منبع مقاله درمورد چنين، اينكه، چيز

دانلود پایان نامه ارشد

چند اسم خاصى كه در پايين آن ديگر اسم خاصى نيست منتهى مى‏شود و از سوي بالا، به اسمي فراگير آغاز مى‏شود. و بدين شيوه بالاى هر اسمى، اسم ديگرى است از آن وسيع‏تر، تا آنكه به بزرگ‌ترين اسماي خداى تعالى منتهى شود كه به تنهايى همگى حقايق اسما را داراست، و آن “اسم اعظم” است.
معلوم است كه اسم، هر اندازه عمومى‏تر باشد آثارش در عالم وسيع‏تر و بركات فرود آمده از ناحيه‏اش بزرگتر و تمام است، براى اينكه گفتيم آثار، همه از اسما است. پس عموميت و خصوصيتى كه در اسما است بهعينه در آثارش هست. بنابراين، اسم اعظم، آن اسمى خواهد بود كه تمامى آثار، بدان منتهى ميشود و هر امرى در برابرش خاضع مى‏گردد.634 هر كه بدين اسم دست يابد عالَم، خاضع و در دست اوست و هر چه بخواهد مي‌شود و هر چه از خداي درخواست كند به اجابت رسد. با گفتن يا “محيي” زنده مي‌کند و با گفتن يا “مميت” ميميراند.
2-3-9. حقيقت و كاركرد اسم اعظم
در ميان مردم چنين جا افتاده كه اسم اعظم، نامي است لفظى، از اسماى خداى تعالى كه اگر خدا را به آن بخوانند خواسته‌شان روا مى‏شود و در هيچ مقصدى از كارايي باز نمى‏ماند و چون در ميان اسماي حسناى خدا به چنين اسمى دست نيافته و در اسم جلاله “اللَّه” نيز چنين اثرى نديده‏اند باورمند شده‏اند كه اسم اعظم، مركب از حروفى است كه هر كسي آن حروف و شيوه تركيب آن را نمى‏داند، و اگر كسى به آن دست بيابد همه موجودات در برابرش خاضع گشته و به فرمانش در مى‏آيند.635 در اين سخن نيز يك حرف نيست بلكه چندين سخن وجود دارد و باز دچار گوناگوني گفتار و تأويل شده است بعضى گفته‏اند: آن اسم اعظم عبارت است از “حى” و “قيوم”. برخي ديگر گفته‏اند: آن “ذو الجلال و الاكرام” بوده است. شماري ديگر گفته‏اند: “اللَّه” و “الرحمن” بوده. بعضى آن را به زبان عبرانى “آهيا شراهيا” دانسته‏اند و بعضى گفته‏اند: آن عالم چنين دعا كرد “يا الهنا و اله كل شى‏ء الها واحدا لا اله الا انت، ايتنى بعرشها- اى معبود ما و معبود هر چيز كه معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نيست، تخت او را برايم بياور.”636 و نيز نظر داده‏اند كه: اسم اعظم “اللَّه” و در مرحله بعد “رحمان” است.637 اما ناشدني است اينكه اسم اعظمى كه در هر چيز تصرف دارد، از قبيل واژه‌ها و يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مى‏كند، بلكه اگر به راستي چنين اسمى باشد و چنين آثاري از آن يافت شود، به ناچار حقيقت اسم خارجى است، كه مفهوم آن واژه به نوعى با آن منطبق مى‏شود، خلاصه آنكه: آن اسم، حقيقتى است كه اسم لفظى، اسمِ آن اسم است. و در واژههاي آيهي شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسران گفته‏اند نيامده، تنها و تنها چيزى كه آيه، در اين باره فرموده اين است كه شخص نام‌برده كه تخت ملكه سبأ را حاضر كرد علمى از كتاب داشته است. از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه دانش ياد شده از سنخ علوم فكرى و اكتسابى نيست و آموزشبردار نبوده است.638
به نظر اصحاب عزيمت و دعوت، اسم اعظم داراى لفظى است كه به حسب طبع دلالت بر آن مى‏كند نه به حسب وضع لغوى. چيزى كه هست اين است كه: تركيب حروف آن به حسب اختلاف نيازها و مطالب، مختلف مى‏شود، و براى بدست آوردن آن، راه‌هاي ويژهاي است كه نخست حروف آن، به آن طرق استخراج شده و سپس آن را تركيب نموده و با آن دعا مى‏كنند، البته تفصيل سخن آن، محتاج به بازگشت به آن فن و اهلش است.
ظاهر رواياتي كه در اين باب آمده رهنمون به لفظي بودن بحث اسم اعظماند اما توجيه پذيرند. در پارهاي از روايات وارد شده نيز كوتاهاشارهاي به اين معنا هست، مثل آن روايتى كه مى‏فرمايد:
“بسم اللَّه الرحمن الرحيم” نسبت به اسم اعظم نزديک‌تر است از سفيدى چشم به سياهى آن. و آن حديثى كه مى‏گويد: اسم اعظم در آية‌الکرسي و آغاز سوره آل عمران است. و نيز روايتى كه مى‏گويد: حروف اسم اعظم در سورهي حمد پراكنده است، و پيشواي معصوم(عليه السلام) آن حروف را مى‏شناسد و هرگاه بخواهد آن را تركيب نموده و با آن دعا مى‏كند، و در نتيجه خواسته‌اش روا مى‏شود. نيز روايتى كه بر اين است كه: آصف بن برخيا وزير سليمان با حروفى از اسم اعظم كه پيشش بود از خدا خواست و توانست تخت بلقيس، ملكه سبأ را در مدتى كمتر از چشم بر‌هم‌زدن به نزد سليمان آورد، و آن سخن معصوم(عليه السلام) كه مى‏فرمايد: اسم اعظم مركب از 73 است، و خداوند 72 حرف از اين حروف را در ميان پيامبرانش تقسيم نموده، و يكى را به خود و در علم نهانش اختصاص داده است639، هم‌چنين روايات ديگرى كه بر مركّب لفظى بودنِ اسم اعظم اشارت دارد. اما به نظر ميرسد سخن زيباي عارف نافذ، حضرت امام خميني (قدس سره) بهترين برداشت از متون روايي و لطيفترين بيان از شهود عرفاني است كه: “الأسم الاعظم: إمام أئمة الأسماء و الصفات”.640
و ليكن جستار حقيقى از علت و معلول و ويژگي‌هاي آن، همهي اين سخنان را رفع مى‏كند، زيرا كارايي راستين، داير مدار وجود موجودات و قوت و ضعف وجود آنها و همگنيِ ميان اثرگذار و اثرپذير است، و صرف اسم لفظى، از آن رو كه واژهاي است، چيزى جز مجموعه‏اى از صدا‏هاى شنيدنى نيست، و شنيدنى‏ها از كيفيات عرَضيه‏اى641 هستند كه اگر از جهت معناى متصورش اعتبار شود، صورتى است ذهنى كه به خودي خود هيچ اثرى در هيچ موجودى ندارند، و ناشدني است كه صدايى كه ما آن را از حنجره خود بيرون مي‌فرستيم، و يا صورتي خيالي كه ما آن را در ذهن خود نقش‌بندي مي‌کنيم كارش به جايى رسد كه به وسيله وجود خود، هستي هر چيزى را مقهور سازد، و در آنچه كه ما ميل داريم به دلخواه ما تصرف نموده، آسمان را زمين و زمين را آسمان كند، و… و حال آنكه خود آن صدا برخاست از خواست ماست.
اسماي الهى- و به ويژه اسم اعظم او- هر چند در عالم، كارا بوده و اسباب و وسايطي براى فرود آمدن فيض از ذات خداى تعالى در اين عالم مشهود بوده باشند، اما اين کارايي‌شان به خاطر حقايق‏شان است نه به واژههاشان، كه در فلان زبان رهنمون بر فلان معناست و همچنين نه به معاني‌شان كه از الفاظ فهميده شده و در ذهن تصور مى‏شود بلكه معناى اين تأثير اين است كه خداى تعالى كه پديد آورنده همه‌ي عالم است، هر چيزى را به يكى از صفات كريمه‏اش در رداي نامي كه مناسب آن چيز است مي‌آفريند.
چيزى كه هست اين است كه: خداى تعالى وعده داده كه خواست دعاكننده را روا كند چنانكه مي‌فرمايد: “به راستى كه من نزديكم. دعاى دعا كننده را هنگامى كه مرا [به دعا] بخواند، روا مى‏دارم.”642 و اين اجابت، بسته به دعا و طلب حقيقى و راستين است و نيز البته متوقف بر ايمان و فرمانبري.643 نيز همان‌گونه كه در تفسير آيهي بالا سخن رفت، موقوف بر اين است كه از خود خدا درخواست شود نه از ديگرى. آرى، كسى كه دست از تمامى وسايل و اسباب برداشته و در نيازي از نيازهايش به پروردگارش بپيوندد، در حقيقت، متصل به حقيقت اسمى شده كه مناسب با نيازش است. در نتيجه آن اسم نيز با حقيقتش تأثير كرده و دعاى او مستجاب مى‏شود. اين است حقيقت دعاكردن به واسطه اسم. و به همين جهت، خصوصيت و عموميت تأثير به حسب حال آن اسمى است كه حاجتمند، به آن چنگ زده است، پس اگر اين اسم، اسم اعظم باشد تمامي عالم رام و به فرمان حقيقت آن شده، و دعاى دعاكننده به طور مطلق و همه جا مستجاب مى‏شود. بنابراين، روايات و ادعيهي اين باب بايد بدين معنا خوانده شوند. در جايي نيز بزرگ‌ترين اسم از اسماي الهي را “حقيقت محمديه” به حساب آورده‌اند644 كه اين انديشه، افزون بر اينكه تاب به زبان آوردن را داراست با مباني عرفان اسلامي نيز همگني دارد.
اما اينكه در روايت است كه “خداوند اسمى از اسماي خود و يا چيزى از اسم اعظم خود را به پيغمبرى از پيغمبران آموخته”، معنايش اين است كه راه انقطاع وى از جز خود، به سوى خود را به او آموخته، و اين گونه ياد داده كه نامي از نام‌هاي خود را در خواسته او به زبانش جارى ساخته است645، تا عيان و نهان جهان در برابر او به كرنش درآيند چرا كه او با عبوديت به ربوبيت رسيده و جانشيني شايسته براي آفريننده و تدبير كنندهي هستي است.
3. خلافت الهي
راز نهانِ جانشينيِ انسان از خدا، از سخنان پيچيده دانش‌هاست و بار يافتن بدان در توان كسي از آدميان نيست و اين امر شدني نمي‌باشد جز با وحي خداوند بر برگزيدگانش و يا به چيزي بهمثل وحي646 و اشراق درون. اگر چه سخن كردن در نهاني‌ها دشوار است و مرد خود مي‌طلبد اما در ضرورتِ بودن خليفه خدا، مي‌توان استدلال آورد. نشانهي راز خلافت او و نيز شايستگي سجده فرشتگان و غايت هر دو عالم بودن آدمي، آنگاه روشن خواهد شد و مصداق خواهد يافت كه مفاد گفتار خداي بلند مرتبه، در او محقق و آشكار گردد كه مي‌فرمايد: “نشانه‏هاى خود را در كرانه‏هاى عالم و [هم‏] در نفس خودشان به آنان خواهيم نماياند تا براى آنان روشن شود كه آن حقّ است. آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز آگاه است؟647”.648
3-1. واژه و معناشناسي خلافت
خليفه كه جمع آن، خلائِف است و هر دو از واژههاي قرآني‌اند از ريشه وحياني خَلْف گرفته شده
به معني ضد پيش‌رو است يعني پشت سر كه قرآن نيز بدان گواه است. در آنچه مايه خَلْف گفتنِ آن
شده دو وجه است: يكي اينكه آنچه به خاطر كمي منزلتش پس مي‌آيد را خلف گويند بنابراين چيز
پست را نيز خلف گويند: “يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ”649 و قال تعالى: “لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ
وَ مِنْ خَلْفِهِ”650 و قال تعالى: “فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً”651 و ديگري چيزي را كه
نه به دليل كم ارزش بودنش، تأخير افتد نيز در قرآن كريم به معني خلف آمده است “فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ”652
اما خلافت، همان نيابت از ديگري است يا براي اينكه او اينك حضور ندارد يا اينكه مرده است يا توان انجام آن كار را ندارد و يا براي شرافت دادن مستخلف است. چنانكه قرآن عزيز مي‌فرمايد: “او كسى است كه شما را در زمين جانشينان [خود] گرداند”653، “و او كسى است كه شما را فرمانروايان زمين گرداند”654، “و پروردگارم قومى جز شما را جايگزين مى‏سازد”655. خَلائف جمع خليفه و خلفاء جمع خليف است به مانند: “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ”656، “وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ”657، “جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ”658 آيات ياد شده اين سخن را گواهي مي‌دهد.659 اما در اينجا تنها بنابر وجه پاياني يعني براي شرافت دادن مي‌توان گفت: خداي سبحان اولياي خود را در زمين جانشين خود قرار داد و هر سه احتمال پيشينش درباره خداوند ناپذيرفتني است.
مفرد در اين ماده، به معناي چيزي است كه مقابل جلو باشد يعني آنچه كه از ديد زمان يا مكان يا كيفيت در پشت چيزي باشد. در خليفه، پسآمدنِ زماني شرط است. در دومي تأخر مكاني لازم است مانند پشت سر هم آمدن نشستن و رفتن و ايستادن. و در سومي تأخر و پس آمدن در كيفيت و صفت و ويژگي‌هاي آن چيز معتبر است. بهمثل تغيير در بوي دهان و طعم آن و نيز همانندي مردي در ويژگي‌هاي اخلاقي و چگونگي رفتار و هم چنين همساني در باور و نظر و انديشه و شيوههاي مختلف با پدرش. پس در همهي اين معاني، جنبه پسآمدن و قرار گرفتن در پشت وجود دارد. خليفه مانند خَلْف، صفت است اما آنگاه كه به خداوند نسبت داده شود منظور تأخر كيفي است و اين معني از شريف‌ترين ويژگي‌هاي روحاني و والاترين جايگاههاي الهي است و بالاتر و برتر از آن جايگاهي نيست و در آيات قرآن كريم بدان اشاره شده است: “به راستى من جانشينى در زمين خواهم گمارد.”660، “اى داود، ما تو را در زمين فرمانروا ساختيم”661 و نيز در زيارات امامان شيعه: “درود بر تو اي جانشين خدا در زمين”662 وارد شده است.663
3-2. ضرورت وجود خليفه‌ي خدا در عالم
از آنجا كه حكم و اقتضاي سلطنت ذات ازلي واجب تعالي و نيز صفات علياي او مملكت الهي را گسترده نموده و پرچم ربوبيت را با آشكار نمودن آفريده‌ها و محقق كردن حقايق هستي و مسخر كردن همه چيز و امضاي امور و تدبير سرزمين‌ها و حفظ مراتب هستي و… پراكنده است و مباشرت در اين كار نيز از ذات قديم خداوند بهگونهي

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد اسماي، حقايق، نام‌هاي Next Entries منبع مقاله درمورد جانشين، اينكه، جانشيني