منبع پایان نامه ارشد با موضوع ایدئولوژی، قرون وسطی، قرن نوزدهم، عوامل طبیعی

دانلود پایان نامه ارشد

مدرنیته آورده: «تعریفهایی که تاکنون از مدرنیته ارائه شدهاند چندان فراوان، متنوع و حتی با هم متضادند که اگر بگوییم این واژة بسیار رایج یکـی از مبهمترین اصطلاحها نیز به شمار میآید، حرف تازهای پیش نکشیدهایم» (احمدی، 1380: 3).
احمدی در ادامۀ کتاب خود آورده: بسیاری بر این باورند که مدرنیته یعنی روزگار پیروزی خرد انسانی بر باورهای سنتی (اسطورهای، دینی، اخلاقی، فلسفی و…)، رشد اندیشۀ علمی و خردباوری (یا راسیونالیسم) و افزونشدن اعتبار دیدگاه فلسفۀ نقادانه. بهایناعتبار، مدرنیته مجموعهای است فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فلسفی که از حدود سدۀ پانزدهم ـ از زمان پیدایش نجوم جدید، اختراع چاپ و کشف آمریکا ـ تا امروز، یا چند دهه پیش ادامه یافته است. بسیاری از نظریه پردازان در مورد این نکته با هم توافق دارند که مدرنیته یعنی منش شیوۀ زندگی امروزی و جدید که به جای منش کهن زیستن نشسته و آن را نفی کرده باشد (همان: 9).
انقلابهای فکری و فلسفی کپرنیک، گالیله، دکارت، و… نقش بسیار مهمی در پیدایش و گسترش جریان مدرنیته در غرب داشتند، در سایة اندیشههای ساختارشکنِ چنین اندیشمندانی بود که اصولاً تعریف انسان دگرگون شد. تا پیش از مدرنیته اجزای آنتولوژیک جهان ـ خدا، طبیعت و انسان ـ به نحوی نظام یافته بودند که انسان قدرت چندانی نداشت و منکوب اقتدار نیروهای فراتر از خود یعنی خدا و طبیعت بود ولی مدرنیته این اجزاء را به نحوی دیگر سامان بخشید. در این نظم جدید دایرة قدرت خدا و طبیعت کوچک شد و انسان مدرن با عنوان سوژة فاعل شناسا و با فرض قدرت تأثیرگذاری بر جهان پا به عرصة وجود گذاشت.
«اساس مدرنیته تحول نگاه انسان به جهان و به خصوص به خودش است و تعریف تازهای است که از خـود و جایگـاه خود در نظام عالم میکند» (آشـوری، 1375: 39). «مدرنیته را درواقـع میتـوان بهعنوان فرایند گذار از جهانی کیهانمحور (در دورۀ یونان باستان) و خدامحور (در جهان مسیحیت و قرون وسطی) به جهانی عقلمحور و فردمحور دانست» (جهانبگلو، 1382: 22).
بنا به گفتۀ احمدی، فوکو مدرنیته را کلّیتی معرفی میکند که در آن اساس بر مجاورت یا همزیستی عناصر است و نه در همشدن آنها، یا اعتبار فرضی برخی از آنها. به اعتقاد او مدرنیته یکی از انواع نگرشهای اخلاقی ـ سیاسی است که میان هزاران عنصری که به کار میگیرد، انسان و عقل او را در مرکز بحث قرار میدهد و اقتدار سنتها و جهانبینی و اخلاق کهن را برنمیتابد، یعنی نیرویی فراتر از انسان و عقل او را دارای حقی در قانونگذاری نمیشناسد. اما آن هزار عنصر دیگر مهماند و نباید مدرنیته را با هر یک از ادعاهای خودش یکی انگاشت (احمدی، 1380: 33).
مدرنیته را در بهترین وجه میتوان عصری تعریف کرد که ویژگی شاخص آن تحولات دائمی است ـ لیکن عصری آگاه از این ویژگی شاخص خود؛ عصری که اشکال حقوقی خود، آفرینشهای مادی و معنوی خود، دانش و اعتقادات خود را به مثابه جریانی سیال، گذرا، متغیر، غیرثابت و غیرقطعی تلقی میکند، جریانهایی که صرفاً باید تا اطلاعیۀ بعدی به آنها باور داشت و عمل کرد و جریانهایی که در نهایت ارزش و اعـتبار خـود را از دست داده و جـای خـود را بـه جریانهایی جدیدتر و بهتر میسپارند (نوذری، 1380: 27). مدرنیته در معنای کلی و گستردۀ آن با فکر یا ایدة نوآوری، ابداع، ابتکار، تازگی، خلاقیت، پیشگامی، پیشرفت، ترقـی، توسعه، رشد و تکامل سلیقه همراه و همآواست؛ لذا از این باب در نقطۀ مقابل گذشتهگرایی، کهنهپرستی، رکود، عقبافتادگی، قدیمیبودن، عدم توسعه، بیذوقی، بیسلیقگی و سنت قرار دارد (همان: 65).
مدرنیته دو وجه اصلی دارد: یکی وجه ابزاری و تکنولوژیک آن است و دیگری وجه اندیشۀ انتقادی آن؛ عقل ابزاری با تسلط عقلانی و علمی- تکنولوژیکی بر جهان شکل میگیرد و عقل انتقادی در خودمختاری و خودآیینی و آزادی فزایندۀ سوژه تجلی مییابد (جهانبگلو، 1382: 115).
2- 1- 1- 3 نوسازی13
بنا بر اظهارات جهانبگلو، آنچه به نام فرایند نوسازی شناخته شده است متعلق به وجه اول مدرنیته یعنی عقل ابزاری است. نوسازی (به معنای غیر ایدئولوژیک و ناب خود) اساساً یک اصطلاح تکنولوژیک است و نه یک اصطلاح ارزشی. نوسازی در این معنا بیانگر جایگزینی ماشین با نیروی کار انسانی، شتاببخشیدن به شبکههای ارتباطی و تحرک سریع مردم و کارهاست. خودکارشدن خدمات نیز برخی از مشخصات مهم آن را بازگو میکند (جهانبگلو، 1382: 56). مفهوم نوسازی پس از سالهای جنگ جهانی دوم (45-1939) در سطح وسیعی در ایالات متحده به کار گرفته شد، آن هم عمدتاً در اطلاق به شکل خاصی از توسعۀ اجتماعی و اقتصادی در کشورهای جهان سوم که براساس روایت خاصی از تاریخ نظام سرمایهداری غرب الگوپردازی شده بود (نوذری، 1380: 72).
اگر بخواهیم مدرنیته و نوسازی را در برابر هم قرار دهیم باید گفت که مدرنیته حرکتی است در ژرفا برای دگرگونی طرزتفکر و به زمان بلند نیاز دارد، درحالیکه نوسازی میتواند در زمانی کوتاه تظاهر پیدا کند و موجب دگرگونیهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی شود (بهنام، 1382: 13). «تفاوت میان مدرنیته و نوسازی آن است که نوسازی اشاره به نوسانها و تلاشهای گونهگون تاریخی دارد که هر کشور در رسیدن به آستانۀ مدرنیته انجام میدهد» (جهانبگلو، 1382: 44). «در غرب نوسازی و مدرنیته همگام پیش رفتهاند و لذا افکار فلسفی و جامعهشناختی و سیاسی کموبیش با انقلابهای سیاسی و علمی و فنی همزمان بودهاند» (بهنام، 1382: 13).
2- 1- 1- 4 نوگرایی14
واژۀ نوگرایی مفهومی است که در اصل از هنر، و تحولی که در دورۀ جدید در مکاتب هنری اتفاق افتاده، آمده است؛ درواقع نوگرایی به صورت اصطلاحی عام در تاریخ فرهنگی بیانگر مجموعۀ بسیار متنوع و گستردهای از انقطاعها و گسستهای زیباییشناختی از سنت رئالیسم اروپا است که به طور مشخص از اواسط قرن نوزدهم به این طرف صورت گرفته است (پینکنی، 1379: 49). در کل شاید تنها ویژگی مورد قبول و اجماع عمومی دربارۀ نوگرایی توجه بیش از حد به فرم زیباییشناختی است. دیگر شاخصهای تعریفگر نوگرایی را شاید بتوان به صورت زیر دستهبندی کرد: طرح یک جنبش از دل یک بحران، یعنی بحرانی فرهنگی ـ اجتماعی، که ویژگی اصلی آن عبارت است از ظهور فرهنگ انبوه یا تودهوار طبقه کارگر، مبارزات فمنیستی، تکنولوژیهای جدید حاصل دومین انقلاب صنعتی، و تجربۀ فراگیر کلان شهرها (نوذری، 1380: 209).
عبدالکریم سروش نوگرایی را نوعی ایدئولوژی میداند، «نوعی ایدئولوژی که در پی جایگزینکردن مدرن به جای کهنه است» (سروش، 1373: 324). «نوگرایی مکتبی است که سعی میکند با تأسّی به مدرنیته و مبانی و مفروضات انسانشناسی و هستیشناسی آن به صورت یک آیین و ایدئولوژی عمل کند» (افروغ، 1387: 65). به این معنی نوگرایی را میتوان تبلور مادی و عینی مدرنیته نیز درنظر گرفت. «نوگرایی معادل با صنعتـیشدن و علمـیشدن و حرکت به سـوی تکنولوژی نیـز به کاربرده میشود، در این دیدگاه نوگرایی معادل توسعه است» (جهانبگلو، 1382: 14).
ضیمران و عبادی تفاوت مدرنیته و نوگرایی را اینگونه شرح میدهند: مدرنیته به شالودۀ فکری و فرهنگی تمدنی باز میگردد که نوگرایی براساس آن استوار است. به سخن دیگر نوگرایی بر نمود مدرنیته یعنی جلوۀ خارجی تمدن غــرب دلالت دارد، حال آنکـه خود مدرنیته گوهر تمـدن را باز مینماید (ضیمران و عبادی، 1375: 10).

2- 1- 2 مروری بر زمینۀ تاریخی پیدایش مدرنیته در غرب
در قرن یازدهم در اروپا اندیشۀ مسیحی که توسط نهاد قدرتمند کلیسا نمایندگی میشد، اندیشه و ایدئولوژی مسلط جامعه بود. در حدود قرن سیزدهم کلیسا به قصد مطیعکردن اندیشه، آموزش را تا حدی همگانی کرد اما نتیجۀ تاریخی این اقدام عملاً این شد که مردم برای یافتن حقیقت، خود به تفکر بپردازند و کمی از سلطۀ تفکر کلیسایی رها شوند؛ فرایندی که در نهایت راه را بر انتقاد از آموزههای کلیسایی هموار کرد. همزمان با این فرایند، جریان اصلاح دینی15 در خود کلیسا و از جانب برخی از روشنفکران مذهبی هم آغاز شد؛ مبارزهای در برابر کلیسای کاتولیک هم در عقاید و هم در انحصارطلبی تفسیر و آموزش تعالیم مسیحی، و این جریان با فعالیت پروتستانتیسم به رهبری مارتین لوتر گسترش یافت و بنیانی عقلایی را طراحی کرد که بعدها در شکلگیری دوران جدید تأثیر بهسزایی داشت (خاتمی، 1387: 13-11). بدینترتیب جنبشهایی روشنگرانه در فاصلۀ دو قرن چهاردهم و پانزدهم رواج یافت. در عین حال وقوع عوامل طبیعی مانند طاعون بزرگی که در قرن چهاردهم در اروپا رخ داد، ضمن آنکه تقدیرگرایی را به چالش کشید، ضرورت کسب دانش بیشتر را برای غلبه بر طبیعت نزد اندیشمندان محسوستر کرد. از طرفی ظهور چاپ و گسترش استفاده از کاغذ در قرن پانزدهم نیز به این امر یاری رساند.
قرن پانزدهم و شانزدهم دورهای بود که نفوذ و سلطۀ کلیسا بر جامعه و مردم به تدریج کاهش یافت. فرضیۀ کپرنیک، نظریات گالیله و… پایههای قدرت نهاد کلیسا را بیش از پیش متزلزل کرد، فرانسیس بیکن دستگاه نوینی برای اندیشۀ بشر ارائه کرد و دکارت روش کشف حقیقت را به کلی دگرگون ساخت. بدین ترتیب در فاصلۀ نوزایی16 شـاهد شکلگیری زمینههای رشــد اندیشۀ علمی هسـتیم و این نشان میدهد که در این دوران در کنار سایر وقایعی که به روشنشدن اذهان و ظهور دوران جدید منجر شدند، این عامل یعنی رشد اندیشۀ اولیۀ علمی هم حضور داشته است (همان: 25-23).
اروپاییها برای آن که از قرون وسطی بگذرند و مقولات فکری و صورت زندگی قرون وسطایی را نفی کنند، نوزایی را بر پا کردند که بازگشتی بود به میراثهای کهن یونانی و رومی (آشوری، 1377: 6). نوزایی در درون خود آبستن ادب و هنر بود. شعرا، نقاشان، معماران و مجسمهسازان آن دوران نیز همگی در این سنتشکنی دخیل بودند و رمز اساسی آنان توجه به انسان و بازیافت آزادی او بود. این فضا که بارقههایی فراوان از تحول و نوگرایی در آن به چشم میخورد، هر چند از حال و هوای قرون وسطایی کاملاً نگسسته بود، اما آغاز تحولات متعددی بود که دیرتر به آن چه مدرنیته خوانده میشود منجر شد.
کشف قارۀ آمریکا نیز عامل مهم دیگری در سرعتبخشیدن به روند این تحولات بود زیرا این سرزمین جدید هیچگونه تاریخ و سنت از پیش مسلطی نداشت و پر از امکانات و افقهای تازه بود. با تغییرات شگرفی که تا نیمۀ قرن شانزدهم اتفاق افتاد، حرکت اروپا به سمت مدرنشدن سرعت بیشتری پیدا کرد و افزایش آگاهیهای مردم و گسترش اندیشههای آزادیخواهانۀ آنها در قرن هفدهم بود که انقلابهایی اجتماعی نظیر انقلاب کبیر فرانسه را در قرن هجدهم موجب شد.
قرن هفدهم را میتوان شاخصترین قرن در شکلگیری علم جدید و آغاز منازعات میان دین و علم و فلسفه دانست. در این قرن بود که گالیله و نیوتن روشهای معمول علم در قرون وسطی یعنی تبیین طبیعت از طریق توسل به غایت را کنار نهادند و دکارت روش عقلانی خاصی را که به تأسّی از ریاضیات گرفته بود در تبیین عالم به کار برد. دکارت به دو اصل اساسی تأکید کرد: یکی این که عقل انسان ملاک است (چون همگی به تساوی از آن بهره دارند) و دیگر این که عقل انسان قدرت تسخیر عالم واقع را دارد، از این رو تنها یافتنِ روش درست و قواعدی مناسب برای هدایت عقل لازم است تا انسان به آنچه میخواهد برسد؛ اگرچه دکارت این رأی را در لفافۀ موهبت الهی بیان کرد اما چنان که پیداست استعداد آن را داشت که در قرون بعد از او بیشترین خدمت را به اصول مدرنیته بنماید (خاتمی، 1387: : 57-53).
در قرن هجدهم تغییر نگرشی فلسفی دربارۀ دخالت امور متافیزیکی در زندگی بشر و طبیعت پدید آمد و مورد تأیید و پشتیبانی اندیشمندان برجستۀ این قرن نظیر هیوم و کانت قرار گرفت. چنانکه کانت روشنگری را بلوغ عقلانی انسان و شجاعت تفکرکردن میدانست و دوران جهل انسان را رو به پایان میانگاشت.
در نیمۀ دوم قرن هجدهم همراه با انقلاب کپرنیکی کانت در فلسفه، انقلابهای دیگری نیز به وقوع پیوست. انقلاب صنعتی و علمی که از اواسط قرن هجدهم آغاز شدند و تا نیمه دوم قرن نوزدهم ادامه یافتند، انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب و استقلال آمریکا؛ که همگی در دگرگونساختن و تکامل اندیشۀ مدرنیته و ظهور نقشۀ جدیدی برا

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع سینمای ایران، بنیادگرایی، سنت و مدرنیته، لاکلا و موف Next Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع انسانگرایی، قرن نوزدهم، روشنفکران، انقلاب مشروطه