منبع پایان نامه ارشد با موضوع جهانی شدن، حقوق بشر، حقوق بین الملل، ایدئولوژی

دانلود پایان نامه ارشد

عرصه ی حقوق بین المللی گسترش بی سابقه ای می یابد. چون مرزهای ملی دیگر چندان به مفهوم و معنای مرزهای فعالیت اقتصادی نیستند، دیگر نمی توان به درستی از بازار ملی سخن گفت. گسترش اقتصاد جهانی بدین سان توانایی سیاسی دولت های ملی را در امر کنترل و اداره ی امور اقتصادی خود محدود می سازد.
از لحاظ سیاسی با ظهور و گسترش اختیارات نهادهای سیاسی جهانی، تحولات چشمگیری در حوزه قدرت و حاکمیت دولت های ملی و ماهیت نظام بین المللی رخ نموده است. به عبارت دیگر، عرصه های تصمیم گیری سیاسی بر فراز دولت های ملی در سطح جهانی رو به گسترش بوده است. سازمان ملل متحد، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی از جمله مهمترین بازیگران سیاسی در سطح بین المللی شده اند که قدرت تصمیم گیری در سطح جهانی دارند. افزایش اقتدار این گونه نهادهای جهانی تا حدی نتیجه ی پیدایش مسائل عمده ی جهانی، مانند لایه ی ازن و گرم شدن جهان، افزایش جمعیّت، مسایل زیست محیطی و غیره است. دیگر دولت های ملی به خودی خود نمی تواند حریفی برای برخورد با چنین مسایل حیاتی جهانی باشند. در نتیجه، استقلال عمل سازمان های بین المللی در حوزه ی تصمیم گیری رو به افزایش بوده است. در مقابل، استقلال عمل بسیاری از دولت ها در کشورهای در حال توسعه به ویژه به واسطه ی برنامه های تعدیل ساختاری صندوق بین المللی پول، محدود شده است. از سوی دیگر، توسعه ی حقوق بین المللی محدودیت هایی برای آزادی عمل سنتی دولت ها در عرصه ی بین المللی ایجاد می کند. به عنوان نمونه، اینک در پرتو کنوانسیون اروپایی حمایت از حقوق بشر و آزادی های سیاسی، امکان اجرای حقوق بین المللی به طور دسته جمعی وجود دارد.
به طور کلی در نتیجه ی فرایند جهانی شدن، ویژگی های اصلی دولت ملی در حال زوال است. برخی از نویسندگان این ویژگی ها را در سیاست گذاری داخلی، خودمختاری، شکل حکومت و مشروعیت داخلی یافته اند. با جهانی شدن اقتصاد امکان مدیریت کینزی اقتصاد به شیوه ی قدیم هر چه محدودتر می شود و تصمیم گیری داخلی در مقابل فرایندهای جهانی اقتصاد، کارآمدی خود را از دست می دهد. همچنین با گسترش اختیارات سازمان های بین المللی، خودمختاری دولت ها در عمل محدود می گردد. از لحاظ شکل حکومت نیز فرایند دموکراتیزاسیون، به عنوان جزئی از فرایند جهانی شدن، دست کم ظواهر دموکراسی را در همه جا گسترش می دهد. بالاخره حکومت ها دیگر نمی توانند به سهولت به مبانی مشروعیت دیگری جز قانون گرایی و اقتدار قانونی، آن هم به مفهومی منطبق با قانون گرایی در سطح جهان، دست یازند. تعداد دموکراسی ها تنها در دهه ی 1980 به دو برابر افزایش یافت. با انتقال برخی از اختیارات دولت های ملی به واحدهای سیاسی بزرگتر، مثل جامعه ی اروپا، پیمان های منطقه ای و سازمان های مالی جهانی، نوعی بروکراسی جهانی در حال تکوین است (نش، 1389: 13).
در سطح فرهنگی باید از ظهور جامعه ی مدنی جهانی سخن گفت. جنبش های فرهنگی و اجتماعی بین المللی جزئی از این جامعه هستند و به مسایل و موضوعاتی نظر دارند که از حدود توانایی و دید دولت های ملی بسی فراتر می روند. برخی از نویسندگان از ظهور روابط فراملی در مقابل مفهوم قدیمی روابط بین المللی سخن گفته اند. جامعه ی مدنی بین المللی به عنوان شبکه ای از سازمان هایی که اهداف و آرمان هایشان مرز نمی شناسد، از مظاهر اصلی روابط فراملی هستند.
اشاره ای به نقش سازمان های غیر حکومتی بین المللی نیز در این رابطه لازم است. نقش اصلی این سازمان ها گردآوری اطلاعاتی است که بتوان آنها را به طور مستقیم یا غیر مستقیم برای اعمال نفوذ در جهت تضمین رعایت حقوق بشر و آزادی های مدنی از جانب دولت های ملی به کار برد. برخی از این گونه سازمان ها مستقیماً در امر ترویج و پیشبرد دموکراسی در گیرند. برخی دیگر به طور غیر مستقیم در این رابطه فعالیت دارند و به اموری چون رفع تبعیض نسبت به زنان و مسایل محیط زیست علاقه مندند.
به طور خلاصه، بسیاری از نویسندگان ویژگی های اصلی عصر جهانی شدن را در مفاهیمی چون ظهور دهکده الکترونیک جهانی، پیدایش قبیله جهانی، انقلاب اطلاعاتی، فشردگی زمان و مکان، گسترش جهان _آگاهی، پایان جغرافیا و عصر سیبرنتیک تلخیص کرده اند.
خلاصه و جمع بندی بخش
1. جهانی شدن که دست کم همزمان با فرایند نوسازی آغاز شده، فرایندی پیچیده و چند وجهی است. این فرایند هم جهانی شدن اقتصاد، هم وابستگی متقابل میان واحدهای ملی و هم شکل گیری آگاهی از تعلق به جهانی واحد را در بر می گیرد. همه ی پیوندهای فردی /اجتماعی روی زمین نیز مشمول فرایند جهانی شدن است و از این رو این فرایند باعث وحدت جامعه ی انسانی می شود. به عبارت دیگر گستره ی محیط اجتماعی فرد، جهان می شود.
2. شکل گیری دهکده ی جهانی و کوچک شدن جهان هم محور بحث نظریه پردازان مورد نظر است. البته این موضوع معطوف به نوعی پدیدارشناسی انقباضی است. گرچه صاحب نظران مختلف از کوچک شدن زمین و از بین رفتن فضا سخن می گویند، اما این یک حقیقت پدیدارشناسانه است تا واقعی. یعنی به نظر می رسد که جهان کوچک شده، در حالی که از لحاظ اندازه کوچک نمی شود. از آنجا که می خواهیم فضا را با زمان اندازه بگیریم، به اندازه ای که فاصله ی میان دو نقطه ی جغرافیایی کوتاه تر می شود، فضا هم محدودتر و کوچک تر به نظر می آید. اگر پیوند میان دو نقطه _که از لحاظ مادی و فیزیکی دور هستند_ در یک لحظه ممکن شود، فضا ناپدید می شود. پس جهانی شدن متضمن نابودی پدیدار شناختی فضا و عامیّت و کلیت یافتن زمان است.
3. پدیدار شناسی جهانی شدن نوعی پدیدار شناسی باز تابنده و آگاهانه است. در عین حال که وابستگی متقابل و فشردگی جهانی روز به روز افزایش می یابد، ساکنان جهان هم نسبت به این فشردگی آگاهی فزاینده ای می یابند و به صورت آگاهانه خود را با جهان، چونان یک کل، سازگار می کنند. مثلاً شرکت ها به جست و جوی بازارهای جهانی بر می خیزند و حکومت ها برای حفظ نظم جهانی تلاش می کنند.
4. جهانی شدن در بر گیرنده ی ترکیبی از ریسک و اعتماد است. انسان در جوامع سنتی به امر بی واسطه، آشنا، حاضر و مادی اعتماد می کرد و با آن در ارتباط بود، چرا که فراتر رفتن از چنین حوزه ای متضمن خطر کردن بود، ولی افراد در جریان فرایند جهانی شدن، خواسته یا ناخواسته، به اشخاص ناشناس، نیروهای غیر شخصی، هنجارها (بازار، حقوق بشر) و الگویی از مبادله ی نمادین اعتماد می کنند که به نظر می رسد فراتر از کنترل هر فرد یا گروهی معین است.

بخش دوم
بحران های سیاست، پارادایم های جایگزین
فصل اول
جهانی شدن و پایان سیاست

در این فصل پس از اشاره به نظریه «پایان سیاست»، به اجمال به آنچه بر بشریت در قرن بیستم رفت می پردازیم و خواهیم دید چرا در واپسین سال های این قرن زمزمه پایان ها، مانند پایان علم، پایان تاریخ، ایدئولوژی، جهان، زمین و خیلی چیزهای دیگر آغاز شد. همچنین با هدف تبیین «نظریه ی پایان سیاست» به نقد هستی شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی این قلمرو می پردازد.
1 – 1 طرح نظریه «پایان سیاست»
به تدریج که قرن بیستم به سال های پایانی خود نزدیک می شد، هر کس از پایان چیزی سخن می گفت؛ پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی، پایان زمین، پایان معرفت، علم، جهان، نظم و … اما اکنون که پا به آستانه قرن 21 گذارده ایم، به نظر نمی رسد هیچ یک از مفاهیم یا پدیده های بالا پایان یافته باشد.
سخن گفتن از پایان خیلی چیزها اگر آسان هم باشد، که نیست، هنگامی که به قلمرو سیاست می رسد، ناخواسته دچار سکته می شود. زیرا ما می خواهیم از پایان مقوله ای صحبت کنیم که بزرگانی مانند ارسطو آن را سرآمد علوم نامیده اند. اما، باکی نیست؛ چون علم موردنظر ارسطو با علم امروزی خیلی تفاوت دارد، همچنانکه سیاست او. درست به همین دلیل است که ما به خود اجازه داده ایم از «پایان سیاست» سخن بگوییم، یعنی پایان چیزی که قرن ها از مبنا و مفهوم اولیه خود یعنی اخلاق و فضیلت جدا افتاده است.
واژه «سیاست» در زبان فارسی، قبل از آنکه به معنی مأخوذ از ریشه لغوی آن در زبان یونانی پلیس (شهر) برگردد، برای نیرنگ، تنبیه و تربیت به کار می رفته و به تدریج جای خود را به عنوان یک مفهوم خاص، برای بیان «دانش قدرت» در ادبیات علوم انسانی باز کرد. غالب اصطلاحاتی که ما امروزه با چاشنی و صفت سیاسی به کار می گیریم نیز هم در عرصه پژوهش، اندیشه ورزی و نظریه پردازی مطرح هستند و هم در میدان عمل سیاسی؛ یعنی عمدتاً با مفهوم قدرت درآمیخته اند.
از نظر ارسطو، شهر موضوع علم سیاست است و تصور زندگی مدنی در خارج از شهر ناممکن است. خود شهر نیز با مفهوم دولت پیوستگی انداموار دارد. به این معنی که «امر سیاسی هر آن چیزی است که به دولت مربوط باشد» و از همین جهت «تاریخ نظریه سیاسی عمدتاً درباره دولت است» (وینسنت، 1371: 20). از این منظر، تمام مسائلی که در حوزه تدبیر دولت قرار می گیرد، از جمله عدالت، آزدی، حقوق و جز اینها جزو موضوعات سیاست است. اما در عمل عرصه امور دولت همواره با میدان عمل سیاسی تطابق ندارد. حتی برخی مدعی اند که اساساً هیچ گونه ملازمت وجودی میان سیاست و دولت موجود نیست، چون دولت و سیر تکوین آن در حیات اجتماعی بشر پدیده ای متأخر است. در حالی که حتی جوامع اولیه که کم و بیش در «وضع طبیعی» می زیسته اند تابع نوعی اقتدار سنتی بوده اند و لذا عنصر «سیاست» در مفهوم امروزی در آنها حضور داشته است. از اینجا می توان نتیجه گرفت که سیاست الزاماً با دولت وحدت ذاتی ندارد و می تواند در میان گروه ها، انجمن ها و تشکل های پراکنده یا سازمان یافته غیر رسمی نیز وجود داشته باشد.
اما آیا با طرح نظریه «پایان سیاست»، در عمل نیز همه مسائل و مفاهیم مربوط و مرتبط با آن به پایان می رسد. بی شک پاسخ منفی است. همانگونه نه تاریخ با نظریه «پایان سیاست» به پایان رسید، نه ایدئولوژی ، نه علم، نه جهان و نه خیلی چیزهای دیگر. احتمالاً چیزی که به پایان رسیده اعتماد و دلبستگی بی قید و شرط و بی مهابای ما به تئوری های ریز و درشت در قلمرو علوم انسانی، به ویژه رشته بی سر و انتهای سیاست است. نظریه های مختلف سیاسی به تولد مکتب ها و نحله های فکری متنوعی کمک کردند ولی هیچ یک قابلیت و ظرفیت تدبیر امور بشری و تسکین آلام انسانی در جهان را نداشتند. تردیدی نیست که نیاز به سیاست هرگز بیش از امروز نبوده است، چرا که مقیاس مشکلاتی که با آنها مواجهیم و حلشان نیاز به عمل جمعی دارد، هرگز تا این حد رعب آور و مبرّم نبوده است. اگر ما نتوانیم از طریق سیاست با این مشکلات مواجه شویم، از هیچ طریق دیگری هم نخواهیم توانست (گمبل، 1381: 117). پس منطق سرانگشتی حکم می کند که به جای شیفتگی به آراء و اندیشه های مطرح در این قلمرو، ماهیت و خاصیت آنها را به نقد بکشیم و به جای مثله کردن واقعیت های هر جامعه برای گنجانیدن آن در یک نظریه پر آب و رنگ، اندیشه خلّاق را به کار اندازیم و قالبی مناسب شرایط برای تبیین و تفسیر امور فراهم کنیم.
تردیدی نیست که برای زمینه سازی خلّاقیت و پویایی ذهن نیاز به فراگیری و احاطه به دانش های معتبر سیاسی در قلمرو فلسفه، علم و فن سیاست هست. به بیان دیگر «پایان سیاست» به معنای تعطیل شدن درس و مشق سیاست نیست. زیرا بدون آن نمی توان به تنگناها، آفات و مفاسد دنیای واقعی سیاست برای تصحیح خطاها و انحرافات آن پی برد.
پایان سیاست ربطی به پایان جنگ سرد ندارد، ولی می توان گفت که از فرایندهای آن متأثر است. همچنین فرو ریختن اسطوره کمونیسم و فروپاشی امپراطوری عظیم و پر هیبت اتحاد جماهیر شوروی را نباید زمینه ای برای پایان سیاست به شمار آورد. این تذکر از آن جهت حائز اهمیت است که احتمالاً از خلال فرضیه «پایان سیاست» کسی به منزلگاه «کمون پاریس» و نظریه امحاء دولت که نتیجه منطقی تحول خودبیگانگی سیاسی به خودبیگانگی اقتصادی مورد

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع جهانی شدن، سوسیالیسم، روابط اجتماعی، محافظه کاری Next Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع نظریه سیاسی، علم سیاست، ایدئولوژی، دانش سیاسی