و ستم که تاریخ را تحریف می‌کنند تا بر روی جنایاتشان سرپوش بگذارند.

«رعنای پاکباخته در آفتاب صبح
شهر پلید را، با موشهایش، در شاهراه شایعه می‌بیند
نجوای سوگناک خلایق
آیا
ما را
آزرده کرده است
یا هرم شوم دربهدری هامان؟…».
(شراب گیسو، دفتر گل بر گسترۀ ماه)
موش‌ها نماد افراد ترسو هستند که برای رسیدن به آفتاب آزادی حاضر نیستند مبارزه را آغاز کنند و جز پنهان شدن در مخفیگاه و یا فرارکردن کار دیگری نمی‌کنند.
«می توانم چشمهایم را
زیب منقار بلند لاشخوری پیر گردانم…».
(قدرت، دفتر آهوان باغ)

لاشخور حیوانی پست و فرصتجو و پلید در فرهنگِ عامیانه است.لاشخور می‌تواند نماد حکومتِ دیرینۀ سلطنتی باشد که مخالفانِ خود را از بین می‌برد.
«بیرون کبوتران همه جا را گرفتهاند
پیداست این
از بقبقوی شادی و شیدایی
پیداست این
از فوجفوج بال، بال،که انگار
درخواب حبس می‌زندم باد، باد، باد
پیداست این
بیرون کبوتران همه جا را گرفتهاند
آن سوی میله، شب همه جا، چون روز!
این سوی میله، روز چنان شب!».
(کبوتران، دفتر ظلالله)
کبوتران در اینجا نمادی از پاکی و نور و رهایی هستند، نمادی از آزادی.
«دو کبوتر را
آنچنان تاک تاتاک تاک،
به یک چشم بههمزدن، در فلق آبی روزانۀ ما کشتند
که کبوترها
مثل دو دستکش (انباشته از مشت گرهکرده،ولی مرده)
میان لجن جوی سیاه افتادند
تا دو سه ساعت از آفاق خدا
پَرِ آلوده به خون می‌بارید…».
(حوادث، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

کبوتر اینجا نماد افرادی آزادیخواه، مبارز و انقلابی است که به خاک و خون کشیده می‌شوند. مرگ کبوترها نمادی از سرکوبکردن آزادی و صلح است.
«و این صدا ز خروسان تاج بر خورشید،
شنیده شد: «حرکت کن،که سردسیری یأس از میان ما برخاست!…»
(اشراق گل، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

خروس نماد بشارت‌دهنده و مژدهگوی خوشبختی، آزادی و صبح است. صدایش بیانگر شکست شبِ ظلم، ناامیدی، غفلت و رسیدن صبح پیروزی است. نماد خجستگی و میمنت، بهبود شرایط و تحوّل جامعه است. خروس می‌تواند نمادِ مبارزان راه آزادی باشد که به همفکران و همرزمانشان نویدِ آمدنِ صبحِ رهایی را می‌دهند.
«چرا؟
سپیدهدم هزار چلچله را در هوا رها کردی
که بال در جهت آفتاب آرایند؛
و آفتاب که زد، ماشه‌های صیادان،
چکانده شد
و از هوای جوان نعش ارغوان بارید…».
(زمان، دفتر بیا کنار پنجره)

با توجه به سال سرایش شعر (1366) می‌توان گفت چلچله نماد جوانانِ رزمنده و انسان‌های میهنپرست است که در جنگ شهید شدند و صیادان نماد دشمنانِ ایران است که جوانانش را به خاک و خون کشیده‌اند.

«درختی بلند با
تمام آشیانه‌های پیچیدۀ پرندگانش افتاده
وقتی که
به جوی‌ها وخندق‌ها می‌نگریم
سرهای بریدۀ پرندگان را می‌بینیم…».
(حماسۀ معکوس، دفتر ظلالله)

«پرنده بدرقه شد
چه روز شوم فجیعی!
تمام جادۀ ظلمت نصیب من گردید…».
(در مدار شب، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

« باید بدانی
این خطه، خطهای است که تنها صدای جاری خونش خطابهایست
از شارع سیاه
از چارسوق مرگ و جنایت گذشتهای
هشدار: حرفی نزن
تنها نگاه کن
تفسیر هم نکن
زیرا،
دنیای این پرندۀ بیمار را
چگونه توانی تفسیر کردن؟».
(خطبۀ سوم _ خطابۀ این خطه _، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

«ما علتِ مرگ آن پرنده را می‌دانیم
زیرا که پرنده، رابط همۀ یاران بود
او مُرد:
زیرا که پرنده، مثل گل، جهان را می‌خواست
زیرا که پرنده، مثل ما، ز شب می‌ترسید…».
(مرثیۀ پرنده، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
پرنده نمادی از رهایی، کوچ، اوج و پرواز است، نماد انسان‌های آزاده، رها از تعلقات، روشنفکر و انقلابی که همواره به فکر رهایی از اوضاع نامساعد و خفقانبار حاکم بر جامعه‌اند. وقتی پرندهای بیمار یا مرده است یعنی جلوی آزادی، رهایی و پرواز اندیشه را گرفته‌اند. جامعۀ مصیبتزدهای که در آن دموکراسی معنایی ندارد و روشنفکرانش محکوم به مرگ یا سکوت هستند.
درشعر مرثیۀ پرنده مقصودِ براهنی از «پرنده» همۀ روشنفکران و آزادیخواهان علیالخصوص «صمد بهرنگی» است که برای تغییر جامعه مبارزه کرده و در این راه کشته شده‌اند.
صمد بهرنگی معلّم، منتقد، مترجم و داستاننویس معروف که در سال 47 به طرز مشکوکی در رودخانۀ ارس غرق شد.

8-3-3. خانه
محلی برای آسایش، اطمینان خاطر، گرمای خانواده و امنیّت است؛ امّا خانه گاه در شعرِ براهنی محلی برای آسایش و یا کانون گرم خانواده نیست. در شهری که در آن شب حکمفرماست و روزنه‌های امید یکییکی بسته می‌شود، در شهری که سرمای غفلت و بی‌تحرّکی آن را فرا گرفته است، خانه‌ها نیز ویران و سرد است و بیشتر اوقات محلی برای پنهان شدنِ مردمِ وحشتزده و گریزان از مبارزه است. در شعر براهنی خانه گاه نماد کشور نیز است:
«به خانه بازنگشتم که خانه ویران بود
و چشم را به تماشای گریه‌ها بردم
به خانه بازنگشتم کسی نبود آنجا…
به خانه بازنگشتم، کسوف بود آنجا…».
(در مدار شب، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

«ما دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشتِ دیوار نشستیم و دعا خواندیم…».
(حوادث، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
به جای تحرک، خیزش و رفتن به قلبِ مبارزه تنها دست به دامانِ دعا شدهاند؛ دعا برای بهبودِ اوضاع.
«عکس‌های شاه و شاهبانو
شاهدهای خندانِ اتاق‌های مندرسِ شهرِ نو بودند…».
(حماسۀ معکوس، دفتر ظلالله)

شهر به ظاهر پیشرفته با اقلیّت تازه به دوران رسیده است؛ ولی اتاق‌های مندرسی زیر پوست این شهر است که فقر و فحشا در آن بیداد می‌کند.
«کنون برهنه ایستاده‌ام میان چارراه شهر
شفای من، درون خانهای ز خانه‌های شهر نیست
شفای من درون قلب عابران چارراه نیست…».
(برهنهای در چارراه، دفتر آهوان باغ)

در شهری که عشق و آرزو میانِ مردمش گمشدهای بیش نیست نمی‌توان شفایِ قلبِ دردمند عاشق را جست.
«می توانم در سحرگاه زمستانها
درمیان کوچه‌های شهر بگریزم
و صدایم منکعس در انجمادِ خانه‌های شهر
نعره بردارم که اینک آفتاب آمد، اینک آفتاب آمد
و صلا بردارم: «ای مردم!،ای مردم!
لحظه ای بر تیغه‌های بام‌های خانههاتان بنگرید!
کآفتاب از آسمان آمد!».
(قدرت، دفتر آهوان باغ)

خانههای شهر که به سبب زمستانِ ظلم و فساد در انجماد یأس و ناامیدی فرو رفته است با مژدۀ آمدن آفتاب می‌تواند پویا، امیدوار، نورانی و گرم بشود.
«در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانۀ خودم،
تبعیدگاهِ قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم…».
(اعتراف، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

روشنفکران و مبارزان به سبب اوضاعِ نابسامان و خفقانآورِ جامعه یا به اجبار جلای وطن کرده‌اند یا بهوسیله حکومت به دیگر مناطق تبعید شدهاند.خانه اینجا می‌تواند نماد کشور و یا شهرِ محلِ زندگی شاعر باشد.
«من خانۀ خویش را ز جا خواهم کند
یک خانۀ بالدار خواهم شد
بالای شبِ سیاه ظلمانی
پس آتشِ جان به خانه خواهم زد
درشعلۀ جان و خانه خواهم سوخت
بالای جهان
چون کوکب گُرگرفته خواهم بود
و شاهد انفجار شب خواهم شد…».
(خانۀ خراب، دفتر بیا کنار پنجره)
در اینجا شاعر و یا هر انسانِ آزادیخواهی برخلافِ اکثر مردم که تسلیم ظلم و ستمِ حکومت شب می‌شوند، در راهِ رسیدن به آرمانها، اهداف و آزادی دست از جان می‌شوید و قدم در راه مبارزه می‌گذارد.
«غروب شد
و بادبادک سرگردان
به روی خانه و کاشانه‌های بیگانه هنوز می‌چرخد
(مرا به خانۀ من برگردان!)
(مرا به خانۀ من برگردان!)…
وطن کجاست؟
وطن،تداعی عینیتی است در اعماق
وطن، تداعی زنجیر وخون و زندان است
وطن، شهادت و مرگ است و تیرباران است
چراغ خانۀ من این چراغ زندان نیست!
چراغ خانه کجاست؟
چراغ خانۀ من این نیست!
مرا به خانۀ من برگردان!
مرا به خانۀ من برگردان!».
(چراغ خانه، دفتر ظلالله)

بادبادک دراینجا نماد آرزوها، آرمان‌ها و حتّی خودِ شاعر است. بادبادک اسیرِ دستِ باد است که او را از خانهاش دور و سرگردان کرده است. شاعر یا هر زندانی سیاسی برای آزادیِ وطنش از چنگال ظلم و استبداد مبارزه کرده است تا خانۀ وطنش را آنگونه بسازد که محلِ آسایش، امنیّت، سرور، شادی و روشنایی باشد نه زندانی بزرگ برای مردمِ آزاده.

9-3-3. دریا
وسعتِ دریا به

پایان نامه
Previous Entries نور فلورسنت Next Entries نور فلورسنت