منبع پایان نامه ارشد با موضوع بازآفرینی، ظلم و ستم، تصویرسازی

دانلود پایان نامه ارشد

زمان بسته است
چه خوابی ز خاک و ز خاشاک
فرهنگ‌ها را ربوده است».
(بیا کنار پنجره، دفتر بیا کنار پنجره)

«باد بیایمانی،
آنچنان گرسنه و مولع و عطشان و پلید
میوزد بر همه جای باغ و راه و جنگل
که درختان تنم می‌خشکند؛
و زمانی که قدم می‌نهم از راه به شهر
ـ مثل یک جنگل خشک قائم ـ
واژۀ پاک سخاوت می‌میرد؛
و لبانی متعلق به دهن‌های لئیم می‌چکاند در اعماق هزاران گوش
زهر قتال گیاهان بیابانی را».
(خطبۀ دوم، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
«تمام حنجره‌های پرندگان اصیل هزارکهن را
که با اصالت یک آفتاب می‌خواندند،
به شهر مردۀ بی‌آفتاب خواهم خواند».
(هراسناک‌ترین روز، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

«ای تبعیدشده از شانۀ سوختۀ کویر به روسپیخانۀ تهران!
تهران، تو را، پیش از آنکه بمیری، به گوری گمنام بدل کرد».
(شعر بلند اسماعیل)
و در مقابل، جنگل قرار دارد که شاید جامعۀ آرمانی براهنی باشد؛ جایی که درختانِ سرسبز سر به آسمان می‌سایند، نور و روشنایی در آن است نه تاریکی، آفتاب بر آن می‌تابد. در آن آواز پرندگان، فریاد شادی و سرورِ آهوان طنینانداز است. جنگل در اصل همان آرمانشهری است که شاعر آرزو می‌کند کاش عینی و محسوس شود:
«ای ایستاده در صف آزمایشگاه‌های شهر، با شیشهای بلند در دست،
و جنگلی از تصاویر رنگین بر سر!».
(شعر بلند اسماعیل)

«درختان بلند
بلندتر از تمام انسان‌های سربی شهر
بلندتر از تمام دیوارهای سربی شهر».
(درخت، دفتر آهوان باغ)

«از همه جای شب جنگل، سرود آشنایی را
میشنیدم خوب
میشنیدم نغمۀ رنگین جهان برگ‌ها را از طریق گوش‌های چشمها
لمس می‌کردم تحرک‌های مرموز گیاهان را…
گوییا جنگل چو خطی از خطوط عصرهای مرده بود
و زبان این خط کهنه
گوییا قلب روانم بود…».
(جنگل و شهر، دفتر جنگل و شهر)

دیدگاهِ براهنی در رابطه با نماد جنگل با نیما متفاوت است. نیما جنگل را نماد جامعۀ گرفتار و دربند می‌داند، که هرجومرج و تباهی در آن است و مردمش مأیوس و ناامیدند.
براهنی تلاش کرده است برای نماد شناختهشدۀ جنگل کارکرد تازهای بیابد و نهتنها از چهرۀ جنگل بار معنایی منفی را بزداید، بلکه ویژگی‌های مثبتِ آن را نیز به رخ بکشد. در حالی که برخی شاعران با توجه به پیشینۀ فرهنگی، جنگل را نماد جامعۀ به دور از مدنیّت می‌دانند که قانون جنگل و توحش در آن حکمفرماست و مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و عدالت در آن معنایی ندارد، سردمدارانِ ظالم آن بویی از انسانیت نبرده‌اند، به هیچ اصولِ اخلاقی پایبند نیستند و قدرتمندان ضعیفان را استثمار کرده، به خاک و خون می‌کشند؛ امّا براهنی چنین جامعۀ مصیبتزدهای را در نماد شهر نشان داده است.
جنگل از نظر براهنی بازگشت آدمی است به معصومیّت، به دنیایی بکر و دستنخورده که هیچ زشتی، آلودگی، تاریکی و سیاهی چهرۀ زیبای آن را مخدوش نکرده است. به این نکته باید اشاره کرد که در شعر شاملو نیز جنگل‌های بارانخورده نماد جامعهای است که مردمش طومارِ ظلم و ستم و استبداد را درهم پیچیده‌اند و به جای آن عدالت، آزادی و برابری را برپا کرده‌اند. گاه روحیۀ شاعر آنقدر شکستخورده و مأیوس است که جنگل او نیز دستخوش وزش بادِ پلید و سرخ و پوساننده می‌شود و یا آب ویرانگری آن را با خود می‌برد:
«ـ باد پلید و سرخ، وزیدهست ـ
وین جنگل نگارنشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است».
(اعتراف، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
«انگار آب وحشت، جنگل را
از ریشههاش
ـ ریشۀ اعماق ـ
کنده بود
و با پرندگانش
جنگل را
می برد
در صبحدم،
شهر،
ـ آن اژدهای شوم تماماً چشم ـ
جنبید از شبانه‌ترین چاه‌های خویش…».
(تشییع پرندگان، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
براهنی جنگل را در مقابل شهر قرار می‌دهد در حالی که ممکن است برخی شاعران روستا را در مقابل شهر قرار دهند.
2-3. نمادهای اسطورهای
براهنی به نمادهای اسطوره ای ملّی ـ میهنی، دینی ـ مذهبی، نیز گرایش دارد. بعضی از این اسطوره‌ها را که در آثار کلاسیک و سنتی یا در فرهنگ مردمی به زیبایی بیان شده‌اند گاه در شعر خویش با حفظ ماهیّت معنایی و نمادین بازتاب می‌دهد و گاه با تغییرِ ماهیّت معنایی، مجدداً بازآفرینی می‌کند:

«گفتند که خویش را رویین کن!
کردم
افسوس!
با دیدۀ بسته من شنا کردم
در چشمه
اکنون
یک تیرِ دو سر به چشم من خفتهست».
(اسفندیار،شاید، دفتر بیا کنار پنجره)

گویی با اسفندیار یکی می‌شود و در چشمۀ آب حیات شنا می‌کند؛ امّا چشمانش را می‌بندد و همین مسأله او را در برابر مرگ آسیبپذیر می‌کند. براهنی به اسطورۀ اسفندیار اشاره می‌کند. در فرهنگِ گذشتۀ ما اسفندیار اگرچه دارای خصیصۀ رویینتنی بود، امّا مقهور مرگ می‌شود. براهنی با توجه به این پیشینۀ فرهنگی از این اسطوره استفاده می‌کند و نشان می‌دهد که میل به جاودانگی هنوز هم در انسان وجود دارد و آدمی را از مرگ گریزی نیست.
یا در شعر زیر اسطورۀ خضر با همان ماهیت معنایی به کار رفته است:
«گذار بر ظلمات است خضر راهی کو!»
که آفتاب برآید،که شب فرو غلتد؟».
(آیینه ای برای دو دریچه سرخ، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

«زمانی بود که انسان در دستهای تو غسل می‌کرد و با دستهای تو خستگی راه را فراموش می‌کرد؛ اما بعد مارهای نفت از شانه‌های ضحاک زبانه زد و مردمِ معصوم به گمان پل و سد وخیابان و سینما و جندهخانه، معشوقههاشان را حراج کردند. و حالا بودا و زرتشت و محمد بر روی پله‌های بانک نشسته‌اند و زنان بزککرده تیمسارهای سفته می‌گویند: چرا این جذامی‌ها را ازخیابان‌ها جمع نمی‌کنند؟»
(شعری که ادامه دارد، دفتر ظلالله)

شاعر دست به اسطورهشکنی می‌زند، یعنی با تغییر ماهیت معنایی اسطوره ها مقصود و مفهوم مورد نظر خود را القا می کند؛ به عبارت دیگر به بازآفرینی اسطوره ها روی می آورد،زیرا از نظر وی عصرِ حاضر عصر سقوط ارزش هاست، قانون سرمایهداری همه جا را فرا گرفته است و پول نفت امکانات رفاهی سطحی برای مردم به ارمغان آورده و در مقابل هویّت، فرهنگ و معنویّت را از آنها دزدیده است، پیامبران و رهبرانِ مذاهبِ مختلف در میان زرقوبرق‌های پوشالی و غفلت و گمراهی مردم گم شده‌اند.
در سرودهای دیگر براهنی ابتدا از دنیای واقعی جدا می‌شود و شروع به تخیّل می‌کند، تصویرسازی‌های زیبایی را پیش چشم خواننده می‌آورد، دنیایی سرشار از نور و روشنایی، شادی و سرور:
«از راه می‌رسد اینک، از دور،
آن بلبل بزرگ کویری
ـ بشکنزنان و رقصکنان، خندان،
بر پشت اشتری به هزاران رنگ ـ
رقص و سماع بدوی مرموزی
آغاز می‌شود…»
امّا
«افسوس!
این عصرهای کوچک موسیقی
ـ انگشت‌های زرد قناری‌ها ـ
گویا
تنها دریچه‌های تجلی هستند
از این دریچه‌های تجلی
تنها برای چند لحظه
ما شاهد جنون تخیل می‌گردیم
و آنگاه…»

حقیقت چهرۀ واقعیاش را به شاعر نشان می‌دهد، دنیای تخیّل تمام شده و تنها تلخی حقیقت باقی مانده است:
«این عصرهای کوچک موسیقی
این عصرهای زرد قناریها
نابود می‌شوند
و شب فرود می‌آید لغزان،لغزان
و ما نگاهِ شوم حقیقت را
درشهر، پشت پنجره می‌بینیم
درشهر، پشت پنجره می‌گویند:
کبریت را بزن!
قابیل،
پشت پنجره
زندانی است
از زیر شعله
ـ آبی وگوگردی ـ
قابیل، باز می‌گذرد
و از چراغهای خیابانها
دیوانهوار
سخت هراسان است
کبریت را بزن!
قابیل
پشت پنجره
پنهان است…
در شهر پشت پنجره می‌گویند:
ای نوح!
با کشتی فلزی خود می‌رانی
بر آبهای شوم فلزی
اما بدان
که گام‌های پاک و بلند تو
با سنگ‌های گرم و اصیل خاک
دیگر تماس تازه نخواهد یافت.
در شهر
پشت پنجره می‌گویند:
یوسف درون چاه عمیق خشک
شبها به ماه می‌نگرد خاموش
و خواب آب و مصر و بیابان را
می بیند
اوهیچگاه، هیچ نمی‌داند
دیواره‌های چاه
روزی
خواهند شد تمام، تمام آبستن
و خاک،
خاک خشک
فرو خواهد ریخت…
آیا،
موجی کنار می‌کشد اینک
تا موج دیگری برسد از دور؟
در شهر
پشت پنجره می‌گویند:
نه!
هیچگاه!
دیگر،
اسطورهای بزرگ
بر آبها و باد نمی‌راند
موسی نشسته است کنار جوی
و با عصای خشک شکسته
راه کبود آب لجن‌ها را
سوراخ می‌کند.
در شهر،
پشت پنجره می‌گویند:
کبریت را بزن!
بنگر به سوی پنجرۀ تاریک
قابیل
پشت پنجره می‌گرید».
(قابیل،پشت پنجره، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)
شهری که سیاهی و تباهی همه جای آن را فرا گرفته است، شهری که چراغ‌های خیابانهایش حتی قابیل را می‌ترساند، شهری که امیدی به بهبودی اوضاع آن نیست و نوح و کشتینشینانش که آخرین انسان‌های مؤمن بودند، گامهایشان با خاک تماس نخواهد یافت. شهری که یوسفش تا ابد درون چاه زندانی است و عصای معجزهگر موسی اینک شکسته است، شهری که حتّی قابیل برای آن گریه می‌کند. براهنی در این شعر نیز به اسطورهشکنی و تغییر ماهیّت معناییِ این اساطیر دست زده است تا با توجه به دیدگاه و حال و هوای درونی خود و اوضاع جامعه این اسطوره‌ها را بازآفرینی کند.
براهنی در سرودۀ دیگری خود را ققنوسی می‌داند که از خاکسترش ققنوس‌های جوانی سر بر خواهند کشید:
«وطن را تو یافتی اسماعیل
وطن خاکی است که تو را در بر گرفته است
من امیدهایم را ازاین سوی زمین به آن سویش بردم
و نیز به اعماق زمین
هرکسی باید سهم خود را بپردازد
من نیز چنین کردم
تا از زبان، وطنی برای دربهدریهایم بسازم
حاسدان فرومایه خار در پایم کردند
اما کسی که به دست خود دشنه در قلب خود کرده است، از خار
و خاشاک چه باک دارد؟…
یاد گرفتم که بی‌تکلف کلمات را به هم نزدیک کنم
در سایۀ یارم بنشینم
و از سکوت بخواهم که سرودش را سربدهد
آیا ققنوسهای جوان از خاکسترم سر بر خواهند کشید
تا ستارگان آسمان را باج بگیرند؟
نمی دانم
ولی می‌دانم که یغماشدهای چون من به آسانی تسلیم نومیدی
نمی شود…»
(شعر بلند اسماعیل)

براهنی از اسطورۀ ققنوس برای نمادسازی استفاده کرده است. خود را ققنوس پیری می‌داند که هنگام مرگش فرا رسیده است و باید بسوزد، امّا نمی‌داند که آیا ققنوس‌های جوان که از خاکسترِ او برمیخیزند راهش را ادامه می‌دهند یا نه؟!
می‌گوید که با کمکِ زبانِ شعر غم غربت و دربهدری هایش را سروده است؛ اگرچه دراین راه مخالفان و حاسدانی نیز داشته است. ققنوس‌های جوان نیز نماد پیروان و رهروانِ راهِ او هستند که آرمانها، اهداف و یا حتی سبکِ شعرِ او را ادامه می‌دهند و یا نمی‌دهند!

«صداهايی ز مخفیگاه‌های شب، که می‌گفتند:
زمان شماطههايش را
درون حلق مردم ذوب خواهد کرد
و ساعت چون ترازوهای عادل
فراز شهر خواهد ايستاد از اوج
تمام شب، تمام روح ما
چون شبنمی گرينده خواهد بود
سکوتی نيز خواهد بود طولانی و جاويدان
به زير پرچمی از رنگ‌های ننگ
جسدهای شهيدان دروغين شاد می‌گردند
اناالحقگوترين حلاج‌ها بر دار می‌رويند».
(پهلوی چپ مهتابدفتر مصیبتی زیر آفتاب)

«میخواند در ذهنش زندانی…
میخواند، بعداً
میخوابد، درخوابش می‌بیند حسنک را
آویزان از بالای شهر تاریخ
پاهایش پوسیده، بابک را میبیند شقه
بر دروازۀ جهل؛ منصور حلاج از بالای دارش
می‌آید پایین، ساعدهای خونینش را می‌آویزد از بالا سر زندانی،
و مصدق را می‌بیند در بند سرطان گمنامی؛
و به بالای دار،آنگاه
رفقایش را می‌بیند، هریک لوحه و طومار سرخی بر سینه
یکیک،آویزان از شاخه‌های درختان در تاریکی…».
(تصاویر شکستۀ زوال، دفتر ظلالله)

در شعرِ نخست براهنی حلاج را نماد شهیدانِ واقعی می‌داند که در راه آرمان و اهدافِ مقدس خویش دست از جان می‌شویند و مردانه قدم در راه آزادی و حق می‌گذارند و مرعوب هیچ تهدید و ستمی نمی‌شوند و در نهایت پاداشی جز مرگ و شهادت نصیبشان نخواهدشد؛ شهیدانِ دروغین از عواملِ نظام سلطه هستند که دستگاه ظلم با تبلیغات دروغین سعی دارد از آنها قهرمانِ ملی و شهیدِ راه وطن بسازد، در حالی که قهرمانِ اصلی انسان‌های آزاده، رها از تعلقات، انقلابی و روشنفکر هستند که در راه حقخواهی شهید می‌شوند.
در شعرِ دوم حسنک، بابک، منصور حلاج، مصدق نماد آزادیخواهان، آرمانگرایان و مبارزانِ انقلابی هستند که حکومت‌های جور در طول

پایان نامه
Previous Entries نور فلورسنت، انکوباتورها Next Entries نور فلورسنت، انکوباتورها